امروز دوباره دست در دست دختر رفتیم بیرون!حالا نه دقیقاً دست در دست!چون دخترک تو کالسکه ش دراز کشیده بود و بیرون رو تماشا میکرد!باد نسبتاً شدیدی میوزید!ملت با تعجب به ما دو نفر نگاه میکردن!که چرا تو این هوای عجیب غریب از خونه زدیم بیرون!به دخترک که خوب حرجی(هرجی؟) نبود با وجود سن کمش!اما رفتار مادرش بدجوری تعجب برانگیزناک بود که گشت و گزار تو اون هوا چرا!

نمیدونستند هر چی هست زیر سر همون یه مثقال بچه س و همین امروز رو  تا مرحله ی جون به سر کردن مامانش پیش رفته!شایدم یه چیزی اونورتر!تو این فکرم که اگه خونه فروش نره و غرغرهای مکرر دخترک هم ادامه پیدا کنه چه زمستون زیبایی در انتظار ما سه تا خواهد بود!تو خونه که دوام نمیاره و حوصله ش سر میره!بیرونم که خوب چون زمستونه به احتمال بالای صدوبیست درصد سرمای هوا به شدت جانفرساست!

این روزها به دهنی که تو زمستون ازمون سرویس خواهد شد می اندیشم!شما چطور؟!

البته به این نکته امید دارم که خدای ما هم به شدت بزرگه!یه چیزی از دو ایکس لارج اونورتر!

بالاخره دلش میسوزه به حالمون و یه راهی جلوی پامون میذاره!

.............................

من چطوری به یه دختربچه ی شش ساله حالی کنم که سنش اقتضا نمیکنه یه بچه ی بیست و یک ماهه رو ببره دستشویی!بهش میگم نه عزیزم شما نمیتونی!میگه اشکال نداره خاله!میبرمش تا یاد بگیرم!

میخواد از الان مادری کردن رو یاد بگیره!بچه جان عجله نکن!وقت بسیاره!

پ.ن:دلم هوای خونه ی مادرجانم رو کرده!نزدیک به یک ماهه که ندیدمشون!الهی بمیرم برا خودم!