حرفهای مانده بر سر دل!
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠  کلمات کلیدی:

پدرعزیزتر از جانم سلام!با عرض پوزش از حضور مهربانتان آمدم یک سری انتقادات و پیشنهاداتی که مدتی است سر دلم مانده بگویم  برایتان!بلکن بتوانم خودم را ری استارت کنم برای مبارزه با بقیه ی مشکلات زندگی!امیدوارم به پر قبایتان برنخورد!

این دامادی که شما زحمت انتخابش را کشیدید برایمان را که یادتان هست!(مدیونید اگر گمان کنید خودم یک دل نه صد دل عاشقش بودم و از رویتان حیا میکردم الکی!)بله همان علی آقای جان را میگویم که همچنان هر روز روز مقادیر متنابهی برایش لاو میترکانید!این را هم یادتان هست که میگفتید ازدواج به مثابه هندوانه ی در بسته است و همین ایشان را انتخاب کن و اشکال ندارد خانواده اش در یک شهر دیگرند و بهتر از این در دنیا پیدا نمیشود برایت و شناس است و آقا و البته  فیوریت!و دور آن همه خواستگارهای هم دانشکده ای ات را که یکی دوتایشان به شدت هندسم به فتح ه بودند را هم خیط بکش!خودتان میگفتید اینها را!که ایشان اگر همسرت باشد ال و بل و جیمبل میکند و خیلی خوب است و من سرش قسم میخورم و خیلی نجیب است و اگر بابا بشود بهترین بابای دنیاست و چه پارتنری بهتر از ایشان برای تک تک روزهای زندگی آینده ات!در این هایش که شک نبود البته!

وقتی هم بهتان گفتم من هم میدوستم ایشان را و اول از همه عاشق صدای قشنگش شدم و بعد هم عاشق انگشتهای درازش،شما گفتید چه غیر معمول عاشق شدم!در این آدم نقاط مثبت بهتری هم هست!و البته که راست میگفتید آن زمان.

یادتان هم هست که وقتی آمدند خواستگاری بهتان و بهشان گفتم من انگشتری نشانشان را دستم نمیکنم مگر ماه داماد بگوید که حاضر است اینجا یعنی تهران زندگی کند و گفتن ندارد که کلاس الکی میگذاشتم و در دل جوابم مثبت بود به شدت!مادرجانش هم گفتند که مادر هرجا خوش هستید همانجا باشید و ما قصدمان خوشبخت زندگی کردن شماست!اینجا را هزار و دوازده تا علامت سئوال و تعجب و اینها بگذارید برای انعکاس شدت خالی بندی!

الحق که در نقش مادر این لا((mother in lowخوب نقش بازی کردند!حالا نه در این حد!ولی مدام ما را طبیعی میکردند و انگار نه انگار که مادر خودمان در کنارمان نیست و نیاز به الطفات فراوان داریم!

یادتان هست که هر طور بود آن انگشتری را چپاندند در دست چپمان و البته حضور مادرجان خودمان هم بی تاثیر نبود برای اینکه این اتفاق میمون بیفتد و به شما و همه ثابت کند فامیل من خیلی خوبند و از گل بهترند و الا و بلا پسر خاله ی من باید بشود تنها داماد خانواده ی -------!

خلاصه که مادر جانمان کار خودش را کرد و ما را راهی شهر خاطرات کودکی مان نمود و گفت دوسال بمانید آنجا و برگردید!نگو میخواست به این بهانه بیشتر از پیش پایش به زادگاهش باز شود و دلیل اینکه حالا انقدر بالا پایین میپرد که ما را برگرداند به شهر خودمان را کم کم فهمیدیم!و قبول نکردید که خودمان از خودمان شناخت داریم تا حدی و بیخود نیست که زیر بار این شهر به شهر رفتن نمیرویم!

ما را فرستادید اینجا و شهر کودکی مان را در نظرمان زشت و ضایع کردید و فرت و فرت دلمان برایتان تنگ شد و هی در حسرت دیدارتان گریه کردیم و عر زدیم تا دلتان نخواهد!بعد هم گفتیم ما نمیخواهیم اینجا بمانیم و این اصفهانی ها غریب نواز نیستند و ما نمیتوانم با آنها کنار بیایم ویک سری اخلاقیات بخصوصی دارند و اینها!

و اینها دورازجانتان علاقه مند به در آوردن ته و توی همه ی امورات حال و آینده ی مردمند!قبول نکردید و ما هم شدیم علاقه مند به در آوردن ته و تو و جیک و پوک امورات زندگی بعضی ها!(مخاطب خاص داشت اینجای داستان!)بالاخره آدم بودیم دیگر!از محیط تاثیرگرفتیم!و همزمان سلیقه مان هم به میزان محسوسی خز و خیل شد و برادر از گل بهترمان مدام برایمان پشت چشم نازک کرد که یعنی خاک بر سرت خواهر جان!چطور این همه تغییر در سوت صدم ثانیه!باز هم به روی خودتان نیاوردید و گفتید سرتان سلامت!اینها که مهم نیست!

هیچی!نتوانستیم خودمان را با شرایط تطبیق بدهیم و اذیت شدیم و اذیت کردیم زیاد!دخترگل به سرتان و ماه داماد از برگ درخت بهترتان را!ما را میگویی هر روز به خودمان تلقین کردیم در یکی از در و داهاتهای اطراف سنندجیم مثلاً!و فقط خر و گاو نمیدوشیدیم!رفت و آمدمان را با خانواده ی همسر و فک و فامیل کم کردیم و گفتیم حالا که ننه بابای خودمان را نمیبینیم چه بهتر که دیگران را هم نبینیم و کات کردیم رابطه با کل فامیل را!

تا اینکه نازنین نگار به دنیا آمد و خودتان هم دیگر طاقت دوری ما را که نه!نازنین نگار را نداشتید!و بیشتر از ما بالا و پایین پریدید که نیم روز دیگر نه!همین الان برگردید تهران و ما نمیتوانیم تحمل کنیم دوری این نازدختررا!

حالا خودتان بگویید!خدایی چطور برگردیم تهران با این وضع افتضاح مسکن!که اگر به خود من باشد حاضرم خانه ای را که سند شش دانگش به نامم است با آن ساخت تکش سه تا صد تومن رد کنم برود پی کار و بارش!بعد هم بیایم با دخترکم و همسر از گل بهترم در خانه تان اتراق(اطراق) کنم سیصد سال!

درد دارد دیگر!قبول کنید!چقدر اذیت کردید ما را با این افکارتان!البته در گوشتان بگوییم همین الان هم مهربان همسرمان را دوست داریم هر روز بیشتر از دیروز و عاشق انگشتهای درازش هستیم به تعداد ستاره های کهکشان راه شیری و میمیریم برای زل زدن به چشم های قهوه ای سوخته اش همچنان.دینگ دینگ!

پ.ن:مجهز به پیشرفته ی گودری را دارید که با لطف دوستان برگشت سرجایش!

بازم پ.ن:انتظار ندارید که نامه ی دختر به پدر نوشت را با فونت درست و درمان بگذارم در معرض دید عموم!


 
عادت
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸  کلمات کلیدی:

به تو عادت کردم

تو که نزدیکتر از من به منی

تو منی،خویشتنی

به تو عادت کردم

تو که هر دم به خیالم بودی

در همه ثانیه ها

مثل خورشید کنارم بودی

به تو عادت کردم

گل خورشیدی من

تو که هر روز به تو خو کردم

من به سان گل امید تو را بو کردم

مهربانم برگرد

آسمانم برگرد

دل من بی تو به امید تواند نقشی؟

نه،گل امیدم

به تو عادت کردم

من به تو،خویشتنم

...............

شاعر:سمی بانو

این سکوت را قدر بدانید!به جبران همه ی پرحرفی های گذشته ام بود!


 
دیشبی که گذشت!
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧  کلمات کلیدی:

دیشب!جایتان خالی که نه!جایتان پر!برق نداشتیم از الطاف بیکران همان د و ل ت که هم صفت فخیمه هم کریمه همزمان مناسب حال و احوالش است!دومین شب پشت هم بود!یعنی شب قبلش که بدتر!هم برق نداشتیم هم تلفن!باز دیشب وضعمان به نسبت بهتر بود!برق نداشتیم اما تلفن را داشتیم خدا را شکر!

من باید در تاریکی شب به دخترک زیر دو سالم حالی میکردم که مادر من تکنولوجی جعبه ی جادویی با کمک برق کار میکند!الان هم که برق نیست!پس تلویزیون نداریم!نه من،نه پدرت  نمیتوانیم این جعبه ی اسرار آمیز تو را(که نمیدانم چرا تا این حد یکی دوتا از برنامه های زپرتی اش را دوست داری)با هندل روشن کنیم!هر چه بالا و پایین میرفتم غر میزد و دکمه ی تلویزیون را فشار میداد و شاکی از اینکه چرا روشن نمیشود تا برنامه ی مورد علاقه ی "شب بخیر بچه ها"یش را ببیند!به خیالم میخواست بعد از آن بخوابد!غافل از اینکه که تا ساعت دو بیدار ماند و من و پدرش را در شب نشینی اش سهیم کرد!نمیتوانستم قاطی س ی اس ی بازی اش کنم.به هر حال گذشت!

دخترم کارهای جالبی یاد گرفته!مثلاً کتاب میخواند و همزمان اصواتی عجیب غریب از خودش در میاورد!نمازش را به تقلید از ما میخواند!بلند میشود!مینشیند و زیر لب وردهایی میخواند که فقط خودش سر در می آورد و خدای خودش!به نظرم همین کافی است تا عبادتش خیلی بهتر از ما مورد قبول باشد!دو طرف اصلی ماجرا که میفهمند!بقیه هم که در حاشیه اند و هیچ وقت نماز خودشان را هم نمیفهمند!

اما من هنوز فلسفه ی این که چرا یک دختر بچه نه ساله باید سر صبحی از خواب شیرینش بزند و نماز بخواند را نمیدانم!اینکه باید با هیکل گنجشک وار و نحیفش در این سن روزه بگیرد را ایضاً!از الان دارم برای هفت سال آینده اش غصه میخورم!

باز هم میگویم باید مادر باشی تا حال من را بفهمی مادر جان!


 
من برگشتم!
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦  کلمات کلیدی:

سلام!آمدم بگویم برگشتم که گفتم خودتان دیدید!آمدم بگویم خوبم که لابد خودتان فهمیدید!به آدم حق بدهید که گاهی نیاز به رفرش روحی داشته باشد!ببخشید که بعضی هایتان اذیت شدید!من خوبم!دخترم خوب است!برگ انجیری ام دلش هوای کاج مطبق را کرده وفکر کنم این یکی هم عمرش به دنیا نباشد!اوضاع همچنان بر وفق مراد نیست!خر مراد برای خودش دوان دوان در حرکت است و من هم به دنبالش!فقط این را میگویم که دلم آنقدر کوچک است که بیش از این دوریتان را تاب نیاورد!بابت همراهیتان مرسی!

از این به بعد خذعولاتم کوتاه تر از قبلی هاست!مخ شما را در فرغان نمیگذارم!نیازتان به آرامش را درک میکنم و قول میدهم کمتر چرند بنویسم!

اجالتاً این شعر را داشته باشید!دخترم را به شهری پرهیاهو تشبیه کرده ام!

به نازنین دخترم که با همه ی هیاهوی شهرگونه اش،مادرش خوابیدنش را تاب نمی آورد و دلتنگ میشود.

شهر خوابید انگار

گل من هم خوابید

از شکاف نگهش دیدم من

شهر خواهد خوابید

چه سکوتی

دل من مرد انگار

این همه شور به یک باره کجا رفت؟

چه شد؟

نتوان باور کرد

شهر خوابید آرام!

گل من لالالا

دخترم خوب بخواب

که همه فرداها

شود از آن تو و آن نگه شیرینت

شهر من خوب بخواب

گل من  لالالا

..............

باید مادر باشی تا بفهمی من در این شعر چه گفتم مادر جان!

فردا صبح زود نوشت:وقتی من میگویم"از شکاف نگهش فهمیدم"اصلاً شما منظور من را گرفتید؟البته که نه احتمالاً!

خودم توضیح میدهم!در پروسه ی خواباندن کودک وقتی که چشمهایش سنگین می شود و در مرحله ای بین خواب و بیداری هست گهگاهی چشمهایش را باز میکند و مادرجانش(یا کسی که دارد زحمت خواب کردنش را میکشد!که در مورد دختر من همیشه همان مادرجانش این زحمت را میکشد!و در اینجا من هم نه بعنوان مادرش که بعنوان نویسنده ی این وبلاگ لازم دیدم که از مادرجانش مراتب تقدیر خودم را اعلام کنم!انگار صدای مهربان پدرش هم می آید که او هم مراتب تشکر خود را از مادرش!که نه!از مادر فرزندش!به عمل می آورد!به هر حال توجه داشته باشید که اینجا علاوه بر خودم،همه ی دیگران هم از من متشکرند!)را دید میزند تا اینکه کامل خوابش ببرد!من این نگاههای یواشکی قبل از به خواب رفتن را به شکاف نگاه تشبیه کردم خواهر!

حالا دیدید بار معنایی این شعر تا خدا بالاست؟!والاااااااااا؟!

 تازه قول داده بودم کمتر چرند بنویسم!اما به نظرم توضیحات لازمی بود که به حضور عنورتان(اونرتان؟)دادم!

 


 
خداحافظ
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢  کلمات کلیدی:

خداحافظ که من هیچم

فقط در خویش میپیچم

دمی سازم،دمی سوزم

دمی از عشق لبریزم

تو گفتی بی کرانم من

نگاهی مهربانم من

ندانستی که من ابرم

دمی گرمم،دمی بارانی و سردم

ندانستی که من بادم

دمی در کویت افتادم

 ..........

شاعر:سمی بانو


 
از هر دری در بدری!
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢  کلمات کلیدی:

پیش نوشت:لطفاً در این پست من را ادبی بخوانید!

حالم خوب است!نمیدانم چطور شد که یک دفعه انقدر پیاز داغش زیاد شد!فقط میدانم که نوشتن یا ننوشتن یک وبلاگ نویس خیلی بزرگتر از من(من که جوجه هستم مطمئناً!)دردی از جامعه ی غیر مجازی کم نمیکند اگر چیزی به آن اضافه نکند!حالا من که جای خود را دارم و توان در افتادن یا حتی گذاشتن نامم کنار دیگران نیست!به هرحال مساله ی اصلی این است که آنچه هرگز به جایی نرسد فریاد است!حالا هی من حنجره ی خود را جر بدهم!چه فایده!آخر که سرطان حنجره گرفتم شما میایی جواب میدهی!مطمئناً نه!

گفتم بیایم توضیح بدهم چه به سرم آمده!بعد گفتم دردم به خودم مربوط است!اما بعد گفتم خوب خاک عالم بر سر و بارت!آدم باش و لیاقت داشته باش!زدی چار نفر آدم دیگر را نگران کردی حالا بیا برایشان توضیح بده که بدانند زنده ای!(راستی برای پارگراف بالا خط آخر گفتی خدایی نکرده!)

مختصر و مفید میگویم:

دخترکم کمی بیمار است و با کفش های میخی روی مخ مادرجانش پاتیناج میرود

خانه ی مان فروش نرفته و من دوران افسردگی مطلق را میگذرانم!من مینویسم از رکود صدقه سری این د و ل ت ک ری م ه حالمان خوب است!آن جناب را دعا بفرمایید!شما بخوان این ا ح م ق و دار و دسته اش را چطور سه چار سال دیگر تحمل کنیم!از دیدن مکررشان در س ی م ا بطور مکرر گلاب به رو میشویم!

دلم برای خانواده ام تنگ شده و دارم دیوانه میشوم از فراقشان!مدیونی اگر فکر کنی برای اینکه مادرم بچه ام را نگه دارد تا من به درس و مشقم برسم این قدر دارم میسوزم!دلتنگشان شدم!باور کن!باز هم مدیونی اگر فکر کنی دلم میخواهد بروم تهران و هر روز آنقدر خانه ی مادر جانم بمانم و تخمه بشکنم و به عادت کودکی پوستش را زیر فرش قایم کنم و اینا!ایضاً لباس هایم را هم بریزم و بپاشم و بخوابم تا مادرم بیاید جمع کند همه شان را!باز هم ایضاً هر روز بروم و مقادیر متنابهی خودم را برایشان لوس کنم و بگویم میدانستم از دوری ام داشتید چه ها میکشیدید!حالا که هستم!سر تا پایم را طلا بگیرید!ببخشید_همین الان نازنین نگار درخواب صدایم کرد!شاید منظورش این بود که خجالت بکش مادر جان!بزرگ شدی!دیگر خرس گنده ای!نکن این کارها را!من که بیست و اندی سال از تو کوچکترم شرمم شد!!گفتم که نمیدانم!شاید منظورش اینها بود!

از نت و وبلاگ و هزار کوفت زهرمار دیگر حالم به هم میخورد!بعضی دوستان وبلاگی که جای خودشان را دارند!حالا شما به خودت نگیر!کلی گفتم!گفتم که بعضی!اصلاً به درک!به خودت بگیر!راستی گلاب به رویتان و رویتان به دیوار!جان مادرت به خودت که نگرفتی!این تن بمیرد!راستش را بگو!

از بس کتاب نخواندم احساس بی سوادی محض میکنم!این در حالی است که بیش از لااقل سی-چل جلد کتاب که در دوران عقد برای ما برای همسرمان و همسرمان برای ما میگرفته مشغول خوردن گرد و غبار پاییزی است!برای فردا پیش بینی هوایی مه آلود را داریم!ببخشید!قضیه ی همان نویز های قبلی است!انگار افتادیم روی کانال هواشناسی!البته داخل لیست کتاب های غبار خور یه سیصد جلد کتاب اخلاق در خانواده و چطور همسرمان را دوست بداریم و چطور میشود با جادو جمبل دل یک شوهر را بدست آورد را هم اضافه کن!

از احوال پرسیتان ممنونم به هر حال!خوب میشویم!شما نفرین نکن!دعا پیشکش!

راستی برای پارگراف دوم خط آخر که گفتی خدایی نکرده!

پ.ن:شعرهایم را در پست های قبل حال کردی خدایی!؟قالب را چی؟!بعد زدم مجهز به پیشرفته ی ریدری را در به داغان کردم را چی؟


 
غرور
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱  کلمات کلیدی:

آرام و مطمئن قدم برداشتم

دیوار سکوت را شکستم

با سنگ

گرم در آغوشم گرفتی

شادم

تو هم منتظر بودی

آنیکه شکستم

دیوار غرورم بود

غرورم به قربانت

مهربان مردم

.............

شاعر:سمی بانو!

من رو ببخشید لطفاً!جواب کامنت هایی رو که سئوال پرسیدن میدم!به زودی!

 


 
لحظه ها
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠  کلمات کلیدی:

روزها را

پی هم میشمارم

دیروز را،پی امروز

امروز را،پی فردا

دیروز که رفت

شاید فردایی

شاید نه

امروز را نه

*آن را دریاب!

.........

*منظور از آن لحظه است.

شاعر:سمی بانو!

پ.ن:ببخشید دوستانم از این به بعد فقط به کامنت هایی که پاسخ نیاز دارند جواب میدم!

خودم میفهمم که چقدر دارم کله شقی میکنم!اگر با خودم کنار نیومدم تا چند روز دیگه وب نویسی رو میذارم کنار!این پی نوشت رو صرفاً به این دلیل گذاشتم که کمی به خودم فرصت بدم!تا آخر هفته ی آینده تصمیم میگیرم!

 


 
مادر
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠  کلمات کلیدی:

آنگاه که خداوند

در طبقی از نور

تو را هدیه داد

 آرام در گوشم نجوا کرد 

فرشته ی آسمانی مرا

نزد خود نگه دار

روزها

لای گلبرگهای رازقی بپیچ

و شب هنگام

بسترش را

با مریم بپوشان

دستش را بگیر

تا راه رفتن بیاموزد

نوازشش کن

تا ماندن و خو گرفتن بیاموزد

بر او سخت نگیر

تا گذشت را بیاموزد

آرام باش

تا آرامش را

از زاویه ی نگاه تو بیاموزد

به او یاد بده

عشق را

مهر را

صبر را

که او شایسته ی والاترین نام هاست

شایسته ی نام مادر

..................................

 پ.ن:دوستان این متن شعر هست مثلاً!شاعر:سمی بانو!

 


 
پس گردنی از خدا!
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩  کلمات کلیدی:

غروب جمعه بود!از بیرون اومدیم و مشغول مرتب کردن خونه شدم!اما همه اش تو فکر!همه اش با خودم درگیر!یک نفر رو گذاشته بودم اون وسط مسطای ذهن آشفته م و در موردش قضاوت میکردم!دلگیری غروب جمعه هم کافی بود برای اینکه همه ی ناراحتیهای اخیرم رو سر اون بنده خدا خالی کنم!البته همونطور که گفتم این همه درگیری ذهنی غیر از یه آشفتگی ظاهری و تو فکر بودن هیچ نماد بیرونی ای نداشت!بعد از اینکه نشستم با خودم کلی حرص خوردم و در مورد اون آدم قضاوت کردم گفتم خدایا!مگه من راس نمیگم!مگه حق با من نیست!مگه همه ی این چیزایی که دارم نثار این یاروهه میکنم حقش نیست؟!

بعدم خیلی جانب دارانه از خدا خواستم که یه جوری بهم بفهمونه که درست فکر میکنم!یا اگر دارم اشتباه میکنم یه جورایی بهم حالی کنه!حالا هر طور که میخواد!ولی اگه حق با منه یه بلای کوچیک سر اون طرف بیاره!البته نه خیلی بد!ولی همینقدر که من بفهمم در موردش درست قضاوت کردم!(الان این اعتراف برام خجالت آوره ولی خب اون روز به دلیل عصبانیت زیاد از خدا همینو خواستم!)

هنوز یک ساعت نشده بود که آنچنان دلدردی گرفتم که اشکم سرازیر شد!هر چی التماس میکردم که خدا جان نفهمیدم!خداجان غلط کردم!خداجان ببخشید!بازم خوب نمیشدم!

انگار داشتم عقوبت گناهی رو که کرده بودم تو همین دنیا پس میدادم!گناه داوری بیجایی که در مورد یک نفر کرده بودم!البته خودشم خیلی زمینه سازی کرده بود تا این تصورات برام پیش اومد!

حالا دیدن برنامه ی کلید اسرار اونقدرها برام خنده دار نیست!یعنی قبلاً تا این سریال شروع میشد هرکاری داشتم ول میکردم و میشستم پاش و یه دل سیر میخندیدم به اتفاقاتی که میوفتاد!به اینکه طرف میرفت لاستیک ماشین یکی رو پنچر میکرد و چند لحظه بعد میوفتاد و مثلاً پاش میشکست!میگفتم اینا چقدر خدا رو بی صبر جلوه میدند!

البته هنوز هم معتقدم خداوند خیلی بزرگتر و رئوف تر از اینه که بنده هاش رو همون وقت به عقوبت گناهشون برسونه!ایمان دارم که خداوند خیلی به انسان فرصت میده!برای توبه!برای جبران!اما خودم به شخصه قدر این فرصت ها رو اونطور که باید نمیدونم!

تصور اینکه خدا نبخشدم و قرار باشه مجازات همه ی اعمال بدم رو تو یه دنیای دیگه ببینم منو به فکر وامیداره!به اینکه موقع فکر کردن در مورد دیگران باید جانب احتیاط رو نگه داشت!

فیلسوفی که من باشم اخیراً به این نتیجه رسیده که وقتی میخوای در مورد دیگران قضاوت کنی برای یک لحظه هم که شده خودت رو جای اون بذار!اونوقت خیلی منصفانه تر قضاوت میکنی!

 


 
نگاهی به پدیده ی چند همسری!
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸  کلمات کلیدی:

مدتی است شبکه پنج اصفهان در حال نمایش سریالی تلویزیونی به نام رشید فراری است!مردی که به دلیل اینکه همسرش دچار بیماری وسواس است به دنبال سوزه ای برای ازدواج مجدد میگردد و با وجود مخالفت همسر به دنبال گرفتن گواهی رضایت همسر اول برای ازدواج مجدد ماجراهایی را پیش رو دارد!رشید را اکثراً میشناسید!با بی مزگی های خاص خودش سعی کرده این سریال را جذاب و مخاطب پسند کند!

نمیدانم چقدر موفق بوده اما به نظر من نویسنده با نوشتن یک سوزه ی تکراری برای چندمین بار سعی کرده داستان تعدد زوجات را بین مردم مطرح کند و با یک نگاه عامه پسندانه تا حد زیادی این قضیه را عادی جلوه دهد!انتقاد من به دست اندکاران ساخت مجموعه هایی از این دست این است که با از بین بردن قبح این موضوع و رواج چنین ضد ارزش هایی به دنبال دست پیدا کردن به چه موضوعی هستند!

آن هم در جامعه ای که در اکثر خانواده ها بانوان همپای آقایون برای گذران یک زندگی معمولی تلاش میکنند و فرزندان چنین خانواده هایی تا حد زیادی به فراموشی سپرده شده اند!چراکه پدر و مادر فرصتی برای رسیدگی به فرزندان و یاد دادن آنچه که قرار است از کانون خانواده بیاموزند ندارند!

متاسفانه این امر در کشور های عربی هنوز هم به شدت رایج است و داشتن چند همسر به احتمال زیاد مایه ی فخر و مباهات هر مرد عربی است!شاید به این دلیل که این کشورها اکثراً ثروتمند هستند و هیچ گونه نگرانی از بابت کسب معاش و گذران زندگی ندارند.اما با شناختی که از خودم و همه ی خانوم ها دارم اعتراف میکنم که برای هر زنی تحمل سایه ی رقیب در زندگی ماجرایی حزن انگیز و درد آور است!حتی اگر با اغماض بپذیریم که با پول میشود همه چیز را بدست آورد،یک مرد نمیتواند همه ی دارایی خود اعم از مادی و معنوی را بین دو همسر به میزان مساوی تقسیم کند!مهر یک مرد به همسر ثروتی است فراتر از آنکه با مادیات تقسیم یا سنجیده شود!   

 


 
عنوان بی عنوان!
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸  کلمات کلیدی:

نقل امروز و دیروز و پریروز و پس پریروز نیست!بنده همیشه پیش بینی هام درست در میومده!اگه بگی یه ذره اینو اونور!عمراً!حالا تو هی بیا چونه بزن!

اوا!!!!!!!!!!!مگه اینجا بقالیه!ول کن داداش من!(الان به جناب حد و حدود خان برخورد احتمالاً!)

عصر بعدازظهر دیروز مطابق معمول هر روز هفته با سیمای خانواده در خدمتتون هستیم!ببخشید!نمیدونم چرا اخیراً نویز میوفته رو این وبلاگ کوفتی!منظورم اینه که بعدازظهر دیروز مطابق معمول هر روز هفته یه گردش مادر و دخترونه ی بیست راه انداختیم!دلیل بیست بودنشو هم همون پایین مایینا به استحضارتون میرسونم!گفتیم بریم در راستای طرح هدفمند کردن یارانه ها یه هوایی بخوره به کلمون!بازم پارازیت!بازم نویز!ول کن این وبلاگ بی صاحاب از آخر اول شده ی ما هم نیستند انگار!حالا انگار داریم چی میگیم انقدر ادا اطفار درمیارن برا ما!

چون حدس میزدم که هوا گرم باشه یه لا پیرنی(البته درمورد خانوم بعد از انقلاب جماعت میشه یه لا مانتویی!)رفتم بیرون!دخترک رو چون نمیشد در موردش ریسک کرد سه دس لباس کاموایی رو هم تنش کردم!هنوز نرسیده بودیم پارک که دیدم بعله!حدسم نود و نه درصد غلط از آب دراومد و هوا به میزان قابل توجهی سرده!

همزمان که داشتم به شکر خوردن میوفتادم از این پیش بینی ای که کرده بودم دخترک هم از تاب و سرسره ی پارک آویزون بود!میدونم تجسمش سخته که چطور یه بچه میتونه از تاب یا سرسره پارک آویزون باشه مثلاً!اما وقتی تو یه قفس اسیرش کنی بعد که ببریش بیرون همینجور آبروبر انرزیش رو تخلیه میکنه!اصلاً هم گوشش به حرفای من بدهکار نبود و به هیچ وجه من الوجود بیا بریم مادر و من سردمه و دارم میلرزم و الان سنکوپ کردم و اه اینم نفس آخرمه و این حرفا حالیش نمیشد!البته حق هم داشت!چون اون داشت میپخت!باید جست وخیز میکرد تا هوا از بین لباساش رد و بدل شه و بتونه نفس بکشه!

آی این بچه بازی کرد اونجا!آی شادی کرد!آی من لرزیدم!توجه نکرد!

حالام که سرما خوردم و افتادم گوشه ی اتاق پا نمیشه بره یه سوپی چیزی بار بذاره لااقل!ما نزدیک دوسالمون بود چه کارها که نمیکردیم!خدای من که شاهد نیس ولی میرفتم برا مامانم نون میگرفتم!قرمه سبزی بار میذاشتم باقلوا!لوبیا پلو درست میکردم مرغ!چایی درس میکردم مامانم جای آب زرشک به مهمون قالب میکرد!

فکر نکنم توقع زیادی بود اگه یه دس از اون سه دس لباس کاموایی رو هم رو همشو در میاورد میکرد تن من!حالا من که قبول نمیکردم!اما یه تعارف میزد راه دوری نمیرفت که!

چه شبها که بالا سرش تا صبح بیدار نموندم!چه لقمه ها که از دهن خودم برنگرفتم و تو دهن اون نذاشتم!چه از زندگی خودم نزدم برا اون!یه بارم که گذاشتمش تو پالتوم تا تو سیاهی پاییز رنگ پوستش قرمز گلی نشه!

نمیدونم ما مادر شدیم!اینا بچه شدن!داستان پیچیده ایه!اونوقت که بچه بودیم باید احترام پدر مادرمون رو در همه حال میداشتیم حالا هم که بزرگ شدیم این جوجه فوکولیا احترام واجب شدن برا ما!در هر دو حال باید بداریمشون چون الان احترام هردو نسل با هم واجبه!

 

 

 


 
دلم یه باغچه میخواد!
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦  کلمات کلیدی:

دوست دارم از شهر و زندگی شهری فرار کنم!از این همه سر و صدا!از این همه شلوغی و آلودگی!خب این طبیعیه که یه وقتایی بیشتر از سایر اوقات احساس کنی به آرامش نیاز داری!الان من همین احساس رو دارم!

اگه از من بپرسن بدترین صدایی که آرامشت رو به هم میریزه چیه میگم صدای موتور!بخصوص اونوقتی که طرف داره بهش گاز میده!بدترش هم اونوقتی که با یه صدای خیلی بد میاد و از جلوی خونه ت رد میشه!خیلی خیلی آزار دهنده س!

دوست دارم برم یه روستایی که آروم باشه!دوست دارم یه زندگی بدون دغدغه رو تجربه کنم!زندگی تو جایی که این همه سر و صدا نباشه!سکوت باشه!آرامش محض باشه!

یه تیکه زمین داشته باشم که توش کشاورزی کنم!فقط به اندازه ای که بتونم نیازهای اولیه ی زندگیم رو تامین کنم!هیچ چیزی به اندازه ی اینکه ببینم گیاهی رو که خودم کاشتم،داره جوونه میزنه و رشد میکنه حالم رو خوب نمیکنه!

دلم یه زندگی آروم میخواد!دلم امنیت و آرامش روانی میخواد!دلم یه تیکه زمین برا کشاورزی میخواد!دلم یه باغچه میخواد!

بی ربط نوشت:امروز نازنین نگارم وارد بیست و دومین ماه زندگیش شد!

پ.ن:تا یادم نرفته امروز مطابق با شانزدهم آبان ماه نازنین دخترم یاد گرفت که بگه سلام!سلامت باشی تا همیشه نازنینم قلب

 


 
خوشحال و شاد و خندانم!
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٤  کلمات کلیدی:

خوشحال و شاد و خندانم

قدر دنیا رو میدانم

دست بزنم من،پا بکوبم من،شادانم

بیایید با هم بخوانیم ترانه ی جوانی را

عمر ما کوتاه چون گل صحراس

پس بیایید شادی کنیم

این شعر من رو یاد روزای خوب مدرسه میندازه!روزایی که دست هامون رو تو هم حلقه میکردیم و بلند بلند این شعر رو تکرار میکردیم!

روزایی که با یه بی قیدی خاص،بدون هیچ مسئولیتی چارتا کتاب میریختیم تو کیفمون و مثل پستچی ها اونو از شونه مون آویزون میکردیم!

روزایی که تنها مسئولیتمون درس خوندن بود و از زیر همین یه کارم شونه خالی میکردیم!

روزایی که تو صف های منظم تو حیاط مینشستیم و منتظر کادوی روز دانش آموزمون میشدیم!شاید یه خودکار بود!یا جامدادی!اما برامون خیلی ارزش داشت!

روزایی که برای ناهارمون یه ساندویچ کالباس میگرفتیم و همون ساندویچ چقدر بهمون میچسبید!خیلی خیلی بیشتر از غذاهایی که الان ساعت ها وقت صرف تهیه کردنش میکنیم!

روزایی که این همه مشغله نداشتیم و برای خودمون زندگی میکردیم!فقط برای خودمون!

حتی یه بچه ی درست حسابی برا پدر و مادرمونم نبودیم!چقدر الکی الکی سر خودمونو شلوغ کردیم!

چه روزهای خوبی بود!یادش بخیر!


 
این پست پست نیست!
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳  کلمات کلیدی:

چند شب قبل که آقا از سرکار تشریفش رو آورد بدجوری تو مود فکرکردن بود!منو میدید!بچه رو میدید!اما انگار هیچ کدوم رو نمیدید!

به مکالمه ی مختصر و مفید ما توجه کنید!

من:اگه بازم بهم بی توجهی کنی قهر میکنم میرم نت!(چون خونه ی مامانم نزدیک نیست قاعدتاً نمیتونم مثل خانومای دیگه از این روش برا تهدید کردن استفاده کنم!)

علی:خب برو!اشکالی نداره!فقط بذار خونه مونو بفروشیم بریم تهران!اونوقت منم تو رو میذارم با دوستام میرم کرج!شایدم رفتیم چالوس!

من:اه!زرنگی!به بچه تهرونیا میگم باهات دوس نشن!به کرجی هام میگم اونجا راهت ندن!(اینا رو درحالی میگفتم که فقط بهش زبون درازی نکردم!وگرنه هم قیافه م هم رفتارم کاملاً بچه گونه بود!)

...............

دو شب قبل میخواستم بیام بهتون بگم بنا به گزارش سبزی فروش آنلاین سرکوچه مون آب زاینده رود رو باز کردند و زاینده رود به مدت بیست و چهار روز زنده رود شد!اصفهانی ها که از فرط خوشحالی نمیدونند چیکار باید بکنند!توجه کنید که هم خبر موثق هست هم منبعش!

یه وقت فکر نکنید من میرم از سر کوچه سبزی میخرما!نه!این کارا در حیطه ی وظایف تعیین شده ی آقای خونه س!ایشون به ایشون گفتند بعد ایشونم به من گفتند این خبر رو!

پیشاپیش از اینکه عذر منو بخاطر دادن خبر سوخته میپذیرید ممنونم!بچه داریه و هزار و یک جور گرفتاری!امیدوارم که این خبر رو نشنیده باشید!

.......................................

این روزها بیشتر از همیشه در کنار همسرم احساس آرامش میکنم!شونه های گرمش همیشه برام دلگرمی بوده!اما این روزها بیشتر!این روزها بیشتر از قبل دلتنگش میشم و دلیلش رو صحبت هایی میدونم که پرییشب بینمون رد و بدل شد!احساس کردم چقدر همدیگه رو شناختیم!چقدر هم رو دوست داریم!چقدر بچه بازی رو کنار گذاشیتیم و بزرگ شدیم!

اما هنوز هم میگم بلاتکلیفی بددردیه!هنوز هم از اینکه تو هر ساعت از روز باید خونه مون مثل نمایشگاه برای بازدید عموم باز باشه خسته شدم!از اینکه غریبه ها  میان و رو فرش هامون راه میرن بدم میاد!از اینکه میان و تو اتاق خوابمون رو نگاه میکنند حس بدی دارم!خدا کنه زودتر تموم بشه!برامون دعا بفرماییدplz !

پ.ن:اینکه این پست پست نشد رو خودم میدونم!لازم به ذکر نیست!بازم بهتون میگم انقدر خصوصی نذارید چیزی رو که میشه تو دید عموم گذاشت!

 

 

 


 
هیپنوتیزم!آری یا نه!
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱  کلمات کلیدی:

یعنی "خر" به معنای واقعی کلمه به من میگن!الان بهت میگم چرا!اومدم مثل(همون بازم خر)یه پست خصوصی گذاشتم!بعد یه سری ازم شاکی شدن که چرا پسورد رو به ما ندادی!رفتم برا اونایی که میشناختم و البته خانوم بودن پسورد رو گذاشتم!برا هر کدوم تو یه کامنت عمومی!بعد رفتم سر بزنم به وبلاگاشون دیدم که بعله!پسوردم در معرض دید عموم قرار داشته!بعد برداشتم عوضش کردم!دوباره یه سری که از قبل براشون پسورد رو گذاشته بودم اومدن گفتن چرا این پسورد باز نمیکنه!بعد دوباره رفتم پسورد جدید رو براشون گذاشتم!باز یکی دو جا یادم رفته خصوصیش کنم!

الان دیگه مطمئناً فهمیدی چرا!

...............

حدود نیم ساعت هست که دخترک رو گذاشتم تو تاب تا بخوابونمش!با هر باری که تاب عقب جلو میره انگار چشماش بیشتر از قبل باز میشه!چون تو یه ساعت غیر معمول دارم سعی میکنم بخوابونمش!اما ناامید نمیشم و به تلاشم ادامه میدم!بالاخره در ناامیدی بسی امید است!این بار با یه روش دیگه وارد عمل میشم!نمیدونم جواب میده یا نه!

این بار با هر تکون تاب به چپ و راست متمایل میشم!با هر چپ و راست شدنی بهش میگم تو داری میخوابی!الان داره خوابت میبره!تو خوابی!این روش جواب میده!بقیه ی پروسه خوابوندن مطابق معمول رو تخت انجام میشه!شک نکن که به هیپنوتیزم متوسل شده بودم!درست وقتی که چشماش سنگین میشه از تاب درش میارم!!یه دفعه انگار که خواب از سرش بپره چشماش سه برابر حالت معمول باز میشه و عروسکش رو نشون میده!بعد میگه نی نی!نامردی نمیکنم و عروسک رو بهش نمیدم!میبرمش رو تخت و هر جوری که هست میخوابونمش!

.......................

گاهی فکر میکنم این باباهه که تو تبلیغ گنجشکه هست خیلی هم صبور نیست!لااقل به اندازه ی من نیست!حالا که دخترک داره سعی میکنه از دنیای اطرافش بهتر از قبل سر دربیاره روزی ششصدبار میپرسه این چیه!یعنی نمیگه این کلمه رو!به جاش میگه "هین"!و من باید بهش بگم اون چیزی که منظورش بهشه چیه!

مثلا چند بار به میز اشاره میکنه و میگه هین!بهش میگم این میزه!باز میپرسه!بهش جواب میدم!بعد یکی یکی اجزای اون وسیله رو میپرسه!یعنی به پایه ی میز اشاره میکنه و میگه هین!بعد به صفحه ی میز!بعد دوباره پایه بعد دوباره صفحه!

حالا برا تنوعم که شده یه دوری میزنه تو خونه!یک به یک وسایل خونه رو میگه هین!بهش جواب میدم!بعد دوباره بر میگرده سر میز!باز پایه!باز صفحه!

...............................

حالا من میام به خودم میگم خر شما یه دور از جون بگو لااقل!انگار راستی راستی بدت نیومده ها!


 
تعریف تو از دنیای مجازی!
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱  کلمات کلیدی:

نمیدونم این همه آمیخته شدن با درد و غم دوستانی که تو دنیای مجازی باهاشون آشنا شدی درسته یا نه!اینکه مشکل اونا مشکل تو هم باشه!گاهی به خودم میگم درست نیست این همه به یاد دیگرانی بودن که تو دنیای حقیقی برای یک بار هم که شده ندیدیشون!گاهی میگم دلیلی نداره تو هم انقدر با غمشون همراه باشی و براشون غصه بخوری!اما نمیشه!

وقتی مشکلات اونا رو میبینم مشکل خودم برام خیلی کمرنگ تر از اونی که هست میشه!بخوام یا نخوام درگیر میشم!مطمئنم در مورد خود تو هم که الان داری این پست رو میخونی داستان همینه!اگه یه روز بیای ببینی من گیر کردم و مشکلی دارم دوست داری کمک کنی!دستمو بگیری!انسان انسانه!دنیای حقیقی و مجازی نمیشناسه!حالا که با همیم دنیامونم با هم شریک شدیم!به قول دوستی فراتر از جنسیتمون!یه نوع خواهر و برادری ملموس!وقتی این اسم وسط میاد دیگه هیچ کس به خودش اجازه ی اشتباه نمیده!

نمیگم تو دنیای مجازی دروغ و فریب نیست!چرا اتفاقاً زیاد هست!اما صداقتم هست!دلتنگی هم هست!دلشوره هم هست!همه ی احساساتی که ممکنه تو دنیای حقیقی وجود داشته باشه اینجا هم هست!بستگی به استفاده ی تو داره!به اینکه یاد گرفته باشی از هر چیزی چطور استفاده کنی!

نظر تو چیه!؟به نظر تو صداقت تو دنیای مجازی جایی داره یا نه!در کل نت رو چطور میبینی؟!


 
اینم دو روز تعطیلی!
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩  کلمات کلیدی:

منو تصور کن روز پنج شنبه در حالیکه دارم بال بال زنان تو اتوبان اصفهان-کاشان میرم!به همراه دختری و همسرم!از شدت دلتنگی و اشتیاق الانه که قلبم بیاد تو دهنم!میرسیم جلوی خونه ی ویلایی!زنگ رو میزنم!مامان جونم میاد در رو باز میکنه!خوشحال و خندون!یه سلام با من و علی!

بعد انگار که منو نمیبینن دیگه!هر دوشون!هم مامان هم بابا!یعنی میبینند اما!

اما همه ی حواسشون متوجه نوه ی قند عسلشونه!ما هم که هیچی!برا خودمون نفس میکشیم!زنده ایم خدا روشکر!دخترک که نیاز به معرفی نداره!اما به مامان و بابا میگم ما دو تا رو هم یه کم تحویل بگیرین!ثواب داره به خدا!خوب منم مامان این بچه ام!اینی هم که کنارم وایساده یحتمل باباشه!میخندن و میگن نوه مغزه بادومه!انگار لازمه بهشون توضیح بدم که اول بادوم بود بعد مغزش!دهنم وانشده که میگن یک صدم اینکه دلمون برا بچه تنگ بود برا تو تنگ نبود!بقیه شم خودم میدونم نه برا من تنگ بود نه برا علی!اما خب با پسر مردم یه کم رودرباسی دارن انگار!

از روز تولدم و چند روز قبلتر مامان اینا رو ندیده بودم!از بعد از نهار مثل بچه های چار پنج ساله همه ش منتظر بودم بابا که میره تو اتاق با کادوی تولدم بیاد بیرون!به هرچیزی که برام گرفته باشند راضی ام!

بعد یه بار میره تو اتاق!با یه پلاستیک پر از پسته تازه میاد!میگه اینا رو برا تو گرفتم!گفتم از رفسنجان برات آوردن!یه بار دیگه میره تو اتاق با یه بسته باقلوا و قطاب یزدی میاد!دفعه ی آخر که میاد انگار تو راه رفته کل شیرینی فروشی سنتی های کاشان رو بار زده و اومده!اعتقاد داره هرچی برامون میاره باید اصیل و تازه باشه!این زنش تو خون من هم رفته و نمیذارم دختری آت و آشغال خور بار بیاد!اما خودم تا جان در بدن دارم از خوردن این جور چیزها دست برنمیدارم!فقط برای اینکه دلش نخواد گاهی بهش میدم!منظور از آشغال همون چیپس و پفک و چلسمه جات هست!

آره دیگه!باباجانمون انگار خیال نداره این کادوی تولدمونو بیاره!بعد من به علی گفته بودم انگار میخوان برا هردومون تولد بگیرن!که حالا حسابی ضایع شدم!آخه بگو این دو سه سال چرا برا تولد هرکدوممون یه عالمه چیز میز گرفتین که حالا توقع داشته باشم!البته بابا اونقدر مرام داره که اینا رو جای کادوی تولدم نذاره اما خب چرا انقدر دل دل میکنه!نمیدونم!دوباره میره تو اتاق!

بعدم تو حیاط!مامان میره با یه عالمه شوید میاد!روبروم میشینه!بهش میگم مگه قرار نبود از این کارا نکنی!خجالتمون دادی!برنامه ی بهتری برا این دو روز با هم بودنمون نداشتی!؟

میخنده و میگه حالا بیا!اگه کاری بود بهت میگم!بعد یه کیلو دو کیلو هم نگرفته!به قول علی رفته بالا سر زمین و گفته حاجی لته* رو چند؟!اونم از خدا خواسته یه هکتار شوید ریخته تو پلاستیک و تقدیم مامان جانم کرده!یکی نیست بگه حالا رفتی سر زمین از تازگی اون همه سبزی خوشت اومد اقلاً یه رحمی به منم میکردی!!!اینطور که معلومه از سال بعد سهمیه ی رب و آبغوره آبلیمومونم پر!

میگه غر نزن!بیشترش برا خودته!بعدم میدونی که تو خونه ی آپارتمانی زحمت این کارا ده برابره!

هی پاک میکنم هی غر میزنم هی یه دسته شوید دیگه میذاره جلوم!میگم یه کار ضروری پیش اومده باید برگردیم اصفهان!میگه جرات داری؟

منم که ندارم!پس بازم پاک میکنم!اینم دوروز تعطیلیمون!یادم رفت بگم مامان جان دوباره سیصد دست لباس برا نوه جونش خریده که سردش نشه!گرمش نشه!فلان نشه!

آخر سرم یادشون رفت کادو رو بهم بدن!مامان تو اتوبان زنگ زده میگه یادمون رفت!عین بچه ها باید منو دق بدن برا چارتا دونه کادو!منم زرنگ!با دیرکردش حساب میکنم!به ازای هر روز یه مبلغ اضافه ای گرفتار میشم!

..........................

*لته:فکر کنم یعنی زمین خیلی بزرگی که توش یه محصول خاصی کاشتند!

اونایی که پسورد پست قبل رو نداشتن نگران نباشن!چیز فوق العاده ای رو از دست ندادن!یه پست خانومونه بود!

نمیدونستم این جور پست ها انقدر طرفدار داره!پرسیده بودین کامنت ها رو چرا تایید نمیکنم!خب اونقدر دیگه حواسم هست که کل مطلب اونجوری لو نره!

 

 


 
مردم مردای قدیم!
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦  کلمات کلیدی:

امروز برای بار دوم خونه رو آگهی کردیم!این فروش خونه هم داستانی شده برا خودش!

از اول صبح چون میدونستم امروز روز پر از مکالمه ای هست برداشتم بلندگوی گوشی رو سه چار دور چسب مالی کردم!برا اینکه وقتی این بچه رو با هزار بدبختی خوابوندم با صدای زنگ تلفن از خواب نپره!

از روز اولی که این گوشی رو خریدیم من و علی داریم میگردیم دنبال دکمه ی تنظیم ولووم گوشی!تا الان که پیداش نکردیم!برا همین ناچار شدم سه دور دیگه رو بلندگو رو چسب نواری بپیچم تا لااقل صداش کمتر بشه!

بعد تا دخترک خوابید رفتم یه بالش آوردم و گذاشتم رو گوشی تا صداش بازم کمتر بشه!یه ساعتم نشستم پای کامپیوتر به دیدن عکس های قدیمی و یادی از گذشته کردن!که یهو یادم افتاد مثلاً امروز خونه رو آگهی کردیم!پس چرا این تلفنه زنگ نمیزنه!

بالش رو از رو گوشی برداشتم دیدم که بله!حدود ده-دوازده تا شماره افتاده و من گوشی رو در حالت خفه خون کامل گذاشتم و خیلی خجسته نشستم برا خودم عکس میبینم!

بعد هر روزم به علی غر میزنم که پس چرا کاری نمیکنی برا فروش این خونه؟!

اگه بفهمه من این کارو کردم امشب رسماً خفه م میکنه!کار به فردا نمیکشه!نگار خانوم بی ننه میشه و مامان خانومم بی دختر!

علی هم که قبل از سالم میره زن میگیره حتماً!زمونه ی بی وفاییه!مردم مردای قدیم!یه وقتی تا لحظه ی آخر رو به پای عکس زن تو گور خوابیده میشستن!

.......................

همین الان یه خانوم نه چندان محترمی تلفن زده میگه برا آگهی آپارتمان زنگ زدم!

میگم بفرمایید!

میگه باید با شما صحبت کنم؟!

منم گفتم نه!یه لحظه گوشی دستتون!الان میرم دست مادربزرگمو میگرم میارم تا هر سئوالی دارین بهتون جواب بده!

یعنی نمیدونم چرا این مردم اینطورین!میزنن اعتماد به نفس آدمو مچاله میکنن میندازن دور بعد عصرم میخوان بیان خونه تو ببینن!

...................

خدایی چند بار عنوان پست رو خوندید تا فهمیدید من چی نوشتم؟

پ.ن:به دلایل حیثیتی کامنت های پست بعد تایید نمیشه!


 
آخرین تجربیات من!
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥  کلمات کلیدی:

میخوام از چندتا تجربه براتون بگم و چیزی که امروز دیدم و فکرایی که با خودم کردم!با دقت تموم گوش کنید!چون من این تجربیات رو مفت و مجانی به دست نیاوردم و برا یک به یکشون ساعتها وقت صرف کردم!ولی با وجود تواضعی که دارم حاضرم همه ش رو یه جا در اختیارتون بذارم!یعنی میخوام بگم تا این حد من خوبم!باشد که قدر بدانید!

امروز که رفته بودیم پارک(الان حال همتون به هم خورد بسکی من میگم رفتیم پارک!نه؟)هنوز دقایقی از ورودمون نگذشته بود که یه مامان عصبانی و بیحوصله و خسته و دربه داغون با دختر کوچولوش وارد پارک شد!

از همون بدو ورود و از صدازدن های مکرر مادر فهمیدم که اسم اون دختر کوچولو ستاره است!اون مادر به این ترتیب بچه ش رو صدا میزد مثلاً:ستاره نکن!ستاره بشین!ستاره پاشو!ستاره دهنمو سرویس کردی ول کن!البته یه بار هم گفت ستاره بمیر که من احساس کردم اینو از ته دل نگفت!والا کدوم مادره که به ..... بچه ش راضی باشه!

از اونجایی که من برای بچه ی دیگران هم به اندازه ی فرزند خودم مایه میذارم و مواظب هستم که نیفته و اگه از جایی مثل تاب و سرسره آویزون شد نکات ایمنی رو رعایت کرده باشه،اون مامان مهربون هم خیالش راحت شد و بچه ش رو به حال خودش!نه ببخشید به حال من رها کرد و نشست پای غصه خوردن!چند لحظه بعد هم در دلش واشد و شروع کرد به درددل کردن!دو دستم در خدمت دختر خودم بود و تابش میدادم و دو تا پام هم در خدمت بچه ی اون خانوم و دیگه گوشهام رو هم میخواست کرایه کنه برا شنیدن درددل!که شما چقدر برا بچه تون وقت انرزی میذارید و چه مادر خوبی هستید اما در عوض من کارمندم و اینم بچمه(که اینو خودمم میدونستم)و از صبح تا حالا تو مهد بوده و نمیدونم مگه یه بچه چقدر میتونه انرزی داشته باشه و من نمیدونم چرا این بچه خسته نمیشه و از این صحبتا!

بعد در عین حال که با من صحبت میکرد گاهی هم یه تشری به بچهه میزد و اونم خودشو میباخت و لب و لوچه ش آویزون میشد و تا میومد خوب بشه دوباره مامانش یکی دیگه میومد براش!تشر رو میگم!خلاصه که افسردگی از وجناتش کا ملاً هویدا بود!

آخر سرم دستشو گرفت و با گریه بردش و انداختش تو ماشین و یه داد هم سرش زد که چرا من باید همیشه تو رو با گریه ببرم خونه!در حالیکه بخاطر خستگیش هیچ وقتی برای اون بچه نگذاشته بود!

بعد منم با خودم فکر کردم که الان دارم بیخودی غصه میخورم که چرا سر کار نمیرم و اگه کارمند بودم بچه ی منم یه چیز بود تو مایه ی همین طفل معصوم که مدام باید سرش داد میزدم و اوقات خودم و اونو تلخ میکردم!

میدونم میرسه روزی که میام و دوباره از دست بچه ی خودم غر میزنم  اما خوب این واقعیته که اگه برای بچه وقت بذاری اونم خسته و کم حوصله و غرغرو نمیشه!

الان که تو خونه ام مسلماً بهتر میتونم بهش برسم!لباسهاش همیشه تمیز و مرتبه!خوراکش به جاست و اونقدر فرصت دارم که ازش بهتر از یه مادر کارمند مراقبت کنم!

...............

 تغییر رو هم خودمون باید تو زندگیمون ایجاد کنیم!با یه حرکت کوچیک اما به موقع!مثلاً دیشب بعد از خوردن شام و مرتب کردن خونه به علی گفتم بریم بیرون!درسته که اول راحت زیر بارنرفت و گفت بیرون برا بچه سرده!که البته بچه سردش نبود و خودش خسته بود!

اما خوردن یه چای داغ کنار پل خاجو و دیدن کاروان عروسی روی اون پل که واسه همراهی عروس داماد اومده بودند و تا توان داشتند سروصدا کردند حسابی حال هردومون رو جا آورد!

تغییر رو خودمون باید ایجاد کنیم!با یه گشت و گزار!با خوردن یه چای داغ بیرون از خونه!هیچ کس به اندازه ی خودمون نمیتونه دقایق قشنگ رو تو زندگیمون ایجاد کنه!

خوابیدن به اندازه کافی هم باعث میشه کمتر به دیگران گیر بدیم و در کل اخلاق بهتری داشته باشیم!

و آخرین دستاوردم اینکه گریه کردن یا به عبارت بهتر"زار زدن"تاثیر معجزه آسایی تو تغییر روحیه ی یه خانوم داره!با این کار تخلیه ی روانی میشه و احساس بهتری نسبت به همه چیز پیدا میکنه!عدم پاپیچ شدن همسر برای کشف علت ماجرا  هم تو اون لحظات به شدت موثره!

البته چون خانومها موجودات پیچیده ای هستند باید به صورت تجربی فهمید که کی میشه به حال خودشون گذاشتشون تا گریه شون رو بکنند!وگرنه تو بعضی مواقع اگر باهاشون همدردی نکنی و به حال خودشون بمونند ممکنه بعد از اتمام گریه شون خونه رو رو سرتون خراب کنند که چرا تو به من اهمیت نمیدی و چقدر من باید تو سیاهی زمستون تو این خونه ی تاریک و نمور چارصد متری از دست تو زار بزنم!!!خاک بر سر من که گیر تو افتادم و چرا تو انقدر به من بی توجهی و هزار تا وصله ی ناجور دیگه هم بهتون بچسبونند!که چرا تو خوابت میاد!مگه معتادی!یا اگه ولخرجی کنید میگه نکنه دزدی که بعضی وقتا انقدر وضع جیبت خوبه!یا چرا بعضی وقتا انقدر وسط ماه پول کم میاری!نکنه برا اون یکی زنت خرج میکنی!

همه اینارو گفتم که بدونید و روزی روزگاری یقه مو نگیرید که چرا کوتاهی کردم و اینا رو بهتون نگفتم!

 

 

 


 
عجله نکن بچه جان!وقت بسیاره!
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤  کلمات کلیدی:

امروز دوباره دست در دست دختر رفتیم بیرون!حالا نه دقیقاً دست در دست!چون دخترک تو کالسکه ش دراز کشیده بود و بیرون رو تماشا میکرد!باد نسبتاً شدیدی میوزید!ملت با تعجب به ما دو نفر نگاه میکردن!که چرا تو این هوای عجیب غریب از خونه زدیم بیرون!به دخترک که خوب حرجی(هرجی؟) نبود با وجود سن کمش!اما رفتار مادرش بدجوری تعجب برانگیزناک بود که گشت و گزار تو اون هوا چرا!

نمیدونستند هر چی هست زیر سر همون یه مثقال بچه س و همین امروز رو  تا مرحله ی جون به سر کردن مامانش پیش رفته!شایدم یه چیزی اونورتر!تو این فکرم که اگه خونه فروش نره و غرغرهای مکرر دخترک هم ادامه پیدا کنه چه زمستون زیبایی در انتظار ما سه تا خواهد بود!تو خونه که دوام نمیاره و حوصله ش سر میره!بیرونم که خوب چون زمستونه به احتمال بالای صدوبیست درصد سرمای هوا به شدت جانفرساست!

این روزها به دهنی که تو زمستون ازمون سرویس خواهد شد می اندیشم!شما چطور؟!

البته به این نکته امید دارم که خدای ما هم به شدت بزرگه!یه چیزی از دو ایکس لارج اونورتر!

بالاخره دلش میسوزه به حالمون و یه راهی جلوی پامون میذاره!

.............................

من چطوری به یه دختربچه ی شش ساله حالی کنم که سنش اقتضا نمیکنه یه بچه ی بیست و یک ماهه رو ببره دستشویی!بهش میگم نه عزیزم شما نمیتونی!میگه اشکال نداره خاله!میبرمش تا یاد بگیرم!

میخواد از الان مادری کردن رو یاد بگیره!بچه جان عجله نکن!وقت بسیاره!

پ.ن:دلم هوای خونه ی مادرجانم رو کرده!نزدیک به یک ماهه که ندیدمشون!الهی بمیرم برا خودم!


 
قانون گریزی یا قانون مداری!مساله این است!
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳  کلمات کلیدی:

من نمیفهمم یه آدم میتونه تا چه حد خ ر باشه!به گیرنده هاتون دست نزنید!منظورم به خودمه!آخه من فکر کردم دیگه خدا رو هم میتونم بپیچونم!اما الان به این نتیجه رسیدم که نه!این یکی رو دیگه نمیشه!

داستان از این قراره که حدود یک ماه پیش که اومدیم تهران تو راه برگشت تو اتوبان کاشان_اصفهان پلیس به ماشینمون ایست داد!به خاطر سرعت غیر مجاز!حالا آنچنان سرعتی هم نداشتیم!نهایتش صد و چهل_پنجاه تا بود!

 پلیس که بهمون ایست داد چون سرعت بالا بود علی نتونست ماشین رو متوقف کنه و از روی ناچاری روی برادران نیروی انتظامی رو زمین گذاشتیم و انگار نه انگار به راهمون ادامه دادیم!غافل از اینکه خبرش به ایستگاه بعدی پلیس رسید و خواست متوقفمون کنه!که بازم بخاطر سرعت بالا یه چارصد متر اونورتر ایستادیم و دنده عقب گرفتیم!

منم هول کردم و برای اینکه ماشین رو نخوابونن دو جزء قران نذر کردم و برا خدا یه چاکم نوکرم حسابی سند کردم به سمت آسمون!پلیس گفت بزن کنار و تو محوطه پارک کن و خدافظ شوما! غلط نکنم میخواست ماشین رو بخوابونه!بعدم یه عالمه غرغر!اما مدارک رو که دید منصرف شد یهو!

نمیدونم شایدم تو اون سوز سرما دلش به حال بچه ی تو ماشین سوخت!که گناه داره!آواره ش نکنیم!یا دلش به حال جوونی ما دوتا سوخت!یا گفت اینا قیافه شون غلط اندازه اما دل پاکی دارن!احتمال های زیادی وجود داره به هر حال!

اما من فرض رو براین میذارم که نذر و نیازم کار خودشو کرد و تو اون شرایط نجاتمون داد!حالا هی شما بیاید بگید مقرب نیستی!

بهمون گفت برگردید برید برگ جریمه رو از ایستگاه قبلی بگیرید!علی آقا هم بعد از اینکه با من صلاح مشورت کرد به این نتیجه رسید که چه کاریه!ولش کن!نمیریم بگیریم و نهایتش میاد رو خلافی ماشین!

بعد اومدیم خونه!نه من دو جزء قران رو خوندم نه علی رفت برگ جریمه رو بگیره!

تا اینکه دیشب عمه خانومم از اون سر تهران خواب دیده که مامان اینا دارن به اسم من نذری میدن و این نذری اصلاً بیرون از خونه نمیره!یعنی داشتیم تو خونه نذری میدادیم به خودمون!تعبیرش هم این شده که من یه نذر ادا نکرده دارم!

بعد امروز مامان خانومم زنگ زد و کل داستان رو برام تعریف کرد!و یه عالمه توصیه که دختر من!خ ر من اگه یه وقتی هول میشی و یه چیزی رو نذر میکنی یه نذری بکن که بتونی اداش کنی!بعدم بهم یاداوری کرد که نذر برا ادا کردنه کلاً!کاری نکن که دفعه ی بعد اگه یه چیزی از خدا خواستی با بیل بزنه پس کله ت!

به این نتیجه رسیدم با این که چهارسال از عمرم رو تو دانشکده ی حقوق گذروندم اساساً آدم قانون گریزی هستم!این موضوع باید تو خون آدم باشه!خودم که اینطوری هستم علی بنده خدا رو هم از شکل یک انسان قانون مدار به ریخت یه آدم قانون گریز در آوردم! به نتایج دیگه ای هم رسیدم!علائم راهنمایی رانندگی از قبیل رعایت سرعت مطمئنه و تابلوی ایست و توقف ممنوع چیزای به درد بخوری هستند!باید جدیشون گرفت انگار!

از ما که گذشت و جریمه مون کردند خداتومن!برا اینکه ریا نشه مبلغش رو نمیگم!گفتم که عبرتی برای آیندگان باشیم!شما به این تابلوها توجه کنید!چیزای خوبی هستند!

 

 


 
یک بعدازظهر پنج شنبه!
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳  کلمات کلیدی:

ساعت حدود ده،یازده صبح پنج شنبه س!به محض اینکه دخترک چشماشو باز میکنه بهونه ی بیرونو میگیره!میره یکی دو تا از لباساشو میاره که تنش کنم!این یعنی اینکه میخواد بدون کمترین معطلی بره گردش!به این فکر میکنم که اگه این لباسایی رو که به انتخاب خودش از تو کشوش برداشته آورده تنش کنم عجب تیپ ناجوری میشه براش!اگه یه جفت جوراب لنگه به لنگه ی تو دستشم پاش کنم اونوقت دیگه تیپش تکمیل میشه برا اینکه اولین نفری که بهش نگاه کنه بفهمه مامانشم حال ناجوری داشته انگار!

به اصرار خودش لباساشو تنش میکنم و بهش توضیح میدم که به محض اینکه بابا بیاد و ناهار بخوریم میبریمش تاب تاب عباسی!راضی میشه و صبر میکنه تا علی بیاد!بعد از اینکه غذامونو میخوریم با نق زدن هاش بهم یاداوری میکنه که انگار قولم رو یادم رفته!سه تایی آماده ی بیرون رفتن میشیم!علی میگه بخاری رو هم ببریم!چون شیشه ش باید عوض بشه!پارسال که چند قطره آب افتاد روش به راحتی شکست!مارکش رو نمیگم "سوزان" هست تا تبلیغش نباشه!

از دم خونه که راه میوفتیم دخترک به عادت همیشه ش میاد و رو پام میشینه!انگار نه انگار که کلی پول دادیم و براش صندلی ماشین گرفتیم!محض رضای خدا یه بارم ازش استفاده نکرد!تا اینکه همونطور آکبند راهی انباری شد!

هنوز خیلی از خونه دور نشدیم که یه خانوم خیلی مسن تو یه کوچه ی فرعی دستش رو تکون میده تا سوارش کنیم!منم که عاشق اینجور آدما!اصلاً یادم نیست که صندلی عقب با بخاری کاملاً گرفته شده و به اندازه ی نشستن یه بچه جا هست!خلاصه که براش نگه میداریم و من تازه یادم میاد و دیگه کاریش نمیشه کرد!خود حاج خانوم اصرار داره که من همین جا کنار تو میشینم و جام خوبه و اذیت نمیشم!

اگه دخترک رو هم جزء سرشماری بیاریم چار نفر جلوی ماشین نشستیم و یه بخاری هم عقب داره برا خودش حال میکنه!

از حاج خانوم مسیری که میخواد بره رو میپرسیم و اونم جایی میخواد بره که تقریباً مسیرمون یکی هست!

علی یه تیکه تو راه نگه میداره برای خرید چند قلم جنس!به محض پیاده شدنش از ماشین اولین سئوالی که حاج خانوم ازم میپرسه اینه که ننه تو بچه کجایی؟!شما حرفاشو با یه لهجه ی مابین اصفهانی_تهرانی بخونید!

میگم تهران مادرجون!میگه اون آقا آقاتونه!با لبخند میگم بله!میگه آ همین یه بچه رو داری؟بازم میگم بله مادرجان!میگه ننه تو خودتم بچه ای!

میخندم!سرخوش از اینکه قیافه م یه چیزی از سنم کمتر میزنه!یاد کیانوش تو"شبهای برره"میوفتم اونوقت که به مادر زنش میگفت شما خوب موندین!

میگه:منم بچه ی تهرانم!بابا،ننه م همه تهران بودند!من اومدم اینجا!ازدواج کردم!بچه دار شدم!

دوباره میگه:اینجا باهات خوب رفتارمیکنند!میگم:بله مادرجان!میگه نه!اصفهانیا خوب نیستند!با من بد کردند!خیلی اینجا اذیت شدم!از این نتیجه گیری کلیش خنده م میگیره!از اینکه همه ی مردم یک شهر رو با یه چشم میبینه!از قضاوتش!

تا علی بیاد کل زندگیم رو براش ریختم رو داریه!بدون هیچ ناراحتی!چون اون میپرسه!منم جواب میدم به همه ی سئوالاش!بخاطر اینکه از همزبونی باهاش خیلی خوشم اومده!انگار آدما وقتی پا به سن میذارن یه جورای خاصی دلنشین و شیرین میشن!

بهش میگم مادر جان شما بقیه ی راه رو بشین جلو!من و دخترم میریم عقب تا شما راحت باشی!بهم اجازه ی تکون خوردن نمیده!انگار اینجوری معذب میشه!یا خجالت میکشه!نمیدونم!

بقیه ی راه رو تو همون حالت ام پی تری میریم!اونم سرتا سر مسیر رو قربون صدقه ی دخترک میره و برامون دعا میکنه!با دعاهاش دلم گرم و روشن میشه!میرسیم کنار یه امامزاده!میگه همینجا نگه دارید!براتون تو این امامزاده دعا میکنم!بعدم با یه خداحافظی گرم ازمون جدا میشه!

انقدر خوشحالم از این چند دقیقه ای که باهاش گذروندم که فکر میکنم دست کم تا یکی دو روز رو همینطور سرحال بمونم!صحبت کردن با آدم هایی که سنی ازشون گذشته!دیدن شادابیشون،امیدشون به زندگی،به من جوون حرارت میده!شور میده!

کاش یکیشون همیشه بغل دستم بود!عمراً اگه ناامیدی تو روحم رخنه میکرد!کاش خدا پدر بزرگ و مادربزرگم رو برام نگه داشته بود!به یادشون که میوفتم ناخواسته بغض میکنم و غصه دار میشم!


 
داستان جوجوهه!
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱  کلمات کلیدی:

داستان داستان اون جوجوی زرد سرتا پاس که انگاری لباس زرد بیشتر از هر رنگی به پوست لطیف و مثل حریرش اومده!که با اشتها سرشو کرده تو قابلمه ی لوبیاپلو!بعد تو ذهن اندازه ی فندقش محتویات قابلمه رو اولویت بندی کرده واسه خوردن!اول میره سراغ لوبیا سبزاش!با دقت تموم یکی یکی اونارو جدا میکنه!بعد سیب زمینی ها!آخر سرم یه نوکی به پلوهاش میزنه!

سن زیادی نداره اما همین که یه نگاه به سرتاپاش یا کاراش بندازی کافیه برا اینکه بفهمی چقدر بزرگ شده!تکیه گاه شده!وقتی میخوای ببریش بیرون از فرط خوشحالی یا هرچی اول میاد کفشای تورو از بالای جاکفشی برمیداره و میذاره جلوی پات!حتی اونقدر میفهمه که مامان خانومش برا یه پیاده روی دونفره کدوم کفش هاش رو میپوشه همیشه!یه جفت کفش قهوه ای اسپرت که تو پارک هر چقدر هم دنبال دخترک بدووه از این کار خسته نشه!

قبلش یه وقت حسابی گذاشتی برای اینکه دنبال کفشش بگردی!تعجب میکنی که آخه تا همین حالا جلوی چشمات بود!اما الان نیست!خونه رو زیر و رو میکنی!اما نیست!از خودش میپرسی!وانمود میکنه که داره دنبالش میگرده! یه کم بعد خسته میشه از گشتن!میگه بیییم!یعنی بریم!بهش میفهمونی که تا کفشش نباشه نمیتونی جایی ببریش!میخوای اما نمیتونی!از همه جا ناامید یه سری به لباسشویی میزنی و میبینی همراه بادکنکش و توپش و لباسشویی اسباب بازیش همگی تو اونجان!یه لباسشویی تو یه لباسشویی دیگه!تا کفش رو نشونش میدی از خوشحالی جیغ میزنه و نیمچه پرشی به بالا میکنه برا نشون دادن ذوقش!از خودت تعجب میکنی!که با اینکه دخترک بارها با گذاشتن سوئیچ ماشین و ناخنگیر و چندتا وسیله ی دیگه تو لباسشویی بازیت داده بود چطور زودتر از این ذهنت به اونجا نرفت!

داره تلویزیون میبینه!کم میشه ببینی نشسته و محو تماشای یه چیزی شده!اما از برنامه ای که برای اجراش از یه عالمه بچه استفاده شده نمیگذره!برنامه ی قصه های شب شبکه ی دو رو میگم!همون وقت هم از یه شبکه ی دیگه یه سریال آبگوشتی رو نشون میده که از اتفاق بدجوری هم بهش آب بستند!انگار دیدنش واسه همه شده عادت!کارهای عجیبی میکنند عوامل تهیه ی این سریال!با دیدن هر قسمتش دهنت به فاصله فرش تا عرش باز میمونه از تعجب!تا دفعه ی بعد و قسمت بعدی که بیشتر از قبل دهنت باز بشه!از گذشتهای مکرر و حماقت بار یه دختر از اشتباهات عشقش یا کسی که یه روزی عشقش بوده!از اینکه اگه این اتفاق تو اطرافیانت می اوفتاد اون دختر چشم دیدن اون پسر رو نداشت!چه برسه به اینکه بیاد تو خونه ش و با روی خوش از خودش و همسرش پذیرایی کنه!بی تعارف به آدم حالت تهوع دست میده!از مهربونی های بی دلیلش به همه!از اینکه این شخصیت یه بت به تمام معناس!چون امثالش تو جامعه اصلاً دیده نمیشن!از دوشیزه خطاب کردن خانومی که سابقه ی تاهل داره تو محضر!اینا چیزی نیست که به سادگی بشه ازش گذشت!با هر بار دیدنش این حس رو تجربه مکنی که مگه چقدر یه آدم میتونه ........ باشه که هرشب همچین مزخرفاتی رو به خوردش بدن و باز هم اون منتظر قسمت بعدی بمونه!

اصلاً ولش کنید!بریم سر قصه ی خودمون!داستان همون جوجوهه!سر همینکه قصه ی شب اون شروع شده و این سریاله هم!بگذریم از اینکه اون تا ساعت یک و اینطورا خیال خوابیدن نداره!یکی دوبار میزنیم اون کانال و اون بازهم کانال میزنه تا به برنامه ش برسه!نه که نمیدونه با برگشتن یه کانال به همون برنامه میرسه!سیصد تا شبکه رو زبر و رو میکنه تا دوباره به همونجا برسه!انقدر این کانال اون کانال میشه تا قصه ی شب تموم میشه!اما بازم اون اصرار داره که بزنه همون شبکه!بهش توضیح میدی که همه ی برنامه های صدا و سیما قابلیت تموم شدن دارند!اما انگار باید صبر کنی تا بزرگ بشه و خودش اینو بفهمه!مثل خیلی چیزای دیگه!

...............

پ.ن:جای خالی رو با"احمق"پر کنید!برای اینکه به دیگران و خودم توهین مستقیم نکنم و کمی از بار اشتباهم کم بشه اینجا این کلمه رو آوردم!اعتراف میکنم که بعد از هربار دیدن این سریال احساس حماقت و بلاهت توام با هم آزارم میده!بالاخره الان تو پی نوشته!ضایع بودنش کمتره!