حافظه !ای ییییی!حافظه!
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠  کلمات کلیدی:

یک جاهایی در طول زندگی ام بد جوری به شکر خوردن افتادم!شکر خوردن معمولی نه ها!یک جور شکر خوردنی که الان تمام تنم بوی شکلات و شیرینی میدهد!اصلن یک جورهایی احساس آبنبات بودن میکنم!
مصداق بارزش همین امروز که بازهم دست به یکی از کارهای آنچنانی زدم!حول و حوش عصر دستور خریدن یک جلد کتاب را صادر کردم و خیلی خجسته لم دادم به مبل تا کتاب مورد نظرم از راه برسد و شروع کنم به خواندنش!در آن لحظات چه ذوقی داشتم!بمیرم برای خودم الهی!
مدت زیادی نگذشته بود که با یک کتاب دقیقاً به شمایل کتابی که هرروز روی اپن آشپزخانه جلوی چشمش بود روبرو شدم!داغ بزرگی بود به هرحال!شانه هایم را مالیدم و کم کم دردم را توضیح دادم!کتاب سابق را کنار کتاب جدید گذاشتم و از او خواستم همه ی تفاوت هایی که او میبیند و من تشخیص نمیدهم را برایم توضیح بدهد!میدانستم مطلب خاصی به ذهنش نمیرسد!

.......

صد بار گفتم هیچ وقت روی سلیقه ی یک مرد برای خریدهای خاص حساب باز نکن!حتی اگر کیس مورد نظر کتاب باشد و اسمش را هم سیصد بار گفته باشی!جون او به حافظه ی کوتاه مدتش اعتماد میکند و اسم کتاب را نمینویسد،اگر هم نوشت از بس حواس پرت است یک جایی گم و گورش میکند و برای بار هزار و یکم همین میشود که شد!چه بدبخت بودم من اگر از او لباسی،لوازم آرایشی،چیزی خواسته بودم!آدم بشو که نیستم!

پ.ن:کاش خداوند بدبختی را بین آدمها تقسیم میکرد!


 
یک مادر و دختر
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥  کلمات کلیدی:

این عکس پایینی که قدیمی تره به احتمال زیاد منم

پ.ن:الان که دارم برای شما گزارش تهیه میکنم نشسته روی پام با یه نخ که تو دستش گرفته داره به صورتم میکشه!توضیح زیادی نداره این کار عسل مامان!

 

 


 
یک پست برای نی نیییییییی
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧  کلمات کلیدی:

 

یادش به خیر واقعاً!پارسال همچین وقتهایی بود مرض وبلاگ نویسی ام در مورد نی نی عود کرده بود و همینطور هی برای خودم مینوشتم و کسی هم جلودارم نبود!فقط هر دو سه پست یکبار از چند تا خواننده ی ثابتم عذرخواهی میکردم و اعتراف میکردم که خودم میدانم این یک وبلاگ مادرانه نیست و قرار نیست اینجا فقط از دختر فرشته ام بنویسم و بعد هم دوباره مینوشتم اما باز هم از نی نی!

خواننده هایم هم خویشتن داری میکردند و ندیدپدید بودن و بچه ندیده بودنم را به رویم نمی آوردند وگهگاهی هم تشویقم میکردند حتی!غلط نکنم همه این قرتی بازیها را به حساب تازه مادر شدنم میگذاشتند و غرق بودنم در یک سری عواطف و احساسات لوس و ننر.میدانم همه ی اینها از بزرگواریشان بود البته.کم کم کار داشت به جاهای باریک میکشید که به روش تلقین هم که شده به خودم یاداوری کردم که قبلاً این وبلاگ مسیر دیگری را دنبال میکرد!

حالا غرض از این همه مقدمه چینی اینکه میخواستم همه ی این حرفها پیش زمینه ای باشد برای عود کردن مرض هرساله ام و اینکه یک وقتهایی بد جوری هوس نوشتن از گل به سر دخترم میکنم!

الان هم میخواهم باز بروم سر اصل مطلب و بنویسم این روزها دخترکم خیلی تو دل برو و دوست داشتنی و نازنین شده و همه ی توانایی اش را به کار گرفته برای دلبری کردن از مادرش!فقط یکی دو تا خصلت بد به اخلاق های خوبش اضافه شده که آن هم اقتضای سنش هست احتمالاً.همه ی حرفها را طوطی وار و پشت سرهم تکرار میکند و دور از جانتان چندتایی هم حرف بی ادبی یاد گرفته که من بعنوان مادرش نمیدانم وقتی بین جمع یکی از این کلمات قصار را تکرار میکند به چه روشی از آبروی از دست رفته ام دفاع کنم!

فقط سعی میکنم در مجامع عمومی خواسته هایش را در اولین لحظه برآورده کنم که او هم مجبور نشود خیلی به اعصابش فشار بیاورد و از این قبیل کلمات استفاده کند.از نظر روانشناسی بهترین روش درمانی برای یک همچین مساله ای بی خیالی طی کردن است و به روی خود نیاوردن و اینکه وقتی کودک همچین حرفی را برای بار اول میزند زیپ دهنم را ببندم و لااقل به او نخندم اما واقعاً هر چقدر تلاش میکنم می بینم توانایی جمع و جور کردن و پخش و پلا نشدن در همچین مواقعی را ندارم.

این شده که او برای بار اول یک همچین کلمه ای که اصولاً و حتماً و قاعدتاً از کوچه و خیابان یاد گرفته را بیان میکند و من میخندم و غش میکنم و ریسه میروم و او تشویق میشود برای تکرار حرفش!و بعد این میشود که همه ی حیثیتی که طی بیست و شش سال جمع کرده ام در یک لحظه فرت میشود و بعد من میمانم و یک عزم راسخ برای اینکه آن کلمه ی قشنگ را از دهن بچه ام بیندازم.تو هم که دیگر بچه نیستی و سنی از سالت گذشته و خودت تشخیص میدهی یک همچین کلمه ای را از دایره ی لغات یک کودک *نوزبان حذف کردن و با ادب نشان دادنش کار حضرت فیل است!

*نوزبان:این لغت را بگذار در دیکشنری لغات من در آوردی و ابداعی سمیه!به معنی بچه ای که تازه زبانش باز شده و چند تایی جمله ی کوتاه و دست و پا شکسته یاد گرفته!


 
حرفهایی برای خودم و خودت
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٦  کلمات کلیدی:

این اولین بار بود که دخترکم به این راحتی خوابش برد!یعنی آنقدر راحت و بدون دردسر خوابید که هنوز متحیر و بهت زده ام!حالا برای اینکه خیلی هم تابلو خالی نبسته باشم باید اعتراف کنم یکی،چندباری(تو بگیر ده بار حدوداً)پیش آمد که همینقدر بی مساله و بدون اینکه سوهان به روح و روانم بکشد با حرکت کالسکه وار ماشین خوابش برد،اما منهای این چند بار بقیه مواقع برای خواب کردنش رسماً از بچه دار شدنم پشیمانم کرد!

این بار همینکه به سادگی گاز زدن بیسکوییت زیر پتو رفت،چند لحظه بعد مثل فرشته ها معصومانه به خواب رفت و من را غرق در احساس گناهی کرد که تا همین لحظه دامنم را گرفته،که چرا و به چه حقی برایش پشت چشم نازک میکنم گاهی!

اما همینطور که دارم خودم را به روش تادیب روانی و لنگه کفش پرتاب کردن به سمت روحم مجازات میکنم یک جاهایی هم بدجوری دلم به حال خودم و روزگارم میسوزد!الان کافی است دو،سه تا از بلاهایی که این جغله(تو بگیر فرشته کوچولو یا هانی یا نی نی یا یک همچین چیزی)اخیراً سرم آورده را با خودم مرور کنم!همین میشود آبی روی آتش سرزنش و خودخوری و خودزنی ام!یک جاهایی میگویم حقش بوده و یک جاهایی هم به این نتیجه میرسم اخم و تخمی که در حقش کردم خیلی خیلی کمش بوده!مادرم به هر حال!در یک لحظه هم رحمتم برای کودکم هم نامهربانی و گاهی هم غضب!از قدیم الایام گفته اند تربیت کودک از خودش خیلی مهم تر است!به هر صورت یک جوری که به ژست مهربانی ام لطمه نخورد سعی میکنم به تربیت کودکم هم برسم!

بعضی وقتها بدجوری به هم سن و سالهایم که بعضی هایشان همینطور آس و پاس روزگارشان را میگذرانند حسودی ام میشود.از اینکه خیلی هایشان مجردند و بی خیال دنیا و زندگی و بچه هم بیشتر میسوزم!دلم میخواهد مثل همه ی آنها همه ی وقتم پر از فراغ خاطر و آزادی های بی پایان باشد،بعضی وقت ها هم دلم سینما رفتن و تئاتر رفتن و الکی خوش بودن های دنباله دار میخواهد!دلم میخواهد برای یکبار هم که شده بیست و چهار ساعت مداوم خرید بروم!دلم پاساژ گردی وقیمت کردن اجناس میخواهد و یک وقتهایی هم وبگردی و گشت زدن در نت و اینها!

حالا میخواهم از بحثم یک نتیجه گیری بی ربط کنم تا به خودم و خودت ثابت کنم از این شاخه به آن شاخه پریدن خیلی هم کار سختی نیست!

از همه ی این حرف ها که بگذریم میرسیم به نوروز این سه سال که دختر فرشته ام میزبان خانه ی کوچکم شد.با احتساب اولین نوروز(سال87)دخترک بهمنی ام آنقدر کوچک بود که در سفره ی هفت سین آن سال جایش دادم و از شکل ماهش چندتایی عکس یادگاری گرفتم و بعد هم نوروز سال هشتاد و هشت که برایش هفت سین عروسکی انداختم و برای تزیین عروسک هایش را داخل سفره گذاشتم.از امسال که گذشت اما مدیونی  و نفرین و ناله دارد هر کس از این دو تا ایده ی من بدون ذکر نام صاحب ایده برای سالهای بعد کپی برداری کند.

و سرآخر هم نوروز امسال که بدون هیچ ابتکار و ذوق و سلیقه ی خاصی سال قبل را تحویل دادیم و سال نو گرفتیم.

پ.ن:لازم نیست تو این وبلاگ همه چیز به هم ربط داشته باشه.این شکوفه های بهاری هم تقدیم به تو که من را میخونی.شاید یک روزی عکس های بیات شده ی هفت سین امسال رو گذاشتم.