ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٠  کلمات کلیدی:

اصولاً هر وقت هوس آمدن به خانه ی مادرجانم به سر میزند،به محض استقرار در محل سیستمم همینطور چپکی میشود ییهو!خدا نکند آن روز را سر کار بوده باشم!از لحظه ای که پای راستم را در حریم خانه ی سابقم میگذارم ادای آدم های خیلی خسته را در می آورم!انگار که کل آن روز را مشغول جابه جا کردن کوهی،چیزی بوده ام!مادر بنده خدایم هم که از اتفاق تا حدودهای ساعت ۴.۴۵دقیقه عصر یعنی زمان وروود من نمیدانسته برای ناهار آن روز چه فکری بکند به تکاپو میفتد برای سیر کردن شکم دخترش!در این حین همزمان ادای آدم های خسته و گرسنه را در می آورم!گهگاهی هم از دست همکارانم مینالم!مادر هر ده ثانیه یک بار یک لیوان چای میریزد در حلقم!

اصولاً مادرجانم عقیده ای به ناهار درست کردن ندارد!با هر مشقتی هست ناهار آماده میشود!مثل آدم هایی که میخواهند سه وعده غذاییشان را یک وعده کنند مشغول میشوم!بعد هم دراز میکشم برای استراحت عصرگاهی!جزء واجبات است این یکی!با همکاری نازنین نگار و به زور جیغ هایی که میزنم نیم ساعتی میخوابم!قرار است از این تایم به بعد خسته نباشم!

شام هم مطابق برنامه سه شنبه شبها سبزی پلو با ماهی داریم!خوب است مادرجانم خسته نمیشود از این برنامه روتین هفتگی!صدای همه ی دیگران در آمده!خیلی مهم نیست!من هم خسته شده ام از این روند تکراری ماهی درست کردن هر هفته!که این هم مهم نیست البته!

.............................

الان دقیقاً سه هفته است از مادرجان خواسته ام برایم آش رشته درست کند!زمان میبرد انجام هر خواسته ای در این خانه!تازه فکر کن همیشه خواسته های من نسبت به دیگران در اولویت بوده!بقیه که وای عالم به سرشان است اگر چیزی هوس کنند!قول داده امروز من را به خواسته سه هفته پیشم برساند!یعنی منتظر است تو یک چیزی هوس کنی!به محض اینکه از دهنت در آمد دلت فلان چیز را خواسته،تحریم میشود خوردنش در خانه!البته هر دوسه روز یکبار مادر در خانه میگوید ای وای!دخترکم فلان روز فلان چیز را هوس کرده بود!خبرهایش را میشنوم بعدها!

اگر من آمدم عکس آش رشته گذاشتم در پست بعد یعنی به هوس سه هفته پیشم که الان آرزو شده رسیده ام!والا خودم دست به کار میشوم!طرز تهیه اش را هم برایتان میگذارم تا دعایم کنید!


 
 
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧  کلمات کلیدی:

شاید تو هم به اندازه ی من خوشحال بودی اگر وسیله سرمایشی خانه ات همین دو دقیقه پیش وصل شده بود!گرمایی نیستم!اما دیشب تا صبح رسماً نیم پز شدیم دو تایی!خودم و نازنین نگار را میگویم!همسر که بی خیال دنیا و متعلقاتش بیهوش بود از خستگی!چه شبی بود واقعاً!در پی انقلاب امروز صبح نهایتاً کولر خانه تهیه و نصب شد!گرچه الان خانه با خاک یکسان شده و من هم حال تمیز کاری ندارم این وقت شب!اما به خنکی و آسایشش می ارزد!

فکر میکنم برای نصب مجدد *د ی ش م ا هو اره* هم همچین انقلابی لازم باشد!سه جهار ماهی هست که در پاگرد پشت بام هوا میخورد بدبخت!

برای این چند روز تعطیلی نصف روزی را اصفهان بودم!بقیه را هم نطنز و طرق!خوش گذشت به هر حال!چندتایی عکس میگذارم احتمالاً!به امید آن روز!

فقط مانده بود خودم خودم را سر عکس گذاشتن دست بیندازم!


 
 
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧  کلمات کلیدی:

اصولاً گرمای تابستان بدجوری حالم را خراب میکند!ظهر که از دادگاه برمیگشتم اداره حس کردم همه جا دور سرم میچرخد!نمیدانم چطور شد که هوا انقدر وحشتناک گرم شد ییهو!خدا هم هماهنگ نیست امسال!برفی،بارانی ،بادی،گرد و خاکی!چیزی!

.........................................

قسم خوردم که برای روز پدر یا روز همسر دستم را در جیبم کنم و سوت بزنم!همانطور که  مهربان همسرم سوت زنان از روز زن و روز مادر و مناسبتهایش گذشت!البته طی تماس های تلفنی مادرش را گرامی داشته به کررات!من هم که آدم حسودی نیستم کلاً!ا

نوبت به من که رسید!بدجوری از خجالتم در آمد!ساعت دیواری کذایی آنچنانی اش را به حساب کادوی روز همسر گذاشت!حالا بگذریم که خیلی باب میلم بود و یک مقدار هم گرانقیمت بود!

اما نمیدانم این چه رسمی است که این مردها از خودشان در آورده اند!عدل!میگذارند همان شب مایحتاج یک سال زندگیشان را میخرند و بدهکاری سالشان را تسویه میکنند با آدم!توقع تشکر هم دارند!

حالا خیلی لطف کرده باشند یک شاخه گل هم میگذارند تنگش!تنگ ریکا و مایع دستشویی و و رخشا را میگویم!انگار که این موجودات نرینه زن ها را نوع تکامل یافته ربات های بشور بساب کن چند دهه پیش ژاپنی میبینند!

درست است که یک شاخه گل میتواند معنی های خیلی رمانتیکی داشته باشد در بطنش!من عادت نکرده ام به شاخه گل تنها قانع باشم!همیشه منتظر یک چیزهای مادی ای بوده ام پشت بندش!

به هر حال روز مادر امسال هم گذشت و خودمان گرامی داشتیم خودمان را!به نازنین نگار هم گفتیم از تو توقعی نیست مادر جان!انشالله جبران میکنی سالهای آینده!


 
به عشق تویی که بهترینی!
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢  کلمات کلیدی:

آمدم تبریک بگویم زیباترین روز دنیا را!سکوت کنم بهتر است اما!برای همه ی مهری که به پایم ریختی ممنونم!دوستت دارم به اندازه ی تک تک ثانیه هایی که زیسته ام!و به تعداد روزهایی که خواهم بود!اگر توانستی جمع بزنی اینها را!دوستت دارم!خیلی!