روزهای دوست نداشتنی
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦  کلمات کلیدی:

همه ی ما در طول زندگیمان روزهایی داشته ایم که دوستشان نداشته ایم!دلیل آن هم بنا به موقعیتی که هر کداممان در آن گرفتار میشویم متفاوت است!

الان من ته ته همه ی روزهای دوست نداشتنی ام هستم!همه چیز را خاکستری میبینم!یک نوع حس بیتفاوتی خاصی در وجودم رخنه کرده!

حالا قبول دارم که یک جورهایی پیاز داغش را زیاد میکنم و همینطور الکی نمک به زخم خودم میپاشم طوریکه انگار که مرض خودازاری دارم!اما این موضوع که همه چیز را بدتر از بد واقعیش ببینم انگار عادتم شده!به هر حال این روند کذایی غیر قابل تحمل تا تاریخ  ۵/۶برایم ادامه دارد!

هرقدر سعی میکنم این روزهای سخت را برای خودم داشته باشم و توی از همه جا بیخبر را در مشکلاتم،همراه خودم اذیت نکنم نمیشود که نمیشود!

میخواهم حس کنم همه چیز خوب و آرام و روی روال معمولش است اما نمیشود!این روزها حس و حال درست و درمانی ندارم!دنبال آرامش از دست رفته ام میگردم!کوچکترین اتفاقی روی قضاوتم و نگاهم به دیگران تاثیر میگذارد!اخیراً به راحتی تمرکزم را از دست میدهم!به نظر خودم خیلی بی مزه و زود رنج و بی اعصاب شده ام!

میدانم که ننوشتن بهتر از غرزدنهای مکرر است اما چه کنم که دلم نوشتن میخواست و اینکه احساس کنم کسی در روزهای سختم همراهم است!کسی که حس کنم حالم برایش مهم است و گهگاهی از روی مهربانی دست نوازشی به سرم میکشد!مثل بچه ها دنبال بزرگتری میگردم که برایم دل بسوزاند و برایم بزرگتری کند.

میدانم همه ی این ها از نارامی روحم است!از اینکه ارتباطم با آنی که باید کمتر از قبل شده و اتکایم به او!هر چند که او بارها به من ثابت کرده کنارم هست و دلسوزتر از هر کسی برایم!دوست دارم حسش کنم نزدیک نزدیک خودم!هرچند که او به من ثابت کرده قدم به قدم همراهم است و مراقبم!دوست دارم لمسش کنم نزدیک نزدیکم!

الان مدتی است خدایم را گم کرده ام!از همان وقت با یک روح بیقرار و سرگردان به دنبالش میگردم!به دنبال او!به دنبال آرامشم!به دنبال روزهای معمول وعادی و بدون دلهره ام!دارم دنبال خدایم میگردم!کسی خدای من را ندیده!


 
الا دختر که زیر چادرت نون و پنیره!
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤  کلمات کلیدی:

الا دختر که زیر چادرت نون و پنیره!

واقعاً جالب است که کسی با سرچ این جمله به وبلاگ من رسیده!

خودم که کلی خندیدم!باشد که لبخندی گوشه ی لب تو هم بنشیند!مانده ام طرف چی فکر کرده با خودش با سرچ این مطلب!

با نوشتن پست قبل دوست جدید و خیلی عزیزی به جمع دوستانم اضافه شد!عزیزم سعی نکن ته و توی همه چیز را در بیاوری!کامنتش خصوصی بود.از باز کردن کامنتدونی پست قبل چیز خاصی دستگیرت نمیشود!

دخترکم امرورز کنارم است!برخلاف هر روزی که در حسرت دیدن و در آغوش کشیدنش هستم،امروز و روزهای آخر هر هفته حس نشاطی دارم از این بابت!البته اگر خودش هم سعی کند یک مقدار با من همراهی کند و تلافی بقیه روزها را در نیاورد،خوشحالی ام مضاعف میشود!بعضی روزها بدجوری حسرت گرفتن دستهایش و زل زدن در چشم های سیاهش را دارم!

دخترکم الان روبروی تی وی نشسته و مشغول خوردن چیپس و تنقلات است!گاهی همینکه او را کنار خودم حس کنم برایم کافی است!مادر بودی شاید حسم را میفهمیدی!الان اما بعید میدانم بفهمی چه میگویم!

پ.ن:هی من سعی میکنم به همه چیز خوش بین باشم!هی سعی میکنم نگاهم را به دنیا و اتفاقات عجیب غریبش عوض کنم!اگر گذاشتند!اگر گذاشتی!

 


 
افاضات میکنیم!
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳  کلمات کلیدی:

 مسلماً هر وبلاگ نویسی در عمر نویسندگی اش فرازی دارد و فرودی!حالا از فرازهایش که کلاً فاکتور بگیریم(چون در مورد این وبلاگ این دوران نبود! )این وبلاگ اخیرا تنها هنرش فرودهای زیبایش بود که نویسنده اش توجیه های زیادی داشت در موردش

منجمله:دل ندادن وبلاگنویس به نوشتن و کتاب نخواندنش و بیسواد بودنش و نرفتن و نیامدنش و اینکه نویسنده این وبلاگ ازهمان روزهای اول حرف زیادی نداشت برای گفتن کلن!

اخیراً هم که با گذاشتن آخرین پستش بدجوری با نیمچه آبرویی که در این مدت جمع کرده بود بازی کرد!فکر کن!چار تا کامنت فقط!تعداد خواننده هایش هم که چیزی در حد پنجاه تاست در پنجاه روز!

الان من به عنوان کسی که با نویسنده این وبلاگ حشر؟! هشر؟ و نشر دارد-نگفتم این بنده خدا بیسواد است!- به تک تک شما پیشنهاد میدهم دست بردارید از خواندن پست های مزخرف این وبلاگ!

به هر تقدیر -الان اگر این عبارت را صدر این تیتر نمیاورد میمرد!-و با این روش ممکن است او هم از نوشتن پشیمان شود و برای وقتش یک برنامه ریزی اساسی بکند و یک چیزی به معلوماتش بیفزاید!

برای بار آخر میگویم.آقا جان نکنید این کارها را!یعنی چی که من آپ میکنم همزمان صد نفر آن لاین میشوید که مطالب گهربارم را بخوانید و حظ ببرید و هی کامنت پشت کامنت!فرصت جواب دادن ندارم اصلن!از وقتتان استفاده ی بهتری کنید!وقت طلاست!باور کنید!

به هر حال از من گفتن بود و از شمای دوست هم نشنیدن!

حالا جرات داری در راستای پشیمان کردن نویسنده از ننوشتن بیا برای این پست کامنت  بگذار!لنگه کفش است و در قابلمه و جارو و اینها که به ازای روزهای خاموشی ات حواله ات میکنم!