ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢  کلمات کلیدی:

امروز ساعت پنج و نیم صبح در خانه را باز کردیم!در خانه ی خودمان!خانه ی من و علی عزیزم و نگار!جایتان به هیچ وجه خالی نبود!همین که در را باز کردم به این نتیجه رسیدم که بعضی مردها را اگر به حال خودشان بگذاری و بروی شلختگی را به نهایت ممکنش میرسانند!حتی اگر در زندگی روزمره شان و وقتی کنارشان هستی آدم های نسبتاً مرتبی باشند!حتی اگر ادعا کنند روزی سیصدبار میز محل کارشان را خانه تکانی میکنند!همینکه بگذاری به حال خودشان و بروی از اصلشان هم شلخته تر و نامرتب تر و بی انضباط تر میشوند!هرقدر هم بخواهی از فاصله ی دور کنترلشان کنی باز به بهانه ی اینکه در خانه تنهایند و دلیلی برای رسیدن به خانه ندارند شلختگی و ریخت و پاش میکنند!دکوراسیون خانه را تغییر میدهند و کل زندگی ات را داخل یک اتاق خواب چندمتری میچپانند!

قبلا طی تماس تلفنی گفته بود یک همچین کارهایی کرده اما به محض اینکه در را که باز کردم فهمیدم شدت حادثه خیلی بیشتر از پیش بینی ام است!تلویزیون سالن را آورده بود داخل اتاق خواب!میز تلویزیون را با آن عظمتش جابه جا کرده بود!کامپیوتر و آنتن فلان را هم آورده بود!فقط جای جاکفشی و لباسشویی و گاز را خالی گذاشته بود!انگار کسی مجبورش کرده بود ثابت کند آدم در ده-دوازده متر جا هم میتواند زندگی کند!تصورم این است که اگر یکی دو روز دیگر تهران میماندم خوراکی ها و ظرفها را هم جا به جا میکرد!

کم نیاوردم!مجبورش کردم تا ساعت هفت صبح وسایلی را که به سلیقه ی خودش جا به جا کرده بود به سلیقه من برگرداند سرجایشان!اینکه همسایه ها خوابیده بودند برایم مهم نبود!فقط میخواستم در کوتاهترین فرصت ممکن خانه ام به حالت قبل از رفتنم برگردد!

اعتقاد دارم در چیدمان خانه کلاً نباید روی سلیقه ی مرد جماعت حساب کرد!حتا اگر طراح دکوراسیون باشد یا لااقل یک آدمی باشد که در محل کار خیلی از این لحاظ تحویلش میگیرند!

حتا اگر ادعا کند آن شرکت را روی انگشت آخری اش میچرخاند!به هرحال چیدن خانه کار زن است و مرد را در نظر دادن در این قبیل امور راهی نیست!البته منظور از چیدن همان قسمت دست به کمر ایستادن و نظر دادنش است وگرنه جابه جایی و این جور کارها را که خود مرد به تنهایی میتواند انجام دهد!

باور نمیکردم این همه تغییر در عرض دو هفته اتفاق افتاده باشد!پس اول تغییرات پیش آمده را هضم کردم!بعد با نیروی جذب همه چیز را برگرداندم سر جای اولشان!حالا هم نشسته ام روبروی کامپیوتر با آن ویندوز فارسی تازه نصب شده اش که به محض اینکه دکمه ی پاورش را میزنی مینویسد ویندوز در حال بالا امدن است!به نظرم این یعنی نهایت بدبختی که ویندوز کامپیوترت را هم به سلیقه ی خودشان فارسی کنند!

پ.ن:فرصت ندارم به دوستان سر بزنم!به اندازه ی پست قبل هم توقع کامنت ندارم!هرکس سر زد و کامنت گذاشت شرمنده ام کرده!فعلاً خیلی کار دارم!

 


 
من دوستامو میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱  کلمات کلیدی:

زنگ زدم به دوستم که الان اینجا یه آرایشگاه خوب داره!

_دوستی ما از اونجایی شروع شد که تو روزای نوجونیم مامان فکر میکرد باید از هر انگشت دخترش سیصد جور هنر بریزه!غافل از اینکه به شدت اشتباه میکرد و هرکسی رو بهر کاری ساختند!من بهش میگفتم اینو!اما ایشون قبول میکرد!هرجوری بود منو فرستاد کلاس آرایشگری!بنده هم رفتم و بالاجبار یه چیزایی یاد گرفتم اما گذشت!-

بچه سرش به شدت شلوغه!گوشی رو برمیداره!شروع میکنم به سر به سرش گذاشتن.
_من:خانوم یه وقت میخواستم!
اون:قبلاَ اومدید اینجا؟
_من:مگه مهمه براتون؟
اون:خب تا حدی!برا کی بهتون وقت بدم؟
-من:برا هر وقت دلم بخواد!(خب اون تعجب کرد به شدت!)
اون:چی کار دارید؟
_من:شما چی کار بلدید؟

تا اینجاش خیلی خویشتن داری کرد که چیزی نگفت به من مزاحم!
بعد ساکت شد و یه دفعه زد زیر خنده!
وای خدا نکشدت.تویی سمیه؟!
من:وا!سمیه!سمیه کیه!بازم اذیتش کردم!با هم خندیدیم!کار داشت به جاهای باریک میکشید که اعتراف کردم به سمیه بودنم!فکر کنم اینجا بود که پرروییم منو لو داد!

نهایتا" با دخترکم ریختیم سرش و تو کوتاهترین فرصت ممکن دخترم دکوراسیون آرایشگاه جینگیلش رو به سلیقه ی خودش تغییر داد!با پسر کوچولوش دوست شد و هرکاری دلشون میخواست با اون چند متر جا کردند!

غرنوشت:من دلم دوستامو میخواد!بازم یه عالمه دوست دارم اینجا که به جز من هر کدومشون واسه خودشون کسی شدند!!هر روز که اینجا میمونم دل کندن ازش برام سخت تر میشه!


 
دخترک بزرگ میشود!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠  کلمات کلیدی:

دخترکم تو سالن پذیرایی روبروی آیینه قدی ایستاده!کیف لوازم آرایش منو دستش گرفته و تو تریپ یه خانوم متشخص زل زده به خودش تو آیینه! اول یه قلم رو در میاره به گونه ش میکشه! بعد یکی دیگه رو در میاره به لبش میزنه! و من هاج و واج که کی این بچه انقدر بزرگ شد! کی این ادا اطورا رو یاد گرفت!

دخترکم رو تاب نشسته!با چشم به من اشاره میکنه روبروش بشینم!شروع میکنه به خوندن!تاب تاب عباسی!به روش خودش میخونه و هرجاش رو لازم هست براش جایگزین من در آوردی میذاره!آخرش رو یادش رفته!میخونم اگه منو انداختی بنداز بغل مامان!تکرار میکنه که "بینداز منو مامانم"!

دخترکم تو لحاف مخملی  قرمز سیسمونی من خوابیده! مامان میاد بالای سرش! با یه حالت خاصی نگاش میکنه و میگه وای سمیه!چه زود بزرگ شدی!باور نمیکنم این بچته!

اینا قسمتایی از زندگی منه که دوست ندارم با کسی سهیمشون بشم!به همین دلیل کامنتدونی رو بستم!فقط نوشتمشون تا برام ثبت بشه!

همچنان اینجا تهران است!صدای من را از شمالی ترین قسمت پایتخت میشنوید!


 
یک پست گرم!
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦  کلمات کلیدی:

وقتی برای اولین بار پا تو خونه ی کسی میذاری حسی باهات همراه میشه که خوب یا بد برای همیشه تو خاطرت میمونه!اگه حس خوبی به خودش داشته باشی کافیه اونم یه ذره سلیقه تو انتخاب وسایلش به خرج داده باشه!اونوقت حتی اگه امکانات زندگیش جزء معمولی ترین ها باشه بعید نیست که تو نگاه تو بهترین جلوه کنه!مهم اینه که تو اول نسبت به خود اون آدم چه دیدی داشته باشی!

دیروز برای اولین بار پا به خونه ی عشق صمیمی ترین دوست دوران کودکیم گذاشتم!اول بهش میگم دوست بعد فامیل نزدیک!به این دلیل که خاطرش خیلی برام عزیزه و بودن کنارش یه جور حس آرامش رو تو وجودم زنده میکنه!آرامشی که با نگاه کردن به چهره ش خیلی خوب برام تداعی میشه!یه جور آرامش محض!برخلاف خود من که تو زمان آرامش هم تو وجودم پر از تلاطم و شیطنت و هیاهوست!

این عزیز یک سال بعد از ازدواج من به خونه ی عشقش رفت و این یک سال تفاوت تو همه ی مراحل زندگی باهامون همراه بود!تو تحصیلمون،تو تجردمون و نهایتاً تو ازدواجمون.

اون چند باری به خونه ی من اومده بود.اما من شرمنده از اون همه لطفی که به من داشت حالا بعد از مدتی که از شروع زندگیش میگذشت تونستم به خونه ش برم.

همینکه پا تو خونه ش گذاشتم به بهترین شکل ممکن ازم استقبال کرد!گرمی آغوشش هنوز بهم انرژی میده!تو انتخاب وسایل زندگیش به شدت سلیقه به خرج داده بود!انتخاب رنگهایی که داشت اکثراً یه جور زرد گرم بود که حرارت و زندگی توش موج میزد!اینکه انقدر وقت گذاشته بود برای انتخاب تک تک وسایل زندگیش تا یه جور گرمی وحرارت رو برای زندگی به خودش و همسرش القاء کنه خیلی برام جالب بود!اما با شناختی که ازش داشتم چندان هم عجیب به نظرم نیومد!

الانم وقتی به یاد خونه ش میوفتم رنگ زرد و گرم زندگیش بهم حرارت میده!برخلاف من که سعی کرده بودم این آرامش رو با یه ترکیب از انواع رنگ آبی با درجه ی تیره و روشن به زندگیم بیارم اون یه جور زرد رو تو زندگیش استفاده کرده بود که هم توش آرامش داشت هم شور و انرژی!

برخلاف شخصیت های متفاوتمون و بعضاً اختلاف سلیقه هامون دوستای خوبی برای هم بودیم!برای هردومون خیلی مهمه که گهگداری اگه هم رو میبینیم خاطرات خوب دوران کودکی و نوجونیمون رو با هم مرور کنیم تا یادمون نره روزهای شیرینی رو که با هم داشتیم!فاصله ی مکانی بینمون هم باعث نشد روزگار شیرین باهم بودنمون برامون کمرنگ بشه!

نمیدونم تا به حال برای تو هم این اتفاق افتاده یا نه!اما همین الان که دارم در موردش مینویسم و به یادش هستم یه جور گرمای دوست داشتنی رو زیر پوستم حس میکنم!برام عجیبه که چطور یه نفر میتونه وجودش تا این حد پر از آرامش و انرژی مثبت باشه برای  اطرافیانش!میتونی حس کنی من چی میگم؟

توضیح:از این به بعد گهگاهی پستهایی متفاوت تر از گذشته مینویسم!

دیوار سکوت رو بشکن!تو میتونی اولین نفر باشی!


 
تنها در خانه
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤  کلمات کلیدی:


کم کم دارد باورم میشود.ورژن جدید "تنها در خانه ام"انگار.من را بگیر آن دخترک مو بلوند چشم رنگی که پدر و مادرش برای یک روز کامل در خانه تنهایش گذاشتند!حالا یه کم اینور آنورش خیلی توفیر نمیکند در این واویلای خرکی که هر کس هر کاری دلش بخواهد فردا روز عملی اش میکند تو هم میتوانی تصور کنی ریخت و قیافه ی من به اندازه همان دخترک تو دل برو و دوست داشتنی است.فقط یک مقدار سن و سالمان با هم فرق دارد که آن هم دلیلی ندارد که بخواهیم تمرکز فکری خودم و خودت را به هم بزنیم!در مثال مناقشه نیست به هر حال!!

دخترک مو بلوند چار -پنج-شش ساله با آن قد و بالایش نه تنها غذا درست کردن بلد نبود که انگار غذا خوردن درست و درمان را هم نمیدانست!فقط کارش شده بود صبح تا شب دید زدن همسایه ها از پشت چشمی در!تکرار مکررات است گفتنش که او فقط یک روز در خانه تنها بود و من یکی-ده روز!تفاوت عمده ی من با دخترک در این است که به من نگفته اند در را روی غریبه باز نکن!حتا میتوانم تلفن خانه را هم جواب بدهم!آن یکی تفاوت عمده ام هم این است که بالاجبار مجبورم گاهی یک حرکتی چیزی از خودم نشان بدهم!وگرنه من و این سه-چار تا بچه ی طفل معصوم که سن دو سه تایشان را بگذارم روی هم میشود برابر سن و سال عمه وسطی ام از گرسنگی از بین خواهیم رفت.والدینمان ما را تنها گذاشتند و دست در دست هم جیک جیک کنان رفتند!آن هم کجا!حالا جایش خیلی مهم نیست!ول کن اینجای داستان تنها شدن مارا.یک بار ما خواستیم یک چیزی را برای خودمان سکرت نگه داریم!!!.

اگر اینش را در نظر نداشته باشیم که این پدر و مادر دلسوز چطور ما چارتا بچه ی قد و نیم قد را به حال خودمان گذاشتند و رفتند و به روی خودمان هم نیاوریم که مراسم کسب تکلیف در مورد سفرشان چقدر سمبلیک و نمادین بود و این را هم فاکتور بگیریم که بلیطشان را از مدتها قبل بدون سلاح مشورت با دخترشان گرفته بودند،باز هم دلایل زیادی برای غصه خوردن داریم.!

برای اینکه گمان نکنید بنده مرض خودآزاری دارم در جهت حرص دادن به خودم این را تصور کنید که من برای دیدن آنها آمده بودم اینجا انگار.اما حالا شدم پرستار بی جیره مواجب بچه هایشان!!

البته گفته اند که قرار است به بهترین شکل ممکن از خجالتم در بیایند!اما تا همین الان که چیزی به ما نماسیده.امروز فهمیدم زندگی کردن در این خانه به اندازه ی قبل حال نمیدهد و هر چیزی در زمان خودش نیکو و به جاست!چیزهای خیلی مهم دیگری هم دستگیرم شد از زل زدن به در و دیوار این خانه!فهمیدم گچبری خانه به نسبت زمان ایجادش چقدر ساده و درعین حال زیبا کار شده.فهمیدم جاکتابی پدرم حجمش محدود است و گنجایش چپاندن این تعداد کتاب بی خانمان را ندارد!فهمیدم حق دارم وقتی برای مدتی سه تفنگدار را نمیبنم الان در نقش یک خواهر دلسوز برایشان خودم را به آب و آتش بزنم و گهگاهی یک خوردنی ای چیزی بیارم بگذارم جلوی رویشان.تا وقتی رفتم دوباره دلتنگم شوند و آه و ناله کنند و من هم جیگرم برایشان بسوزد!

اما رفتارهای این سه تا بچه ی طفل معصوم هم(وقتی میگویم طفل معصوم تا کجای دل و جگرم کباب میشود برایشان واقعا!)بدجوری تغییر کرده تو این دو سه سالی که بالای سرشان نبودم!گاهی اوقات لباسهایی میپوشند که من یکی شرمم میشود از نگاه کردن بهشان!جالب است اسمش را هم میگذارند مد!انگار نمیدانند مد را خودشان ایجاد میکنند!با استقبال از یک پوشش و نرفتن دنبال نوع دیگرش!جوانند به هر حال!هرچه آنها در آینه میبینند من در خشت خام میبیینمش در کوتاه ترین فرصت ممکن!

یک چیز قابل توجه که در همین سفر اخیر توجهم را جلب کرد این بود که این پایتخت نشینهادر شامپوهایشان از یک چیزهایی شبیه به برگ یا ریشه ی شلغم یا چغندر استفاده میکنند!داستان از آنجایش تاسف بار میشود که از اتفاق من هم یادم رفت شامپوی همیشگی ام را با خودم بیاورم و مجبورم از این چیزهای بدبو و بدرنگ و حال به هم زن به سرم بزنم!اسمش را هم گذاشته اند شامپوی تقویت کننده ی نمیدونم چی چی سر!دروغ نگفتم اگر بگویم بار اولی که همچین سرشویی را دیدم فکر کردم خرچنگ یا ملخ یا چیزی شبیه به آن راانداخته اند آن تو برای اینکه ببرند آزمایشگاه دانشگاهشان تا یک چیزهایی را به دخترهای هم دانشکده ای شان ثابت کنند!

دارم سعی میکنم این چند روزی که با این سه تا بچه دمخورم سعی کنم اخلاق رفتارهایی را که از محیط بیرون کسب کرده اند ازشان بکنم و دور بریزم!خواهری گفتند به هر حال.در نقش مادری کم ایفای نقش کردم این یکی هم به آن یکی اضافه شد.


 
یک توضیح!
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸  کلمات کلیدی:


این روزها وسایل شخصی دخترم زیادتر از یک حوله و لیوان و مسواک معمولی شده!از وقتی که پا در خانه ی پدری گذاشتیم همینجوری ییهو صاحب چیزهای خوبی شد!موبایل چند تومنی!تلویزیون فلان اینچی!جاکفشی ساید بای ساید!ما که این همه سال اینجا زندگی کردیم انقدر بیخودی صاحب این همه چیز نشدیم!
هرچه هم میگوییم آبروداری کن و ندید پدید نباش به خرجش نمیرود!هر چقدر میخواهیم تابلوبازی در نیاورد قبول نمیکند!هر کس از ده صد کیلومتری هر کدام از اینها رد میشود آنچنان به نشانه ی مالکیت فریاد میکند که بیا و ببین!خانواده ام مانده اند حیران که چرا این بچه کارهای سئوال برانگیز میکند تا این حد!این هم از خوشی روزگار ماست که همه جوره باید جواب بدهیم!گاهی احساس میکنم بدجوری خوشی دارد میزند زیر دلمان!این هم از دخترمان که ندید پدید شد رفت پی کارش!

یک چیز عجیبی که اینجا دیدم و تا همین الان هم دهانم از شدت تعجب بازمانده این است که دخترکم به نحو عجیبی خواب سنگین شده!شیر آب باز میشود!دخترک خوابیده!گوشی تلفن بیست بار زنگ میخورد!دخترک خوابیده!دخترک خوابیده!اصلاً تو بگیر در خانه ی همسایه بالایی بمب ده تن منفجر میشود!هنوز هم پلکهای دخترکم روی هم است!بعضی وقت ها از خواب سنگینی اش نگران میشوم!اما وقتی بلاهایی که در خانه بر سرمان می آورد را مرور میکنم ناخوداگاه ازنگرانی در می آیم!مادرم به هر حال!تو به این راحتی نمیتوانی حال و روزم و این احساسات ضد و نقیضم را درک کنی!

فقط داستان دخترکم نیست!آخر از وقتی خودم هم وارد خانه ی پدری شدم به طرز عجیبی اخلاق و رفتارم تغییر کرد!بعد از ورودم به نحو توجیه ناپذیری با همه چیز مهربان شدم!از ماهی ها بگیر برس به لنگه کفش های پدرم!آنها را هم واکس زدم!باور کن!من به یاد دوران دانشجویی امروز کفش های پدرم را واکس زدم و همزمان احساس دانشجو بودن کردم!کم مانده بود کتاب و دفترم را بزنم زیر بغل و به یاد گذشته ها همراه پدر راهی شوم!

با دیدن گلد فیش های برادرم هوس زدن آکواریوم کردم!امیدوارم اگر این بار همچین کاری کردم باز ماهی هایم الکی فرت نشوند!یادم افتاد به وقتی که بین دخترکم و ماهی ها رسیدگی به فرزندم را ترجیح دادم و ماهی هایم یکی یکی ازدستم رفتند و فرت تو فرت شدند!این اصطلاح جدیدی است که الان خودم کشفش کردم!بر وزن فیس تو فیس هم هست!که اگر دوباره همچین اتفاقی برایشان بیفتد آنقدر خودم را به در و دیوار آکواریوم میزنم تا مثل شارک ماهی سیاه سوخته ام زندگی برایم تمام بشود!باور کن در ناخوداگاهم انگیزه اش را دارم!

فعلاً که روزگار خوبی دارم و از زندگی بوی خوشی و امید و روزهای رنگارنگ استشمام میکنم!از آنجایی که اساساً آدم بخیلی نیستم برای شما هم روزگار خوشی را آرزومندم!امیدوارم انقدر اتفاق های خوب برایتان بیفتد که من را هم یادتان برود!این که این یکی را الکی گفتم گفتن ندارد! 

یک توضیح نه چندان مهم:نمیدانم این چه صیغه ایست که بعضی ها من را با نام اصلی ام لینک میکنند!واقعاَ برایم جای تاسف دارد!آخر وقتی من اسم وبلاگم را گذاشتم "روزهای آبی من" لابد برایش دلیل داشته ام!شاید یکی از دلایل غیر اصلی اش این باشد که خواسته ام من را با این نام لینک کنید!حالا دلایل حاشیه ای اش که خیر سرم میخواستم یک جور حس آرامش به شما القاء کنم بماند!
فکر نمیکنید اگر هدفی غیر از این داشتم اسم وبلاگ را میگذاشتم "روزنوشت های سمیه و غضنفر" یا "روزنوشت های یک سمیه و دخترش و غضنفرش" یا مثلاَ "دست نوشته های سمیه و غضنفر و دخترکش"!به هر حال هرچه بود باید اسم وبلاگ به سمیه ختم میشد!نمیدانم!بعضی چیزها نیازی به توضیح ندارند اما من باید علاوه براینکه سیصد بار طی کامنت عمومی و خصوصی درخواستشان میکنم بیایم اینجا به التماس که ننه ات خوب!جد و آباد و کل تیر طایفه ات گل!جان مادرت بیا لینک من را به اسم وبلاگم تغییر بده!این درخواست زیادی است احتمالاَ!این تن بمیرد اگر زیاد هست بگو!درخواست را میگویم!
من سمیه فلانی(توقع نداری که الان نام خانودگی ام را هم بگویم)فرزند فلان بن فلان در این روز و در صحن علنی این وبلاگ از شما درخواست میکنم نام وبلاگ را به "روزهای آبی من"تغییر بدهید!بعد از این هر اتفاقی برای خودتان یا وبلاگتان یا خواهر و برادرتان افتاد من گردن نمیگیرم!

پ.ن:به تنها شیرینی این وبلاگ:نمیتونم برات کامنت بذارم خانومی!چرا؟!

 


 
شادی پفکی!
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤  کلمات کلیدی:

 این روزها حالم بهتر از روزهای سابق است و با کمک مادرجانم بزمی به پا کرده ایم در خانه ی نقلی مان که بیا و ببین!حالا اگر نیامدی خیلی هم مهم نیست!چه کاری است به هم زدن خلوت مادر و دختری که بعد از روزها به هم رسیده اند!تو هم منتظر تعارفی انگار!

برای روزهایمان برنامه ی ویزه ای داریم!به این ترتیب که هر روز صبح بعدالطلوع مادر جانم دست دخترک چشم سیاهم را میگیرد و میبردش اینور-آنور!تا کمی نفس بکشد و برایش تنوع بشود دیدن چهره ی تکراری مادر و پدرش!دست در دست هم میروند در خانه ی فامیلی که بعضی هایشان شمشیر را برایم از رو بسته اند!که چرا بهشان سرنزدم و نمیزنم و خودم را حبس کرده ام در خانه!

گاهی در اوج شادی احساس میکنم اگر مادرم مرا بگذارد و دوباره برود چقدر تنها میشوم!دلم برای خودم میگیرد و قطره اشکی هم گوشه ی چشمانم موج میزند بلکن!این نوع از خوشی برایم مثل وقتی است که آخرین دانه ی پفک چی توز موتوری ام را میخورم همانوقت که صدای خرچش تمام میشود انگار دنیای من هم تمام شده!یک جور خوشی ناپایدار!دلم میخواهد به هر بهانه ای این با هم بودن را تمدید کنم!اصلاً انگار دیگر داستان تنها ماندنم در خانه با این طفل معصوم غیر ممکن شده!دلم نمیخواهد دیگر خودم و او را در خانه حبس کنم!هنوز هم علائم افسردگی و پزمردگی در وجودم محسوس است!کاش فرجی میشد!

چند روز قبل وقتی مادرم روی پله ها زودتر از من بچه به بغل وارد ساختمان شد احساس کردم چه زانگولری دارم میکنم الان!برای اولین بار بود که تنهایی از پله ها بالا می آمدم!بدون اینکه بچه ای در آغوشم باشد!آدمیزاد موجود غریبی است!در عین دلبستگی فراغ خاطر میخواهد!دلش چه چیزهایی که نمیخواهد!آخر بگو این هم آرزوست که تو در سر میپروراندی!بالا رفتن از پله ها!آن هم تنهایی!

اینها را ننوشتم تا بیایی و بگویی آخی!بمیرم الهی برایت من و نبینم روزگار غم و افسردگی ات را!حالم را نوشتم تا پستی نوشته باشم!پستی نوشتم تا وقتت را گرفته باشم و وقتت را گرفتم تا دوباره بروم بالای لینکدونی گوگل ریدری ات!و همچنان آن بالا باشم!کاش میتوانستم هضم کنم این پدیده ی نه چندان جدید وبلاگ نویسی را!احساس میکنم بالا بودن خیلی خوب است و خیلی به آدم حال میدهد.از آن بالا آدم ها همه چیز را جور بهتری میبینند!نمیدانم اگر بروم و از بالای برج میلاد به پایین نگاه کنم چه احساسی دارم اما فعلاً به یاداوری احساسم وقتی از طبقه ی دهم خانه ی پدری به پایین نگاه میکردم دلخوشم!چه خوب بود آن بالا بالا!لک لکی پیدا!همین که بقیه را ریز میدیدم کافی بود برای بالا آوردن!ببخشید بالا رفتن اعتماد به نفسم!فقط بدی اش این بود که اگر روزی خسته و هلاک از مدرسه می آمدیم و آسانسور خراب بود تا به ظرف غذایی که مادر زحمت تهیه اش را کشیده بود برسیم توی یکی از طبقات رو به قبله میشدیم از فرط خستگی!

یادش بخیر واقعاً!آن زمان میگفتند هرچقدر آپارتمانت در طبقه ی بالاتری باشد کلاسش بیشتر است.ارزشمندتر است!اما وقتی تصمیم به فروش خانه گرفتیم دستمان آمد که تا چه حد این حرف درست نبوده!چه پدری از جمیع خانواده در آمد و چندبار آگهی کردیم تا بالاخره فروش رفت خانه!سر آخر مادرمان هم خرافاتی شد و از دستمان رفت!چه وردهایی که در و دیوار خانه را مزین نکرد با آنها!چه جیمبول جمبولهایی که در کابینت خانه و پشت قاب عکس نگذاشت!گویا آنوقت هم از بخت خوبمان رکود بازار مسکن بیداد میکرد!کلاً هروقت ما هوس فروش خانه کردیم به غ ل ط کردن افتادیم!پایتخت و غیر پایتختش مهم نبود!مهم نفس عمل بود و نتیجه اش که که زیر قیمت دادن بود و آتش زدن به مال بود و خانمان و اینا!

بی ربط نوشت:یک جور بازی وبلاگی اخیراً بین اکثر لینکهایم و دیگران رایج شده!که عکس هایشان را همراه همسرشان میگذارند!من اسمش را گذاشتم بازی!چون تعداد بچه هایی که این کار را کردند چندتایی بود!شاید ما هم جوگیر شدیم و همچین کاری کردیم!گفتیم که روزی روزگاری اگر پست خصوصی نوشت دیدید بدانید و آگاه باشید که این ها همان عکس های خانوادگی مان است!البته با رعایت شئونات  اسلامی و موازین شرعی!نمیخواهیم اولین نفری باشیم تاکه باعث میشویم تار و پود اسلام را در خطر ببینید به قولی!

پ.ن:از آنجایی که اخیراً پیشگویی میکنم خواستم بدانید به احتمال بالای صد و بیست درصد در پست بعدی صدای من را از پایتخت خواهید شنید!

بازم پ.ن:خودم میدانم نوشتن کامنت در مورد چنین پست غرنوشتی بلانسبت روی ماهتان جزء اعمال شاقه میباشد!بنابراین برای اینکه برای گذاشتن کامنت زیاد معطل نشوید میتوانید فکر کنید بنده زیر همین پست عکس های دونفره یا سه نفره مان را گذاشتم!پس بیایید بنویسید مثلا:وای سمیه چه ماهی و چه خوشگلی و قیافه ی همسر و دخترکت چه با نمک است و ادامه بدهید نوشتن این چیزها را!فقط زیاد بنویسید که من خیلی خوشگلم و ماهم و خانومم و گلم و نازتر از من به عرصه ی گیتی ندیده اید کلاً!درست فکر کردید!میخواهم شما را در فضایی بگذارم که دچار توهم شده اید تا حدی!وقتی آن جناب میتواند توهم دست های پشت پرده و باندهای مافیایی داشته باشد لابد شما هم میتوانید برای لحظاتی توهم دیدن عکس خانوادگی ما را داشته باشید در جهت شاد کردن دل یک آدم در مود افسردگی!

 


 
آموزش امور مهمه!
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳  کلمات کلیدی:

در حال آموزش برخی امور مهمه به ناز دختر گل به سرمان هستیم!البته اگر ندید بگیریم این را که هیچ گلی روی موهای منگوله ای اش بیش از پنج ثانیه دوام نمی آورد!منجمله اینکه دستکش را در پایشان نمیکنند!کتاب را برای خواندن برعکس در دست نمیگیرند!موقع سجده کردن رو به قبله نیم خیز نمیشوند!نیازی نیست خرسی عروسکش همراه ما همه ی همه ی مستحبات نماز را به جا بیاورد!و اینکه به توپ میگویند توپ!نه دوجی!البته در اولین روزهای هفت ماهگی یکبار این کلمه را یاد گرفت!اما این روزها انگار که باز به اصلش برگشته باشد،توپ شده دوجی!یا جوجی!

خودمان میدانیم داریم کارهای خیلی مهمی میکنیم!

احساس آدمی را داریم که مادرجانش کنار دستش نشسته!