پدرعزیزتر از جانم سلام!با عرض پوزش از حضور مهربانتان آمدم یک سری انتقادات و پیشنهاداتی که مدتی است سر دلم مانده بگویم برایتان!بلکن بتوانم خودم را ری استارت کنم برای مبارزه با بقیه ی مشکلات زندگی!امیدوارم به پر قبایتان برنخورد!
این دامادی که شما زحمت انتخابش را کشیدید برایمان را که یادتان هست!(مدیونید اگر گمان کنید خودم یک دل نه صد دل عاشقش بودم و از رویتان حیا میکردم الکی!)بله همان علی آقای جان را میگویم که همچنان هر روز روز مقادیر متنابهی برایش لاو میترکانید!این را هم یادتان هست که میگفتید ازدواج به مثابه هندوانه ی در بسته است و همین ایشان را انتخاب کن و اشکال ندارد خانواده اش در یک شهر دیگرند و بهتر از این در دنیا پیدا نمیشود برایت و شناس است و آقا و البته فیوریت!و دور آن همه خواستگارهای هم دانشکده ای ات را که یکی دوتایشان به شدت هندسم به فتح ه بودند را هم خیط بکش!خودتان میگفتید اینها را!که ایشان اگر همسرت باشد ال و بل و جیمبل میکند و خیلی خوب است و من سرش قسم میخورم و خیلی نجیب است و اگر بابا بشود بهترین بابای دنیاست و چه پارتنری بهتر از ایشان برای تک تک روزهای زندگی آینده ات!در این هایش که شک نبود البته!
وقتی هم بهتان گفتم من هم میدوستم ایشان را و اول از همه عاشق صدای قشنگش شدم و بعد هم عاشق انگشتهای درازش،شما گفتید چه غیر معمول عاشق شدم!در این آدم نقاط مثبت بهتری هم هست!و البته که راست میگفتید آن زمان.
یادتان هم هست که وقتی آمدند خواستگاری بهتان و بهشان گفتم من انگشتری نشانشان را دستم نمیکنم مگر ماه داماد بگوید که حاضر است اینجا یعنی تهران زندگی کند و گفتن ندارد که کلاس الکی میگذاشتم و در دل جوابم مثبت بود به شدت!مادرجانش هم گفتند که مادر هرجا خوش هستید همانجا باشید و ما قصدمان خوشبخت زندگی کردن شماست!اینجا را هزار و دوازده تا علامت سئوال و تعجب و اینها بگذارید برای انعکاس شدت خالی بندی!
الحق که در نقش مادر این لا((mother in lowخوب نقش بازی کردند!حالا نه در این حد!ولی مدام ما را طبیعی میکردند و انگار نه انگار که مادر خودمان در کنارمان نیست و نیاز به الطفات فراوان داریم!
یادتان هست که هر طور بود آن انگشتری را چپاندند در دست چپمان و البته حضور مادرجان خودمان هم بی تاثیر نبود برای اینکه این اتفاق میمون بیفتد و به شما و همه ثابت کند فامیل من خیلی خوبند و از گل بهترند و الا و بلا پسر خاله ی من باید بشود تنها داماد خانواده ی -------!
خلاصه که مادر جانمان کار خودش را کرد و ما را راهی شهر خاطرات کودکی مان نمود و گفت دوسال بمانید آنجا و برگردید!نگو میخواست به این بهانه بیشتر از پیش پایش به زادگاهش باز شود و دلیل اینکه حالا انقدر بالا پایین میپرد که ما را برگرداند به شهر خودمان را کم کم فهمیدیم!و قبول نکردید که خودمان از خودمان شناخت داریم تا حدی و بیخود نیست که زیر بار این شهر به شهر رفتن نمیرویم!
ما را فرستادید اینجا و شهر کودکی مان را در نظرمان زشت و ضایع کردید و فرت و فرت دلمان برایتان تنگ شد و هی در حسرت دیدارتان گریه کردیم و عر زدیم تا دلتان نخواهد!بعد هم گفتیم ما نمیخواهیم اینجا بمانیم و این اصفهانی ها غریب نواز نیستند و ما نمیتوانم با آنها کنار بیایم ویک سری اخلاقیات بخصوصی دارند و اینها!
و اینها دورازجانتان علاقه مند به در آوردن ته و توی همه ی امورات حال و آینده ی مردمند!قبول نکردید و ما هم شدیم علاقه مند به در آوردن ته و تو و جیک و پوک امورات زندگی بعضی ها!(مخاطب خاص داشت اینجای داستان!)بالاخره آدم بودیم دیگر!از محیط تاثیرگرفتیم!و همزمان سلیقه مان هم به میزان محسوسی خز و خیل شد و برادر از گل بهترمان مدام برایمان پشت چشم نازک کرد که یعنی خاک بر سرت خواهر جان!چطور این همه تغییر در سوت صدم ثانیه!باز هم به روی خودتان نیاوردید و گفتید سرتان سلامت!اینها که مهم نیست!
هیچی!نتوانستیم خودمان را با شرایط تطبیق بدهیم و اذیت شدیم و اذیت کردیم زیاد!دخترگل به سرتان و ماه داماد از برگ درخت بهترتان را!ما را میگویی هر روز به خودمان تلقین کردیم در یکی از در و داهاتهای اطراف سنندجیم مثلاً!و فقط خر و گاو نمیدوشیدیم!رفت و آمدمان را با خانواده ی همسر و فک و فامیل کم کردیم و گفتیم حالا که ننه بابای خودمان را نمیبینیم چه بهتر که دیگران را هم نبینیم و کات کردیم رابطه با کل فامیل را!
تا اینکه نازنین نگار به دنیا آمد و خودتان هم دیگر طاقت دوری ما را که نه!نازنین نگار را نداشتید!و بیشتر از ما بالا و پایین پریدید که نیم روز دیگر نه!همین الان برگردید تهران و ما نمیتوانیم تحمل کنیم دوری این نازدختررا!
حالا خودتان بگویید!خدایی چطور برگردیم تهران با این وضع افتضاح مسکن!که اگر به خود من باشد حاضرم خانه ای را که سند شش دانگش به نامم است با آن ساخت تکش سه تا صد تومن رد کنم برود پی کار و بارش!بعد هم بیایم با دخترکم و همسر از گل بهترم در خانه تان اتراق(اطراق) کنم سیصد سال!
درد دارد دیگر!قبول کنید!چقدر اذیت کردید ما را با این افکارتان!البته در گوشتان بگوییم همین الان هم مهربان همسرمان را دوست داریم هر روز بیشتر از دیروز و عاشق انگشتهای درازش هستیم به تعداد ستاره های کهکشان راه شیری و میمیریم برای زل زدن به چشم های قهوه ای سوخته اش همچنان.دینگ دینگ!
پ.ن:مجهز به پیشرفته ی گودری را دارید که با لطف دوستان برگشت سرجایش!
بازم پ.ن:انتظار ندارید که نامه ی دختر به پدر نوشت را با فونت درست و درمان بگذارم در معرض دید عموم!