گله مندم!
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸  کلمات کلیدی:

دارم مراعات خیلی چیزهارو میکنم!مراعات اینکه من چون اکثراً پست طنز میذارم(البته اگه بشه اسمش رو گذاشت طنز و نه هجو)نباید از هیچ جا یا هیچ کس گله ای داشته باشم!گله از اینکه این روزا داره بهم سخت میگذره و خودم هم از دست خودم و شرایطی که توش گیر کردم خسته شدم!گله از اینکه سر مسائل بیخودی مراعات خیلی ها رو میکنم و اینکه همه نباید اذیت بشند جز من!اگه خودم رو ندید بگیرم هیچ عیبی نداره اما دیگران به هیچ وجه نباید ازم آزرده خاطر بشند!

برای اونایی مینویسم که از من توقعی فراتر از اونچه که هستم دارند!اما با تو نیستم!با تویی که اکثراً زودتر از همه پست هام رو میخونی و همیشه سعی کردی من رو کمک کنی!آره با تو نیستم!

با بقیه ام!که شاید یکی دونفر بیشتر نباشند!چرا گفتم بقیه!نمیدونم!اما ممکنه از این به بعد اینجا بیشتر از قبل گله و شکایت بخونید!سعی میکنم کمتر بنویسم تا کمتر آزرده تون کنم!

برعکس همه ی وبلاگ نویسها مینویسم که به احترام شما کامنتدونی رو بستم!چون مشکلم شخصیه و نمیخوام شما رو هم ناراحت کنم!شاید این پست رو حذف کردم!

 


 
کی گفته من یه اصفهانیم!
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦  کلمات کلیدی:

تا حالا شده یه چیزی داشته باشی بعداً که همون چیز رو نداشتی افسوسش رو بخوری و اینکه چرا اونوقت که این چیز رو داشتم قدرشو ندونستم!بذار یه مثال عینی برات بزنم شاید بهتر منظورم رو بفهمی!

اون روز که مهمونی داشتم و با کف به جون همه ی وسایل خونه منجمله تلویزیون و لباسشویی و کابینتا افتاده بودم همینجور که مشغول انجام فریضه ی کف مال کردن همه چیز بودم دیدم دختری هم برای کمک به مادرجانش نشسته بالا سر کف ها و داره کنترل تلویزون رو تو تاید و ریکا میشوره!حالا نشور!کی بشور!

یه مرحل بعدشم شنیدن جیغ بنفش من و رنگ به رنگ شدن اون و رسیدن به این سئوال که مگه من کار بدی کردم که مادرجانم اینطور خفن بهم تشر زد!

خلاصه بنده هم به فکرم نرسید کنترل رو با سشوار خشک کنم و نتیجه این شد که کنترل سوخت!حالا من و علی و خانوم خانومای دسته گل به آب بده ی(دامت برکاته شده!)هر وقت که میخوایم تلویزیون رو زیاد یا کم کنیم یا کانال عوض کنیم باید از این سر خونه بکوبیم بریم اون سرش!نه که متراژ خونه بالاست!از اون لحاظ!قبول کنید تکرارش حوصله ی آدم رو سر میبره!

این مثال رو میتونید تعمیم بدید به موارد بزرگتر از جمله پکیدن جارو برقی و ماشین و اینا!خدایی نکرده!اونوقت بدون رسیدن به اون نقطه قدر همه ی وسایل زندگی میاد دستتون!همینطور تو مثال با اهمیت ترش قدر آدمهای اطرافتون به شدت دستتون میاد!همونایی که گاهی زورتون میاره بهشون محبت کنید!یا خجالت میکشید از ابراز عشق بهشون یا حوصله ش رو ندارید!کلی میگم!

..................

این مدت که بچه رو میذارم تو کالسکه و میبرمش بیرون دارم به این فکر میکنم که آدم هایی که مجبورند با ویلچر از اینور شهر به اونور شهر برند با چه مشکلات زیادی روبرو هستند!از لحاظ ایمن سازی محیط برای این قشر واقعاً کاری انجام نشده!نه تو پیاده روها،نه خیابون ها،نه حتی پارکها!من برای بیرون بردن دخترم غیر از استفاده از کالسکه راههای دیگه ای دارم!نهایتش اینکه بغلش میکنم و میبرمش!اما اونی که جز استفاده از ویلچر چاره ی دیگه ای نداره چیکار باید بکنه!

................................

به دلیل این که یه اصفهانی نباید پولکی خونش به زیر حد نورمال برسه تو راه برگشت برای علی آقا پولکی خریدم!به نام اون و به کام هردومون!بعد فروشندهه بقیه شو که یه بیست پنج تومنی و یه پونصدی بود پس داد!اما همونوقت که اومدم بردارم سکه افتاد پایین!باورتون بشه شش هفت دقیقه سعی کردم از زیر کانتر درش بیارم!اما تلاشم بیهوده بود و سکه بیشتر از قبل گم به گور و نهایتاً نیست شد!مجبور شدم ازش دل بکنم و بیام!حالا هی من میام میگم که اصفهانی نیستم!هی شما بیا بگو هستی!

...................................................

چند روزی هست دارم فکر میکنم آخه چرا دو تا از لینکام آپ نمیکنند!بعد همین یه دقیقه پیش یادم افتاد که ای بابا این دو تا که یکیشون آدرسش عوض شده بود و اون یکی هم که چون گفته بود نمینویسه بعد از مجهز شدن به پیشرفته ی گودری از لیست پیوندام حذفش کردم!از دستم دلخور نشید!به سرعت سوت صدم ثانیه هم آدرس تو رو درست میکنم هم تو رو هم دوباره لینک میکنم!دارم سعی میکنم این روزا زیاد به مخم فشار نیارم!


 
اسطوره ی ادب در وبلاگستان!
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٥  کلمات کلیدی:

اومدم یه چیزایی بنویسم برای اینکه بگم ما برگشتیم و حالمون خوبه!هر چند که به نظر شما اینا مطالب قابل عرضی برای گفتن نبود!اما به نظر خودم که بود!اعتراف میکنم که متن از لحاظ محتوا و بار علمی_تخیلی زیر صفر بود!طوریکه حاضر شدم صورتم رو شطرنجی کنند!حالا یه قسمتهاییش رو آخر همین پست میذارم!یعنی این قسمتایی که میذارم دیگه بهترین قسمتهاش بود!اما چون نمیخوام این تعداد بالای خواننده رو از دست بدم به همین میزان بسنده میکنم!یکی من رو از خواب بیدار کنه!توهمه دیگه!خبر که نمیکنه!

میتونید با کمک کودک خیالپرداز درونتون این متن رو بسطش بدید!اما مدیونید اگه اونطور که باید این کار و نکنید!چون تو این سفر به ما تقریباً خیلی خوش گذشت!خیر سر همون عمه پنجمیمون!که همچین وقتایی خوب به یاد خودش و دار و دسته ش میوفتیم و مرد عنایت قرارشون میدیم!الان هم از لحاظ ریخت و قیافه به آدم هایی میمونم که از پشت کوههای یاسوج برگشتند!با یه تخفیف ناقابل البته!که زیاد حالتون ازم به هم نخوره!

آره!خلاصه ش این میشه!منهای بدیهاش سفر خوبی بود!تو گردنه های پیچ دارش فقط بالا نیاورده بودیم که تو راه برگشت آوردیم!از سوغاتی هم خبری نیست!شکمتون رو صابون نزنید لطفاً!درست همون وقت که همه داشتند تو پاسازهای بندر گناوه و بندر دیلم قدم میزدند و خریدهای آنچنانی میکردند من و علی بدبخت(این زبون حال هردومونه تو اون لحظه!)داشتیم با سمفونی های گوشخراش دخترک که همزمان هم داشت از اعماق تهش زور میزد روحمون رو نوازش میدادیم!نهایتاً برامون از درگاه خداوند منان طلب صبر کردند!آخرش هم چون تو وقت اضافه ای که دخترک بهمون میداد مدام داشتم قربون صدقه ش میرفتم انگ فرزندشیفتگی بهم زدند!البته من زیر بار نرفتم و تاکید کردم نباید بچه رو لوس و ننر بار آورد!بچه باید خلقاً مرد بار بیاد!جنسیت خیلی مهم نیست!

میخواستم بگم که با هم بودن برای بیش از یه روز مزیت های زیادی داره!گاهی از عادتهای زیبای یکی از همراهانت آنچنان روحت شاد میشه که مکراراً به خودت فحش میدی این چه کاری بود که من کردم!بعد درست کمتر از ده دقیقه بعدش اونقدر سرخوش میشی و از بودنت تو اون جمع لذت میبری که حس میکنی اگه این سفر رو از دست میدادی بزرگترین حماقت زندگیت بود!آدمیزاد موجود غریبیه!احساسات متناقض زیاد داره!گاهی خودش هم حال خودش رو نمیفهمه!

میخواستم این رو هم بگم که گاهی با این نتیجه میرسم که چه خوب بود اون خونه های بزرگ قدیمی که تو با کل قوم و قبیله ت کنار هم زندگی میکردین!فاصله ها کمتر و دل ها به هم گرمتر بود!یه روز تو به درد اون میخوردی یه روز اون!یه روز تو دماغ بچه ی اونو میگرفتی یه روز اون!یه روز بچه ی اون دمپایی بچه ی تو رو کف میرفت و تو حیاط بپر بپر میکرد یه روزم بچه ی تو!یه روز تو میزدی پس کله ی بچه ی اون یه روزم تو!!!!!

حال میداد به هر حال!قدر هم رو بهتر میدونستین!حتی اگه روز رو کلهم تو سر و بار(منظور از بار همان کله میباشد!)هم میزدین شبش با آرامش میخوابیدین!کار به دور انداختن استخون هم نمیکشد!دلمون برای هم پروانه ای بود تا حدی!

میخوام طی مراسمی خودم رو اسطوره ی ادب تو دیار وبلاگستان معرفی کنم!اگه موافقید پیشاپیش پیام های تبریکتون رو به ارزون ترین نرخ خریدارم!از الان هم کسب این مقام رو به خودم،دخترم و همسرم تبریک و تهنیت میگم!

این هم همون متن ابتدایی یا اول نوشت یا مقدمه ی نا تموم که قراره شما تو زوایای ذهن آکبندتون بقیه ش رو بسازید!

"یعنی چی نشستید زل زدید به من!انقدرم گوشاتون رو تیز کردید!که بیام بگم که این دو روز رو کجا بودم و چی خریدم و چی کار کردم!اصلاً خوب نیست انقدر سر از کار دیگرون در آوردن!به این کار میگن *......!بعد به کسی که این کار رو میکنه میگن *.....!بعداً بهتون میگم مجازید این جای خالی ها رو با چی پر کنید!

*باید جای خالی اولی رو با فضولی و دومی رو با فضول پر کنید! نمیدونم چه مرضیه که اول کار خودم اینا رو همونجا ننوشتم!اما برام دعا کنید!اگه خدا بخواد خوب شدنم قطعیه!"

پ.ن:امیدوارم دیگه از غیبت های چند روزه ی من دلتون نترکه!نمیدونم در جهت کاهش تالماتتون چی کار باید بکنم!اما بهتون توصیه میکنم همچین مواقعی آرشیو رو یه بار دیگه مرور کنید!هر چند خوندنش برای بار اول هم حالتون رو بد میکنه!حداقل ازم متنفر میشید و دیگه سراغم نمیاید!این برا خودتون بهتره!والا برا من که نه!

ببینید اول صبحی چطور مثل یه نسیم ملایم وزیدم تو صورتتون!

 بعد نوشت:یعنی الان انقدر مشعوفم که حد نداره!از صبح تا الان سی و هفت بار این صفحه باز شده و فقط سه نفر برام کامنت گذاشتند!عجب! 

 


 
اون خوبه!من میدونم!+پی نوشت!
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱  کلمات کلیدی:

1_ مراحل قبل از خودخوری:بابا تو رو ابالفضل یکی به دادم برسه!ستمه!به خدا این کاری که با من میکنید ستمه!همینجوری هم خیلی خیلی از مصاحبت شما خرسندم!همینکه هفته ای یکبار یا هر دو هفته یکبار چشممون به جمال بی مثالتون روشن میشه نمیدونیم چی کار باید بکنیم!دیگه مسافرت رفتنمون با هم دیگه نمیدونم چه صیغه ایه!

کجا؟!یاسوج!گچساران!اونم به زور و با مشت و لگد نه با میل و رغبت!!!

اصلاً یکی بیاد به من بگه این گچساران کجاست!شهره!دهه!بخشه!کجاست خوب؟!

حالا بندر گناوه رو میگفتی یه چیزی!هر چند که اونجا هم نه جای خاصی داره نه چیز به درد بخوری برا خریدن!

2_مراحل خودخوری:به خدا من نمیخوام بیام!این چه غلطی بود که من کردم!آخه چرا اولش گفتم میام که حالا مثل ..... تو ..... بمونم!مجازید این جای خالی رو با هر چی دلتون خواست پر کنید!آخه من نمیخوام بیام!آخه من نمیخوام بیام آخه!

حوصله ی لوس بازی و عشقولانه و دو تا کبوتر عاشق و این مزخرفات رو هم ندارم!دلم میخواد تو خونه بشینم!دلم میخواد روزی سیصد بار این هشتاد و پنج متر خونه رو تی(طی؟) بکشم اما!

اصلاً من نمیفهمم که این رسم و رسوم رو از کجاتون در میارید که یا همه با هم بریم یا هیشگی!خفه م کردید به خدا!

اصلاً من مامانمو میخوام!ماماااااااااااان!!!!!!!!!!!!!!!!!!

..........

به شخص خاصی نوشت!ببین!یه وقت فکر نکنی نصیحت هات رو در زمینه ی بهتر شدن وبلاگ آویزه ی گوشم نکردم!

بنابراین به نقد روانشناسانه و جامعه شناسانه ی دنبال سر هم راه افتادن چند تا ماشین میپردازم!

اصلاً کار خوبی نیست چندتا ماشین دنبال هم راه بیفتند برند یه شهری!دهی!جایی!به این دلایل:

یا همگی باهم میرند زیر تریلی و تمام!که اینجا داستان ترازدی میشه!

یا تیکه به تیکه هم رو گم میکنند!البته برای این مشکل یه نسخه ی درست و درمون هست و اون هم استفاده از موبایل هست برای پیدا کردن هم!که در این صورت حداکثر دوماه بعد براشون یه قبض کت و کلفت میاد خداتومن!

یا اینکه تو راه دعواشون میشه که تو چرا وقتی داشتیم با هم میرفتیم منو جا گذاشتی!آخه مگه چشات فلانه خدایی نکرده!البته منظور از من ماشین منه!

یا اینکه اخلاق خانوم هاشون به هم نمیسازه و نرفته برمیگردند!

در آخر هم اگه بعد از گذروندن این همه"یا"برسند به محل!به خدا خوبیت نداره یهو بیست نفر بریزند سر یه بدبخت کارمند!اونم برا سه روز!زشته به خدا!زشته!نمیگید اگه یه هیئت همینجوری الکی بریزه سر خودتون کمرتون که سهله دست و پاتون هم میشکنه!

حالا اون بیچاره بدشانسی آورد ماموریتی فرستادندش اونجا!که اگه میدونست قراره همچین مصیبتی تو یه آینده ی نه چندان دور سرش بیاد میرفت با رئیسش بیشتر صحبت میکرد!یا نهایتش استعفا میداد از اون کار!لازم نکرده شما این همه راه رو محض دلجویی بکوبید برید حالشو بپرسید!اون حالش خوبه!من میدونم!همین الان بهم گفت!

 ..........

پ.ن:شما رو به جان عمه جانتون انقدر خصوصی نذارید اون چیزایی رو که میشه تو دید عموم گذاشت!با شما سه،چار،پنج،شش نفرم!اونوقت یه سری که نمیدونن میگن چرا هیچکی برا این دختره!بی مزهه کامنت نمیذاره!اوکی؟!

"رفتم که رفتم!رفتم که نیستم!رفتم که هستم!رفتم که باشم!اینارم به دل نگیرید!"

نیستم کامنت ها رو تایید کنم!شما به بزرگی خودت ببخش!


 
ممنونم!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱  کلمات کلیدی:

نمیدونم چطور باید ازتون تشکر کنم!از شمایی که با این همه مهربونی و لطف تولدم رو تبریک گفتید!و باز هم زبان شیرین فارسی و باز هم اینکه ممنونم!کل کامنتها رو اگه حساب کنم چیزی حدود بیست و سه چارتا کامنت تبریک بود البته با در نظر گرفتن خصوصی ها و این برای منی که از نوشتن دلسرد شده بودم تعداد قابل توجهی بود تو مدتی کمتر از بیست و چهار ساعت!

فهمیدم تو دنیای مجازی هم آدمای با محبت کم نیستند و اینکه بیشتر از دنیای واقعی میشه رو محبت و دلگرمیشون حساب کرد و بازهم حرف های تکراری!فهمیدم چندتایی خواننده ی خاموش دارم که روشن شدن اونام خیلی خوشحالم کرد!اگه گاهی بیان و از خودشون ردپا بذارند خوشحالترم!ممنونم از اونایی که وبلاگ رو نقد کردند!این دوستان بیشتر از سایرین بساط خوشحالی یه متولد ماه مهر رو فراهم کردند!از کسانی هم که هنوز این کار رو نکردند میخوام اگه دوست دارند برام بنویسند اشکالاتم رو!انتخاب عنوان بهترین و بدترین پست رو کمک خوبی به خودم میدونم!کامنتدونی پست قبل هنوز بازه!

اونقدر از این بابت خوشحال شدم که گفتم یه پست اختصاصی برای تشکر بذارم.اسم آوردن و تشکر کردن از دیگران تو وبلاگ به نظرم هیچ کار بدی نیست و پایین آوردن کلاس وبلاگ هم نیست!به نظرم وقتی میخوام بنویسم از فلانی ممنونم خیلی قشنگتره که اسمش رو و لینکش رو بیارم!به محض اینکه این کار رو یاد بگیرم گاهی از این روش برا تشکر کردن استفاده میکنم!فعلاً در حال یادگیری طرز استفاده از این تکنولوجی هستم به کمک یکی از دوستان!از این دوستم هم ممنونم!

و آخر اینکه اونقدر متوجه هستم که از محبتتون سوء استفاده نکنم و نخوام خودم رو تحمیل کنم که برید به من رای بدید!نتیجه هم خیلی برام مهم نیست!چون مطمئنم جزء آخرینها هم نخواهم بود!آدرس رو هم نمیتونم(بلد نیستم!)بذارم تا کلیک کنید روش و به هر کسی خواستید رای بدید!فعلاً در حال یاد گیری هستم!

اگه امروز یاد گرفتم به ادامه ی پست اضافه ش میکنم!


 
تولد بازی!+پانوشت!
ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠  کلمات کلیدی:

تولد من بیست و دوم مهر ماه هست!مطابق با اولین و آخرین چهارشنبه ی همین هفته!!!چشمک

اما به دلیل تقارن این روز با شهادت امام صادق(ع) امروز شما رو به تولد بازی دعوت میکنم!مژه

اون چیزی که مهم تر از تبریک تولده برام نقد وبلاگه!و اینکه برام بنویسید بهترین و بدترین پست هام کدوم ها هستند به نظرتون!میخوام عیب های احتمالی کارم رو بدونم حتماً!بعد این که در مورد من و شناختی که روم پیدا کردید بنویسید!اگه تعریف نباشه خیلی خوشحالترم!شنیدن واقعیت برام خیلی ارزشمندتره!از خود راضی

بهترین هدیه ی خواننده های خاموشم هم اینه که امروز رو چراغشون رو روشن کنند!

عکسای بالا فکر کنم نیاز به توضیح نداره!اما برای اونایی که ممکنه ندونند میگم که این عکس نازنین نگارمه!فرشته

تعارف نکنید!بفرمایید شکلات و شیرینی!این همه پذیرایی و سور و سات دلایل مختلفی داره!اولیش تولد خودم!دومیش ورود نازنین دخترم به بیست و یک ماهگی!سومیش هم هزار کامنته شدن این وبلاگ!لبخند

و آخر اینکه کامنت های این پست یک باره نمایش داده میشه!این شاخه گل هم تقدیم به روی ماهتون بخاطر همراهیتون!البته من این خرسه نیستم!

 

پ.ن:به افتخارتون تو این جشن کوچولو از یه عالمه آیکون جورواجور استفاده کردم!

پانوشت:انقدر رفتید سرگرم تولد بازی که اصل مطلب رو یادتون رفته انگار!میخواید پست رو یه بار دیگه بخونید؟!بازم ممنونم از لطفتون!قلب


 
دس به یخه شدن با وجدان بیدارم+اول نوشت!
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩  کلمات کلیدی:

اول نوشت مهم!به زودی در این وبلاگ پست تولد نصب میشود!

تو این چند روز اخیر این چندمین باری بود که وجدان بیدارم خیلی محترمانه تو یه گوشه ی دنج از آشپزخونه منو به خوردن چای یا نسکافه دعوت میکرد!هی بهم میگفت:بیا کاریت ندارم!میدونم که با همدیگه کنار میایم و زبون همو خوب میفهمیم!اما چشماش برق میزد!از همونا که اون روباهه تو دور دنیا در هشتاد روز داشت!من از اون برقه میترسیدم!

آخر انقدر این پا اون پا کردم تا بالاخره دیروز فهمید که میخوام بپیچونمش و این چند روزه هم الکی الکی دس دس میکردم!

خلاصه امروز منو کنار دستشویی گیر کشید و هرچی دلش خواست از بد بارم کرد!دیگه از اون همه لطف و مرحمت و یه لیوان نسکافه هم خبری نبود!زل زل نگاه کرد تو چشمام و بهم گفت:به جای چایی کوفت بخور!بعدشم گفت که از این به بعد یا به حرفم گوش میدی یا اینکه باید روزی دوبار دستشویی رو با جوهر نمک بشوری!منم یه نگاهی بهش کردم و آب دهنمو قورت دادم!بعد در حالیکه داشتم خرده شکسته های اعتماد به نفس هزار تکه شده م رو جمع میکردم آروم بهش گفتم و اگه نکنم!؟

اینجا بود که به شدت از دستم عصبانی شد و دیگه داشت کار به دس به یخه شدن میکشید و مثل دایناسورا از دهنش آتیش میومد بیرون!تندی گفتم باشه!هرچی شما بگین!اونم گفت حالا شد!بعدم دوباره یه برقی تو چشمای نانجیبش زد یهو!

گفت اول میرم سراغ علی!گفتم هرجور تو راحتی!گفت:صحبت نباشه!از قیافه ی عصبیش تابلو بود که منظورش خفه بود،ولی خب مودبانه شو گفت!

مگه این چه گناهی کرده که شوهر تو شده آخه!( منظورش به علی بود!)فکر کردی حالا چون گذشت کردی و چند صباحی رو اومدی اصفهان زندگی کردی باید هر روز و هر شب بهش غرغر کنی!میدونی تو این سه سال چقدر بهش غر زدی!اگه غر زدنم کنتور مینداخت لابد تا الان کل سیستم پکیده بود که!

بعدشم این بچه!آخه این چه گناهی کرده که از بد روزگار تو مادرش شدی!بخت و اقبال اگه داشت،گیر دست تو نمی افتاد که!از این به بعد براتون برنامه دارم!هر روز!که خیلی ستمه!اما یه روز در میون ورش میداری میبریش پارک و تاب و سرسره بازی!نبری دوباره یه ربع این بچه رو تو این چمنا و علفا الاف(علاف؟)کنی و ورداری بیای!مگه فکر کردی این بچه فلانه که میریش تو علفا!میبریش پارکی که تاب و سرسره داشته باشه!شنیدی؟

گفتم:بله!بعدشم یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که خیالمو راحت کنه دفعه ی بعد اگه برام فراخوان بده و سوت بزنم از چای و نسکافه که خبری نیست،هیچ!با کوفت و زهرمارم نمیتونه از خجالتم در بیاد!

حالا اولین فاز این برنامه ی بردن و گردوندن دخترک از امروز اجرا شد!این وجدانمم هر چند دقیقه یه بار میاد خودی نشون میده و میره!با اون ضرب شصتی که بهم نشون داد کم مونده از ترس قالب تهی کنم!

شمام اگه از پس فردا یه مادرو دیدن که کالسکه به یه دست تو خیابوونه با یه بچه و تو اون یکی دستشم یه عالمه خوراکی و آب معدنیه اون منم!یعنی تو همچین موقعی فقط کم مونده یه دونه چوب دستم بگیرم که سرش یه بقچه وصله!خوراکی بردنم هم دستور همون وجدان خانه!گفته ببرم که اگه حین بازی خانوم یه وقت گشنه شون شد و هوس آجیلی،تنقلاتی،بیسکوییتی چیزی کردند زیاد اذیت نشند!در ضمن منم در به در این مغازه و اون مغازه نشم!


 
ارتباط شاخ سیبیل و ریاضیات با ترشی!
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸  کلمات کلیدی:

این پنج شنبه جمعه ها هم داستانی شده برا خودش!که تا ننویسمشون تو این دفترچه خاطرات الکترونیک خیالم راحت نمیشه!یعنی انقدر که پر اهمیتند نمیتونم بذارم به فراموشی سپرده بشند!

پنج شنبه بعد از ظهر تو تریپ دو تا آدم علاقه مند به دکوراسیون داخلی و البته اداری به نمایندگی از همتون رفتیم نمایشگاه!من که واقعاً از شدت علاقه کم مونده بود غرفه ها رو گاز بگیرم!با وساطتت یکی از غرفه دارا نهایتاً منصرف شدم!

علی اینا اونجا غرفه داشتند!وقتی غرفه ی ساخت همسرم رو دیدم بیش از پیش بهش امیدوارم شدم و به خودم که عجب نقشه کش توپی رو تور کردم و خودم خبر نداشتم!کم مونده بود یه دست نوازش پدرانه هم رو سرش بکشم و بهش بگم احسنت پسرم!اونم جلوی نگاه های پر از علامت سئوال اون همه آدم!که مگه اینا کیند که تو این غرفه انقدر تحویلشون میگیرند و براشون نسکافه میریزند و من بمیرم تو بمیری میکنند براشون!البته یه بچه ی کوچولویی هم بود اون وسط مسطا که گویا با علی آقا یه نسبتی داشت و مدام لپش تو دست بازدید کننده های غرفه دست به دست میشد!آخ که چقدر دلم برا اون بچهه سوخت اون روز!

البته همونطور که میدونید علی آقا تو کسوت یه نقشه کش ایفای نقش کرده بودند.نبینم یه وقت گمون کنید اره ورداشته بود و به جون ام دی اف افتاده بود خدایی نکرده!اینم که میدونید که دو سال دیگه اگه درس بخونه مهندس مکانیک میشه و منم میشم خانوم مهندس!یعنی فکر کن چه با نمک!اون بشینه دو سال درس بخونه و دود چراغ بخوره،بعد من که تو تموم عمرم یه مساله ی ریاضی رو درست حل نکردم بشم خانوم مهندس!بس که این درس مزخرف و بیخود و به دردنخوره!البته نظر علی آقا این نیست و با یه شدت حال به هم زنی ریاضیات رو دوست داره!

جمعه هم که دیگه شرحش نگفتنیه!از عصر دوتاییمون از این دستمالا هست که ایکیوسان میبست به سرش!آره!از همونا بسته بودیم و به سان کوزت تمیز کاری میکردیم!

بعدشم باز یه دستمالای دیگه ای که شبیه روسریه بستیم و شروع کردیم به انداختن ترشی!در انواع ایرانی و زاپنی و بامیه و ذرت!کاربرد اون روسری ها هم این بود که روم به دیوار تار مویی،شاخ سیبیلی چیزی نیفته تو ترشی ها!که اگه یه وقت یه چیزی تو مایه ی پرز فرش هم توش پیدا میشد باید همه رو میذاشتیم دم در تا قشر زحمت کش رفتگر آکبند ببرند بریزنشون تو زاینده رود!انقدر که من از چیزای تو این مایه بدم میاد!حتی اگه مطمئن باشم برا خودمه و حتی اگه همون وقت از حموم اومده باشم!از بس اینم مثل همون ریاضیه حال به هم زنه خصوصاً اگه تو لباس جبر و احتمال دربیاد!

 


 
ورژن جدید ژولی پولی!
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥  کلمات کلیدی:

دیشب شب خیلی بدی بود برام!از اینکه روزا تا شب با این وروجک تنها تو خونه ام خسته شدم!اهل رفت و آمد زیاد از حد با فامیل هم نیستم!حوصله ی دخترک سر میره!به جون من نق میزنه!من عصبانی میشم!به علی نق میزنم!و این پروسه زنجیر وار ادامه پیدا میکنه!با این حال اون(منظورم علی هست!)صبوری میکنه و تا حد زیادی غرغرای من رو تحمل میکنه!

دیشب کم صبریم به نهایتش رسیده بود و آستانه ی تحملم هم به زیر صفر و این حدودا!به محض اینکه آقامون(منظورم همون علی آقاس دیگه!)حال و روز خرابم رو دید و اینکه منتظر یه تلنگرم تا بزنم زیر گریه پیشنهاد بیرون رفتن رو داد!اول گفتم نه!اما بعد که دیدم اگه تو خونه بشینم دختری ادامه ی برنامه ی"رو مخ مامان قدم زدنش"رو داره گفتم باشه!

رفتیم "بیشه حبیب"!تعجب نکنید!نام مکانی است در اصفهان!که با وجود زاینده رود تا مدتی قبل تر طبیعت خیلی زیبایی داشت!

با دیدن منظره ی خشک شده ی زاینده رود حالم بدتر شد!همه ی غم های تلنبار شده ی درونم به یک باره فوران کرد و شروع کردم به بد و بیراه گفتن به خودم و هفت جد و آبادم!که آخه اینجا هم شد جا که تو اومدی!

خودت کم غصه داری که حالا باید بشینی غم خشک شدن زاینده رود و روی هم ریختن سی و سه پل و منقرض شدن نسل یوزپلنگ ایرانی رو در حد ملی و سوراخ شدن لایه ی ازن رو در حد فراملی بهش اضافه کنی!

علی برای اینکه کمی از شدت تالمات روحیم کم کنه پیشنهاد زدن اتوبان شرق به غرب رو تو مسیر رودخونه زاینده رود داد و اینکه اشکال نداره که زاینده رود خشک شده!به جاش باغ های پسته ی رفسنجان آباد شده و اینا!

اما غم من جانکاه تر از این حرفا بود و نهایتاً به اون همه بامزه بازیش فقط لبخند زدم!آخر سر هم ازش خواستم به همون سرعتی که اومده بودیم اونجا برگردیم!

اما علت همه ی مشکلات اخیر من:

یک_پریشب تاب دختری پاره شد و از اون بالا افتاد روی زمین!خدارو شکر روی تشکچه ای که برای محکم کاری زیر تاب انداخته بودیم افتاد و قضیه با کمی گریه و زاری ختم به خیر شد!اما از اون شب انگار من رفتم تو شک!که اگه خدایی نکرده این بچه با سر میخورد رو سرامیک چه بلایی سرش میومد!

دو_بعد از پاره شدن تاب برنامه ی خواب دخترک بهم خورد!رابطه ی این دو تا با هم اینجوریه که تا تابش درست نشه نمیتونم راحت بخوابونمش!یعنی دخترک عادت کرده به اینکه اول تو تاب خوابش ببره و بعد ببرم تو تخت بخوابونمش!(چه بهونه ها که این نسل جدید برا توجیه دیوونگیشون نمیارن مادرجان!)

سه_خونمون فروش نرفته!مجبوریم بشینیم دست رو دست بذاریم تا این مشکل که رفعش به زمان نیاز داره،یه روزی حل بشه!امیدوارم اون روز زودتر برسه!

چهار_خونه نیاز به تمیزکاری داره.باید گردگیری بشه به شدت!حموم و دستشویی هم دلشون جرمگیر میخواد!در حالیکه من حوصله ی مرتب کردن ناخنام رو هم ندارم!خلاصه که در نقش عنوان این پست در خدمتتون هستم!

قراره اگه خدا بخواد امشب یه شونه به موهام بزنم!تو هفته ی دیگه هم باز اگه خدا بخواد برم آرایشگاه و مویی کوتاه کنم و رنگی و به خودرسیدنی!اگه تولدم نبود بعید میدونم هوس اینکارا رو میکردم!دیگه افسردگی بسه!پیشاپیش به خودم میگم عزیزدلم تولدت مبارک!

....................

امروز از اون وقتی که چشمام رو باز کردم منتظر یه معجزه بودم!یه اتفاق خوب!تا الان که پیش نیومده!به این نتیجه رسیدم که انرزی مثبت هم یه چیزی تو مایه های کشک و دوغه!


 
داستان برنج!
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳  کلمات کلیدی:

از سال اولی که عقد کردیم رفت و آمد من به اصفهان به نسبت بیشتر از گذشته شد!تا سال هشتاد و پنج که دیگه ساکن این شهر شدم و تا الان که سه ساله اینجام.

اون اوایل عقدمون رو میگفتم که تازه عروس بودم و هربار که میومدیم اصفهان چندتا از خانواده ها،چه خانواده ی علی و چه خانواده ی مادریم پاگشانمون میکردند!

یه چیز عجیبی که توسفره های اصفهان میدیدم برنج هایی بود که تا یک و نیم سانت قد میکشید و من هم بعنوان یه تازه عروس هیچ وقت روم نمیشد از صاحبخونه بپرسم که مگه شما با این برنجا چیکار میکنید که تا این حد خوش قد و قامت میشند!فکر میکردم اونا طور خاصی برنج رو میپزند یا مدت بیشتری خیسش میکنند یا نهایتاً موقع دم انداختن یه بلایی سرش میارند!میخواستم فوت کوزه گری رو ازشون یاد بگیرم اما زمان مناسب پیدا نمیشد!

اونوقتا استفاده ازاین برنج ها بین تهرانی مثل الان رایج نبود!خودمون هم هر وقت میومدیم اصفهان برنج لنجونی میبردیم برا مصرف خونگیمون بخاطر عطر فوق العاده ش و طعم عالیش،یا اینکه برنج شمالی میگرفتیم.

چند بار اول رو چیزی نپرسیدم!فقط نکته ی عجیبش برام این بود که چرا برنجی با این قد و قواره طعم خاصی نداره و اگه زعفرون برا تزئینش استفاده نشه به شدت بی مزه اس!

تا اینکه یه بار از علی پرسیدم و اون بهم گفت که اینا برنج هندی اند!برنج دونه بلند هندی!خاصیت این برنج اینه که با مدت کوتاهی خیس کردن،موقع جوشوندن به بیشترین حد ممکن قد میکشه!

اینجا بود که کدبانوگری بانوان اصفهانی برام زیر سئوال رفت!و بوی تقلب به مشام رسید!بعدتر یعنی همین دو،سه سال قبل استفاده ازاون بین تهرانی ها هم رایج شد و دیگه تو اکثر مهمونی ها از این نمونه برنج استفاده شد!

همین حین شایعه شد که استفاده از برنج لنجونی با اون عطر و طعم بی نظیرش بخاطر اینکه از پساب کارخونه های صنعتی آبیاری میشه ممنوع و مضر هست!این شایعه باعث گرایش بیش از پیش مردم اصفهان به مصرف برنج هندی شد!

تا همین یکی دو هفته ی اخیر که بازم زمزمه ی مضر بودن برنج های هندی در اومد!و اینکه سرطان زاست و هزار و یک مشکل داره!بازار خبر اونقدر داغ بود که همه رو از خرید و مصرف این نوع برنج پشیمون کرد!

هنوز خبری ناشی از مشکل دار بودن برنج های شمالی در دست نیست!احساس میکنم قوت مردم هم به نحو بدی بازیچه ی دست سیاست شده!یک بار به دلیل باز شدن درهای واردات و این بار به دلیل تکیه رو اقتصاد ملی و مصرف تولیدات داخلی!نمیدونم این خبر تا چه حد صحت داره!مسئولین که از سیاست یک بام و دو هوا استفاده میکنند!نه حاضرند جلوی ورود این برنج ها رو بگیرند نه اینکه مضر بودنشون رو تایید میکنند!فقط تبلیغاتش رو تو رسانه های عمومی ممنوع کردند!مشکل بین وزارت بهداشت و وزارت جهاد کشاورزیه!

دارن همون بازی ای رو در میارند که سر سبزی در آوردند!چقدر سبزی اون زمان با این سیاست از بین رفت!چقدر کشاورز نتیجه ی زحماتشون جلوی چشماشون ضایع شد و صداشون به جایی نرسید و چقدر سیب زمینی دور ریخته شد!

تنها دعایی که میتونم بکنم آرزوی عاقبت بخیری برای کشورمون،صنعتمون و منابع طبیعیمون که در حال حاضر به راحتی تلف میشند هست!

این یک نگاه گذرا به اتفاقی که هر روز داره سر مواد و منابع غذایی تو این کشور میوفته هست!فقط موضوع عوض میشه!بازی همون بازیه!

 ............

به من خرده نگیرید که چرا از اون مقدمه به این انتها تو این پست رسیدم!اینا یادگاری های یک ذهن آشفته س!

کامنتهای تبلیغاتی از این به بعد حتماً حذف میشه!


 
من خوبم!!!خدارو شکر!
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢  کلمات کلیدی:

از وبلاگ نویسی به مقدار قابل توجهی خسته شدم!تو هر ساعت از روز وقتی که یادش میوفتم حالت تهوع و سردرد و دلپیچه میگیرم!اگه میدونید بگید اینا علائم چیه؟!اما انگار که مرض خودآزاری داشته باشم بازم میام سراغش!

اگه بهم نخندید احساس میکنم یه نیروی بیرونی نمیخواد من تو این کار موفق باشم!نمیدونم این نیرو چیه اما منو بین دوراهی موندن و رفتن یا لااقل کمتر نوشتن گذاشته!بگذریم که این شد سه راه!اما حس میکنم این نیرو میخواد من رو به سمتی سوق بده که دوباره برم سمت درس و دانشگاه!یا حداقل خودم رو برای آزمون کانون وکلا آماده کنم!فکر کنم پدرم داره از این وضعیت درس نخوندنم پشت هم آه میکشه!خدا کنه عاقم(آقم؟!) نکنه با این زندگی بیهوده ای که برا خودم درست کردم!از این روزایی که تلف میکنم و از این عمری که به نظرش داره هرز میره!میدونم آخرم اون چیزی که اون میخواد نمیتونم بشم!

قابل توجه شما که نگفتم بیاید بگید نه خوب مینویسی و بنویس و اینا!برای دل خودم نوشتم فقط!و اینکه یه گزارشی از حال و احوال درونیم بدم صرفاً! .....................................................

پنج شنبه ظهر به سمت تهران راه افتادیم.تو راه فقط مرکز رفاهی مهتاب نگه داشتیم!دخترک اونجا یه کم بازی کرد و کوزت های باکلاس اونجا رو دید که با مامانش وقتی تریپ تمیز کاری برمیداره خیلی متفاوتر بودند!که با آرایش کامل و خط چشم و یه عالمه جیگنولک بازی و هزار ناز و عشوه شیشه پاک میکردند!بعد هم میخواست با زنجیرایی که بیشتر نقش حصار داشتند برای نرفتن به داخل چمن ها تاب بازی کنه!تجسم کردن دخترک تو اون حالت فقط منو به غش و ریسه میندازه!

موقع ورود به تهران که ترافیک بالای موقع غروبش دمار از روزگار هر آدمی در میاره و برای من شرایط بدتر بود چون تو موقعیتی بودم که داشتم از مزایای زندگی تو کلان شهر تهران برای علی توضیح میدادم و این سفر بیشتر جنبه ی اورزانس داشت برای قیمت کردن خونه و دیدن شرایط و سنجیدن وضعیت زندگی تو این شهر!البته تنها مزیت زندگی تو تهران نزدیک بودن به پدرو مادرمه فقط!از ورودی تهران تا خونه ی پدری دو ساعت تو راه بودیم!خدا رحم کرد دخترک اون یه تیکه رو خوابید!وگرنه با اون همه خستگی که از راه داشت و موندن تو محیط بسته ی ماشین برای چند ساعت دیدار اموات و احیامون قطعی بود!

دیدارها تازه شد.شام خوردیم و رفتیم آپارتمانی رو که به تازگی بابا نزدیک شیان خریده بود دیدیم.جایی که اگه خدا بخواد شاید چند ماه اول تهران رفتنمون رو اونجا بگذرونیم.

بعدم رفتیم فرحزاد!به قول علی اونقدر قیمت هر چیزش بالا بود که یه اصفهانی اصیل حاضر نیست هیچ وقت پولش رو اونجا بریزه!اما خب مقوله ی خرج های شکمی فرق میکنه همیشه!

دیروز هم علی چندجایی رو برای کار سر زد و قرار شد نقشه برا نمونه کار ببره و رزومه شو بفرسته براشون!اما مشکل اینه که تا خونه رو نفروشیم نمیتونیم هیچ کدوم از برنامه هامون رو پیش ببریم!همه چیز به هم گره خورده!کار علی و فروش خونمون و اسباب کشی!

یه ایرادی هم که من دارم اینه که حالا که قرار به رفتن شده دیگه دلم برای زندگی تو این شهر گرم نیست!یه احساس بین موندن و رفتن و دست و پا زدن بین زمین و آسمون دارم!سعی نکنید حالم رو بفهمید!چون تو شرایط من نیستید!مثلاً میخوام برم حموم و دستشویی رو بشورم میگم بذارم برا تمیز کاری قبل از رفتن!

اما ظرفارو میشورم و خونه رو هم جارو میکنم!گهگداری گردگیری کردن هم اجتناب ناپذیره برام!غذا هم درست میکنم بالاجبار!

اینارو نوشتم که بدونید من برگشتم!حالمم خوبه!میدونم که دونستن حال من خیلی براتون مهمه و طی کامنت های متعدد جویای احولم بودین!که تو اتوبان قم-کاشان یه چیزیم نشده باشه یه وقت!بالاخره جاده است و راه و هزار اتفاق دیگه!

 

 


 
یه بچه ی خوب!
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩  کلمات کلیدی:

یه بچه ی خوب جلوی چارتا آدم غریبه دستش رو تو دماغش نمیکنه!

یه بچه ی خوب وقتی مامان جونش بهش سلام میکنه جواب سلامش رو میده و اون بنده خدا رو جلوی دیگران ضایع نمیکنه!

یه بچه ی خوب گل سرش رو که خودش زده به سر اون یکی مامان جونش یهو نمیگیره بکشه تا همه ی موهای اون بنده خدا یه جا بیاد تو دستش!

یه بچه ی خوب جلوی چند نفر دیگه کمی سفت تر از سایر مواقع که فقط جلوی بابا-مامانش هست،روی زمین میشینه!

یه بچه ی خوب بعد از اینکه جیش میکنه تازه نمیاد به مامانش گزارش بده!گفتن این کلمه برای موقعی قبل از وقوع حادثه است!نه یه ربع بعدش!

یه بچه ی خوب وقتی مامانش تو یه مهمونی میره دستشویی،اد همون موقع هی در نمیاد مامان،مامان کنه و سراغشو بگیره که حیثیت مامان بدبختش رو به باد بده!

یه بچه ی خوب وقتی تو یه جمع خاله ی مامانش بهش میگه"مرسی عزیزم.اون گل رو برای من آوردی؟"نمیگه نه!تا مامانش صدجور رنگوارنگ بشه و خاله ی مامانشم هزار رنگ!

یه بچه ی خوب وقتی دختر خاله ی مامانش بهش میگه عزیزم اون کیف رو به من بده ورنمیداره کیف رو ببره جلو و بعد پرتش کنه تو صورت دخترخاله ی مامانش!

یه بچه ی خوب همون اول مهمونی لباسش رو کثیف نمیکنه که همه بگن نگاه کن این بچه رو!خودش که هیچی!مامانشم بدتراز هیچی!

یه بچه ی خوب تو مهمونی حین شام خوردن هی از پشت یه خانوم مسن رد نمیشه و مجبورش نمیکنه بهش راه بده تا دوباره بیاد و بعدشم بخواد بره!

یه بچه ی خوب وسط خیابون پدرش رو مجبور نمیکنه از سطل ماستی که خریده،تو لیوان بهش ماست بده!!!

یه بچه ی خوب در طول روز غذا میخوره که آخر شب مجبور نشه نون خشک سق بزنه!بعدم از اول آخرشب تا خود صبح یه ربع یه بار مامانش رو بیدار نمیکنه که میمی بخواد!

یه بچه ی خوب اول صبح که از خواب بیدار میشه به جای سلام کردن نمیگه ددر!بعدشم دهن مامانش رو تا عصر که باباش بیاد خونه با این کلمه سرویس نمیکنه!

......................

اما از قسمت بالا که بگذریم بخاطر مخاطب خاص داشتنش!میرسم به اینکه یه تشکر جانانه از آقایون بکنم بخاطر همه ی همکاری ای که در مورد پست قبل نداشتند!خب اگه من نتونستم منظورم رو به اندازه ی کافی در مورد همه پرسی برسونم،فکر کنم یه نیم نگاهی به عنوان پست قبل مینداختید بد نبود!

یکی دو نفرتون که درصدد حمایت از ماماناتون براومدید!به هر حال همه پرسی بود دیگه!تو جواب دادن مختار بودید!حالا هر جور که میخواستید!

یکی دیگه تون که کلاً تو درو دیوار بود و یه چیز دیگه درجواب پرسیده بود!به این دوستم باید بگم که برادر من آخه سئوال رو با سئوال جواب نمیدند که!(بین خودمون باشه!چون قبلاً یکی دوبار ازت یه چیزایی پرسیده بودم و دیر بهم جواب دادی این بار منم دیر به سئوالت جواب میدم تا یر به یر شیم!)الان بین خودمون موند دیگه!نه!آیکون سر به سر گذاشتن!

یکی دیگه پرسیده بود ما که مجردیم میتونیم نظر بدیم یا نه!به محض اینکه بهش جواب دادم که "البته"سوت زد و رفت!تا همین الان هم اطلاعی ازش ندارم!خواهش میکنم فقط بیاد بگه حالش خوبه!جواب هم اگه نخواست نده!

پ.ن:فردا ظهر دارم میرم تهران!تا قبل از ظهر کامنت ها رو تایید میکنم اما بعدش رو دیگه نمیدونم!

رفتم که برم!رفتم که نیستم!نیستم که رفتم!هستم که نیستم!رفتم که رفتم!حکمت نوشتن این جمله های آخر به دلیل شور و شوق زیاد بخاطر دیدن پدر و مادرمه!شما به دل نگیرید!من خوبم!

 

 

 

 


 
یک همه پرسی!
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧  کلمات کلیدی:

دخترک خوابید!آروم و فرشته ای!

هی میگید انقدر نیا از مادرشوهر بد بنویس!هی من میگم باشه ولی کار خودمو میکنم!اگه ننویسم انگار که حناق میگیرم!

این همسایه روبروییمون دیروز تولد دخترش بود!بنده خدا انقدر زحمت کشیده بود که دلم به حالش میسوخت!از یک هفته قبل بعد از نماز صبح بیدار بود تا آخر شب!چند روز آخر رو به همراه خواهر و مادرش!

شوهرش که درکل آدم بسیار خجسته ای هست!تو هیچ کاری کمکش نکرد!یعنی اگه من جای اون بودم نمیدونم تو همچین شرایطی چه بلایی سر شوهرم میاوردم!اما اون انگار با این شرایط کنار اومد اجباراً!

آره دیگه این قوم شوهرش هم اصلاً به روی خودشون نیاوردند که این بنده خدا می خواد جشن تولد بگیره و یه عالمه کار داره!من که همسایه شون بود فکر کنم بیشتر به دادش رسیدم!

عصر که مهمونا رسیدند بعد از اینکه کیک رو آوردند و میوه وپذیرایی اولیه،سفره رو که انداختند مادر شوهر خانوم دیدند که کشک آش هنوز آماده نیست!یعنی رقیق نشده!بدون توجه به اون همه زحمتی که عروسشون کشیده بود،افاضات فرمودند که چرا کشکت آماده نیست!و غرغر و یه عالمه حرف!

همه نشستند سر سفره و بعد خودمون.مادر شوهرخانوم هم اومدند نشستند سر سفره!آش رشته رو که خوردیم همون مادرشوهرخانوم دوباره دراومد جلوی مهمونا رو به عروسش گفت که این فلافل ها رو با سیمان درست کردی که این همه سفته!

اینجا بود که داشت رگ نوع دوستیم  میزد بالا که یه چیزی در جواب بهشون بگم!نهایتاًَ خودم جلوی خودم رو گرفتم و هیچی!

حالا از دیشب تا الان هر دم از این باغ بری میرسد!همه ش همسایه مون جلوی درمونه!با یه ظرف آش!یا کیک!یا سوسیس بندری یا فلافل!خلاصه خوش به حالمون شده حسابی!همه ش هم میگه سمیه جون توروخدا از اینجا نرید و اینا!اینا رو محض تشکر از خودم نوشتم!اعتراف میکنم!اما واقعیته!

حالا من میخوام یه همه پرسی بذارم!نتیجه اش برام خیلی مهمه!بی تعارف بگم نظر آقایون هم برام مهمتره!چون نظر خانوم ها رو تقریباً میدونم!و این سئوال که اگه شما ازدواج کردین،آیا اعتقاد ندارید که مادرهاتون نسبت به همسراتون یه چیزیشون میشه!یعنی خوششون میاد از انگولک کردن عروساشون؟!یعنی انگار که پشه لگدشون میزنه اگه ببیند عروسشون به قول اصفهانیا خوشش هست؟!

اینم بگم که در واقع یه اعتراف زنونه س!من اگه مادرم بهم بدترین حرف ممکن رو بزنه ممکنه به دل بگیرم!اما بدون این که بخوام اون حرف مشمول قاعده ی مرور زمان میشه و ناخوداگاه از ذهنم پاک میشه!چون اون مادرم بوده که این حرف رو زده!اما اگه خدایی نکرده مادر همسرم هوس زدن گوشه-کنایه کنه!اونوقت روزگار جلوی چشمام تیره و تار میشه و بعد دیگه نمیفهمم چی میشه!خودخوری میکنم!شوهرخوری میکنم!فرزندخوری میکنم!اما به مادر همسرم کمترین بی احترامی رو نمیکنم!

پ.ن:با اجازه تون از این به بعد فقط با اسم"روزها"براتون کامنت میذارم!

 

 


 
راهکاری برای نگهداری از یه بچه ی فوضول!
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧  کلمات کلیدی:

قبلاً بچه ی فوضول رو میذاشتند تو طاقچه(تاقچه؟!)

ما که طاقچه نداریم متاسفانه!یعنی ساخت های جدید جایی به نام طاقچه ندارند!قبلاً میذاشتمش رو اپن تا به کارهام برسم!اما از وقتی بزرگتر شده راه پایین اومدن از اونجا رو یاد گرفته!عقب عقب میاد!پاش رو میذاره رو مبل و بعد پایین!دوباره از پام آویزوون میشه!الان گذاشتمش رو تابش!این بار داره از اونجا با غرغراش منو خط خطی میکنه!که یا بیا هلم بده یا بذارم پایین تا به حسابت برسم!

شاید بعداً که بهم مهلت بده بیام و یه چیزایی به این پست اضافه کنم!شایدم تو یه پست دیگه بنویسم!


 
پیامدهای انتشار یک اعلامیه!!!
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤  کلمات کلیدی:

اون:الو!سلام!

من:سلام!

اون:ببخشید برای اعلامیه ی آپارتمانتون مزاحم شدم!(منظورش آگهی فروشه!خوبه نگفت اعلامیه ی ترحیم!)

من:بله!بفرمایید!

اون:میخواستم ببینم چند واحدیه و کجاست!

من:جاش رو که تو آگهی نوشتم و تعداد واحد رو هم همینطور!

اون:ببخشید!بله!

اون:قیمت؟!

من:فلان قدر!

اون:چه بالا!

من:مگه شما میدونید موقعیت مکانیش دقیقاً کجاست و نوع ساخت رو دیدید!

اون:نه!اما ........

انگار این ملت عادت دارند به پرسیدن سئوالای تکراری!خفه شدم از بس صبح تا حالا تلفن جواب دادم!آخرشم با این وضعیت مسکن بعیده که به نتیجه ای برسیم!

تازه این خوبه!یه خانوم دیگه زنگ زده بود میگفت من یه آپارتمان یه خوابه میخوام فلان جای شهر!شما سراغ ندارید!!!!!!!!!!!

پ.ن:اگه شما به این نتیجه رسیدید که من قصد داشتم موضوع جدیدی رو به اطلاعتون برسونم سخت در اشتباه نیستید!

خونه ی عشقمون رو گذاشتیم برای فروش و میخوایم برگردیم تهران!تا ما هم تو شلوغی جمعیتش و هوای آلوده ش گم شیم!


 
هدف یا وسیله!مساله این است!
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳  کلمات کلیدی:

امروز ظهر رفتیم بازار  سبزه میدون!بعد از یه ماه روزه داری اولین جمعه رو میخواستیم با بریونی حاج محمود از خودمون پذیرایی کنیم!اینجا علاوه بر این که اسم در کرده به حق بریونی خوب و خوشمزه ای هم به خورد ملت میده.برخلاف بعضی جاها که فقط اسم در میکنه و جای تعریف نداره!همینطور که خیابون عبدالرزاق رو بالا میرفتیم یه دفعه علی گفت یادم رفته بود!اینجا رو کلاً بهم زدند!دارند سبزه میدون رو با بازارهای اطرافش طوری درست میکنند که فقط با کالسکه توش عبور و مرور بشه!داشت مسیرش رو کج میکرد به سمت بریونی اعظم که با یه حرکت زانگولری منصرفش کردم.

گفتم بیا از یه فرعی بریم!بی برو برگرد قبول کرد بچه م!بعد از یک عالمه پیاده روی خودمون رو به میدون رسوندیم!تو مدت سه_چهار ماه چقدر تغییر کرده بود!علی میگفت حس اصحاب کهف رو دارم بعد از اینکه از اون خواب طولانی بیدار شدند!راست میگفت.انگار چند سال گذشته بود!همه چیز یه جور دیگه بود!رسیدیم تو بازار.مثل همیشه شلوغ بود!انتظارش رو نداشتیم!فکر کردیم چون ماشین رو نیست لابد خیلی هم شلوغ نیست!

علی رفت تو صف و من هم مشغول سرگرم کردن دختری شدم تو اون مدت!اینکه به اجناس همه ی مغازه ها دست میزد برام تازگی نداشت!اینکه دستش چسبناک شده بود و یکی دو تا چیز رو میخواست بلند کنه به نظرم خنده دار میومد!همه اش باید از مغازه دارها عذرخواهی میکردم و جنس رو بهشون پس میدادم.دختری هم میخندید و لذت میبرد از اینکه به این راحتی مامانش رو سر کار میذاره!چندبار هم از بس محو تماشای نی نی ها بود با اینکه یک دستش رو گرفته بودم خورد زمین!آخر سر از بس لباسش کثیف شده بود مثل این بچه های برادران افاغنه مون شده بود!هیچی از اونا کم نداشت!از قیافه ی ترگل ورگل سر ظهر هم خبری نبود!آخراش دیگه واقعاً خسته م کرده بود!

تا اینکه علی اومد!نمیدونم اون همه انتظار ارزشش رو داشت یا نه!تازه تو رستوران هم جا برا نشستن نبود!غذا رو برداشتیم و به سمت ماشین راه افتادیم!بعد هم رفتیم پارک!اونجا هم دخترک بقیه ی شیطونیهاش رو کرد!کمی هم غذا خورد و خوابید!تا غذا خوردنمون تموم شد به علی گفتم خوب اینم ناهار تولد تو!کف کرد بنده خدا!بیچاره تا یک ماه دیگه هر کاری بکنه میذارم به پای تولدش!که یعنی تولد منم که شد باید از این کارا زیاد بکنی!چقدرم که اون ساده است و منظور منو نمیفهمه جون خودم!

آره دیگه بریونی حاج محمود خونمون کم شده بود امروز!به هر زحمتی بود خودمونو رسوندیم اونجا!اینه که میگم وسیله مهم است اما هدف مهمتر!

الان هم همسری من رو پیچونده و رفته سی مامان جونش بگردوندشون دور شهر!که الهی منم دورشون بگردم!که خدا حفظشون کنه انشالله!که الهی سایه شون رو سر ما باشه حالا حالاها!که الهی خدا از مادر شوهری کمشون نکنه یه وقت!که هرچی صفت خوب هست تو دنیا دارند ایشون!

پ.ن:دارم رو خودم کار میکنم تا کمتر از علامت تعجب استفاده کنم!


 
اولین مکالمه ی تلفنی با ؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢  کلمات کلیدی:

اولین مکالمه ی تلفنی دخترم با خودش یا خرزو خان یا هرکی که اونور خط نیست!

خودش میگفت و خودش هم جواب میداد!

آلو!للام!

آبیشده؟!نه!

آنونی؟!نه

و بعد با کوبوندن گوشی رو تلفن این مکالمه تموم میشه!

شماچی متوجه میشین؟!

...........

ممنون از تبریکاتون برای تولد همسری!نمیدونم به چه زبونی ازتون تشکر کنم!فکر کنم برای اینکه فارسی رو پاس بدارم زبون خودمون بهتره!ممنونم!

خواستم بهشون جواب بدم اما اولش فرصت نداشتم و حالا هم پاسخ به نظرات برام باز نمیشه!

هنوز نمیتونم برای یکی دو تاتون کامنت بذارم!مجبورم خواننده ی خاموش باشم فعلاً!

 


 
همسفرم تولدت مبارک!
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱  کلمات کلیدی:

چه خوبه که تو و همسرت متولد یک ماه از سال باشید.اونوقت شاید این مورد بشه اولین نقطه ی تفاهم زندگی دو نفره تون!

البته اونقدر دلیل لازمه واسه داشتن یه زندگی مشترک قشنگ که شاید این توش گم باشه!اما بهونه ی خوبی برا یه دلخوشی شیرین که هست!

قشنگ تر از اون اینه که همسرت متولد اولین روز اولین ماه قشنگ ترین فصل باشه.متولد ماه مهر باشه.فصل برگهای رنگ رنگ قشنگ.

همه ی اینارو گفتم تا بهت بگم همدل همخونه ی من تولدت مبارک!

خوشحالم که تو فصل نو دنبال تغییر برای بهتر شدن زندگی سه نفره مون هستی!دوستت دارم مهربونم!