امروز از اون روزهایی هست که میگم خدا تا آخرشبش رو بخیر بگذرونه!تو مدت هجده دقیقه ای که با دوستی تلفنی صحبت میکردم دخترکم مقادیر متنابهی دسته گل به آب داد!
رفتم پای سینک که دیدم چیزی تو آب شناوره!میگم چیز به این دلیل که هنوز تو شوک بار اول و دومی بودم که اون کنترل تلویزیون رو انداخته بود تو ظرفشویی و خیلی خوشمزه اون رو سوزوند!البته این منهای اون یکباری هست که گوشی نوی مامان رو انداخته بود تو لگن آب و من تا ساعت ها جرات روشن کردنش رو نداشتم!اون بار انداختن گوشی تو سطل برنج جواب داد،خدا به جوونی من رحم کرد و قضیه به خیر گذشت!
اما این بار انداختن کنترل تو سطل هم جواب نداد و بهم حس لحظه ای رو داد که برای اولین بار لب تاپ رو باز کردیم و دخترک اومد روش قدم زد!اونوقت میخواستم موهای سرم رو دونه دونه بکنم!
خرابکاری بعدیش تو این مدت کوتاه که ازش غافل بودم این بود که یه مجسمه رو انداخت رو زمین و پودرش کرد و به دیدار سطل زباله پیوستش داد!
بعدم دیدم رفته دامن من رو انداخته تو لگن آبی که تو حمام بود و مشغول شستنش بوده گویا!
میخوام جارو برقی بکشم که اومده و با اصرار میخواد اونو از من بگیره در حالیکه زورش نمیرسه یه ذره جابجاش کنه حتا!بهش توضیح دادم که عزیزم این کارا برا تو زوده الان!برو بشین خوراکی هات رو بخور.درحالیکه دو دقیقه نگذشته بود و همه رو تو دهنش زور چپون کرده بود گفت که بزرگ شده و میخواد جارو رو از من بگیره و به انجام امور خانه داریش بپردازه!تو این دوره زمونه که ما از مسئولیتهامون فراری هستیم بچه ها چه زود بزرگ میشن واقعاً!
موقع خواب هم میگه مامان بیا به من شوفاژ بده!حدسم این بود که منظورش اینه که بیا منو ماساژ بده!موقعی که دراز کشیده بود رو تخت و بدنش رو ماساژ میدادم لبخند شیرینش گوشه ی لبش بود!