ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢  کلمات کلیدی:

یک وقتهایی دقیقاً میدانی داری چه غلطی میکنی!اما باز می ایستی یک گوشه و زل میزنی به خودت و بختت!از نگاه دیگران مثل کیسه بوکسسسسسسسس بختت را له و لورده میکنی!باز هم میزنی!انقدر میزنی که!

جمع و جور کردن و ردیف کردن زندگی در عرض پنج سال میشود بخت دیگر!

دارم به بختم لگد میزنم به قولی!به همه ی آنچه رشته بودم!با چشم کاملاً باز!با حواس کاملاً جمع!وقتی فکر میکنی آگاهانه ریسک کردی جای پشیمانی برای خودت نمیگذاری!

دارم موقعیت کاری ام را با یک وضعیت بدتر طاق میزنم به وضوح!سر خانه و زندگی ام هم ریسک میکنم همزمان!سر چیزهایی که به دست آورده ام هرکدامشان را به سختی!بی هیچ حمایتی!منظورم را که میفهمی!

نتیجه اش جای سرزنش ندارد!به کسی که باید دارم اعتماد میکنم!یا میبریم یا از صفر شروع میشود خیلی چیزها!


 
محض مرض!
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱  کلمات کلیدی:

امروز به یک دلیل نامعلوم رفته بودم سونوگرافی!

البته از نظر خودم کاملاً توجیه داشت این موضوع!اما نه همسرم درست و حسابی قانع شد بابتش نه دکتر بینوا که نیم ساعت وقتش را الکی تلف کرد روی من!آخر سر هم از من پرسید دلیل این همه اصرارم برای انجام سونو چه بوده!خودم قانع بودم!برایم کافی بود!

بیخود فکرتان بیراه نرود!سونوی دل و شکم و اینها نبود!محض اطلاع افکار منحرف بعضی هایتان گفتم!حسی در درونم میگفت امروز زمین به آسمان دوخته شود باید این کار را بکنم!

بعد همسر اصولاً چون خودش سر  همه ی آزمایش خون دادن های زندگی اش تجربه ی خوبی ندارد هربار قرار است به تنهایی به دکتر بروم بدجوری هول میکند!الکی میخواهد دنبال آدم راه بیفتد!دلیلش را درست نمیدانم هنوز!ربطش را هم!

خلاصه مرتب زنگ زد امروز!سر آخر هم از عصبانیت من بابت تلفن های مکررش رنجید!

سونوی امروز فرصت خوبی بود بابت سر به سر گذاشتنش!نه اینکه از بچه دارشدن مجددمان بدجوری استقبال میکند!از نظر او دخترک برای آباد کردن هفتاد پشتمان بس است!از سونوی امروز نهایت سو استفاده را کردم!سر به سرش گذاشتم!از همه ی نی نی های تو دلی نداشته صحبت کردم!حرصش دادم!کیف کردم!اذیتش کردم!باز کیف کردم!

عصبانیتش دیدن دارد این جور موقع ها!گفته به محض اینکه همچین خبر فرخنده ای به گوشش برسد خودش را از بلند ترین ساختمان اطرافش پایین می اندازد!به راست و دروغش هم فکر نمیکند!یعنی در این حد این بشر!من هم که مرض دارم خب!هم خودآزاری دارم هم دیگر آزاری!


 
گلابی!
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠  کلمات کلیدی:

یک مدتی خیلی عاشق این ساعتهای دینگ دینگوی پاندول دار قدیمی بودم!یعنی صدای دینگ دینگش را که میشنیدم فضا میرفتم کلاً!خاطرات سال های چهل و دو برایم تداعی میشد!با آن صندلی های راحت کنار شومینه!که تعادلش را اصلاً حفظ نمیکند!اسم خاصی ندارند انگار!یا اینکه من نمیدانم!

به من باشد همه ی زندگی ام را پر میکنم از این وسایل قدیمی!روحم تازه میشود با دیدنشان!بتوانم دخترک را هم مثل خودم بار بیاورم دو به یک میشویم!از الان دارم از بعضی لحاظ ها روی مخش کار میکنم!

 دخترک نشسته آلبوم عکس هایش را ورق میزند!به قیافه نزار من بعد از به دنیا آمدنش میخندد!به درهم ریختگی موهایم!به خوشگلی خودش!عجیب خوشگل بود این بچه!!!مثل خیلی از نوزادهای تازه به دنیا آمده!

برایش سئوال شده!بین عکس های عروسیمان دنبال خودش میگردد طفلک!تو کجا بودی آن زمان!به قول بنده خدایی گلابی بودی به درخت!

..........................

الان دیدم همسرم به روش خودش برایم کامنت گذاشته در پست قبل!اولین کامنتش سلام کرده!خودش را علی شوهر معرفی کرده!پست هایم را خوانده!ای وای من!شاید سر بریده داخل این وبلاگ بود!شاید از خانواده اش تعریف و تمجید پیاپی کرده بودم!!!!!!!!!!

 


 
 
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٧  کلمات کلیدی:

روزهای جمعه که نه!تصحیح میکنم!غروب های جمعه کشدار میشود اغلب!احساس غربت به آدم دست میدهد!حالا اگر با یک جمعی باشی کمتر نمود پیدا میکند برایت!کشداری غروب جمعه!غروب جمعه دلگیر است!
ربطی به بی مذهبی و با مذهبی و لامصبی بودن آدم هم ندارد!غروب جمعه کشدار است!مادر هم نیست!تنهایی به سفر رفته!غروب جمعه دلگیر است!همینطور بیخودکی!


 
 
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٦  کلمات کلیدی:

یک شنبه بعدازظهر از مهد می آوردم دخترک را!موقع برگشت گفت مامان شعر جدید یاد گرفته ام!همچین مواقعی باید صبور باشم اصولاً!قرار است من بعد انقدر شعر را بشنوم که!!!باور کن هر چقدر بچه ات شیرین زبان باشد شنیدن یک شعر به میزان ده هزار بار چندان خوشایند نیست!

آن روز اولین شعر ملی اش را برایم میخواند!گاهی دستش در دستم بود!گاهی همینطور که با همه ی شیطنت های کودکانه اش جست و خیز میکرد برای اینکه من هم بشنوم صدایش را بلند میکرد و داد میزد!

آن بالا بالا!توی آسمان!میرقصد در باد!پرچم ایران!

هر روز که از مهد به خانه میبرمش در طول مسیر برگشت نصف گوشت تنم آب میشود!لای ماشینی توی جوبی داخل چاه چاله ای نیفتد یک وقت!به اندازه ی یک پسربچه تخس است این بچه!

هنوز به خانه نرسیده ایم از من میخواهد شعر را برایش بخوانم!یعنی گیر میدهدها!چطور باید در عرض چند دقیقه شعر را از بر کنم و بخوانم برایش!آن هم در آن شرایط استرس آلود!که حافظه کوتاه مدت و بلندمدت آدم تعطیل میشود باهم!انگار نمیداند بزرگترها چقدر مشغله دارند این روزها!

نه!اصلاًمن مانده ام چه توقعاتی دارند از آدم!ول کن هم نیستندها!اه!

.................

درگیرم با خودم!شما به بزرگی خودت ببخش!


 
 
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۸  کلمات کلیدی:

 اینجا روستای اجدادیمان است!گذاشتمش محض خوشگلی!

 

اصولاً هر وقت دخترک سعی میکند به زور بخندد این شکلی میشود!

 

 از این قسمت هایش هم نمیشد گذشت واقعاً!

 

 

                                 

 

 

 قرار بود این ها را با آش رشته بخوریم که  

شد!

 


 
 
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٠  کلمات کلیدی:

اصولاً هر وقت هوس آمدن به خانه ی مادرجانم به سر میزند،به محض استقرار در محل سیستمم همینطور چپکی میشود ییهو!خدا نکند آن روز را سر کار بوده باشم!از لحظه ای که پای راستم را در حریم خانه ی سابقم میگذارم ادای آدم های خیلی خسته را در می آورم!انگار که کل آن روز را مشغول جابه جا کردن کوهی،چیزی بوده ام!مادر بنده خدایم هم که از اتفاق تا حدودهای ساعت ۴.۴۵دقیقه عصر یعنی زمان وروود من نمیدانسته برای ناهار آن روز چه فکری بکند به تکاپو میفتد برای سیر کردن شکم دخترش!در این حین همزمان ادای آدم های خسته و گرسنه را در می آورم!گهگاهی هم از دست همکارانم مینالم!مادر هر ده ثانیه یک بار یک لیوان چای میریزد در حلقم!

اصولاً مادرجانم عقیده ای به ناهار درست کردن ندارد!با هر مشقتی هست ناهار آماده میشود!مثل آدم هایی که میخواهند سه وعده غذاییشان را یک وعده کنند مشغول میشوم!بعد هم دراز میکشم برای استراحت عصرگاهی!جزء واجبات است این یکی!با همکاری نازنین نگار و به زور جیغ هایی که میزنم نیم ساعتی میخوابم!قرار است از این تایم به بعد خسته نباشم!

شام هم مطابق برنامه سه شنبه شبها سبزی پلو با ماهی داریم!خوب است مادرجانم خسته نمیشود از این برنامه روتین هفتگی!صدای همه ی دیگران در آمده!خیلی مهم نیست!من هم خسته شده ام از این روند تکراری ماهی درست کردن هر هفته!که این هم مهم نیست البته!

.............................

الان دقیقاً سه هفته است از مادرجان خواسته ام برایم آش رشته درست کند!زمان میبرد انجام هر خواسته ای در این خانه!تازه فکر کن همیشه خواسته های من نسبت به دیگران در اولویت بوده!بقیه که وای عالم به سرشان است اگر چیزی هوس کنند!قول داده امروز من را به خواسته سه هفته پیشم برساند!یعنی منتظر است تو یک چیزی هوس کنی!به محض اینکه از دهنت در آمد دلت فلان چیز را خواسته،تحریم میشود خوردنش در خانه!البته هر دوسه روز یکبار مادر در خانه میگوید ای وای!دخترکم فلان روز فلان چیز را هوس کرده بود!خبرهایش را میشنوم بعدها!

اگر من آمدم عکس آش رشته گذاشتم در پست بعد یعنی به هوس سه هفته پیشم که الان آرزو شده رسیده ام!والا خودم دست به کار میشوم!طرز تهیه اش را هم برایتان میگذارم تا دعایم کنید!


 
 
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧  کلمات کلیدی:

شاید تو هم به اندازه ی من خوشحال بودی اگر وسیله سرمایشی خانه ات همین دو دقیقه پیش وصل شده بود!گرمایی نیستم!اما دیشب تا صبح رسماً نیم پز شدیم دو تایی!خودم و نازنین نگار را میگویم!همسر که بی خیال دنیا و متعلقاتش بیهوش بود از خستگی!چه شبی بود واقعاً!در پی انقلاب امروز صبح نهایتاً کولر خانه تهیه و نصب شد!گرچه الان خانه با خاک یکسان شده و من هم حال تمیز کاری ندارم این وقت شب!اما به خنکی و آسایشش می ارزد!

فکر میکنم برای نصب مجدد *د ی ش م ا هو اره* هم همچین انقلابی لازم باشد!سه جهار ماهی هست که در پاگرد پشت بام هوا میخورد بدبخت!

برای این چند روز تعطیلی نصف روزی را اصفهان بودم!بقیه را هم نطنز و طرق!خوش گذشت به هر حال!چندتایی عکس میگذارم احتمالاً!به امید آن روز!

فقط مانده بود خودم خودم را سر عکس گذاشتن دست بیندازم!


 
 
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧  کلمات کلیدی:

اصولاً گرمای تابستان بدجوری حالم را خراب میکند!ظهر که از دادگاه برمیگشتم اداره حس کردم همه جا دور سرم میچرخد!نمیدانم چطور شد که هوا انقدر وحشتناک گرم شد ییهو!خدا هم هماهنگ نیست امسال!برفی،بارانی ،بادی،گرد و خاکی!چیزی!

.........................................

قسم خوردم که برای روز پدر یا روز همسر دستم را در جیبم کنم و سوت بزنم!همانطور که  مهربان همسرم سوت زنان از روز زن و روز مادر و مناسبتهایش گذشت!البته طی تماس های تلفنی مادرش را گرامی داشته به کررات!من هم که آدم حسودی نیستم کلاً!ا

نوبت به من که رسید!بدجوری از خجالتم در آمد!ساعت دیواری کذایی آنچنانی اش را به حساب کادوی روز همسر گذاشت!حالا بگذریم که خیلی باب میلم بود و یک مقدار هم گرانقیمت بود!

اما نمیدانم این چه رسمی است که این مردها از خودشان در آورده اند!عدل!میگذارند همان شب مایحتاج یک سال زندگیشان را میخرند و بدهکاری سالشان را تسویه میکنند با آدم!توقع تشکر هم دارند!

حالا خیلی لطف کرده باشند یک شاخه گل هم میگذارند تنگش!تنگ ریکا و مایع دستشویی و و رخشا را میگویم!انگار که این موجودات نرینه زن ها را نوع تکامل یافته ربات های بشور بساب کن چند دهه پیش ژاپنی میبینند!

درست است که یک شاخه گل میتواند معنی های خیلی رمانتیکی داشته باشد در بطنش!من عادت نکرده ام به شاخه گل تنها قانع باشم!همیشه منتظر یک چیزهای مادی ای بوده ام پشت بندش!

به هر حال روز مادر امسال هم گذشت و خودمان گرامی داشتیم خودمان را!به نازنین نگار هم گفتیم از تو توقعی نیست مادر جان!انشالله جبران میکنی سالهای آینده!


 
به عشق تویی که بهترینی!
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢  کلمات کلیدی:

آمدم تبریک بگویم زیباترین روز دنیا را!سکوت کنم بهتر است اما!برای همه ی مهری که به پایم ریختی ممنونم!دوستت دارم به اندازه ی تک تک ثانیه هایی که زیسته ام!و به تعداد روزهایی که خواهم بود!اگر توانستی جمع بزنی اینها را!دوستت دارم!خیلی!  


 
← صفحه بعد صفحه قبل →