نمیدونستم این بچه تو این دنیای مجازی هم انقدر خواهان و طرفدار و خواستگار پیدا میکنه!

حالا البته تو دنیای حقیقی هم چند تا کیس پرو پا قرص اومدند خونه مون به بهانه های مختلف!یکیشون میگفت میخوایم بیایم سلامی عرض کنیم و اینا!اون یکی میگفت ما از نقشه ی خونه تون خوشمون اومده!میخوایم اگه اجازه بدید بیایم الگو برداری کنیم ازش!اون آخری هم که میگفت دختر خاله ی پسر خاله ی دختر عموش از مدل ویترینمون خوشش اومده و میخواد بره واسه جهیزیه اش مثلشو بگیره!میخواد بیاد دوباره ببیندش اگه بشه!که باید به این یکی هم اجازه میدادیم تا با دختر خاله ش بیاد!(هر چند که بعد از مدتی گند قضیه دراومد که این خانوم سالها قبل ازدواج کرده بوده و یه بچه ی چار پنج ساله داره و بعدها جدا شده)

اجازه دادیم اومدند!واسه عرض کردن سلام و دیدن خونه و ویترین!

که بعد از یکی دو ساعت خواسته ی اصلیشون که همون خواستگاری از دختری هست رو مطرح میکردند!که اگه از اول میگفتند اصلن نمیذاشتم پاشون به این خونه باز بشه!اونام چون خودشون تا ته خط رو رفتند اول نمیگفتند که میخوان به این بهونه بیان اینجا!چون اگه میگفتند اصلن راهشون نمیدادیم!مثلاً یکی از همین خواستگارا گل و شیرینی رو داده بود دست مامانش که تا آخر مجلس بگیره زیر چادرش و آخر مهمونی اونو رو کنه که با شیطنت های دخترک و دالی دالی کردنش با خانوم و افتادن چادرش قضیه لو رفت و هدف شومش آشکار شد آخر!اینو بگم که خودم بهش یه کم شک کرده بودم!آخه همه ش دولا دولا راه میرفت!ولی مگه یه زن چقد وزن رو میتونه تحمل کنه!وزن گل و شیرینی رو میگم!ذهن منحرفتون به جای بد نره!بماند که به اون بنده خدا شک کردیم که یه چیزی رو از خونه مون بلند کرده که دولا دولا میره!چون تو شرایط عادی آدم باید صاف راه بره!خدا ما رو ببخشه!اما خب تقصیر خودش هم بود!

مثل همه ی این قبیل مهمونیا اول بحث از وضعیت آب و هوا شروع شد!که چقدر سرده و سوز زمستونه و اینا!آخه اونوقت که اولی و دومی اومدند زمستون بود!اینطوری و با شروع بحث وضعیت آب و هوا داشت شکمون به یقین تبدیل میشد!

سری اول رو همسرم با احترام کامل از خونه پرت کرد بیرون!سری دوم رو گلشون رو ریز ریز کرد و پاشید تو صورتشون!و بعد در نهایت لطافت و مهربانی یه کشیده ی خوشگل هم نثار آقا داماد کرد!سری آخرم که همون خانوم دولا دولا بود رو دسته گل رو زد تو سر دادماد که قائدتاً همونجا بیهوش شد!جعبه شیرینی رو هم که اول باز کرد و چندتا از روش واسه خوردن دختری برداشت!آخه هوس کرده بود و داشت بی آبرومون میکرد!بعد بقیه ش رو زد تو سر پدر داماد!مادر داماد رو هم چون نامحرم بود اون بهش دست نزد و سپردش به من که خودم از خجالتش در اومدم!

حالا قراره از فردا بدیم واسه جلوی در خونه طوریکه کاملاً تابلو باشه رو پارچه ی سفید با گل گلای سبز و خط قرمز بنویسند اولا ما این دختر رو به هر کسی نمیدیم!دوماً دختر ما قصد ادامه تحصیل داره!سوماً ما این دختر رو به هر کسی نمیدیم و قصد ادامه ی تحصیل داره!

حالا شما هم اگه میخواید بیاید و پاپیش بذارید خودتون بگید ترجیح میدید با کدوم از این سه روش باهاتون برخورد کنیم!بالاخره شما دوستای منید!باید یه کم قدرت انتخاب داشته باشید یا نه؟!

در ضمن اون سه تا راهکار مذکور واسه ورود به خونه هم که خودتون میدونید لو رفته و دیگه نیازی به گفتن نداره!دنبال بهونه های جدید باشید!