ژن نهفته خرکی
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۱  کلمات کلیدی:

اصولاً انسان تکنولوژی گریزی هستم!زمان میبرد تا با هر پدیده ی جدید و محیرالعقولی کنار بیایم!الان مدتهاست یک جور"ژن خرکی تکنولوژی گریزی"در وجودم هست که من را به مقابله با همه ی امکانات جدید وا میدارد!البته در حالت معمول این ژن نهفته است و در موارد ضروری بارز میشود و نمود پیدا میکند!

بعد این ژن نهفته ی خرکی نه که امروز و دیروز در وجودم ایجاد شده باشد ها!نه!نقل امسال و سال قبل هم نیست!لااقل بیست_سی سالی هست که با این مرض لاعلاج کنار آمده ام!

مثلاً حدود پنج سال پیش که پدر و مادر من هم مثل هر پدر و مادری آرزوی خریدن بهترین جهزیه روز را برای تنها دخترشان داشتند،گوش من را گرفتند و بعد از اینکه یک دست کتک مفصل هم نوش جان کردم_چون طبیعتاً مثل بچه ی آدم که دنبالشان نمیرفتم و هیچ ذوق قابل توجه تکنولوژی خری هم در وجودم نبود از این بابت_من را بردند بازار برای خریدن سرخ کن و مایکرویو و ساندوچ میکر و چارتا چیز بی مصرف دیگر که تا الان کاربرد هیچ کدامشان را در زندگی ام نفهمیده ام و بیشتر محض دکور در آشپزخانه گذاشتمشان!چون معتقدم برای تهیه ی هر غذایی باید زمان معمول خودش را گذاشت تا غذا لذیذ و بی نقص از آب در بیاید!

یا مثلاً چند روز بعد از ازدواجمان که همسرم خرید لب تاپ را پیشنهاد داد،چند لحظه بعد بدجوری اثار ندامت از دادن پیشنهادش را در وجودش دیدم!بس که مثل یک آدم معقول جوابش را دادم!یادش به خیر واقعاً!

تا اینکه بعدها خودم به این نتیجه رسیدم که کامپیوتر چیز خوبی است و غیر از کاربردهای غیر اصلی اش وسیله خوبی برای پر کردن اوقات فراغت است!بازیهای خوبی دارد و میتوان با آن وب گردی و وب نویسی کرد حتا!تا اینکه به خرید یک عدد پی سی رضایت دادم نهایتاً!

زمان زیادی برد تا توانستم با کارت بلیط مترو و کارت عابر بانک و اینها کنار بیایم و ضرورت وجودیشان را در زندگی ام حس کنم! 

اخیراً با ویندوز سون هم کنار نیامدم و برگشتم به همان ویندوز اکسپی دلخواه و محبوب خودم!

پ.ن:خدای درهای باز!خدای در های بسته!مارا از آستانه ی آخرین شب های قدر بگذارن!به یادتان هستم!به یادم باشید حتماً!


 
روزهای دوست داشتنی!
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧  کلمات کلیدی:

ته ته بی معرفتی است که یک روز بیایم گوشه ی این وبلاگ و دستمال دست بگیرم و زار بزنم و انرژی منفی از خودم متصاعد کنم و چند روز بعد که مشکلم حل شد به روی خودم هم نیاورم!
برای کلیه دوستان علاقه مند و محض فرونشاندن کنجکاویشان مینویسم!بین دو راهی ماندن و رفتن بودم!
باید انتخاب میکردم که میخواهم در محیط کار بمانم یا نه!اگر تصمیمم بر ماندن بود باید یکی از شهرستانهای اطراف تهران را انتخاب میکردم!که من یکی هم عمراً شهرستان برو نبودم!

واقعیتش اینکه چون من از آخرین نیروهای استخدام شده ی اداره ی حقوقی  بودم و تعداد نیروهای تهران هم بیشتر از حد مجاز بود از بخت خوب من و یکی از دوستان هم رئیس سازمان متبوع عوض شد و بعد هم رئیس اداره حقوقی و به این ترتیب هرچه رشته بودم پنبه شد تصمیم بر آن شد که نیروهای اضافه بر سازمان را به شهرستانهای اطراف تهران بفرستند!ماندم و سماجت کردم و کانال زدم و میزم را چسبیدم و امروز بالاخره کارم درست شد!دلیل تراشی هایم این بار رئیسم را اقناع کرد و چند لایحه ی آخر هم که بیشتر جنبه ی حیثیتی داشت خوب از آب در آمد!مشکلم تا حد زیادی حل شد!

خلاصه اینکه با کمال میل همه گونه تبریک سالگرد ازدواج و جاپاسفت کردن در محیط کارمان را پذیراییمنیشخند


 
به رسم میزبانی
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦  کلمات کلیدی:

برای تویی مینویسم که بیشتر از آنکه فکرش را بکنی برایم عزیزی!خودت و دخترکت!به یک اندازه!

برای تویی که نگران زندگی ات هستی!مثل من!مثل هر مادری!مثل هر زنی!

هر دوی ما حق داریم که نگران زندگیمان باشیم!نگران آینده دخترکانمان!نگران تک تک روزهای حال و آینده شان!

راستش را بخواهی حتی یک درصد هم فکر نمیکردم بخوانی ام!الان که فکر میکنم از خودم تعجب میکنم!شاید من هم جای تو بودم همچین کاری میکردم!پستهای وبلاگ را میخواندم تا جوابی به تمام حساسیت های طبیعی ام بدهم!

حالا که فهمیدم همراهم هستی در تک تک پست ها-دلیلش برایم فرقی نمیکند-برایت فرش قرمز پهن میکنم به رسم میزبانی!از اینکه حس کنم همراهم هستی خوشحالم.


 
لینک کردن
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤  کلمات کلیدی:

کلاً از اینکه حس کنم اختیار لینک کردن دیگران را در وبلاگم ندارم عصبی میشوم به دنبال اعتمادی که به دوستی کردم!بوزر و پسوردم را او داشت و خودش!به این دلیل که آن روزها همه کاره ی وبم او بود!بعد از اینکه همه چیز به هم خورد و دوستیمان هم جایش را به دلخوری داد یکی دوباری یوزر و پسورد را خواستم!بار اول در نهایت لطف و مهربانی آدرس اشتباه به من داد و بار دوم هم انگار که صدای خواهشم به گوشش نرسیده باشد خودش را به گیجی زد و تا الان هم بیخیالی طی میکند!بر آن شدم که اینجا محض دلجویی از خودم هم که شده آدرس وبلاگهایی که دوستشان دارم را بیاورم تا لااقل بدانند که دوست دارم لینکشان کنم اما اختیارش ندارم!
تینای اردیبهشتی،
خانوم گلی،زنی شبیه من،شیرین شور تلخ
و وبلاگهای دیگری که ممکن است الان در ذهنم نباشند!
اگر امکانش برایم بود بدم نمی آمد یکی دو تا از لینکهایم را هم در نهایت مسرت حذف کنم!به زودی باید فکری به حال این موضوع بکنم!بدجوری آزارم میدهد!


 


 
پراکنده از پراکنده
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢  کلمات کلیدی:

وقتی اینجا ننوشتن و کمرنگ شدن در محیط مجازی وبلاگستان عادت معمولم میشود و این مدت طولانی میشود ضمیر ناخوداگاهم شروع میکند به سرزنشم!!!نمیدانم محیط مجازی غیر از چند دوستی که دوستشان دارم چه چیز خاصی دارد که نمیتوانم از آن دل بکنم و بروم سراغ کار خودم!بدجوری اعتیاد آور است لامصب!

دارم به کارمند بودن عادت میکنم!گرچه اشتغالم تا حد زیادی فکرم را درگیر کرده و  هنوز انقدر با شرایط  جدید تطبیق نیافته ام که بگویم در محل کار فقط فکر کار دارم و در خانه مشغول رسیدگی به امور منزلم بدون اینکه ذهنم درگیر محل کار باشد.

در خانه حین سالاد درست کردن و اتو کشیدن دادخواست مینویسم و در محیط کار هم فکرم مشغول نازنین نگارم است!همسو شدن با شرایط موجود زمان میبرد به هر حال!

یک زمانی _حتی در دوران دانشجویی _از دادگاه رفتن و روبروی قاضی نشستن دلهره داشتم.این هم از مزایای آموزش ناقصمان به دانشجوهاست که هر چقدر هم درس بخوانند رویه ی عملی و کار عملی کردن با درس خواندن صرف خیلی متفاوت است!اکنون با وجود چند جلسه ای که در جلسه ی دادرسی بعنوان نماینده حقوق دولت شرکت کردم و لایحه نوشتم و دفاع کردم اعتماد به نفسم بالا رفت.خودم را باور کردم.گاهی از بیرون که به قضیه نگاه میکنی داستان پیچیده و دلهره آور به نظر میرسد اما در بطن موضوع که میروی قضیه متفاوت است!

برایم دعا کنید!این روزها فکرم درگیر است!الان هم با یک قیافه جدی مشغول نوشتنم!به تنها چیزی که فکر نمیکنم خندان شماست!محتاج دعایتان هستم دوستانم!