جدًا چه بهونه ی خوبیه افطاری دادن تو شب های ماه رمضون!امشب بعد از کلی وقت موفق به روئیت هلال ماه خیلی از اقوام شدیم!بعضی هاشون چقدر برام تازگی داشتند!همون وقت که دیدمشون احساس کردم چقدر دلم واسه همشون تنگ شده!خونه ی خاله جون همیشه بهترین جاست برا دورهم بودن!مرسی خاله جون که یادمون آوردی تو این شهر خویشی هم داریم!

حساب کردم تو هفته ی قبل چهار روزمتوالی رو تو خونه مونده بودم و اصلاً رنگ بیرون رو ندیده بودم!شده بودم مثل این موش کورها که بعد از چندروز که از لونه شون میان بیرون و رنگ آفتاب رو میبینند نمیتونند محیط جدید رو تحمل کنند!جالبیش اینه که یه وقت اگه تا چند روز هم از خونه نرم بیرون هوس بیرون رفتن به سرم نمیزنه اما وقتی پشت سر هم اینور و اونور میرم دیگه تو خونه موندن برام غیر ممکن میشه!

خلاصه که امشب آزاده ی عزیزم رو دیدم!تو اون جمع بیشتر ازهمه مشتاق دیدارش بودم!فاطمه رو دیدم!محمد و یاسین رو دیدم!طاها کوچولوی چهار ماهه رو با اون لپای آویزونش دیدم و یاد نوزادی فرشته ی کوچولوی خودم افتادم!

امشب بهونه ی خوبی بود برای دور هم جمع شدن کل تیروطایفه ی مادری!خودش تو اون جمع نبود!اما دلش که بود!اونوقتا که تهران بودم هروقت اینجا خبری بود و کل فامیل دور هم بودند من و مامان هم دلمون اینجا بود!عقد رضوان رو که نبودیم تا همیشه ی خدا حسرتش به دلمون موند!حالا من اینجام و اون تهرانه!دست سرنوشت اون رو که بزرگ شده ی اینجا بود کشوند تهران و من رو آورد اینجا!اونوقت تهران برای مادر معنی تمام و کمال غربت رو داشت!

جای تو تو اون جمع بازهم خالی بود!بی معرفتی نکردم!تو لحظه به لحظه ش به یادت بودم!

دلتنگت شدم مادر!اعتراضی نیست!سکوت می کنم! دوستت دارم فرشته ی بی بالم!