گلابی!
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠  کلمات کلیدی:

یک مدتی خیلی عاشق این ساعتهای دینگ دینگوی پاندول دار قدیمی بودم!یعنی صدای دینگ دینگش را که میشنیدم فضا میرفتم کلاً!خاطرات سال های چهل و دو برایم تداعی میشد!با آن صندلی های راحت کنار شومینه!که تعادلش را اصلاً حفظ نمیکند!اسم خاصی ندارند انگار!یا اینکه من نمیدانم!

به من باشد همه ی زندگی ام را پر میکنم از این وسایل قدیمی!روحم تازه میشود با دیدنشان!بتوانم دخترک را هم مثل خودم بار بیاورم دو به یک میشویم!از الان دارم از بعضی لحاظ ها روی مخش کار میکنم!

 دخترک نشسته آلبوم عکس هایش را ورق میزند!به قیافه نزار من بعد از به دنیا آمدنش میخندد!به درهم ریختگی موهایم!به خوشگلی خودش!عجیب خوشگل بود این بچه!!!مثل خیلی از نوزادهای تازه به دنیا آمده!

برایش سئوال شده!بین عکس های عروسیمان دنبال خودش میگردد طفلک!تو کجا بودی آن زمان!به قول بنده خدایی گلابی بودی به درخت!

..........................

الان دیدم همسرم به روش خودش برایم کامنت گذاشته در پست قبل!اولین کامنتش سلام کرده!خودش را علی شوهر معرفی کرده!پست هایم را خوانده!ای وای من!شاید سر بریده داخل این وبلاگ بود!شاید از خانواده اش تعریف و تمجید پیاپی کرده بودم!!!!!!!!!!

 


 
 
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٧  کلمات کلیدی:

روزهای جمعه که نه!تصحیح میکنم!غروب های جمعه کشدار میشود اغلب!احساس غربت به آدم دست میدهد!حالا اگر با یک جمعی باشی کمتر نمود پیدا میکند برایت!کشداری غروب جمعه!غروب جمعه دلگیر است!
ربطی به بی مذهبی و با مذهبی و لامصبی بودن آدم هم ندارد!غروب جمعه کشدار است!مادر هم نیست!تنهایی به سفر رفته!غروب جمعه دلگیر است!همینطور بیخودکی!


 
 
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٦  کلمات کلیدی:

یک شنبه بعدازظهر از مهد می آوردم دخترک را!موقع برگشت گفت مامان شعر جدید یاد گرفته ام!همچین مواقعی باید صبور باشم اصولاً!قرار است من بعد انقدر شعر را بشنوم که!!!باور کن هر چقدر بچه ات شیرین زبان باشد شنیدن یک شعر به میزان ده هزار بار چندان خوشایند نیست!

آن روز اولین شعر ملی اش را برایم میخواند!گاهی دستش در دستم بود!گاهی همینطور که با همه ی شیطنت های کودکانه اش جست و خیز میکرد برای اینکه من هم بشنوم صدایش را بلند میکرد و داد میزد!

آن بالا بالا!توی آسمان!میرقصد در باد!پرچم ایران!

هر روز که از مهد به خانه میبرمش در طول مسیر برگشت نصف گوشت تنم آب میشود!لای ماشینی توی جوبی داخل چاه چاله ای نیفتد یک وقت!به اندازه ی یک پسربچه تخس است این بچه!

هنوز به خانه نرسیده ایم از من میخواهد شعر را برایش بخوانم!یعنی گیر میدهدها!چطور باید در عرض چند دقیقه شعر را از بر کنم و بخوانم برایش!آن هم در آن شرایط استرس آلود!که حافظه کوتاه مدت و بلندمدت آدم تعطیل میشود باهم!انگار نمیداند بزرگترها چقدر مشغله دارند این روزها!

نه!اصلاًمن مانده ام چه توقعاتی دارند از آدم!ول کن هم نیستندها!اه!

.................

درگیرم با خودم!شما به بزرگی خودت ببخش!


 
 
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۸  کلمات کلیدی:

 اینجا روستای اجدادیمان است!گذاشتمش محض خوشگلی!

 

اصولاً هر وقت دخترک سعی میکند به زور بخندد این شکلی میشود!

 

 از این قسمت هایش هم نمیشد گذشت واقعاً!

 

 

                                 

 

 

 قرار بود این ها را با آش رشته بخوریم که  

شد!