ساعت نزدیک دو ونیم نیمه شبه.دختری ده دقیقه پیش خوابید.منم از فرصت استفاده کردم و رفتم سر خوردن خوراکی مورد علاقه خودم.سیب زمینی آب پز و تخم مرغ.از بچگی حاضر نبودم این خوراکی رو با هیچ کس تقسیم کنم.اول کره رو رو نون کشیدم.بعد سیب زمینی ها رو خلال کردم بعدم تخم مرغ رو.خیلی گرسنه بودم.مطمئنم این حس خوب حتی با خوردن یه بشقاب زرشک پلو با مرغ بهم دست نمیداد.یا حداقل بذار فکر کنم که نمیداد.

سرشب هوس فست فود کرده بودیم.همبرگر گرفتیم.همسری تا بهش نگاه کرد گفت برا دست گرمی خوبه!با این سیر نمیشیم!ولی من برای اینکه از زیر غذا درست کردن در برم گفتم چرا!همبرش بزرگه و شروع کردم به خوردن!حالا اون خوابیده ومن بعد از خوردن یه ساندویچ دیگه دلم داره ضعف میره واسه خوردن ساندویچ بعدی!مگه عذاب وجدان میذاره امشب بخوابم!!!!!!!!