این دو روزه آخر هفته رو رفتیم پیش مامان اینا که با هم باشیم.گرچه جای داداشیام خیلی خالی بود اما خوش گذشت.فکر نمیکردم به همسریم بدون حضور داداشا خوش بگذره.اما اونم خودشو با شرایط تطبیق میده.رفتیم طرق.همون روستای آبا اجدادی پدری.توخونه ی ویلایی پدری.بعد از حدود یکماه.درختها سبز بودن و حیاط پراز شکوفه های گیلاس و آلبالو.کلی عکس انداختیم اما همش با موبایل بود.عکسای دوربین عکاسی رو خیلی بیشتر از دوربین دیجیتال دوست دارم انگار خیلی طبیعی ترن.اما یادم رفت دوربین رو ببرم.

همسرم میگفت سمیه من وقتی حتی یک شب هم از خونه مون دور میشم دلم برا خونه تنگ میشه.بعد ازم پرسید تو هم این احساس رو داری!گفتم آره.خیلی خوشحالم که این حسو داری.این نشون میده که از زندگیت راضی هستی و وقتی اون گفت آره.همینطوره.احساس غرور کردم.یه شادی شیرین که خیلی واسم ارزش داشت زیر پوستم دوید.شادی آمیخته با رضایت از خودم از زندگیم و از همسرم.میدونم وقت حرفش رو تایید کردم اونم خیلی خوشحال شد.واسه اونم خیلی مهمه که من از زندگیم لذت ببرم.اینو ازحرفایی که میزد فهمیدم.درسته اوایل زندگی سختی کشیدیم اما الان که اخلاقای هم دستمون اومده و دردسرای بزرگ کردن دختری هم تا حدودی کمتر شده کم کم فرصت میکنیم از با هم بودنمون لذت ببریم.مثل اون اوایل که زندگیمون دو نفره بود!خدای مهربونم ممنون که همیشه همراهم بودی.تو سختی ها و حالا تو شیرینی ها و شادی هام.بخاطر همه ی مهربونیات شکر.گاهی به سخت ترین ها آزمایشمون کردی و گاهی بهترین ها رو برامون مقدر کردی.شکر.