وااااااااااااااااا!
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

از روز اولی که یادم می آید پروسه خواباندنش مدتهای مدیدی طول میکشید!جان از بدنم خارج میشد به مولا!بعد خوابش که میبرد یعنی فقط منتظر بود تقی به توقی بخورد و کمترین صدایی از گوشه و کناری و جیغ و آسمان هفتم و ونگگگگگگگگگگگگگ تا چهل و هشت ساعت بعد!مغزم متلاشی میشد!باور کن!

یعنی جرات باز کردن شیر آب را هم نداشتم!مینشستم صم بکم زل میزدم به دیوار و حداکثرش مطالعه میکردم و کتاب ورق میزدم گهگاهی!رکورد یک و نیم ساعت ثابت نگه داشتن همزمان سرو گردن و چشم را داشتم مدتی!

یادم می آید آن روزها موقع خواب دخترک ته ته تفریحم با همسرجان این بود که ببینیم چه کسی بیشتر میتواند زل بزند به آن یکی بدون اینکه کمترین صدای خنده ای منتشر کند در خانه!روزگاری داشتیم آن موقع!تازه خیرسرمان خانه مان بیست سی متری بزرگتر از الان بود و گرفتار رد کردن سرویس مبلمان نه نفره و ویترین و وسایل دخترک نبودیم!(حالا معلوم شد چرا عکسهای تولد دخترک را روی اپن انداخته بودم!)مثل ندارها!دلم برای خودم ریش ریش شد به جان خودم!

هدف من از گذاشتن این پست این بود که به علامت سئوال های موجود در ذهن یکی دوتا از دوستانم جواب بدهم و بهشان بگویم خیلی باهوشید!قدر خودتان را را بدانید رفقا!قربان رویتان بروم که هر سئوالی دارید خصوصی میپرسید و نمیگذارید حیثیت خواهرتان به باد برود!اما الان آن وضعیت را نداریم خوشبختانه!یک دست نیم ست راحت راحت راحت نارنجی جیغ داریم که هم نقش مبل دارد!هم کاناپه!هم راحتی!هم جا نینی!

کمبود جا قر و اطوارهای سابق را برنمیدارد!نصف زندگی سابقم را به زور در شصت متر جا جادادم.پرده هم گرفتیم بالاخره! 

مهم نیست که امشب از کجا به کجا رسیدم!گفتم که بدانید!شبی، نصفه شبی،وقتی نگران کمبود امکانات در زندگی دوستتان نشوید!به هر حال!

فکر کنم کمی دقیق شوید متوجه میشوید قسمت اعظم زارو زندگی ام هم آبی است!مثل این وبلاگ!


 
عکسای تولد دخترک!
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

دلم برای دوستان وبلاگی ام خیلی تنگ شده!بعضی وقتها از فرط دلتنگیشان سرم را به دیوار میزنم!گاهی هم بیست و چار ساعت تمام به یک جا خیره میشوم از فراقشان!مطمئنم آنها هم همین حس و حال را دارند از دوری من!یعنی یک ذره هم شک ندارم بابت این موضوع!

یادم هست سال قبل این موقع ها از یکی دوتاییشان برای خانه تکانی استمداد طلبیدم!دوستانم با همه ی مهربانیشان به دعوتم لبیک گفتند!حالا من که واقعاً کمک نمیخواستم از کسیچشمک!ولی مهربانی را تمام کردند در حقم!

سه تنفنگدار را برای همین موقع ها گذاشته اند دیگر!اصلن هدف خدا از خلقت این سه نفر همین بود انگار!تک دختر بودن در خانواده محاسن زیادی دارد به هر حال!یعنی منتظرند امر کنم به جان خودم!!!!!!!!!!

الان این استمداد سال به سالم را در شرایطی از دوستان میطلبم که که دارم دخترک را به قول خودش ماشاجججج(ماساژ)میدهم!گرچه حدوداً همه ی لغات را از دو ونیم سالگی اش درست تلفظ میکرد اما سر این یکی بدجوری گیر کرده!(قربونش بره مامان سمیه الهیییییییییی)

آهان داشتم میگفتم!به هر حال من دوست فقط سالی یکبار از شما کمک میخواهم!انشالله در شادیتان جبران میکنم!

این هم عکسهای تولد دخترک!به پیشنهاد دوست نازنینم مهدیه!پیشاپیش بابت کیفیت افتضاح یکی دوتا از آنها عذر میخواهم از محضرتان!زندگی خرج دارد!مجبور شدم برای زودتر آپلود شدنشان حجمشان را تا حد ممکن کم کنم!

    

 

       

 

 

     

 

 

       

 گذشته از همه ی شوخی های بالا!دلم برایتان خیلی تنگ شده!ببخشید که نمیرسم به وبلاگهایتان سر بزنم!امضا!یک مادر کارمند شرمنده!