1_ مراحل قبل از خودخوری:بابا تو رو ابالفضل یکی به دادم برسه!ستمه!به خدا این کاری که با من میکنید ستمه!همینجوری هم خیلی خیلی از مصاحبت شما خرسندم!همینکه هفته ای یکبار یا هر دو هفته یکبار چشممون به جمال بی مثالتون روشن میشه نمیدونیم چی کار باید بکنیم!دیگه مسافرت رفتنمون با هم دیگه نمیدونم چه صیغه ایه!
کجا؟!یاسوج!گچساران!اونم به زور و با مشت و لگد نه با میل و رغبت!!!
اصلاً یکی بیاد به من بگه این گچساران کجاست!شهره!دهه!بخشه!کجاست خوب؟!
حالا بندر گناوه رو میگفتی یه چیزی!هر چند که اونجا هم نه جای خاصی داره نه چیز به درد بخوری برا خریدن!
2_مراحل خودخوری:به خدا من نمیخوام بیام!این چه غلطی بود که من کردم!آخه چرا اولش گفتم میام که حالا مثل ..... تو ..... بمونم!مجازید این جای خالی رو با هر چی دلتون خواست پر کنید!آخه من نمیخوام بیام!آخه من نمیخوام بیام آخه!
حوصله ی لوس بازی و عشقولانه و دو تا کبوتر عاشق و این مزخرفات رو هم ندارم!دلم میخواد تو خونه بشینم!دلم میخواد روزی سیصد بار این هشتاد و پنج متر خونه رو تی(طی؟) بکشم اما!
اصلاً من نمیفهمم که این رسم و رسوم رو از کجاتون در میارید که یا همه با هم بریم یا هیشگی!خفه م کردید به خدا!
اصلاً من مامانمو میخوام!ماماااااااااااان!!!!!!!!!!!!!!!!!!
..........
به شخص خاصی نوشت!ببین!یه وقت فکر نکنی نصیحت هات رو در زمینه ی بهتر شدن وبلاگ آویزه ی گوشم نکردم!
بنابراین به نقد روانشناسانه و جامعه شناسانه ی دنبال سر هم راه افتادن چند تا ماشین میپردازم!
اصلاً کار خوبی نیست چندتا ماشین دنبال هم راه بیفتند برند یه شهری!دهی!جایی!به این دلایل:
یا همگی باهم میرند زیر تریلی و تمام!که اینجا داستان ترازدی میشه!
یا تیکه به تیکه هم رو گم میکنند!البته برای این مشکل یه نسخه ی درست و درمون هست و اون هم استفاده از موبایل هست برای پیدا کردن هم!که در این صورت حداکثر دوماه بعد براشون یه قبض کت و کلفت میاد خداتومن!
یا اینکه تو راه دعواشون میشه که تو چرا وقتی داشتیم با هم میرفتیم منو جا گذاشتی!آخه مگه چشات فلانه خدایی نکرده!البته منظور از من ماشین منه!
یا اینکه اخلاق خانوم هاشون به هم نمیسازه و نرفته برمیگردند!
در آخر هم اگه بعد از گذروندن این همه"یا"برسند به محل!به خدا خوبیت نداره یهو بیست نفر بریزند سر یه بدبخت کارمند!اونم برا سه روز!زشته به خدا!زشته!نمیگید اگه یه هیئت همینجوری الکی بریزه سر خودتون کمرتون که سهله دست و پاتون هم میشکنه!
حالا اون بیچاره بدشانسی آورد ماموریتی فرستادندش اونجا!که اگه میدونست قراره همچین مصیبتی تو یه آینده ی نه چندان دور سرش بیاد میرفت با رئیسش بیشتر صحبت میکرد!یا نهایتش استعفا میداد از اون کار!لازم نکرده شما این همه راه رو محض دلجویی بکوبید برید حالشو بپرسید!اون حالش خوبه!من میدونم!همین الان بهم گفت!
..........
پ.ن:شما رو به جان عمه جانتون انقدر خصوصی نذارید اون چیزایی رو که میشه تو دید عموم گذاشت!با شما سه،چار،پنج،شش نفرم!اونوقت یه سری که نمیدونن میگن چرا هیچکی برا این دختره!بی مزهه کامنت نمیذاره!اوکی؟!
"رفتم که رفتم!رفتم که نیستم!رفتم که هستم!رفتم که باشم!اینارم به دل نگیرید!"
نیستم کامنت ها رو تایید کنم!شما به بزرگی خودت ببخش!