اول نوشت مهم!به زودی در این وبلاگ پست تولد نصب میشود!

تو این چند روز اخیر این چندمین باری بود که وجدان بیدارم خیلی محترمانه تو یه گوشه ی دنج از آشپزخونه منو به خوردن چای یا نسکافه دعوت میکرد!هی بهم میگفت:بیا کاریت ندارم!میدونم که با همدیگه کنار میایم و زبون همو خوب میفهمیم!اما چشماش برق میزد!از همونا که اون روباهه تو دور دنیا در هشتاد روز داشت!من از اون برقه میترسیدم!

آخر انقدر این پا اون پا کردم تا بالاخره دیروز فهمید که میخوام بپیچونمش و این چند روزه هم الکی الکی دس دس میکردم!

خلاصه امروز منو کنار دستشویی گیر کشید و هرچی دلش خواست از بد بارم کرد!دیگه از اون همه لطف و مرحمت و یه لیوان نسکافه هم خبری نبود!زل زل نگاه کرد تو چشمام و بهم گفت:به جای چایی کوفت بخور!بعدشم گفت که از این به بعد یا به حرفم گوش میدی یا اینکه باید روزی دوبار دستشویی رو با جوهر نمک بشوری!منم یه نگاهی بهش کردم و آب دهنمو قورت دادم!بعد در حالیکه داشتم خرده شکسته های اعتماد به نفس هزار تکه شده م رو جمع میکردم آروم بهش گفتم و اگه نکنم!؟

اینجا بود که به شدت از دستم عصبانی شد و دیگه داشت کار به دس به یخه شدن میکشید و مثل دایناسورا از دهنش آتیش میومد بیرون!تندی گفتم باشه!هرچی شما بگین!اونم گفت حالا شد!بعدم دوباره یه برقی تو چشمای نانجیبش زد یهو!

گفت اول میرم سراغ علی!گفتم هرجور تو راحتی!گفت:صحبت نباشه!از قیافه ی عصبیش تابلو بود که منظورش خفه بود،ولی خب مودبانه شو گفت!

مگه این چه گناهی کرده که شوهر تو شده آخه!( منظورش به علی بود!)فکر کردی حالا چون گذشت کردی و چند صباحی رو اومدی اصفهان زندگی کردی باید هر روز و هر شب بهش غرغر کنی!میدونی تو این سه سال چقدر بهش غر زدی!اگه غر زدنم کنتور مینداخت لابد تا الان کل سیستم پکیده بود که!

بعدشم این بچه!آخه این چه گناهی کرده که از بد روزگار تو مادرش شدی!بخت و اقبال اگه داشت،گیر دست تو نمی افتاد که!از این به بعد براتون برنامه دارم!هر روز!که خیلی ستمه!اما یه روز در میون ورش میداری میبریش پارک و تاب و سرسره بازی!نبری دوباره یه ربع این بچه رو تو این چمنا و علفا الاف(علاف؟)کنی و ورداری بیای!مگه فکر کردی این بچه فلانه که میریش تو علفا!میبریش پارکی که تاب و سرسره داشته باشه!شنیدی؟

گفتم:بله!بعدشم یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که خیالمو راحت کنه دفعه ی بعد اگه برام فراخوان بده و سوت بزنم از چای و نسکافه که خبری نیست،هیچ!با کوفت و زهرمارم نمیتونه از خجالتم در بیاد!

حالا اولین فاز این برنامه ی بردن و گردوندن دخترک از امروز اجرا شد!این وجدانمم هر چند دقیقه یه بار میاد خودی نشون میده و میره!با اون ضرب شصتی که بهم نشون داد کم مونده از ترس قالب تهی کنم!

شمام اگه از پس فردا یه مادرو دیدن که کالسکه به یه دست تو خیابوونه با یه بچه و تو اون یکی دستشم یه عالمه خوراکی و آب معدنیه اون منم!یعنی تو همچین موقعی فقط کم مونده یه دونه چوب دستم بگیرم که سرش یه بقچه وصله!خوراکی بردنم هم دستور همون وجدان خانه!گفته ببرم که اگه حین بازی خانوم یه وقت گشنه شون شد و هوس آجیلی،تنقلاتی،بیسکوییتی چیزی کردند زیاد اذیت نشند!در ضمن منم در به در این مغازه و اون مغازه نشم!