اونوقت که پست قبل رو پابلیش میکردم دریایی از خشم و نفرت بودم!خیلی دلگیر و ناراحت بودم از دست بعضی از این بندگان صالح خدا!دست خودم نبود و باید به بهترین روش ممکن خودم رو تخلیه ی روانی میکردم!ببخشید که فضای گل و بلبل اینجا رو تا این حد از جو موجود ذهن ناراحتم پر کردم!

من یه سری اصولی دارم تو برخورد با دیگران که خوب واسه خودم تعریف شده است!حالا اینکه زودرنجم رو خودم میدونم و بهش اعتراف میکنم!اما کلیات شخصیتیم اینه که تا حد ممکن با دیگران با احترام برخورد میکنم!بهشون بها میدم و برای بزرگترها احترام زیادی قائلم!در مقابل توقع کوچکترین بی احترامی رو هم ندارم!و حتی ممکنه به بدترین شکل ممکن اون رو تعبیر کنم!

اما دیدگاه همسرم چیزی غیر از اینه!اون میگه به هر کسی باید به اندازه ی خودش احترام بذاری نه بیشتر!اینطوری توقعت هم از اونها کمتر میشه!میبینم راست میگه!حالا خیلی جاداره تا به بقیه ی حرفهاش هم برسم!

با اینکه فقط دو سال از من بزرگتره اما احساس میکنم از من خیلی پخته تره و خیلی زودتر از من اطرافیانش رو شناسایی میکنه!به قول خودش با اولین نگاه و اولین برخورد!اون چیزی که تا حالا بهم ثابت شده هم چیزی جز این نبوده! ولی من ممکنه صد سال هم با کسی برخورد کنم و زوایای شخصیتی اون واسه همیشه برام نهفته بمونه!

............................

نمیدونم چه به سر پرشین بلاگ اومده!دو روزه که پست های جدیدی رو که میگذارم هروقت صلاح بدونه نمایش میده و امکان کامنت گذاری رو هم غیر فعال کرده بودم واسه پست قبل اما الان دیدم دو تا کامنت واسه ش ثبت شده!جلالخالق!

.............................................

اما گزارش امروزی که گذشت!

صبح رو تا ساعت یک خواب بودیم!یعنی تا ظهر رو کلاً خواب بودیم!من و همسری و عسلک!البته عسلک کمی زودتر ازمن و پدرش بیدار شده بود و به انواع و اقسام روشها متوسل میشد تا ما رو بیدار کنه!از راه رفتن به سبک بند بازها رو پهلوی من و پدرش تا دست کردن تو گوش و چشم و بینیمون!وقتی بیدار شدم اولین کاری که کردم بردمش و سرتا پاش رو شستم تا خیالم راحت بشه!نمیدونم تو اقصی نقاط ما دو تا دنبال چی میگشت این بچه!

تا ظهر که از فشار روزه هیچ خبری نبود و نیمه ی اول رو خوش و خرم بدون هیچ مشقتی با تقلب گذروندیم!اما از بعد از ظهر رسماً داشتم له له میزدم واسه یه قطره آب!انقد روزه بهم فشار آورد که نگو!بنده ی ریاکار خدا رو میبینید!حالا یه روزه گرفته داره منتش رو سر تک تک خلق ا.... میذاره!

بعدشم شروع کردم به غذا درست کردن!استامبولی درست کردم با سالاد قارچ و ذرت و مخلفات!تصمیم داشتیم بعد از ظهر بریم بیرون!واسه همین تا ساعت پنج همه ی کارامون رو کردیم که وقتی برگشتیم فقط سفره بندازیم!بیرون برادر همسری رو دیدیم!همون که خانومش میشه دختر خاله م !یعنی جاری من میشه دختر یکی از خاله هام!بعد منم زدم رو کانال کله شقیم که واسه افطار بیاید اینجا و اصرار و اصرار !اونا هم میگفتند نه شما بیاید!نهایتاً موفق شدم و با هر ضرب و زوری بود کشوندمشون اینجا!از اون جا که خدا علاقه ی خاصی داره به پس گردنی زدن به بنده های کله شقش تا رسیدیم تو محل دیدیم کل منطقه برق ندارند!در نهایت اعتماد به نفس به روی مبارک نیاوردیم و باز هم اومدیم تا رسیدیم دم در خونه!ما هم برق نداشتیم!به صورت بدی ضایع شدم بنده و مجبور شدیم کلهم سفره ی افطار رو انتقال بدیم به خونه ی برادر همسری و تا الان هم پای بساط تخمه و غیبت و اینا بودیم!اینه که بدجوری احساس گناه میکنم!احساس دماغ سوختگی هم به شدت آزارم میده هم اکنون!