جداً با خودتان چه فکر کرده اید!نه!بنده از این تریبون رسماً اعلام میکنم که به شدت علاقه مندم بدانم بعضی هایتان در زوایای پنهان ذهن آکبندتان چطور به این نتیجه رسیدید!به این نتیجه که من در خانواده ای رشدونمو یافته ام که فرزند سالار بوده!که میخواستند فرزندشان را لای پر قو یا چیزی شبیه به آن بزرگ کنند!باور کنید که اشتباه کرده اید!حالا هی من بگویم و شما کله شق ها به همان نتایج قبل برسید!

من تا جایی که توانستم در دوران کودکی خودم بار خودم اعم از مداد و دفتر و خودکارم را به دوش میکشیدم!باور بفرمایید کیف سنگین مدرسه ام را که انباشته از انواع خوراکی های خوشمزه بود هیچ گاه مادر بیچاره ام به دوش نمیکشید!مشق هایم را پسرعمه ام نمینوشت تا در ازایش به او اجازه دهم با دوچرخه ام در حیاط خانه دور بزند!شدیداً تکذیب میکنم که تا هشت سالگی پدرم بند کفش هایم را میبست و اصلاً نمیتوانم بار این اتهام سنگین را بر خودم تحمل کنم که تا دوازده سالگی ام هر روز مادرم مسیر مستقیم خانه تا مدرسه و مدرسه تا خانه را همراهی ام میکرد تا راه برگشت به خانه را گم نکنم!آدم خرس گنده را به چه چیزها که متهم نمیکنند در این روزگار!

به یاد نمی آورم روزهایی را که پدرم آنقدری به من پول تو جیبی میداد که میتوانستم کل مدیر و ناظم و آبدارچی مدرسه را بخرم!بچه های مدرسه که جای خودشان را داشتند!چه بهتان ها که به آدم نمیزنند!عجب!

چه کسی گفته مادرم چند بار سفره انداخته تا بالاخره دانشگاه قبول شدم!چه کسی ادعا کرده که پدرم بارها به خدا و پیغمبر متوسل شد فقط برای حفظ آبرویش!که خودش استاد چندتا از دانشگاههای معتبر تهران بود و من به عنوان فرزند ارشدش باید یک چیزی از آب در می آمدم!که نیامدم!!اما هیچ گاه به خودش امید نداد که ممکن است دخترش برای اخذ مدرک فوق تلاش کند!هر چه بود پدر بود و از فرزندش تا حد زیادی شناخت داشت!

اصلا نمیتوانم بپذیرم که تا همین سه سال قبل به محض اینکه از دانشکده می آمدم خانه را با مانتو شلوار و کیف و مقنعه ام بدتر از بازار شام میکردم!

سخت است تحمل این افترا که تا آخرین روزهای قبل از آمدنم به خانه ی بخت مادرم اتاقم را تمیز میکرد!لباس هایم را اتو میزد و جوراب هایم را میشست!حالا چیزهای دیگر بماند!

اما حاضرم به یک موضوع که در واقع نقطه ی عطف زندگی ام بود اعتراف بکنم!به هر حال آدم باید با خودش رو راست باشد!یادم هست حدوداً پنج،شش ساله بودم!که یکبار خودم غذایم را خوردم بدون اینکه ذره ای از آن رو روی زمین بریزم!این کارم باعث تشویق اطرافیان شد و میتوانم با افتخار بگویم از آن زمان به بعد حتی یکبار هم مادرم قاشق مملو از غذا به دهان من نگذاشت!تا اینکه خودم مادر شدم و روی تخت بیمارستان توان دست زدن به قاشق را نداشتم!بین خودمان بماند که چقدر در آن روزها خودم را لوس کردم و مادر مظلومم را با دردهای الکی که هیچ هم جانکاه نبود زجر دادم!

اصلاً هم الان مادرم با هر بار آمدنش همه نوع بسته ی سبزی خورشتی و پلویی و آشی بسته بندی و فریز شده برایم نمی آورد!آبغوره و آبلیمویم را هم از تهران حاضر نمیکند که برایم بفرستد!لوبیا سبز و باقالی هر سالم را هم او آماده نمیکند!

دیگر چه میخواهید بگویم!اصلا از آن شهر دارد با کنترل از راه دور زندگی دخترش را سر و سامان میدهد!راضی شدید حالا!