خونه ی سابقی که این گل پسر ما توش بزرگ شده تو یه محله ی قدیمیه که خیلی قشنگ وسنتیه.از سر تا ته این کوچه همه با هم فامیلن الا یه خونه که همون خونه روبرویی خونه ی علی ایناس که البته رابطه شون با بقیه ساکنان کوچه کمتر از فامیل نیست!یک سر کوچه خونه ی دایی خودمه که میشن پسر عمه ی علی و سر دیگه ی کوچه خونه ی پدری علی ایناس.همه ی عید دیدنیامون رو رفته بودیم الا خونه ی این دایی جان بزرگه.به همین خاطر پریشب که واسه دیدن مادر علی رفتیم گفتم خوبه خونه ی دایی هم بریم تا سفرنامه ی دورو دراز دیدوبازدیدای امسال کم کمک بسته بشه!به همراه علی و البته نگار خانومی راه افتادیم.هنوز به خونه ی اولی نرسیده بودیم که علی جان فرمودند اینا یه دختر داشتن که فلان.از خونه ی دومی نگذشته بودیم که علی خان فرمودند اینا یه دختر داشتن که بهمان!داشتم زیر زیرکی میخندیدم طوریکه متوجه نشه دارم بهش میخندم.نمیخواستم تو ذوقش بزنم.به خونه ی بعدی که رسیدیم گفت سمیه!زودی خودمو جمع و جور کردم وگفتم بله!دوباره گفت اون خونه روبروییمون هست!گفتم خب!گفت مادرش تا قبل از ازدواج من ده بار اومد دمه در خونمون و هربار به بهانه ای سر صحبت رو با مامان باز کرد و گفت من فقط زهرا رو به خونواده ی پر جمعیت میدم!(البته اینجای داستان اصلا منظور گل پسر به خونواده ی محترمش و شخص شخیص خودش نبودا!)اینجای کار بود که یه لحن جدی به خودم گرفتم و گفتم:الهی بمیرم برا خودم که اگه تو نیومده بودی خواستگاریم حتما تا الان کپک زده بودم!الهی بمیرم واسه خودم که اگه مامان جونت نیومده بود در خونه ی ما رو بزنه حتما تا الان فسیل شده بودم!

اینا رو که گفتم آقا برگشته میگه نه سمیه!اینا رو گفتم تا بدونی من از بین همه ی اینا تورو انتخاب کردم!

تو دلم گفتم رو رو برم به خدا!تا بوده دخترا در مورد خواستگاراشون واسه هم خالی میبستن و قمپز در میکردن حالا نوبت پسرا شده!من که میدونم اگه مثل فلان موجود هاپ هاپو بهت نمیپریدم تا یه ساعت دیگه میخواستی ادامه بدی!جدی که مامانت خوب دختری بزرگ کرده!روحیه که لطیف!دل کشتن یه سوسکم نداره!نه که بترسه!نه!دلشو نداره!