ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳  کلمات کلیدی:

به این خاطر که هیچ زحمتی برای قبول شدن به خودم نداده بودم به کمی تاسف خوردن بسنده کردم!!!

نمیدانم چرا ما آدمها تا این حد عجیب و غریب آفریده شده ایم!درس نخوانده بودم اما با گذشت زمان انقدر به تصوراتم پر و بال دادم که الان نمیتوانم هضم کنم قبول نشدن را!

حال تست زدن هم نداشتم آن روز!چه برسد به اینکه بخواهم جواب معقول و منطقی بدهم به سئوالات!یا اینکه یک سئوال را تا ته بخوانم حتا!تقریباً با زور پدر رفتم سر جلسه کنکور ارشد!یعنی چند روز روی مخم کار کرده بود که حاضر شدم برای آزمون بروم!گرچه هم دلم میخواست قبول شوم هم خیلی خوش اشتها بودم برای انتخاب رشته!!!

فکر کن تاپ ترین گرایش حقوق را انتخاب کرده بودم!بدون تورق سطحی یک کتاب لااقل!چون نخوانده بودم و نتیجه اش را میدانستم زیر بار نمیرفتم!ظرفیت شکست نداشته ام هیچ وقت!هنوز این خیر تاسف بار را ددی نشنیده!خدا به خیر کند!همیشه این قبیل مواقع منطقی برخورد میکند!!!

حداقلش این است که از کار کردن نهیم میکند تا هر طور شده برای سال بعد قبول شوم و آبروی ریخته را برگردانم!بعد از ازدواجم تازه مستقل شدم!باورکن!


 
مادربزرگ فامیل!
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳  کلمات کلیدی:

امسال هم در راستای کدبانو جلوه دادن خودم حدود بیست و پنج شش نفری را برای مهمانی افطار دعوت کردم!بعضی از اقوام از زمان استقرارمان در تهران به خانه مان نیامده بودند!این بود که چون اقوام تهرانی رسم ندارند به زبان خوش برای سر زدن به خانه یک زوج جوان بروند مجبور شدم دعوتشان کنم!بر عکس اصفهانی ها!که هر بار به نحوی خودشان را دعوت میکردند به خانه ام!نه که توقعی باشند ها!نه!کلاً آدم های خونگرمی هستند!!!!!!!!!!خلاصه همگی در وهله ی اول یک مقداری تعارف کردند که تو کارمندی و یک روز برای استراحت داری و مزاحم نمیشویم و اینها!اما بعد بدون استثناء آمدند خوشبختانه!

یک اخلاق بدی که دارم این است که دستم به کم نمیرود در پذیرایی از مهمان!یعنی دستم به متوسط هم نمیرود حتی!باید همه چیز در سفره ام به اندازه ای بیشتر از حد وفور باشد!

بار آخری که خانواده برادر همسری -که یک نسبت نزدیکتر هم با هم داریم-آمده بودند منزل همینطور بهت زده نگاه میکردند به سفره که واقعاً چرا آیا؟!

بعد از آن و با وجود همه ی صحبتهایی که پدر طی چند جلسه روان درمانی با من داشت و سعی کرد به من القا کند بیش از حد شلوغ کردن سفره خیلی هم چیز خوبی نیست  قدری خودم را تغییر دادم!به نظر آنها نیاز به درمان داشتم آن زمان!انگار که مرض لاعلاج داشتم!شلوغش میکردند الکی!

سه شب پیش هم که مهمانی ام بود قرار شد برنج را مادر خیس کند!چون میدانست در برداشتن برنج مهمانی سابقه ناجوری دارم!با این حال چون دورادور نظارت میکرد نتواست جلوی سایر چیزها را بگیرد!

زودتر از زمانی که فکر میکردم همه ی کارها تمام شد!بگذریم که در طول روز مجبور شدم دختری را برای رسیدن به کارهایم چند مرحله ای هربار به بهانه های واهی به همراه پدرش از منزل بیرون کنم!

وقتی مهمان ها رفتند احساس رضایت میکردم!همان شب قصد کردم یک سری دیگر را هم دعوت کنم که خب وقتی این حرف را در جمع خانواده پدرم و همسرم زدم طور ناجوری همگی به من برگشتند که چی فکر کرده ای!نکند حس کردی بزرگتر فامیلی!جمع کردن همه ی آدم ها ذور هم کار تو نیست بچه جان!چرا میخواهی خودت را شیرین کنی همیشه!خفه مان کردی از صبح تا الان!مردیم از بس کار کردیم!کمرمان دوتا شد!یعنی چی که دوباره میخواهی بیست نفر دیگر را دعوت کنی!اصلاً میدانی خانه ات گنجایش این همه مهمان را نداشت امشب!وقتی دفترچه تلفن را جلوی رویت میگذاری برای دعوت کردن مردم همین میشود دیگر!

مخالفت کردند با من !توجیه شدم تا حدی!اما اصولاً هر فکری به ذهنم برسد عملی اش میکنم!