همه ی ما در طول زندگیمان روزهایی داشته ایم که دوستشان نداشته ایم!دلیل آن هم بنا به موقعیتی که هر کداممان در آن گرفتار میشویم متفاوت است!
الان من ته ته همه ی روزهای دوست نداشتنی ام هستم!همه چیز را خاکستری میبینم!یک نوع حس بیتفاوتی خاصی در وجودم رخنه کرده!
حالا قبول دارم که یک جورهایی پیاز داغش را زیاد میکنم و همینطور الکی نمک به زخم خودم میپاشم طوریکه انگار که مرض خودازاری دارم!اما این موضوع که همه چیز را بدتر از بد واقعیش ببینم انگار عادتم شده!به هر حال این روند کذایی غیر قابل تحمل تا تاریخ ۵/۶برایم ادامه دارد!
هرقدر سعی میکنم این روزهای سخت را برای خودم داشته باشم و توی از همه جا بیخبر را در مشکلاتم،همراه خودم اذیت نکنم نمیشود که نمیشود!
میخواهم حس کنم همه چیز خوب و آرام و روی روال معمولش است اما نمیشود!این روزها حس و حال درست و درمانی ندارم!دنبال آرامش از دست رفته ام میگردم!کوچکترین اتفاقی روی قضاوتم و نگاهم به دیگران تاثیر میگذارد!اخیراً به راحتی تمرکزم را از دست میدهم!به نظر خودم خیلی بی مزه و زود رنج و بی اعصاب شده ام!
میدانم که ننوشتن بهتر از غرزدنهای مکرر است اما چه کنم که دلم نوشتن میخواست و اینکه احساس کنم کسی در روزهای سختم همراهم است!کسی که حس کنم حالم برایش مهم است و گهگاهی از روی مهربانی دست نوازشی به سرم میکشد!مثل بچه ها دنبال بزرگتری میگردم که برایم دل بسوزاند و برایم بزرگتری کند.
میدانم همه ی این ها از نارامی روحم است!از اینکه ارتباطم با آنی که باید کمتر از قبل شده و اتکایم به او!هر چند که او بارها به من ثابت کرده کنارم هست و دلسوزتر از هر کسی برایم!دوست دارم حسش کنم نزدیک نزدیک خودم!هرچند که او به من ثابت کرده قدم به قدم همراهم است و مراقبم!دوست دارم لمسش کنم نزدیک نزدیکم!
الان مدتی است خدایم را گم کرده ام!از همان وقت با یک روح بیقرار و سرگردان به دنبالش میگردم!به دنبال او!به دنبال آرامشم!به دنبال روزهای معمول وعادی و بدون دلهره ام!دارم دنبال خدایم میگردم!کسی خدای من را ندیده!