پروزه ی تغییر تحولاتی که میخواستم تو فهرست لینکها بدم تموم شد!قرار بود یکی دو تا حذف بشن که پنج تا رو حذف کردم!حدس میزنم از حذف کردن یکی دو تا شون پشیمون بشم!اما کرمی بود که تو وجودم از چند روز قبل وول میخورد و باید یه جوری خودم رو از دستش راحت میکردم!امروز یعنی امشب بعد از انجام فریضه ی واجب و دلچسب افطاری با همسری و عسلک رفتیم میدون امام!واسه خرید چند تا تیکه چیز که از قبل تو ذهنم بود!یه کیف واسه خودم!یه ماشین واسه تولد پسر برادر همسری و یه تابلوی چند تیکه ای!از اینایی که باید کنار هم رو دیوار نصبشون کنی تا بشن یه تصویر کامل!کیف رو که نخریدم!این مدت از بس زدم تو مایه ی سنتی با دیدن کیف های سنتی اونجا حالت تحمل(تهوع بی ادبانش میشه!)بهم دست داد!واسه گشتن برا تابلو هم به اندازه ی کافی فرصت نبود!نهایتاً کادوی تولد رو تونستیم بگیریم فقط!

جداً چقدر زیباست میدون امام تو شب!چه هوای دلپذیری داشت!ضمن اینکه مثل همیشه هم شلوغ نبود و انگار هنوز مردم از سفره ی افطار دل نکنده بودند!نسیم ملایمی میوزید که دختری رو حسابی به شور آورده بود!وقتی کالاسکه ی اسب هایی رو که دور میدون امام در حال گردش بودند میدید از خوشحالی جیغ میزد و میخواست دنبالشون بدووه!

دور میدون رو پیاده قدم زدیم!بعضی از مغازه دارها مقداری از اجناسشون رو واسه جلب توجه مشتری بیرون چیده بودند!دختری به هر چیزی میرسید میخواست دست بزنه و برشون داره!باید متقاعدش میکردیم که نباید به همه چیز دست بزنی!که اون هم ساز خودش رو میزد و با جیغ میخواست ما رو متقاعد کنه که امشب من باید به تک تک این وسایل دست بزنم!مثل همیشه اون موفق شد و یک به یک اشیاء چشم نواز بیرون مغازه رو مورد عنایت قرار داد!بدون اینکه چیزی رو از قلم بندازه!آخر سر هم همسری پیشنهاد خوردن بستنی داد که با توجه به اینکه فسنجون افطار هنوز تو گلومون بود پیشنهادش رد شد!

الان خونه تو سکوت مطلقه و عسلک و بابایش به خواب رفتند!سکوت هم چیز خوبیه!بعضی مواقع واسه ری استارت شدن به شدت لازمه!انگورهای تو یخچال هم چشمک میزنند!خلاصه که منم و سکوت و شب و یخچال!برم بغلش کنم!به شدت مشتاق دیدارمه!یخچالو میگم!

................................................................

خیلی جالبه که تو یه لحظه همزمان شش نفر تو وبلاگت(خودم بعلاوه ی پنج تای دیگه!)در حال گردش باشند بعدشم همگی خیلی شیک سرشون رو بندازند پایین و برند!بدون اینکه یکیشون هم واست کامنت بذاره!همیشه این اتفاق نمیوفته اما با دیدن پنج نفر دیگه همزمان تو وبلاگم بسی به خودم غره شدم که با کامنت نذاشتنشون از دماغم در اومد این شادی بی نهایت!

به هر حال از همراهیتون ممنونم!