به هر زحمت دادنی بود به کمک defaultعزیز ما هم تکنولوجی دار شدیم!همه اش بهش نگاه میکنم و مشعوف میشم!خیلی زحمت کشیدن برام!من هیچ کاریش رو نکردم!عبارت "به کمک "رو تصحیح میکنم با تشکر از ایشون!
......................................
دیشب دلم میخواست برا شب قدر بریم یه جا بریم که *تهش روشن باشه!هوس نذری کرده بودم که نشد!یعنی تو اصفهان با توجه به اینکه مردمش به طرز فوق العاده ی اهل انجام دادن کار خیر هستند،تا همین الانش قسمتمون نشده که از بیرون سحری بخوریم!
از حق نگذریم تو یه ایامی مثل نیمه شعبان و تاسوعا_عاشورا بدجوری رگ خیرخواهیشون قلمبه میشه اما غیر از این دو تا زمان دیگه هرگز!بیشتر وقتشون رو صرف انجام کار خیر برای خودشون و شکمشون و خانواده شون میکنند!
تهران که بودیم هرجا واسه مراسم شب قدر میرفتیم صاب مجلس بعدش اصرار و اصرار که باید بمونید و نمیشه و نمیذاریم برید!خلاصه که هرجوری بود گرفتارمون میکردند!
ما هم که دیدیم اینجا از نذری خبری نیست،گفتیم چه کاریه!تو خونه گرم و نرممون میمونیم!پای تلویزیون میشینیم!هم چایی میخوریم!هم دعا میخونیم!هم به نت ناخنک میزنیم!هم تهش روشنه!
تا چار صبح هی چایی ریختیم خوردیم!هی به اینترنت ناخنک زدیم!گهگاهی هم یه چیزایی به جای دعا خوندیم!دلمونم خوش بود که داریم تقدیرمون رو رقم میزنیم!پارسال که با اشک چشم و سوز دل نشستیم پای جوشن کبیر نتیجه این شد!وای بر احوالمون تو سال آینده که به خوردن و سرکشی به نت و این چیزا گذشت!
تازه حین دعا خوندن دست و پا شکستم هم یه فکری به سرم زد که گفتم انقد که من امشب درجه ی معنویتم بالاس و مقربم،خدا هوس کرده جلد دوم قران رو بهم نازل کنه!دیگه گفتم اگه اونم نباشه اقلکاً یه جورایی داره بهم وحی میشه که امشب خدا این قضیه رو به دلم انداخته!فقط اشکال کار این بود که نه صدای خدا رو میشنیدم!نه ملک مقربی!نه چیزی!اما هوس یه کار خیر به سرم زد و همون موقع رفتم برا انجامش!گفتم در کار خیر باید عجله کرد!که بعد هم با مغز خوردم تو در و دیوار و فهمیدم انگار سر جام بشینم خیلی بهتره!
آره دیگه ساعت چهار خوابیدم!یه دفعه چشامو باز کردم دیدم ای وای!تابلو هوا روشنه و نمیشه گفت ندیدم و نفهمیدم اذان شده!برا اینکه تفعل بزنیم به یه چیزی که لااقل نمیریم از گشنگی تا غروب!نتیجه این شد که سحر خوابمون برد و امروز رو هم بدون سحری روزه گرفتیم!در ضمن نمازمونم قضا شد!
احساس میکنم اینا همون پس گردنیا بود که خدا بهم زد که دیگه وهم برم نداره که خیلی آدم هستم و جام تو ملکوته و مقربم!آره!
حالا یه چیز دیگه!که بدرقم بی ربطه به نوشته های بالا!اگه شما یه دختر داشته باشید که هر شب دلش بخواد با دمپایی بره تو تختش و همونجوری تا صبح بخوابه چیکارش میکنید!یعنی چطور این عادت رو از سرش میندازنید!
کم صبح که از خواب بیدار میشه به جای اینکه به من سلام کنه اول دمپاییاشو نمیپوشه و تا شب تو خونه قر نمیده و الکی واسه خودش دیسیپلین قائل نمیشه!اخیراً شبا هم حاضر نیست ازشون دل بکنه و بدون اونا بخوابه!یعنی تا خوابش میبره و میام از پاش در بیارم میفهمه و خونه رو میذاره رو سرش!نمیدونم!انگار یه جورایی بعنوان جایگزین مادر بهشون وابستگی عاطفی داره!دیشب رو تا صبح با دمپایی خوابید!امشب رو هم!
*تهش روشنه یعنی یه چیزی برا خوردن میدند آخرش!
پ.ن:راستی امشب واسه افطار به خودمون حالی دادیم عظیم!برای جبران نخوردن سحری و غذای نذری که پیش چشممون مونده بود!آبگوشت بار گذاشتیم و حالشو بردیم!به حق کارهای نکرده!
