آمد!بوی ماه مدرسه!
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱  کلمات کلیدی:

اونوقتا که سه-چهار سالم بود،خونه مون شهرری بود.بابا با عموی بزرگم که عموجون صداشون میکردیم همون سال های قبل از ازدواجشون اونجا یه خونه ساخته بودند و تا من راه بیفتم تقریباً کار ساختمون رو به اتمام بود!یه روز مامان منو گذاشته بود تو اتاق و منم چار دست و پا راه افتاده بودم به سمت بیرون و یک عالمه شن و ماسه نوش جان کرده بودم.طوری که تا یکی دو روز معده م رو شستشو میدادند و امیدی به زنده بودنم نبود!اینو دکترا نمیگند!من میگم!خدا من رو دوباره به مامانم و شماها برگردوند!آره!بعد از اینکه چند روز بیمارستان بستری بودم مادر بزرگم اومد و من رو برداشت و آورد اصفهان تا ازم نگهداری کنه!تا بهتر بشم!فکر کنم از همین جا بود که علی آقا اومد و سر راه آرزوهام سبز شد!یا سد شد یا هرچی!

انگار که از بس شیطون بودم یکی دو نفر برا بزرگ گردنم کافی نبود!بردم که تا مدتی چار-پنج نفری مواظبم باشند!اون اوایل طبقه ی سوم  زندگی میکردیم.بعدها که بزرگتر شدیم و رسیدم به شش سالگی اومدیم طبقه ی اول.اونجا حیاط داشت و جاشم برای ما که چهار تا بچه ی قد و نیم قد بودیم بهتر و راحت تر و بزرگتر بود.دختر عموم که اسمش فاطمه بود از من بزرگتر بود و یک سال زودتر از من به مدرسه رفت.هر روز وقتی برمیگشت با حسرت بهش نگاه میکردم و ازش میپرسیدم پس من کی میرم مدرسه؟!باور کنید هر روز منتظر میموندم تا برگرده و این سئوال رو ازش بپرسم.اونم همه ش کلاس میذاشت و واسه من یه وجب بچه افه میومد!اگه اونوقت عقل الانم رو داشتم این همه الکی برا مدرسه رفتن حسرت نمیخوردم.

تا اینکه اون سال تحصیلی تموم شد و منم روز اول مهر سال بعد همراه فاطمه راهی مدرسه شدم.قرار بود اون بادی گاردم باشه مثلاً!چون کوچیکتر بودم!درست یادم نیست که گریه کردم یا نه اما اینو میدونم که خیلی برای اون روز ذوق داشتم و انتظار کشیده بودم.مدرسه اونطوری که فکر میکردم نبود!یادمه خیلی از کلاس اولیها گریه میکردند!یه روز دیدم صدام کردند که فلانی بیا دفتر!رفتم!دیدم که بله فاطمه خانوم گوشه ی دفتر ایستاده!دسته گل به آب داده و شلوارش رو خیس کرده!گفتند شماره خونه تون چنده!میخوایم زنگ بزنیم مامانت براش شلوار بیاره.این روش نمیشه شماره خونشونو بده!

شماره رو دادم.وقتی زنگ زده بودند مامانم فکر کرده بود که من کاری کردم!آخه اونوقت هنوز نمیدونست دخترش چقدر دسته گله و خانومه!شایدم مطمئن نبود!خلاصه که اون روز فاطمه کلی خجالت کشید و آبروش رفت.بین خودمون باشه.یه کمی دلم خنک شد!بخاطر این که بیخودی برام کلاس میذاشت!هنوزم وقتی یادمون میاد میخندیم.

جایزه میدادند هردومون میرفتیم!یکیمون ضایع میشد!دست از پا درازتر برمیگشت.تنبیهمون میکردند هردومون میرفتیم یکی گریون و یکی خندون میشد!بساطی داشتیم ما از دردسر این نام خانوادگی مشترک!

الان وقتی اول مهر میاد یه ذوق مخفی دارم که بیشتر پر از اضطرابه!دلهره ی معلم و درس و مشق و مدرسه!همون احساس شنبه های اول هفته تو ایام مدرسه با مقیاس وسیع تر و دردناکتر!کلاً احساس خیلی خوبی ندارم!اما از شنیدن  آهنگ"باز آمد بوی ماه مدرسه"احساس شیرینی بهم دست میده!در کل آدم نافرمی هستم و خودم هم بطور کامل از روحیات خودم خبر ندارم!

بی ربط نوشت:نوشابه میخورید؟!

برید!بخرید!بخورید!

اون دوستی که رفتی وردپرس!که شاید دوست نداشته باشی اینجا اسمت رو بیارم!نه میتونم توبلاگفا و نه تو وبلاگ جدیدت برات کامنت بذارم!خطا میده!مجبور شدم از این تریبون ازت عذرخواهی کنم!ببخش!

 


 
خودتون گلید!
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱  کلمات کلیدی:

مرسی!امیدوارم کردین!به خودم و به ادامه ی نوشتنم!تو روزایی که از صبح آپ میکنم میانگین بین هفتاد تا نود بازدید دارم.که از این تعداد نهایتاً دو یا سه نفر برام کامنت میذارن!قبول کنید که آدم هم به خودش شک میکنه،هم به فلسفه ی آفرینشش،هم به ادامه ی نوشتنش!مهم اینه که من جوجه وب نویس به این حد از درک و فهم برسم که کامنت گذاشتن یا نگذاشتن دیگران برام مهم نباشه!تا الان که نرسیدم متاسفانه!شاید به این دلیل باشه که میگم یکی،دوتا،سه تا نه اصلاً پنج تا از پست هام طوری بوده که جداً خیلی ها نظری نداشتند!تا اینجاش قبول!اما وقتی این روند ادامه پیدا کنه دلسردی میاره!کدوم شماها اینو قبول ندارین؟!

نفهمیدم این آیکونای بی ناموسی که بعضیاتون برای یه خانوم متاهل میذارین معنیش چیه!خودتون مراعات کنید بابا!دفعه ی بعد قید تایید شدنشون رو بزنید حتماً!

بالغ بر صد و بیست-سی شاخه گل رز برام گذاشته بودین که بابت اونا هم مراتب تشکرات خودم رو ابراز میکنم!مرسی!خودتون گلید!

ممنون از این چند تا چراغ خاموشی که خودشون رو روشن کردند!من رو هم!

دیگه همین طوری واس خودتون روشن بمونید!خب!

............................................................

بازهم به نتایج جالبی رسیدم!چگونگی روحیات من با سطل زباله خونه مون ارتباط مستقیم داره!یعنی از پریشب که در این سطل شکست تا امروز عصر من تو افسردگی کامل بودم!حتی کم کم داشتم علائم حیاتیم رو هم از دست میدادم!تا اینکه علی پیشنهاد خریدن یه دونه سطل آشغالی دیگه رو داد!بعد از خرید حال و احوال من صد و بیست درصد بهبود پیدا کرد!بلکن بیشتر!

به آقایون نوشت:خرید به خانوم ها روحیه میده!حتی اگه مورد خرید سطل زباله باشه!شما آقایون ببینید ما خانوما چقدر قانعیم!این دروغ ها رو برید به ماماناتون ببندید که خانوما توقعی اند و ال اند و بل اند!این مادر شوهر عجیب پدیده ایه جداً!

...........................................................................................................

بهش میگم علی!میگه هان!میگم بازم کارت اینترنتم تموم شد!

میگه که چه خبرته بچه؟!با نون بخور خب!میگم دست خودم نیست!بدجوری معتاد شدم!میگه آره!دیگه تابلو شدی ناجور!

میگم بخر برام!میگه که نه!میگم پس مثل اون سری با هوشمند میرم ورشکستت میکنما!میگه من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که ای دی اس ال بگیرم تا از دست تو و غرغر کردنات راحت شم!اما توروخدا یک کم کم کم کمش کن!(هر کی تونست اینو درست بخونه؟)

پ.ن:یه وقت فکر نکنید من از اون دسته خانوم هایی هستم که هرچی از همسرم میخوام باید شصت بار بهش بگما!نه به جان کاج مطبقم!که هرچی خاک اونه بقای عمر شما باشه!!!

البته اگه اون چیز خوردنی باشه با دفعه ی اول که بگم برام حاضره!یعنی تو فاصله ای کمتر از رسیدن فک بالا به فک پایین!اما بقیه ی موارد غیر شکمی میره تو دسته ی اولویت بندی شده ها!

...................................

میگه بدجوری سوتی دادم دیروز!با خودم فکر کردم حتماً سر کار اندازه ای چیزی رو اشتباه داده!یا تو نقشه اشتباه کرده!یه دفعه یادم افتاد که ای بابا!دیروز که عید بود!سر کار نرفته بود آخه!میگم کجا!کی؟!میگه خونه ی محمد!(منظورش داداششه!)

میگم خب!میگه هواسم نبود ز ی پ ش ل و ا ر م باز مونده بود!محمد بهم علامت داد که علی!!!!!!!!!!

کی؟!سر سفره!

ای خاک عالم!آخه با تو چی کار کنم من؟!


 
انتخاب کنید!
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠  کلمات کلیدی:

به این زودی ها در این وبلاگ پست جدید نصب نمیشود!

به این دلیل که تعداد کامنت های پست قبل به حد نصاب  لازم نرسیده!بنده رسماً اعلام افسردگی میکنم!

تا نیاید و برای پست قبل و این پست کامنت نذارید نمیام بگم مهمونی دومی چی شد و چه خبر شد و من زنده ام یا مرده!

حداقل قابل قبول کامنت برای گذاشتن پست به درد بخور تو این وبلاگ ده تاست!میتونید یکیتون بیاید ده تا گل بذارید!میتونید دو تاتون بیاد و نفری پنج تا گل بذارید!میتونیدم بیاید ده بار خواهش کنید تا پست جدید بذارم!انتخاب با خودتونه!هر کس هم اعتراض داره میتونه بیاد بگه دیگه ننویسم!آیکون گدایی کامنت در این وبلاگ!

خاموش ها سریع چراغشون رو روشن کنند!

حالا خود دانید!


 
اولین مهمونی افطاری!
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧  کلمات کلیدی:

تموم شد!مرحله ی اول مهمون داریمون به خوبی و خوشی گذشت و رفت!همه چیز خیلی خوب برگزار شد!غیر از برنجمون که مثل غذاهای شمالی یا کوفته های زاپنی از آب در اومده بود شایدم یه چیزی اونورتر!بخاطر اینکه خونه کوچیکه و شعله های گازهم همشون مشغول پخت و پز بودند باید برنج رو تو پارکینگ درست میکردیم.با گاز چارپایه!گاز هم نقص فنی داشت و نتونست برنج رو خوب بجوشونه!برنجه شد وصله ی ناجور تو سفره ی به اون قشنگی!آره دیگه!منم که خدای اعتماد به نفس!فقط میخندیدم!

آخه سفره اونقدر پر و پیمون بود که بتونه نقص برنج رو بپوشونه!برای سفره های اصفهانی بر عکس تهران که دوبار سفره میندازند یه بار برا افطار و یه بار برای شام همه چیز تو یه مرحله و برای افطار میاد تو سفره!استفاده از شله زرد و آش رشته هم اینجا خیلی مرسوم نیست ولی تو سفره ی ما بود و باعث شد به نظر بیاد که خیلی زحمت کشیدیم!سفره مون رو ساعت شش و نیم انداخته بودیم دیگه!چون رو سالدارم سلفون کشیدیم برا افطار کاملاً تر و تازه بودند.میبینم که خیلی علاقه مندید بدونید کت بانوی این خونه با کمک مامان جونش چی تو سفره گذاشت!منم که اصلاً دلم نمیخواد بهتون بگم!حالا چون اصرار میکنید همه رو میگم!خورشت قرمه سبزی و مرغ و سالاد ذرت،آش رشته و زله و شله زرد!دیگه یادم نیست!یعنی بقیه چندان مهم نبودند!

تا اومدیم غذا رو بکشیم یه جوری که همه بشنوند گفتم که امشب شما رو به خوردن غذای شمالی دعوت میکنم!همه خندیدند و وقتی در قابلمه رو برداشتیم دیدند که حرفم عین واقعیت بود!اما جالب ترین قسمت کار این بود که از اون همه برنج چیز زیادی نموند و خیلیش خورده شد!ملتم گشنه بودند این بود که از غذاها استقبال زیادی شد.همشونم گفتند دستتون درد نکنه و سنگ تموم گذاشتید و اینا!اخرشم گفتند خیلی هنرمندید که تونستید بهترین مارک برنج موجود تو بازار رو این شکلی در بیارید!آخه این برنجارو هر کاریشون بکنی وا نمیرند!

تا آخر شبم از اینکه کانون توجه همه بودم بسی خرسند واقع شدم!گهگداریم یه چیزی میگفتم به شوخی و جمع رو میفرستادم رو هوا!اوقات مفرحی رو براشون ایجاد کردم خلاصه!به این نتیجه رسیدم که این اصفهانی ها چقدر الکی بخندند!یعنی به هر چیز بی مزه ای میخندند و جمع هاشون شاده!

موقع رفتنشون انگار که برق نگاه بعضیاشون زندگیم رو بگیره یکی از ظرفای نازنینم افتاد و شکست!فکر کنم یکی چشممون کرده بود!بهشون گفتم تا بیشتر از این بهم ضرر نزدید برید!اونا هم گفتند باشه و از رفتن منصرف شدند و همینجوری که به بهونه ی چایی نشسته بودند یکی از کاسه های عهد عتیقم که از ننجون باباجونم بهم رسیده بود افتاد و شکست و شد حسن اختتام مجلس!بعدش دیگه دلشون رضا داد به رفتن!

تو اون جمع با کسی رو در باسی نداشتیم خدارو شکر!گفتم که اول خانواده ی مادریم رو دعوت میکنم برا طرح آزمایشی افطاری و هر بلایی خواستم سرشون در میارم!اونا هم چیزی نمیگند دیگه!اما اگه همین بلا رو سر قوم الظالمین در آوده بودم دیگه هیچی!به قول یکی خاکم به سر بود!یکیشون همین مادر شوهره!دوتاشونم همین خواهرشوهرا!حالا نه که خودشون خیلی هنرمندند!

ولی خداییش کوچیک تره(همین کوچیکتره لااقل پنج سالی ازمن بزرگتره)خیلی خانوم و مهربونه!بزرگه هم تا همین چند وقت پیش خیلی برام لاو میترکوندا!نمیدونم چی شد این عروس جدیده که اومد منو یادش رفت دیگه!هر چی میکشیم زیر سر این عروس جدیده اس!بعد اومدنش من رفتم تو حاشیه دیگه!آیکون اشک تمساح ریختن و تکدی گری به امر کسب دلسوزی تو یه رسانه ی عمومی!

 

 


 
میخوام سورپرایزت کنم من!
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦  کلمات کلیدی:

نمیفهمم!به خدا نمیفهمم چرا انقدر همتونو استرس گرفته!ای وای!خواهر من!تو چرا این حالی آخه!انقدر کج و کوله و نافرم!انگار قیافه ت با همیشه توفیر داره!نکنه استرس داری؟!بیا اینجا بشین یه کم شونه هاتو بمالم من!

داداش من!تو دیگه چرا این حالی آخه!چشماتو یه کم باز کن!اون لیوان آب رو اونجا واسه تو گذاشتم من!بخور یه کم ریلکس شی خب!درسته که از مالیدن شونه هات به شدت معذورم ولی اگه کار دیگه ای از دستم برمیاد رودرواسی نکن تورو خدا!میتونم یه جورای دیگه ای در جهت بدست آوردن آرامش بهت کمک کنم!یه کم از این عرق گیاهیا رو میخوای واست دم کنم!اگه نخوری میریزم تو سینک ظرفشویی ها!یکی از این بچه ها گفت اگه به هیچ کاریت نیاد به درد اونجا میخوره اقلاً!

انگار یه کم آروم شدینا!تازه شدین مثل من انگار!

وقتی خود من انقد خجسته و خرم اومدم نت جا داره شما انقدر خودتونو ناراحت کنید واسه یه مهمونی سی_چل نفری فردا شب من!به خدا اگه یه گوشه از شیش گوشه ی دلم راضی باشه به این همه اضطرابی که واسه من به جون می خرید!!نه!بد نیست که یه کم خودتون با خودتون مشورت کنید نتیجه ش رو به من بگید!خداییش این راه درستیه برا کمک کردن به یه خواهر!

به جای اینکه یه ذره انرزی مثبت از خودتون ساطع کنید همه اش نشستید به من جو میدید که بابا یه ذره بجنب!بیا!جنبیدم الان!زله سه رنگمو درست کردم!ببین چه خوشگله!به خدا اگه جای دیگه تاشو دیده باشی تا الان!بیخودم قسم حضرت عباس نخور!اینو خودم اختراع کردمش!

حالا برای اینکه دست پخت منو تست کنی باید بگم همه ی هنر امشب من خلاصه شده تو این زله و سالاد میوه!بفرما!باید با نون بخوریشون!یه کم پنیرم اونور سفره هست!آخ آخ!یادم رفت پلو رو دم بندازم!مرغم گذاشتم تو فر!بدبختی اونم جزغاله شد!تو ببخش منو!

اما به خدا راضی نیستم اگه بری پشت سرم جفنگ بگی که سمیه دس به سیاه و سفید نزده بود!میدونی که هدف من این بود که واسه اومدنت سنگ تموم بذارم!حالا یه ذره اینور اونورش فرقی نمیکنه که!مهم اینه که من همه ی تلاشم رو کردم!شرمنده هم نیستم!انقدر خوشحالم که اومدی!بازم از اینورا بیا!قول میدم دفعه ی بعد خیلی بهتر از این عمل کنم!میخوام سورپرایزت کنم!

 

 


 
دلسوزی های پدرانه!
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٤  کلمات کلیدی:

پارسال که رفتیم قمصر برای گلاب گیری این بابا جونمون اومد یه لطفی در حق ما بکنه!ما رو ورداشت برد تو یکی از این مغازه های گلاب گیری سنتی!که از اقوام دورمون هم بود!بعدشم به یارو فروشندهه گفتآقاجون بگو برا یه آدمی تو شرایط دختر من که داره بچه شیر میده و تازه زایمان کرده کدوم اینا لازمه!هرچی من بالا و پایین پریدم که پدر من!عزیز من!گل من!من که از این چیزا نمیخورم!نخر!به خرجش نرفت که نرفت!نشون به اون نشون که از همه ی عرقیات موجود به استثناء یکی دو تاشون یه نمونه خرید!اونم نه یک لیتر و دو لیتر!چهار لیتریش رو برداشت!بالای پنجاه_شصت تومن هم اونوقت برا اینا پول داد!از عرق شوید و عرق رازیانه که زیاد کننده ی شیر مادرند تا عرق خارشتر و کاسنی و بقیه که هیچ وقت نفهمیدم اصلاً به چه دردی میخورند!

یکیشونم که یه رنگ خیلی قشنگی داشت!چیزی بود تو مایه ی صورتی و قرمز!گمونم اون یکی رو واسه رنگ جذابش خرید!آره دیگه!یعنی انقدر گرفته بود که تو صندوق عقب ماشین به اون بزرگی به زحمت چپوندیمشون!

عرق نعناش رو بخاطر دختری که اون زمان دلدردهای وحشتناک میگرفت کم کم خوردم!یعنی من تو کمتر از یک سال چار لیتر عرق نعنا خوردم!تازه با اون مزه ی خاصش!که تا نخورده باشید نمیفهمید من چی میگم!عرق شویدش رو هم مقدار زیادیش رو تناول کردم!در واقع کوفت کردم!بس که بدمزه بود!یعنی مزه ی اون دیگه یه چیز افتضاحی بود که بار اول دوم خوردنش حسابی حالم رو جا آورد!خلاصه زمان برد تا بهش عادت کردم!گلابش رو هم صد سال یه بار که شله زردی چیزی درست میکردیم زیاد زیاد میریختم تو اون و خیر امواتم میکردم!تا اینکه تموم شد!

حالا من موندم و یه کابینت عرق گیاهان دارویی که تاریخ انقضای همشون هم کمتر از هشت ماه دیگه است!هر چی به اون زمان نزدیک میشه اضطراب منم بیشتر میشه!یه بار میگم برم بشینم سرشون چشامو ببندم و حلقمو باز کنم و یه جا بخورمشون!تا انقدر هر روز با نگاه کردن بهشون دچار عذاب وجدان نشم!یه بار میگم نه!نمیشه که!عمراً من بددل بتونم مزه ی اینا رو تحمل کنم و تا ته سرشون بکشم!خلاصه که این باباجونمون با این دلسوزیای زیادش بدجوری دخترش رو تو مخمصه انداخت!گناه من نیست که تک دختر شدم آخه!همه ی احساسات و عواطف دختر دوستانه ت رو باید رو سروبار من بدبخت خالی کنید مگه!موندم حیرون چجوری بهتون بگم نمیخواد این همه واسم خرج کنید!

تازه اونوقت که زحمت کشیده بودم و عسلک رو به دنیا آورده بودم به محض اینکه اولین بار اومد بالا سرم گفت دخترم برات یه سطل روغن کرمونشاهی گرفتم!بخور جون بگیری!حالا اون سطل روغن کرمونشاهی هم هنوز تو یخچاله!فکر کنم به درد این شکسته بندا بخوره!برم یه پولی بهشون بدم تا ازم بگیرندش!کیلویی دوازده تومن هم اونو گرفته بود!تازه امسال دم دمای اردیبهشت دوباره میگفت بیاید یه سر بریم قمصر من میخوام یه چیزایی برا دخترم بخرم!

گفتم با شما مشورت کنم ببینم این عرق گیاهیا غیر از مصرف سرکشیدن چاره ی دیگه ای نیست واسشون!چه میدونم لای مرغی،پلویی!تو آشی،چیزی میشه ازشون استفاده کرد یا نه؟!

کسی از اطرافیانتون نزاییده اخیراً!تا با هزینه ی خودم همشو یه جا بفرستم دم خونشون؟!بین شماها کسی فشار خونی و دیابتی نیست!فکر کنم یه چندتاییشونم به این جور کارا بیادا!کار خیره!ثواب داره!یه جوری خودتونو توش سهیم کنید!کی گفته ثواب کردن فقط تو جهاز خریدن و پول انداختن تو صندوق صدقاته!اینم یه نمونه کار خیر!بیاید و دل این خواهرتونو شاد کنید!

 

 


 
این هم تکنولوجی!
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳  کلمات کلیدی:

به هر زحمت دادنی بود به کمک defaultعزیز ما هم تکنولوجی دار شدیم!همه اش بهش نگاه میکنم و مشعوف میشم!خیلی زحمت کشیدن برام!من هیچ کاریش رو نکردم!عبارت "به کمک "رو تصحیح میکنم با تشکر از ایشون!

......................................

دیشب دلم میخواست برا شب قدر بریم یه جا بریم که *تهش روشن باشه!هوس نذری کرده بودم که نشد!یعنی تو اصفهان با توجه به اینکه مردمش به طرز فوق العاده ی اهل انجام دادن کار خیر هستند،تا همین الانش قسمتمون نشده که از بیرون سحری بخوریم!

از حق نگذریم تو یه ایامی مثل نیمه شعبان و تاسوعا_عاشورا بدجوری رگ خیرخواهیشون قلمبه میشه اما غیر از این دو تا زمان دیگه هرگز!بیشتر وقتشون رو صرف انجام کار خیر برای خودشون و شکمشون و خانواده شون میکنند!

تهران که بودیم هرجا واسه مراسم شب قدر میرفتیم صاب مجلس بعدش اصرار و اصرار که باید بمونید و نمیشه و نمیذاریم برید!خلاصه که هرجوری بود گرفتارمون میکردند!

ما هم که دیدیم اینجا از نذری خبری نیست،گفتیم چه کاریه!تو خونه گرم و نرممون میمونیم!پای تلویزیون میشینیم!هم چایی میخوریم!هم دعا میخونیم!هم به نت ناخنک میزنیم!هم تهش روشنه!

تا چار صبح هی چایی ریختیم خوردیم!هی به اینترنت ناخنک زدیم!گهگاهی هم یه چیزایی به جای دعا خوندیم!دلمونم خوش بود که داریم تقدیرمون رو رقم میزنیم!پارسال که با اشک چشم و سوز دل نشستیم پای جوشن کبیر نتیجه این شد!وای بر احوالمون تو سال آینده که به خوردن و سرکشی به نت و این چیزا گذشت!

تازه حین دعا خوندن دست و پا شکستم هم یه فکری به سرم زد که گفتم انقد که من امشب درجه ی معنویتم بالاس و مقربم،خدا هوس کرده جلد دوم قران رو بهم نازل کنه!دیگه گفتم اگه اونم نباشه اقلکاً یه جورایی داره بهم وحی میشه که امشب خدا این قضیه رو به دلم انداخته!فقط اشکال کار این بود که نه صدای خدا رو میشنیدم!نه ملک مقربی!نه چیزی!اما هوس یه کار خیر به سرم زد و همون موقع رفتم برا انجامش!گفتم در کار خیر باید عجله کرد!که بعد هم با مغز خوردم تو در و دیوار و فهمیدم انگار سر جام بشینم خیلی بهتره!

آره دیگه ساعت چهار خوابیدم!یه دفعه چشامو باز کردم دیدم ای وای!تابلو هوا روشنه و نمیشه گفت ندیدم و نفهمیدم اذان شده!برا اینکه تفعل بزنیم به یه چیزی که لااقل نمیریم از گشنگی تا غروب!نتیجه این شد که سحر خوابمون برد و امروز رو هم بدون سحری روزه گرفتیم!در ضمن نمازمونم قضا شد!

احساس میکنم اینا همون پس گردنیا بود که خدا بهم زد که دیگه وهم برم نداره که خیلی آدم هستم و جام تو ملکوته و مقربم!آره!

حالا یه چیز دیگه!که بدرقم بی ربطه به نوشته های بالا!اگه شما یه دختر داشته باشید که هر شب دلش بخواد با دمپایی بره تو تختش و همونجوری تا صبح بخوابه چیکارش میکنید!یعنی چطور این عادت رو از سرش میندازنید!

کم صبح که از خواب بیدار میشه به جای اینکه به من سلام کنه اول دمپاییاشو نمیپوشه و تا شب تو خونه قر نمیده و الکی واسه خودش دیسیپلین قائل نمیشه!اخیراً شبا هم حاضر نیست ازشون دل بکنه و بدون اونا بخوابه!یعنی تا خوابش میبره و میام از پاش در بیارم میفهمه و خونه رو میذاره رو سرش!نمیدونم!انگار یه جورایی بعنوان جایگزین مادر بهشون وابستگی عاطفی داره!دیشب رو تا صبح با دمپایی خوابید!امشب رو هم!

*تهش روشنه یعنی یه چیزی برا خوردن میدند آخرش!

پ.ن:راستی امشب واسه افطار به خودمون حالی دادیم عظیم!برای جبران نخوردن سحری و غذای نذری که پیش چشممون مونده بود!آبگوشت بار گذاشتیم و حالشو بردیم!به حق کارهای نکرده!

 


 
شما قضاوت کنید!
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢  کلمات کلیدی:

میل فرستادن به روش من:

کلیک کردن رو آدرس ای میل طرف و کپی پیست کردن متن ای میل!بعد هم کلیک رو دکمه ی !sendتمام!

میل فرستادن به روش اون:

وارد یاهو میلت شو
سمت چپ
اون بالا
روی
compose کلیک کن
یه صفحه می آد
یه جا نوشته
to
جلوش یه کادره
تو اون کادر آدرس میله منو بنویس
چند تا کادر پایین تر
یه کادر بزرگ هست
متن میل رو تو اون بنویس
و سپس
دکمه ی
send اون پایین سمت راستو بزن
به همین سادگی!

....................................

اونوقت که داداش کوچیکه مثل اسفند رو آتیش بالا و پایین میپرید که خواهر من اینو یاد بگیر!میدونم یه روز به دردت میخوره!بنده به شغل شریف یابو آب دادن مشغول بودم!

یعنی انقدر از دست خودم عصبانی ام که حد نداره!

این دکمه ی  compose رو نمیبینم من چرا!یعنی!!!!!!!!!!!

حالا هی شما بشینید به من روحیه بدید!

پ.ن:تصمیم دارم عطای دارا شدن تکنولوجیه گوگل ریدری را به لقایش ببخشم!

ممنون از شمایی که انقدر زحمت کشیدی یه چیزایی حالی من کنی!نمیدونم چطور میتونم زحمتت رو جبران کنم!


 
التماس دلار!
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱  کلمات کلیدی:

شد!بالاخره اون چیزی که نباید میشد شد!البته این نظر همسرمه!و الا به نظر من که از اول باید میشد و حالا هم که شد اتفاق خارق العاده ای نیفتاد!هر چی بهم گفتند بابا جان نکن!این ظلم رو در حق خودت و این بچه نکن گوش نکردم!مهمون ها رو دعوت کردیم و از دیروز هم افتادیم به تمیز کردن و برق انداختن خونه!به این نتیجه رسیدم که تمیزی هم چیز بسیار خوبیه!درست مثل آیکنا!یادتون که نرفته!البته همون طور که خودتون میدونید من آدم تمیزی هستم!فقط یه اشکال کوچیک دارم اونم همون درد شلخته بودنمه!تا به حال چند بار مقطعی خوب شدم اما همونطور که هر چیزی بر میگرده به اصلش منم برگشتم به اصلم و باز هم شلخته شدم!گفتم از خدا که پنهون نیست!نباید از همسرم هم پنهون بمونه!چون ما کلاً هیچی رو از هم مخفی نمیکنیم!

به عبارتی شلخته ی تمیز یا تمیز شلخته ام!به برق انداختن هر چیزی علاقه ی زیادی دارم ولی به جمع و جور کردن و اینا ابدا!مثلاً امروز میخوام سس درست کنم!ظرف سس رو از تو یخچال برمیدارم و کارم رو انجام میدم!شیشه ی سس میمونه رو اپن تا پس فردا همین موقع که یا همسری بیاد برش داره یا خودم به این نتیجه برسم که چند وقتیه بدجوری این شیشه سس تو چشه!البته احتمالا اونوقت که برش میدارم باید مستقیم راهی سطل زباله بشه چون انقدر بیرون مونده که خوردنش همانا و دیار باقی و دیدار ننجون و آقاجون همان!

حالا از شوخی گذشته از دیروز افتادیم به جون خونه!من و همسرم همزمان نقش کوزت رو ایفا میکنیم و دختری هم نقش بچه های تناردیه رو!که بدون توجه به زحمتای کوزت بیچاره میریختند و می پاشیدند و خیالیشون هم نبود!

هیچی دیگه دیروز و امروز و احتمالاً تا آخر هفته مون به بشور بساب میگذره!از مادر همیشه در صحنه م هم درخواست کردم برای کمک خودشو برسونه!خب!آبروی دخترش آبروی خودشه دیگه!اونم اولش نه گذاشن نه برداشت!گفت:نه!من خودم مهمون دارم!اما بالاخره خواهش التماس های مکرر ما جواب داد و قرار شد چهارشنبه بیاد اینجا!پنج شنبه هم بابا و سه تفنگدار میان احتمالاً!قراره اینا کمر همت ببندن تا آبروی دخترشون و خواهرشون و دامادشون و خودشون حفظ بشه!یه توضیحی بدم بهتون!من وقتی دختر پدر مادرم باشم،میشم خواهر سه تفنگدار دیگه!همسرم هم که میشه دامادشون!الان روشن شدید دیگه!

در راستای این که بنده مرض دارم و هر کی رو رسیده خارج از لیست دعوت کردم باید هر کاری در جهت بزرگ کردن خونه میشد کرد برای اون شب انجام میدادم!تغییر دکوراسیون اولین گام بود!ویترین رو کشیدیم گوشه ی دیوار!مبل هارو مسجد وار کنار هم چیدیم!میز کامپیوتر رو راهی اتاق خواب دختری کردیم و تخت اون رو هم آوردیم کنار تخت خودمون!تا حالا دختری مهمونمون بود و به صورت مسالمت آمیز با هم رو تخت ما میخوابیدیم اما اخیراً به این نتیجه رسیدیم که دوری و دوستی!حالا میگم دوری منظورم فاصله ای کمتر از نیم متره!قبلاً که مثلاً با هم میخوابیدم تا صبح من تو خونه راهپیمایی میکردم از رو تخت خودمون رو زمین بعد هم تو سالن و صبح برا نماز از کنار تراس سر در می آوردم!نه که دختری تا صبح به همون فرمی که شب باهاش بای بای میکنم نمیخوابه و صد جور مدل اردکی و قورباغه و اینا عوض میکنه!از لاو ترکونی زیادم همه ش یا دستش تو دهنمه یا سرش تو دستمه یا پاش تو دماغ باباش!به هر دوشون گفتم من مزاحم خواب شما دوتا نمیشم!همون شما با هم رو تخت بخوابید و منم یه جایی واسه خودم پیدا کنم بهتره!کنار مبلی،زیر شومینه ای،جایی!اوناهم از خدا خواسته گفتند باشه!البته دختری به زبون خودش گفت:بایش!

این دو شب قدر گذشته رو که همسری خوب استفاده کرد در جهت جبران کسری خواب هاش!یحتمل امشب رو که بیشتر گمان میره شب قدر اصلی باشه زودتر بره به رختخواب!یه جوری میگم انگار فرعی و اصلی داره!دست خودش هم نیست!تخت مثل آهن ربا جذبش میکنه!اصلاً از اول ازدواجمون درجه ی معنویاتش خیلی رفته بالا!قبل از ازدواج بیشتر با خدا راز و نیاز میکرد!شاید بخاطر اینه که منو که میخواسته به دست آورده!بقیه امورات دنیوی و مادیات هم که اهمیت زیادی ندارند!بخواد واسه بدست آوردنشون از خوابش بزنه!

آره امشبه رو هم واسه ما دعا کنید!دستم به دامنتون اگه خانومید!!اگرم که آقایید تو رو خدا انگار برا خواهرتون یه چیزی رو از خدا میخواید!هر چی اومدید واسه خودتون دعا کنید اول یاد من بیفتید!برا خودتون وقت بسیاره!منه دست به دامن رو یادتون نره امشب!اگه حاجتی دارید خودتونو ول کنید!برا من دعا کنید مال خودتون هم مستجاب میشه خب!

یادتون نرما!نبینم به یاد سوپری محلتون بودید و منو یادتون رفته یه وقت!اصلاً فکر کنید منم خواهر اون!دفعه ی بعد دقت کنید!چقدر عکسم بهش شباهت داره خداییش!منو دیدی انگار اونو دیدی!

اینو گفتم تا به یادم باشید و کسی دعا نکرده از این در بیرون نره یه وقت!راضی نیستم اگه یه وقت فکر کنید داداش من سوپری داره ها!آخرشم دعا کنید خدا یه پول گنده بندازه تو دامنمون!بد نیست!قول میدم اول به محتاج ها کمک کنم!اما بیشترشو برا خودم بر میدارم!اینو گفتم که اگه یه وقتی خواستید برام دعا کنید در جریان باشید!

 

 


 
عنوان بی عنوان!
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

ممنونم از راهنمایی هایی که بهم کردین!اما مشکل اینه که من ازتون راهنمایی نخواسته بودم اگه توجه کرده باشید!من یه لقمه ی حاضر آماده میخواستم که فقط مراحل بلع و مضغ و هضم رو در انتظار داشته باشه!اما بازم دستتون درد نکنه!

از defaultعزیز بخاطر راهنمایی هاش نهایت تشکر رو دارم!همینطور از دیوونه ی مهربان که یه اسم دیگه به ما نگفت تا با اون صداش کنیم و دچار عذاب وجدان های متوالی نشیم!!از کلیه دوستان و آشنایان هم که با حضورشون در کاهش تالمات بازماندگان تلاش کردند نهایت قدردانی را مینمایم!حالا بخوانید رحم ا....تعالی من قراء.........مع الصلوات!هرکس هم دلخوری از نویسنده ی این بلاگ داره ببخشدش که تنش تو گور نره رو ویبره انشاءلله!

خب حالا دیگه به هیچ کدومتون مدیون نیستم!حتی به اندازه ی یک اپسیلون!

گفتم اینطوری مراتب تشکرم رو به استحضار همتون برسونم که تو دلتون نگید نویسنده ی این وبلاگ چقدر با فهم و کمالات نبود و این هیچی حالیش نیست و بلد نیست تشکر کنه و اینا!هر چند خیلی هاتون زحمت آنچنانی به خودتون ندادید و کارتون بیشتر از اون یکیا که بی خیال سوت زدند و رفتند نبود!خودتون میدونید که کدوما رو میگم!

به هر حال امشب شب بخششه!یه جورایی باید همه همدیگه رو ببخشیم!من هم شما رو بخشیدم!آیکن سمیه ی خودخواه در همه حال طلبکار زبون دراز!

یکیتون گفته بود تو که انقدر مارو متهم میکنی و میترسونی و میلرزونی واس چی خودت از آیکن تو متن هات استفاده نمیکنی؟!سئوال به جایی بود!که خب نمیدونم چرا به ذهن بقیه تون خطور نکرد!من به ایشون اینطوری جواب میدم:

نوشته های من اغلب طنز هست و بعید میدونم بین خواننده هام کسی باشه که نتونه این رو تشخیص بده!پس درمورد استفاده از آیکون ضرورتی نمیبینم چون حدس میزنم(البته مطمئن نیستما!فقط حدس میزنم)اون قدر توانایی دارم که بتونم بدون استفاده از این ریخت و قیافه ها منظورم رو به شما برسونم!حالا باز اگه شما ضرورتی میبیند به من بگید تا تو متن ها از این شکل و قیافه براتون بیام!

................

اما هدف اصلی از نوشتن این پست!امشب شب بیست و یکم ماه مبارک رمضانه!شب قدر!به نظرم هیچی مهمتر از این نیست که تو این شب های قشنگ اول برای دیگران و بعد برای خودمون دعا کنیم!برآورده شدن حاجات قطعیه!مهم اینه که دلمون دل باشه و برای هم دیگه خیر بخوایم!تو دنیای مجازی دوستانی پیدا کردم که همگی برام ارزشمندید!خیلی خیلی زیاد!سعی میکنم امشب برا تک تکتون به اسم دعا کنم!ازتون خواهش میکنم اگه امشب حال خوشی بهتون دست داد من رو هم از دعاهای خیرتون بی نصیب نگذارید!اگه دلتون شکست برای من هم دعا کنید!دعا کنید اونچه که به صلاحم هست برام پیش بیاد و خیلی زود تکلیفم روشن بشه!بدجوری بین زمین و هوا معلق هستم!حتماً دعام کنید!


 
اعترافات یک پپه گلابی!+سخنی چند با یک سری!
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸  کلمات کلیدی:

یعنی دهنم سرویس شد رسماً!از بس سعی کردم کار با این فونتها رو یاد بگیرم!انقدر که آیکیوم در حد مرغه!از شصت سال قبل دو تا صفحه ی  microsaft office wordباز کردم!یکیش رو رو فونت یازده سیو کردم اون یکی رو هم رو یه فونت دیگه!یکیش برا آپ کردن وبلاگ دختریه!اون یکی هم واسه این یکی وبلاگ!که هر وقت خواستم یکی از وبلاگ ها رو آپ کنم زیاد به زحمت نیفتم و نزنم همه چیزو بر عکس کنم!بگید:خب!

گفتید؟!

حالا من فرض رو بر این میذارم که گفتید!حالا چند روزه این دو تا با هم قاطی شدند!بلدم نیستم یه مایکروسافت ورد دیگه باز کنم!تازه از بس ناشی هستم همه ی فونتای مدیریت بلاگم رو هم زدم به هم ریختم!بلد نیستم اونارم برگردونم به حالت اول!

تازه!بلدم نیستم چه جوری میشه تو یه متن لینک داد به یه دوست!نمیدونمم چطور میشه گوگل ریدر رو وبلاگ نصب کرد!علاقه ای هم به یاد گرفتنش ندارم!خیلی هم دوست دارم به جای اینکه یکی ماهیگیری بهم یاد بده تندتند واسم ماهی بگیره!یعنی مثلاً برام گوگل ریدر نصب کنه رو وبلاگم!

میدونم که الان همتون خودتونو میزنید به اون راه!که اصلاً ما این پست آخریت رو ندیدیم و نخوندیم و اینا!خودم که نیستم اونجا!اما روحم ناظر بر کار زشتتون هست!همین که خوندن این پست رو انکار میکنید رو میگم!انقدرم از یاد گرفتن فوتوشاپ حالم بد میشه که حد نداره!همسری هم nبار سعی کرد کار با فتوشاپ رو بهم یاد بده که هر بار به شدت پشیمونش کردم!حجم عکس هم بلد نیستم کم کنم!هر وقتم قرار بوده وبلاگ دختری رو با عکس به روز کنم باید منت داداش کوچیکه رو از اون سر تهران بکشم!البته آپلودکردن رو تقریباً بلدم!اما میبنم اگه داداشم این کارو بکنه خیلی راحت تر و خوشحالترم!هرچند که مجبور به منت کشی باشم!توجیهمم اینه که خب این خیلی عادیه که هر کسی به یه کاری علاقه داشته باشه!من هم به یاد گرفتن این کارا علاقه ندارم!

..................................

از اینجا به بعد به جان خودم مخاطب خاص ندارد!!!

تصمیم گرفتم یه سری آموزشهایی رو هم بهتون بدم!

تعریف اسمایلی یا آیکن و کاربرد آن:ریخت و قیافه هایی است که شما میتوانید در قسمت کامنتدونی منظورتان را با کمک آنها به نویسنده ی وبلاگ برسانید!اینطوری کمتر سوء تفاهم پیش می آید ومنظورتان را به چیزی غیر از آنچه مد نظرتان هست نمیگیرند!مثلاً وقتی از خواندن یک پست_مطلب خوشحالید از آیکن لبخند و وقتی ناراحتید از آیکنی که بیانگر غم و ناراحتی است استفاده کنید!چهار تا کلمه یا حرف که زبان ندارند منظور شما را برسانند!آنهم در دنیایی که یک علامت تعجب(!!!!!!!!)زپرتی قریب به بیست معنا میدهد!تازه بعضی ها هم که بلد نیستند و علامت تعجب را به جای علامت سئوال استفاده میکنند!این ها را بگذارید به حال خودشان!ما با این دسته افراد کاری نداریم!به حال خودشان باشند برای همه بهتر است!کلاً این آیکن ها چیزهای خوبی هستند!در قسمت کامنتدونی هم به وفور یافت میشوند!هر چقدر که دلتان بخواهد!

یا مثلاً وقتی از دست نویسنده ی وبلاگ عصبانی هستید میتوانید دو تا آیکن عصبانی بگذارید!یا سه تا!یا ده تا!ما که بخیل نیستیم!

یا مثلاً وقتی از نوشته ای بدتان می آید میتوانید از آیکن بدآمدن یا زبون درازی و اینها استفاده کنید!این ها هم در همان کامنتدونی هستند!این بند را برای خودم نگفتم!اما میتوانید درمورد دیگر وبلاگ نویسها استفاده کنید!

یا مثلاً وقتی از کسی بخاطر مطالب وبلاگش تمجید میکنید از آیکون مناسب استفاده کنید!این یکی را برای خودم استفاده کنید!

این بند آخر به اسمایلی و آیکن ربطی ندارد!این را در مورد خودم میگویم!که مثلاً اگر بعد از دو،سه روز آمدید و دیدید من پنج تا پست جدید گذاشتم برای هر کدام از آنها جدا کامنت بگذارید!چون من هم مثل هر وبلاگ نویس دیگری از بالا رفتن تعداد کامنت ها به شدت مشعوف میشوم!این همه هم زور نزنید که یک کامنت بلند بالا را در یک قسمت به زور بچپانید!کلاً زیاد زور زدن نه تنها کار بدی است!بلکه عواقب بدتری هم به دنبال دارد!حالا هی من بگویم!هی شما زور بزنید!

انقدر هم به روی من نیاورید که چرا فونت ها ریز شده و درشت شده و اینها!در حال تلاشم تا خودم یک خاکی بر سرم بریزم!

 


 
مهمونی پاگشاد!
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧  کلمات کلیدی:

آخه این چه فکراییه که به ذهن من خطور میکنه!تصمیم دارم همون کاری رو بکنم که سال اول ازدواجمون کردم!با این تفاوت که اونوقت دختری نبود!میخوام یه چاه بکنم به عمق هزار متر و بعد خودمو بندازم توش!بعد از شیطونیای دختری کاسه ی چه کنم چه کنم دستم بگیرم که چرا این ورووجک نمیذاره من به کارام برسم!

الان چند روزه که فکرم درگیره!الان بهتون میگم قضیه از چه قراره!ما!یعنی ما سه تا!چند شب اینور و اونور مهمونی رفتیم تو ماه رمضون!از اونجایی که هنوز از گلومون پایین نرفته باید هر چی خوردیم رو پس بدیم تصمیم گرفتم همه ی اقوام مادری رو یه شب دعوت کنم و اقوام همسری رو هم شب بعدش!از اونجاییکه همسریم علاقه ی زیادی به انجام کارهای خیر داره اولش به شدت باهام مخالفت کرد!که نمیتونی و خسته میشی و عسلک نمیذاره و از این صحبتا!دیدم راست میگه!گفتم خب باشه!نمیتونم!اما حالا هی دارم با خودم کلنجار میرم که چی کار کنیم بهتره!دعوت کردن رو میگم!

دوباره بعد از درگیری های ذهنی و کشمکش های احساسی و عاطفی و اینا گفتم زشته!خوبه دعوتشون کنیم!آخه تو جمع اقوام مادری دو تا عروس داریم که به این ترتیب اگه دعوتشون بکنیم یعنی پاگشاشون کردیم و چون مهمونی پاگشاست باید همه چیز خیلی جینگول تر از یه مهمونی معمولی باشه و مثلاً این چارتا غنچه ی نوشکفته عروس دامادند و اینا!دیگه اینکه باید سنگ تموم بذاریم!

از اون ور هم که تو اقوام همسری همون جاری جدیده هست که باید اون رو هم پاگشا کنیم!همون که من اصلاً بهش حسودی نمیکنم رو میگم!همون که یه پست عصبانی در موردش نوشتم!آره همون!

حالا بزرگترین سئوال من از کله ای که تا این حد بوی قرمه سبزی میده اینه که آیا با وجود دختری میتونم از پس این دوتا مهمونی که روی هم بالغ بر شصت_هفتاد نفر میشند بربیام یانه!البته دوسری میشند!سری اول هم چون همیشه اقوام خانوم مقدم هستند اول فامیلهای خودم یعنی همون اقوام مادریم رو میخوایم دعوت کنیم!ببنید چه با ادب شدم!

گاهی به خودم میگم مگه تو خانجون این جمعی که دلت میخواد این همه آدم رو دور خودت جمع کنی!یعنی تو این جمع بزرگتر از تو نیست!گاهی هم میگم خب منم دلم میخواد گاهی خونمون یه عالمه شلوغ پلوغ بشه!اونقدر که خودم توش جا نشم!حتی اگه هشتاد و پنج مترباشه!حتی اگه فرداش بقیه ی ساکنین آپارتمان نه به دلیل حسودیشون بلکه به این دلیل که به من علاقه ی شدید دارند طی بیانیه ای ما رو از ساختمون بیرون کنند!که چی!شما فرهنگ آپارتمان نشینی ندارید و اینا!

 

 


 
خرده اعترافات یک کت بانو!
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦  کلمات کلیدی:

 

جداً با خودتان چه فکر کرده اید!نه!بنده از این تریبون رسماً اعلام میکنم که به شدت علاقه مندم بدانم بعضی هایتان در زوایای پنهان ذهن آکبندتان چطور به این نتیجه رسیدید!به این نتیجه که من در خانواده ای رشدونمو یافته ام که فرزند سالار بوده!که میخواستند فرزندشان را لای پر قو یا چیزی شبیه به آن بزرگ کنند!باور کنید که اشتباه کرده اید!حالا هی من بگویم و شما کله شق ها به همان نتایج قبل برسید!

من تا جایی که توانستم در دوران کودکی خودم بار خودم اعم از مداد و دفتر و خودکارم را به دوش میکشیدم!باور بفرمایید کیف سنگین مدرسه ام را که انباشته از انواع خوراکی های خوشمزه بود هیچ گاه مادر بیچاره ام به دوش نمیکشید!مشق هایم را پسرعمه ام نمینوشت تا در ازایش به او اجازه دهم با دوچرخه ام در حیاط خانه دور بزند!شدیداً تکذیب میکنم که تا هشت سالگی پدرم بند کفش هایم را میبست و اصلاً نمیتوانم بار این اتهام سنگین را بر خودم تحمل کنم که تا دوازده سالگی ام هر روز مادرم مسیر مستقیم خانه تا مدرسه و مدرسه تا خانه را همراهی ام میکرد تا راه برگشت به خانه را گم نکنم!آدم خرس گنده را به چه چیزها که متهم نمیکنند در این روزگار!

به یاد نمی آورم روزهایی را که پدرم آنقدری به من پول تو جیبی میداد که میتوانستم کل مدیر و ناظم و آبدارچی مدرسه را بخرم!بچه های مدرسه که جای خودشان را داشتند!چه بهتان ها که به آدم نمیزنند!عجب!

چه کسی گفته مادرم چند بار سفره انداخته تا بالاخره دانشگاه قبول شدم!چه کسی ادعا کرده که پدرم بارها به خدا و پیغمبر متوسل شد فقط برای حفظ آبرویش!که خودش استاد چندتا از دانشگاههای معتبر تهران بود و من به عنوان فرزند ارشدش باید یک چیزی از آب در می آمدم!که نیامدم!!اما هیچ گاه به خودش امید نداد که ممکن است دخترش برای اخذ مدرک فوق تلاش کند!هر چه بود پدر بود و از فرزندش تا حد زیادی شناخت داشت!

اصلا نمیتوانم بپذیرم که تا همین سه سال قبل به محض اینکه از دانشکده می آمدم خانه را با مانتو شلوار و کیف و مقنعه ام بدتر از بازار شام میکردم!

سخت است تحمل این افترا که تا آخرین روزهای قبل از آمدنم به خانه ی بخت مادرم اتاقم را تمیز میکرد!لباس هایم را اتو میزد و جوراب هایم را میشست!حالا چیزهای دیگر بماند!

اما حاضرم به یک موضوع که در واقع نقطه ی عطف زندگی ام بود اعتراف بکنم!به هر حال آدم باید با خودش رو راست باشد!یادم هست حدوداً پنج،شش ساله بودم!که یکبار خودم غذایم را خوردم بدون اینکه ذره ای از آن رو روی زمین بریزم!این کارم باعث تشویق اطرافیان شد و میتوانم با افتخار بگویم از آن زمان به بعد حتی یکبار هم مادرم قاشق مملو از غذا به دهان من نگذاشت!تا اینکه خودم مادر شدم و روی تخت بیمارستان توان دست زدن به قاشق را نداشتم!بین خودمان بماند که چقدر در آن روزها خودم را لوس کردم و مادر مظلومم را با دردهای الکی که هیچ هم جانکاه نبود زجر دادم!

اصلاً هم الان مادرم با هر بار آمدنش همه نوع بسته ی سبزی خورشتی و پلویی و آشی بسته بندی و فریز شده برایم نمی آورد!آبغوره و آبلیمویم را هم از تهران حاضر نمیکند که برایم بفرستد!لوبیا سبز و باقالی هر سالم را هم او آماده نمیکند!

دیگر چه میخواهید بگویم!اصلا از آن شهر دارد با کنترل از راه دور زندگی دخترش را سر و سامان میدهد!راضی شدید حالا!

 

 


 
دوستت دارم مادر!
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦  کلمات کلیدی:

جدًا چه بهونه ی خوبیه افطاری دادن تو شب های ماه رمضون!امشب بعد از کلی وقت موفق به روئیت هلال ماه خیلی از اقوام شدیم!بعضی هاشون چقدر برام تازگی داشتند!همون وقت که دیدمشون احساس کردم چقدر دلم واسه همشون تنگ شده!خونه ی خاله جون همیشه بهترین جاست برا دورهم بودن!مرسی خاله جون که یادمون آوردی تو این شهر خویشی هم داریم!

حساب کردم تو هفته ی قبل چهار روزمتوالی رو تو خونه مونده بودم و اصلاً رنگ بیرون رو ندیده بودم!شده بودم مثل این موش کورها که بعد از چندروز که از لونه شون میان بیرون و رنگ آفتاب رو میبینند نمیتونند محیط جدید رو تحمل کنند!جالبیش اینه که یه وقت اگه تا چند روز هم از خونه نرم بیرون هوس بیرون رفتن به سرم نمیزنه اما وقتی پشت سر هم اینور و اونور میرم دیگه تو خونه موندن برام غیر ممکن میشه!

خلاصه که امشب آزاده ی عزیزم رو دیدم!تو اون جمع بیشتر ازهمه مشتاق دیدارش بودم!فاطمه رو دیدم!محمد و یاسین رو دیدم!طاها کوچولوی چهار ماهه رو با اون لپای آویزونش دیدم و یاد نوزادی فرشته ی کوچولوی خودم افتادم!

امشب بهونه ی خوبی بود برای دور هم جمع شدن کل تیروطایفه ی مادری!خودش تو اون جمع نبود!اما دلش که بود!اونوقتا که تهران بودم هروقت اینجا خبری بود و کل فامیل دور هم بودند من و مامان هم دلمون اینجا بود!عقد رضوان رو که نبودیم تا همیشه ی خدا حسرتش به دلمون موند!حالا من اینجام و اون تهرانه!دست سرنوشت اون رو که بزرگ شده ی اینجا بود کشوند تهران و من رو آورد اینجا!اونوقت تهران برای مادر معنی تمام و کمال غربت رو داشت!

جای تو تو اون جمع بازهم خالی بود!بی معرفتی نکردم!تو لحظه به لحظه ش به یادت بودم!

دلتنگت شدم مادر!اعتراضی نیست!سکوت می کنم! دوستت دارم فرشته ی بی بالم!

 

 


 
شب و من و یخچال!
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥  کلمات کلیدی:

پروزه ی تغییر تحولاتی که میخواستم تو فهرست لینکها بدم تموم شد!قرار بود یکی دو تا حذف بشن که پنج تا رو حذف کردم!حدس میزنم از حذف کردن یکی دو تا شون پشیمون بشم!اما کرمی بود که تو وجودم از چند روز قبل وول میخورد و باید یه جوری خودم رو از دستش راحت میکردم!امروز یعنی امشب بعد از انجام فریضه ی واجب و دلچسب افطاری با همسری و عسلک رفتیم میدون امام!واسه خرید چند تا تیکه چیز که از قبل تو ذهنم بود!یه کیف واسه خودم!یه ماشین واسه تولد پسر برادر همسری و یه تابلوی چند تیکه ای!از اینایی که باید کنار هم رو دیوار نصبشون کنی تا بشن یه تصویر کامل!کیف رو که نخریدم!این مدت از بس زدم تو مایه ی سنتی با دیدن کیف های سنتی اونجا حالت تحمل(تهوع بی ادبانش میشه!)بهم دست داد!واسه گشتن برا تابلو هم به اندازه ی کافی فرصت نبود!نهایتاً کادوی تولد رو تونستیم بگیریم فقط!

جداً چقدر زیباست میدون امام تو شب!چه هوای دلپذیری داشت!ضمن اینکه مثل همیشه هم شلوغ نبود و انگار هنوز مردم از سفره ی افطار دل نکنده بودند!نسیم ملایمی میوزید که دختری رو حسابی به شور آورده بود!وقتی کالاسکه ی اسب هایی رو که دور میدون امام در حال گردش بودند میدید از خوشحالی جیغ میزد و میخواست دنبالشون بدووه!

دور میدون رو پیاده قدم زدیم!بعضی از مغازه دارها مقداری از اجناسشون رو واسه جلب توجه مشتری بیرون چیده بودند!دختری به هر چیزی میرسید میخواست دست بزنه و برشون داره!باید متقاعدش میکردیم که نباید به همه چیز دست بزنی!که اون هم ساز خودش رو میزد و با جیغ میخواست ما رو متقاعد کنه که امشب من باید به تک تک این وسایل دست بزنم!مثل همیشه اون موفق شد و یک به یک اشیاء چشم نواز بیرون مغازه رو مورد عنایت قرار داد!بدون اینکه چیزی رو از قلم بندازه!آخر سر هم همسری پیشنهاد خوردن بستنی داد که با توجه به اینکه فسنجون افطار هنوز تو گلومون بود پیشنهادش رد شد!

الان خونه تو سکوت مطلقه و عسلک و بابایش به خواب رفتند!سکوت هم چیز خوبیه!بعضی مواقع واسه ری استارت شدن به شدت لازمه!انگورهای تو یخچال هم چشمک میزنند!خلاصه که منم و سکوت و شب و یخچال!برم بغلش کنم!به شدت مشتاق دیدارمه!یخچالو میگم!

................................................................

خیلی جالبه که تو یه لحظه همزمان شش نفر تو وبلاگت(خودم بعلاوه ی پنج تای دیگه!)در حال گردش باشند بعدشم همگی خیلی شیک سرشون رو بندازند پایین و برند!بدون اینکه یکیشون هم واست کامنت بذاره!همیشه این اتفاق نمیوفته اما با دیدن پنج نفر دیگه همزمان تو وبلاگم بسی به خودم غره شدم که با کامنت نذاشتنشون از دماغم در اومد این شادی بی نهایت!

به هر حال از همراهیتون ممنونم!


 
تشکر از گیلاسی!
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤  کلمات کلیدی:

یکی مثل گیلاسی انقدر مهربون و خانوم و گله که همه ی بچه ها رو پیوند میکنه و میخواد دل همه رو بدست بیاره!یکی هم مثل من که یک دهم اون خواننده نداره اونقدر حساسه رو تعداد لینک هاش که حتی چند نفر هم اگه بارها به روش بیارن و بخواند که لینکشون کنه مستقیم و غیر مستقیم از زیر لینک کردنشون شونه خالی میکنه!کار من به این دلیل نیست که مطالب وبلاگ دوستان لینک نشده م رو نمیخونم!اتفاقاً دوستانی دارم که بعضیاشون خیلی واسم عزیزند اما تو فهرست لینکهام نیستند!اینا رو نوشتم تا بگم قراره یه تغییراتی تو لینک هام بدم و احتمالاً یکی دوتایی رو حذف کنم!

این پست رو نوشتم که هم یه تشکر از گیلاسی عزیزو مهربونم بکنم و هم اینکه ازش اجازه بگیرم واسه اینکه من همیشه از گوگل ریدر اون واسه سر زدن به دوستانم استفاده میکنم!میخواستم بگم که خیلی خوب و مهربونه که بدون چشم داشت دوستانش رو لینک میکنه!اون همیشه خواننده هاش رو داره تو شیرینی هاش و سختی ها و مشکلات زندگیش که حالا همگی احساس میکنیم باهاش سهیمیم!و من هم افتخار میکنم به اینکه از اول عمر وبلاگ نویسیم همیشه منتظر پستهای جدیدش بودم.مرسی گیلاس جان!

بی ربط نوشت:انگار خدا واسه من مقدر کرده که از الان تا آخر عمرم واسه طرز غذا خودن این بچه غصه بخورم!فرض میگیریم امروز رو خوب غذا خورده مثلاً!فرداش خیلی کم میخوره و پس فرداش کلاً هیچی نمیخوره!این دور تسلسل ادامه داره و من تو روزهایی که غذا نمیخوره تا مرز دیوونگی میرم!اما از لحاظ روانشناسی نباید ذره ای به روی خودم بیارم و حتی باید بهش لبخند بزنم!فکر کنم دور از جونش مثل بچه ی شتر اون روز اول رو که غذا میخوره تو کوهانش ذخیره میکنه تا دو روز!نمیدونم!علتش هر چی که هست خیلی منو گیج کرده!

تو روزگاری که ما بزرگ میشدیم نمیدونم اصلاً ننه بابامون هواسشون به ما بود که چیزی میخوریم یا نمیخوریم یا چطور زنده ایم!به جای پمپرز و مای بیبی گونی  یا چیزی شبیه به اون به پای هم نسل هامون میبستند!به قول یکی از شما به زور مارو میبردند و ازمون عکس رنگی مینداختند اما حالا ما باید جز بزنیم تا بچه غذا بخوره!باید دق کنیم تا بیاد ببریمش حموم!بهترین روش برخورد با این مشکلات اینه که سعی کنیم ظرفیتمون رو ببریم بالا!غیر از این چاره ای نیست!صبور میشویم!


 
یک پست آبگوشتی!
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤  کلمات کلیدی:

اونوقت که پست قبل رو پابلیش میکردم دریایی از خشم و نفرت بودم!خیلی دلگیر و ناراحت بودم از دست بعضی از این بندگان صالح خدا!دست خودم نبود و باید به بهترین روش ممکن خودم رو تخلیه ی روانی میکردم!ببخشید که فضای گل و بلبل اینجا رو تا این حد از جو موجود ذهن ناراحتم پر کردم!

من یه سری اصولی دارم تو برخورد با دیگران که خوب واسه خودم تعریف شده است!حالا اینکه زودرنجم رو خودم میدونم و بهش اعتراف میکنم!اما کلیات شخصیتیم اینه که تا حد ممکن با دیگران با احترام برخورد میکنم!بهشون بها میدم و برای بزرگترها احترام زیادی قائلم!در مقابل توقع کوچکترین بی احترامی رو هم ندارم!و حتی ممکنه به بدترین شکل ممکن اون رو تعبیر کنم!

اما دیدگاه همسرم چیزی غیر از اینه!اون میگه به هر کسی باید به اندازه ی خودش احترام بذاری نه بیشتر!اینطوری توقعت هم از اونها کمتر میشه!میبینم راست میگه!حالا خیلی جاداره تا به بقیه ی حرفهاش هم برسم!

با اینکه فقط دو سال از من بزرگتره اما احساس میکنم از من خیلی پخته تره و خیلی زودتر از من اطرافیانش رو شناسایی میکنه!به قول خودش با اولین نگاه و اولین برخورد!اون چیزی که تا حالا بهم ثابت شده هم چیزی جز این نبوده! ولی من ممکنه صد سال هم با کسی برخورد کنم و زوایای شخصیتی اون واسه همیشه برام نهفته بمونه!

............................

نمیدونم چه به سر پرشین بلاگ اومده!دو روزه که پست های جدیدی رو که میگذارم هروقت صلاح بدونه نمایش میده و امکان کامنت گذاری رو هم غیر فعال کرده بودم واسه پست قبل اما الان دیدم دو تا کامنت واسه ش ثبت شده!جلالخالق!

.............................................

اما گزارش امروزی که گذشت!

صبح رو تا ساعت یک خواب بودیم!یعنی تا ظهر رو کلاً خواب بودیم!من و همسری و عسلک!البته عسلک کمی زودتر ازمن و پدرش بیدار شده بود و به انواع و اقسام روشها متوسل میشد تا ما رو بیدار کنه!از راه رفتن به سبک بند بازها رو پهلوی من و پدرش تا دست کردن تو گوش و چشم و بینیمون!وقتی بیدار شدم اولین کاری که کردم بردمش و سرتا پاش رو شستم تا خیالم راحت بشه!نمیدونم تو اقصی نقاط ما دو تا دنبال چی میگشت این بچه!

تا ظهر که از فشار روزه هیچ خبری نبود و نیمه ی اول رو خوش و خرم بدون هیچ مشقتی با تقلب گذروندیم!اما از بعد از ظهر رسماً داشتم له له میزدم واسه یه قطره آب!انقد روزه بهم فشار آورد که نگو!بنده ی ریاکار خدا رو میبینید!حالا یه روزه گرفته داره منتش رو سر تک تک خلق ا.... میذاره!

بعدشم شروع کردم به غذا درست کردن!استامبولی درست کردم با سالاد قارچ و ذرت و مخلفات!تصمیم داشتیم بعد از ظهر بریم بیرون!واسه همین تا ساعت پنج همه ی کارامون رو کردیم که وقتی برگشتیم فقط سفره بندازیم!بیرون برادر همسری رو دیدیم!همون که خانومش میشه دختر خاله م !یعنی جاری من میشه دختر یکی از خاله هام!بعد منم زدم رو کانال کله شقیم که واسه افطار بیاید اینجا و اصرار و اصرار !اونا هم میگفتند نه شما بیاید!نهایتاً موفق شدم و با هر ضرب و زوری بود کشوندمشون اینجا!از اون جا که خدا علاقه ی خاصی داره به پس گردنی زدن به بنده های کله شقش تا رسیدیم تو محل دیدیم کل منطقه برق ندارند!در نهایت اعتماد به نفس به روی مبارک نیاوردیم و باز هم اومدیم تا رسیدیم دم در خونه!ما هم برق نداشتیم!به صورت بدی ضایع شدم بنده و مجبور شدیم کلهم سفره ی افطار رو انتقال بدیم به خونه ی برادر همسری و تا الان هم پای بساط تخمه و غیبت و اینا بودیم!اینه که بدجوری احساس گناه میکنم!احساس دماغ سوختگی هم به شدت آزارم میده هم اکنون!


 
ما قصد ادامه ی تحصیل داریم!
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱  کلمات کلیدی:

نمیدونستم این بچه تو این دنیای مجازی هم انقدر خواهان و طرفدار و خواستگار پیدا میکنه!

حالا البته تو دنیای حقیقی هم چند تا کیس پرو پا قرص اومدند خونه مون به بهانه های مختلف!یکیشون میگفت میخوایم بیایم سلامی عرض کنیم و اینا!اون یکی میگفت ما از نقشه ی خونه تون خوشمون اومده!میخوایم اگه اجازه بدید بیایم الگو برداری کنیم ازش!اون آخری هم که میگفت دختر خاله ی پسر خاله ی دختر عموش از مدل ویترینمون خوشش اومده و میخواد بره واسه جهیزیه اش مثلشو بگیره!میخواد بیاد دوباره ببیندش اگه بشه!که باید به این یکی هم اجازه میدادیم تا با دختر خاله ش بیاد!(هر چند که بعد از مدتی گند قضیه دراومد که این خانوم سالها قبل ازدواج کرده بوده و یه بچه ی چار پنج ساله داره و بعدها جدا شده)

اجازه دادیم اومدند!واسه عرض کردن سلام و دیدن خونه و ویترین!

که بعد از یکی دو ساعت خواسته ی اصلیشون که همون خواستگاری از دختری هست رو مطرح میکردند!که اگه از اول میگفتند اصلن نمیذاشتم پاشون به این خونه باز بشه!اونام چون خودشون تا ته خط رو رفتند اول نمیگفتند که میخوان به این بهونه بیان اینجا!چون اگه میگفتند اصلن راهشون نمیدادیم!مثلاً یکی از همین خواستگارا گل و شیرینی رو داده بود دست مامانش که تا آخر مجلس بگیره زیر چادرش و آخر مهمونی اونو رو کنه که با شیطنت های دخترک و دالی دالی کردنش با خانوم و افتادن چادرش قضیه لو رفت و هدف شومش آشکار شد آخر!اینو بگم که خودم بهش یه کم شک کرده بودم!آخه همه ش دولا دولا راه میرفت!ولی مگه یه زن چقد وزن رو میتونه تحمل کنه!وزن گل و شیرینی رو میگم!ذهن منحرفتون به جای بد نره!بماند که به اون بنده خدا شک کردیم که یه چیزی رو از خونه مون بلند کرده که دولا دولا میره!چون تو شرایط عادی آدم باید صاف راه بره!خدا ما رو ببخشه!اما خب تقصیر خودش هم بود!

مثل همه ی این قبیل مهمونیا اول بحث از وضعیت آب و هوا شروع شد!که چقدر سرده و سوز زمستونه و اینا!آخه اونوقت که اولی و دومی اومدند زمستون بود!اینطوری و با شروع بحث وضعیت آب و هوا داشت شکمون به یقین تبدیل میشد!

سری اول رو همسرم با احترام کامل از خونه پرت کرد بیرون!سری دوم رو گلشون رو ریز ریز کرد و پاشید تو صورتشون!و بعد در نهایت لطافت و مهربانی یه کشیده ی خوشگل هم نثار آقا داماد کرد!سری آخرم که همون خانوم دولا دولا بود رو دسته گل رو زد تو سر دادماد که قائدتاً همونجا بیهوش شد!جعبه شیرینی رو هم که اول باز کرد و چندتا از روش واسه خوردن دختری برداشت!آخه هوس کرده بود و داشت بی آبرومون میکرد!بعد بقیه ش رو زد تو سر پدر داماد!مادر داماد رو هم چون نامحرم بود اون بهش دست نزد و سپردش به من که خودم از خجالتش در اومدم!

حالا قراره از فردا بدیم واسه جلوی در خونه طوریکه کاملاً تابلو باشه رو پارچه ی سفید با گل گلای سبز و خط قرمز بنویسند اولا ما این دختر رو به هر کسی نمیدیم!دوماً دختر ما قصد ادامه تحصیل داره!سوماً ما این دختر رو به هر کسی نمیدیم و قصد ادامه ی تحصیل داره!

حالا شما هم اگه میخواید بیاید و پاپیش بذارید خودتون بگید ترجیح میدید با کدوم از این سه روش باهاتون برخورد کنیم!بالاخره شما دوستای منید!باید یه کم قدرت انتخاب داشته باشید یا نه؟!

در ضمن اون سه تا راهکار مذکور واسه ورود به خونه هم که خودتون میدونید لو رفته و دیگه نیازی به گفتن نداره!دنبال بهونه های جدید باشید!


 
ملودی زندگی به شدت زیباست!
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  کلمات کلیدی:

آخه یعنی چی!یعنی چی که تو انقدر ورجه وورجه میکنی و بالا پایین میپری!

آخه یعنی چی که روزی ششصد بار میاری اسباب بازیاتو میریزی وسط سالن و من تا عصر باید هر تیکه شو یکی یکی دستم بگیرم از پشت و بعد یواشکی که تو نبینی و شروع نکنی به هوار زدن عقب عقب ببرم بذارم تو ویترینت!که بابات وقتی میاد به من نگه سمیه!بازم شلختگی!

آخه یعنی چی که این همه سوزن منگنه رو از تو کشو در میاری و میاری میریزی کف سالن!نمیگم دلت به حال من بسوزه!اما اگه خدایی نکرده یکیش بره تو پای خودت میدونی باید چه خاکی به سرم بریزم من؟!

آخه یعنی چی که تو اصلن گوشت و مرغ و ماهی نمیخوری!هان!یعنی چی!میخوای وجیتریین بشی؟وا!!!!!!چه حرفا که نمیزنی با این سن کمت دختر!

چقدر بگم ویتامینای موجود تو انگور و توت فرنگی و هویج واسه بدنت لازمه!تو اون آیینه یه نیگا به خودت بنداز!نی قلیون پیشت لنگ میندازه به خدا!یعنی چی که شب تا صب ده هزار بار هوس می می خوردن میکنی و منو از خواب بیخواب میکنی!در طول روزم که قربونت برم بالشت دستته و از این سر خونه به اون سرش هر جا هوست بگیره و حال کنی میذاریش رو زمین و برات فرقی نمیکنه من در چه حالی هستم زرت و زرت واسم فراخوان میدی که مامان!می می!

من فقط یه چیز به تو میگم!اونم این که اصلن معنی نداره که فنرای کمر تو انقدر شل باشه که یه آهنگ معمولی انقدر خوب و موزون قر بدی!اصلن مگه صب تا شب من وایمیستم جلوی تو قر میدم یا بابات!اینکارا اصلن خوبیت نداره دختر!

رفتم برات اردک وان و کتاب حموم و هزار تا .........و ........... دیگه خریدم!اما تو هنوزم رضایت نمیدی با خیال راحت سرت رو بشورم!میخوای بهت بگن دختر خاله ی حسن کچل!فقط کیف میکنی که به قول خودت بری آب باجی و تو اتاق خواب شالپ شولوپ راه بندازی و به همه ی زندگیم گند بزنی!میخوای از این به بعد وان آبت رو بیارم بذارم تو سالن پذیرایی تا خیالت راحت بشه!برا من که خیالی نیست!من به خاطر تو قبلاً آشپزخونه م رو هم آرایشگاه کردم!

انقدر حال میکنم با این زندگی ای که تو و بابایت واسم درست کردین!

پ.ن:راستی برا اون چندتایی که جویای احوالم بودن!خوبم!یعنی زنده ام!جداً شما فکر کردین من از چیزی ناراحتم؟!

 


 
مارا به خیر تو امید نیست!
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸  کلمات کلیدی:

بابا ایول دارید همتون به خدا!دستتون درد نکنه!جداً میگم!دست و پاتون درد نکنه!خیلی با معرفتید!درسته که کارمون هنوز به اون جاها نرسیده که بشنیم با هم نون و نمک بخوریم و شایدم هیچ وقت نرسه به اونجا اصلا!ولی دستتون درد نکنه!مگه من این چند روزه طی پست های اخیرم نیومدم به شما گفتم که برا اون یکی همسایه بغلیمون و یکی از آشناهامون و کاج مطبقم دعا کنید!

اون از همسایه مون که حالش بدتر از بد شد!اون از کاج مطبق قشنگم که شاخه هاش بیشتر از دیروز آویزون شد و فردا پس فردا باید یه مجلس بگیرم و برا مرحوم شدنش از ته دل زار بزنم!اینم از خودم!اصلا ببینم نکنه این دعاهای سبزتون البته اگه در کار باشه داره تبدیل به نفرین میشه و  به صورت چپکی عمل میکنه؟!

موندم حیرون که چه دردی از دیشب تا حالا عارضم شده که از موهای سرم تا ناخنای پام رو درگیر خودش کرده!حالا جداً اگه از این دو نقطه بگذریم که هرچی بلا ملا سرش بیاد طرف حسش نمیکنه!ولی خداییش برام سر و کمر و دست و پا نمونده از دیروز تا حالا!حتی انگشتامم ورم کرده!آخه مگه میشه آدم تو یه روز مرضی بگیره که همه جای بدنش رو درگیر کنه؟!الحق که ایرانی جماعت از بر عکس همه چیز خوب توانایی داره!من که میدونم همه ی اینا از برکت دعاهای خیر شماست!آخه من که مجبورتون نکردم بشینید واسم ذکر "یا غیاث المستغیصین"بخونید و ختم"امن یجیب"بگیرید!کردم؟فوقش میگفتید دلمون نمیخواد دعات کنیم!اما نفرینمم نمیکردید خب!

دستتون درد نکنه تا حالا هرچی میخواستید به دادم برسید!ولی دیگه به خدا تا همین جا بسه!به جان خودم اگه یه گوشه از شیش گوشه ی دلم راضی باشه از امروز به بعد در حق من و دخترم و همسرم دعا کنید!

اصلاً خواهر من!برادر من!ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان!


 
از دست این دختری!
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧  کلمات کلیدی:

اگه یادتون باشه تو اون یکی بلاگ روزها بهتون گفتم که تراس کوچیک خونه مون یا به قول اصفهانی جماعت پاسیومون رو که گلخونه کردم و حدود پونزده نوع گیاه آپارتمانی توش پرورش میدم!حالا اونجا یه جای خوبی شد واسه زندگی یاکریم ها!از اولین سری که دوتاشون اومدند تخم گذاری و بچه زایی کردند انگار که محیط براشون خیلی مناسب باشه و بهشون خوش گذشته باشه هنوز نرفته سری بعدی میومدند!تا الان که شده سری هفتم یا هشتمشون!یادتونه تا اون پست رو نوشتم همتون اومدید گفتید به سلامتی و خوشی!یادتونه گفتید امیدواریم لونه کردنشون تو خونه ی شما پر از اتفاقات خوب و خوش باشه!اینا رو شما گفتید!یادتون که هست؟!اینا رو گفتم تا بدونید در پرتو قدم سبک این پرنده ها و مهربونی های بی نهایت شما تو همون موقع ها تونستیم ماشینمون رو عوض کنیم و یکی بهترش رو بخریم!

نمیدونم به هم ربط داشت یا نه!نمیدونم باید به لونه کردن پرنده و خوشی ای که به دنبالش میاد اعتقاد داشت یا نه!اما حالا برا اینکه شما ناراحت نشید من همزمان شدن این اتفاق رو با دعاهای شما به فال نیک گرفتم و این قضیه ی عوض کردن ماشین رو ربط دادم به شما و یاکریما!

میخواستم اینو بهتون بگم که انقدر زدم تو حاشیه!تا سری پنجم ششم اینا که اومدند و  اصلاً هم اصول تنظیم خانواده رو رعایت کردند و هی زاییدند و بزرگ کردند و رفتند ما هیچ دردسری نداشتیم!به دختری نشونشون میدادم و اون هم ذوق میکرد و از پایین واسه شون بوس میفرستاد!اما حالا که بزرگتر شده و بیشتر متوجه شده داره کم کم مزاحمشون میشه!اون اوایل کارش زیر پوستی و نامحسوس بود!که حالا دیگه محسوس شده البته!به این ترتیب که هر روز بعد از بیدار شدن به قول خودش میره بهشون "للام"(سلام)میکنه و در طول روز هم دوباره دلش واسشون تنگ میشه و تا شب میره و میاد و باز ششصد بار دیگه میره و میاد و بهشون سلام میکنه!اون بیچاره ها هم اولا نه که نمیدونستند للام دختری از سر لطفه تخمشون رو رها میکردند و رم میکردند و میرفتند!یکی نیست حالی این بچه کنه که بچه ی من!پدرت خوب!مادرت گل!در طول روز یه بار!دوبار!اصلاً سگ خورد!ده بار سلام میکنند نه ششصد بار آخه!

اما کم کم دارند به کارای این بچه عادت میکنند و بعضی وقتا هم با یه صداهایی که از خودشون در میارند جوابشو میدند!فکر کنم اونا هم للام میکنند بهش!موندگار شدند دیگه انگار!

اینا چه گناهی کردند که گیر من و تو افتادند!من که میرم گلهامو آب بدم میترسند و در میرند!تو هم که تو یه روز ششصد بار میری بهشون سلام میکنی!حالا من مجبورم!میدونی که این گلام به جونم بسته اند تو دیگه اقلاً نرو انقدر بهشون سلام کن آخه!اه!با این نوناش!

پی نوشت:میدونم رم کردن خاصیت اسبه!ولی از بس این بچه رو مخه که اعصاب واسه آدم نمیذاره!حالا شما این همه اشتباه میکنید من ندید میگرم!شمام یه بار اشتباه من رو نبینید خب!

بعدتر نوشت!اینا رو نوشتم که ما آدما هم از این یاکریما یاد بگیریم و تا تقی به توقی میخوره هوس گذاشتن و رفتن نکنیم!این هم نتیجه ی اخلاقی این بحث!گفته بودم از اون پست به بعد گاهی پیام اخلاقی و اجتماعی میدم!همون پست رو میگم دیگه!

راستی موقع افطار برای کاج مطبقم دعا کنید!نمیدونم چی به سرش اومده!!!!!!!!!!!!

 


 
گزارش اولین افطاری!
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦  کلمات کلیدی:

به حول و قوه ی الهی دیشب اولین مهمونی ماه رمضون رو پشت سر گذاشتیم!به این ترتیب که حدود نیم ساعت بعد از اذان از منزل به سمت خونه ی پسر خاله جانمون که اون طرف شهر بود حرکت کردیم!به قصد خوردن افطاری!که با تاخیر قابل توجهی نسبت به سایرین به اونجا رسیدیم!

میدونید یه چیزی هست اونم اینکه به نظر من باید بذاری تو آخرین دقایق و در واقع تو وقت اضافه از خونه ت به قصد مهمونی بزنی بیرون تا یه وقت فکر نکنند که تو ندیده و نخورده ای!البته این کار به مثابه سیاست انگلیس میمونه که مکر و نیرنگ از همه جاش میباره و همیشه یه هدف شوم پشت پرده ای از انجام هر کاریش داره لعنت ا.. علیه!

دیرتر از همه میشینی سر سفره و تا میخوای پاشی همه دستت رو میگیرند و میشونندت سرجات!و میگن ای وای شما بلندنشو و شما تازه اومدی و بفرمایید و این حرفا!تو هم هی میشینی هی میخوری هی پا میشی هی میشونندت دوباره میخوری!اونقدر این پروسه ی خوردن و پاشدن و نشوندن دوباره زمان میبره که اتوماتیک همه ی ظرفها شسته میشه و جمع میشه و ظرف های میوه میاد!نهایتاً با یه معذرت خواهی که ببخشید نذاشتند من ظرف بشورم قائله ختم به خیر میشه که میزبان هم نه که تو خیلی واسه ش عزیزی!در جواب میگه نه بابا!دستتون درد نکنه!بیاید یه چیزی بخورید انقدر که دیر اومدید هیچی نخوردید شما!بسکی حواسش به همه جا هست غیر از چگونگی چیز خوردن شما!که یه وقت یه جورایی آبروش نره و به همه خوب رسیدگی بشه!

اگه گفتید این وسط کی بیشتر از همه خوشحال میشه!!!!!!!!!!!!!

وقتتون تموم شد!همسری!به دو دلیل!

اول اینکه یه عالمه چیز میزخورده!

دوم اینکه دست به سیاه و سفید نزده!نه خودش نه خانومش!تو این حالت احساس همون آدم رو داره که تو قرعه کشی بانک الگانس برده!به دلیل احساس برنده شدن مداوم از هی نشستن و هی خوردن!

نه که همسری ما خیلی خانومش رو دوست داره!دوست نداره اونم بدتر از خودش تو خونه ی مردم کارکنه!(که البته ما هم روش خودمونو داریم خب!)


 
پراکنده تر از پراکنده!
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥  کلمات کلیدی:

دلیل اینکه تو پست قبل اون عکس پوشیده ی خودم و عکس دخترک رو گذاشتم در زمره ی پست های خصوصی و بعد هم رفتم پسوردش رو به خیلی ها دادم رو نمیدونم!شاید میخواستم اینطوری یه حالی از جماعت خواننده ی خاموش بگیرم!برای اینکه حرفم رو ثابت کنم شاید یکی از همین روزا یه عکس کنار پروفایلم گذاشتم!هر چند این کار رو بی کلاسی محض میدونم!

جدیداً بنده به یک نتیجه ی قابل توجهی رسیدم و اون اینکه اگه هر روز سر صبح به جای اینکه سعی کنم حرف های حکیمانه بزنم برم یک کیلو سبزی خوردن بخرم و بیام و بشینم با هم پاک کنیم و نهایتاً پشت سر سه چهار نفرم غیبت کنیم هم بهتر روزمون رو شب میکنیم و هم اینکه وبلاگ پرخواننده تری دارم!اما یک کیلو سبزی خوردن اونم هر روز تو سفره ی یه زندگی سه نفره نمیدونم جاش کجاست!

پس تو این پست این سبک نوشتار رو کلید میزنیم تا ببینیم نتیجه چه جوریاس!

اینجانب سمیه با دو تا ابروی پاچه بزی منتظرآرایشگاه(اینا الان خصوصیت ابروهای من تو این لحظه هست) نشستم روبروتون و زل زدم به چشمای سیاه و قهوه ای و آبی شما!(البته اگر این مورد آبی وجود داشته باشه)!در ضمن ساعت چهار هم وقت آرایشگاه دارم!

خوب شد این پروزه ی ماه رمضون شروع شد تا بنده هوس آرایشگاه رفتن به سرم بزنه!در واقع این بار رو مجبور شدم که برم!چون دارم بخاطر ریزش ابرویی که هدیه ی تشریف فرمایی نگار خانوم به این دنیا برای مادرش بود و ایضاً پروزه ی شیردهی بعدش قطره ی"بلفارول"مصرف میکنم تا ابروها و مزه های ریخته برگرندند سر جای قیبلیشون که فی الواقع مصرفش تاثیر داشت عجیب!!!برای همین میخواستم بیشتر از این ها صبر کنم تا بلا تشبیه به اون موجود زنده شبیه تر بشم!

در ادامه ی این سبک نوشتار باید بگم که قراره فردا هم برم از دور و اطراف میدون امام یک عدد کیف جینگول و همچنین یک عدد مانتوی جینگول تر خریداری کنم باشد که فرهنگ خودسورپرایزی و مصرف گرایی رو بیش از پیش در وجود خودم و تعدادی از اطرافیان حسودم رواج بدم!

در ضمن از امشب هم میریم که کلید بزنیم اولین برگه ی پرونده ی مهمونی های ماه رمضون امسال رو!پیش بینی میکنم به همین اندازه که الان برا مهمونی رفتن خوشحال و خرسندم واسه پس دادن این مهمونی ها و مهمون کردن این عزیزان دلم،!گریون و نالون باشم!

هر چند که تا اون روز خیلی مونده و سعی میکنم این مدت رو حالشو ببرم تا بعداً که قراره از دماغم در بیاد زیاد دلم نسوزه!این حال بدی هم از اونجا ناشی میشه که هر کاری میخوام بکنم دختری داره تو دست و پام شیطنت میکنه و قضیه ی ششصد بار طی!تی! کشیدن رو سرامیک ها توسط بنده و دو برابر اون خالی کردن خاک همه ی گلدون ها کف سالن پذیرایی و آشپزخونه و اتاق خواب تکرار میشه!

به همسری پیشنهاد دادم که عزیزم برای اینکه من زیاد اذیت نشم میخوای همه ی مهمونارو یه شب دعوت کنیم تالار که درنهایت و با کمال میل پیشنهاد من رد شد و حتی به صحن غیر علنی خونه مون هم نرسید و همون جا در نطفه خفه شد این بحث!اونم تو ماه حرام!بحث رو میگم!بمیرم براش الهی من!

داشتم میگفتم که این حال بدی من دلیلش مشکلاتی هست که دختری واسم ایجاد میکنه و گرنه همتون میدونید که این آبجیتون هرچند تو اصفهان زندگی میکونه ولی از خیلی از شوما تهرونیا دست و دلباز تره!ای وای بازم زدم رو اون کانال خس و خاشاکیم!

اینو یادم رفت بگم که این مادر شوهر عجب پدیده ی عجیب و غیر قابل شناختیه!عجیب غریب و.........!ولش کن ماه رمضونه!

آره همین دیگه!ببخشید که انقدر پراکنده تر از پراکنده نوشتم!  

 

 

 


 
 
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳  کلمات کلیدی:

شاید بازم بگید این دختره نفسش از جای گرم در میاد!شاید بهم بگید برو بابا دلت خوشه!اما اومدم بنویسم تا سبک شم!

لازم نیست یه بزرگتری حتماً مادر یا مادر بزرگ آدم باشه تا خیلی قابل احترام باشه!اگر یکی با محبت کردن،با مهربون بودن و با بزرگ منش بودن توجه تو رو به خودش جلب کرد یا اگه یه روز بخاطر اینکه یه جایی مثلاٌ تو یه شهری غریبی و دور از خانواده ی خودت،شدی دغدغه اش!اگه به تو مثل بچه ی خودش و بلکن نزدیک تر نگاه کرد!اگه مدام دلواپست بود و فکر و ذکرش شدی تو!اونوقته که میتونی اون رو هم شایسته ی نام با ارزش"مادر" بدونی!این جاست که میفهمی لازم نیست یکی تو رو به دنیا بیاره تا بشه مادرت!

مادر نازنین خودم!مادر خونی من!مهربون مادرم!میدونم از خوندن این مطالب ناراحت نمیشی!میدونم که از اولین روز ورودم شدم اسباب دغدغه و نگرانیت!اما اینجا یکی سعی کرد با محبت هاش جای خالی تورو واسم پرکنه!باهام همخون نبود اما مهرش نسبت به من اندازه ی یک دریا بود!

از اقوام نبود اما باور کن خیلی خیلی بیشتر از اونا جویای حال دخترکت بود!دلسوز تر بود!لحن کلامش شیرین تر و دلنشین تر بود!

اما امروز وقتی شنیدم بیمار شده و رفتم به خونه ش واسه دیدنش!وقتی دیدم چقدر لاغر شده و از بین رفته!دروغ نگفتم اگه بگم جاخوردم!دروغ نگفتم اگه بگم هرجوری بود خودم رو جمع و جور کردم تا یکی اون وسط نگه این دختر کیه که شده کاسه ی داغ تر از آش!خوشبختانه خواب بود و چشمام به چشمای معصوم و مهربونش گره نخورد!خدارو شکر!

این خانوم که همه ی وقتش به نماز و عبادت و کمک کردن به بندگان خدا میگذشت باید سر پیری روی تخت بیفته و محتاج کمک دیگران بشه!محتاج کمک خیلی هایی که بهشون اجازه نمیداد یه لیوان آب دستش بدند!نمیدونم حکمتت چیه خدا جون اما دلم خیلی شکست!آخر عاقبت این فرشته ی زمینی رو خودت ختم بخیر کن!نذار محتاج فرزندی بشه که خودش تا الان امن ترین تکیه گاهش بوده!

نمیدونم چی بگم خدایا!خودت رو شکر!رحمتت رو شکر!حکمتت رو شکر!

برای شفای همه ی بیمارا دعا کنید!


 
این هم یک پست شکمی!
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳  کلمات کلیدی:

امروز عصر باز هم رفتیم نازوان اما این بار نه برای عشق و حال!که برای اینکه زودتر وقت بگذره و تشنگی و گرسنگی اذیتمون نکنه!بدجوری امروز رو تو ولع آب گذروندم!فکر نمیکردم خیلی خوش بگذره!آخه وقتی آدم مجبور باشه بدون شکمش جایی بره انگار هیچ چیز به نظر خوشایند نمیاد!اما خوب بود مثل همیشه دلچسب و دوست داشتنی!

طوری خودمون رو رسوندیم خونه که فقط وقت داشتیم سفره ی افطار رو باز کنیم و خوراکی هایی که صبح تا شب در حسرت خوردنشون بودیم بچپونیم توش!سفره ی قشنگی شد و البته رنگارنگ!ما تو سفره افطارمون میوه هم میذاریم!مثلاً امشب انگور گذاشتیم!کره!مربا!پنیر!خرما!شربت آبلیمو!زولبیا بامیه!سوپ جو!ریحون هم که از نازوان خریده بودیم!شاید به بعضی هاشون در حد ناخنک زدن دست بزنیم اما همسرجان میگه همه ی این خوراکی ها باید تو سفره باشند!حتی اگه نخوریم!استحظار دارید که ایشون چقدر شکمو تشریف دارند!

از بعدازظهر مثل یه خانوم کدبانو سلیقه به خرج دادم و برنج و مرغ گذاشتم!حسابی هم خوش آب و رنگ شده بود!جاتون خالی!اگه بودید همگی با هم دلی از عزا درمیاوردیم!

الله اکبر اذان رو که گفت زنگ در رو زدند!دختر کوچولوی همسایه بود!با یه ظرف ماکارونی!مثل همیشه سرش رو کرد تو خونه تا ببینه چه خبره!

عیشمون کامل شد!

شروع کردیم به خوردن!از بس تو حاشیه ی سفره بودیم خوردن برنج و مرغ رو یادمون رفت!نتیجه این شد که کل قابلمه دست نخورده دیپورت شد واسه سحری!کسی هست که دلش برنج و مرغ بخواد؟!

نگید ما مرفه بی دردیم که انقدر چیز میز تو سفره مون هست!طبق ایدئولوزی همسرجانم آدم باید بیشتر درامدش رو صرف شکمش بکنه!اما به خدا اگه ببینیدش باور نمیکنید از بس لاغره!نمیدونم این همه خوراکی رنگارنگ رو کجاش میذاره که انقدر مانکن مونده!

.......................

خواهش میکنم تو این روزهای عزیز برای من دعا کنید!سر یه دوراهی هستم!از خدا بخواین یا این وری بشیم یا اونوری!البته اگه اونوری بشیم بنده خیلی خوشحال تر میشم!به هر حال بلاتکلیفی بد دردیه!اینارو گفتم که واسمون دعا کنید!یادتون نره ها!

.....................................................................

به احتمال زیاد فردا یا پس فردا یکی دوتا از عکس های خودم و دخترم رو توی یادداشت خصوصی میذارم!


 
لیلیت!اولین معشوق زمینی!
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱  کلمات کلیدی:

به دعوت دوستم اشکان به بازی"لیلیت"دعوت شدم!

 هیچ می دانستید که در اسطوره های مسیحیت، "آدم" قبل از "حوّا" همسر دیگری داشته به اسم "لیلیت"؟

البته می گویند اسطوره ی لیلیت چندان معتبر نیست و بر اساس تفسیری بر یکی از انجیل ها جعل شده اما به هر حال داستان جالبی دارد:

بنا بر روایتی لیلیت هم زمان با آدم و از جنس او- خاک- آفریده شد، روایتی دیگر می گوید از آتش، هرچه بود با آدم توافق اخلاقی نداشت، چرا که هر دو از منشأ یکسانی خلق شده بودند، و حاضر نبود برتری مرد را بر خود بپذیرد و به او تواضع کند. القصه، لیلیت که بوی "آدم" را خوش نداشت به شکل ماری به همراه اولین و آخرین غریبه ی محل، یعنی شیطان، از بهشت گریخت! آدم تنها شد و به درگاه خداوند دعا کرد و گفت زنی که به من داده بودی گریخت، آن وقت خداوند حوّا را از دنده ی چپ آدم آفرید که مونس و همدم او باشد و بماند؛ گرچه آدم، حوّا را دوست داشت اما روح او همیشه در یاد و حسرت لیلیت باقی ماند.

داستان جالبی است، به این ترتیب لیلیت اولین زن، اولین معترض، اولین خیانتکار و شاید اولین فمینیست تاریخ بشر است.

نوشته و طرح از توکا نیستانی

ممنون از توکای عزیز و با اجازه از اون که قسمتی از یکی از پستهاش رو اینجا آوردم!همینطور ممنون از اشکان عزیز!

اون اویل که خداوند آدم و لیلیت رو آفرید مثل همه ی عشق های زمینی دیگه اون دوتا فکر کردند خیلی با هم تفاهم دارند و از بودن کنار همدیگه حسابی لذت میبردند!گشت و گذارشون به جا و خور و خواب و تفریحشون هم به جا!البته بقیه ی کارهاشون هم سر جاش بود!درسته که اونوقت از مرکز خریدای آنچنانی خبری نبود اما همینکه اونا میرفتند و واسه خودشون الکی الکی میچرخیدند و با عشق صبح رو شب میکردند و شب رو هم صبح!و همینکه با هم هیچ مشکلی نداشتند کافی بود تا فکر کنند خوشبخت ترین آدمهای بهشتند!

حتی یک روز صبح زود که آدم رفته بود سوپری محل که همین جوری الکی الکی خود به خود اداره میشد(چون اونوقت غیر از این دوتا آدم کس دیگه ای نبود!)و خواست خامه بخره با موبایلش زنگ زد به لیلیت و گفت عزیزم تو خامه ی پرچرب دوست داری یا کم چرب!که لیلیت از اینکه آدم واسه موضوع به این بی اهمیتی خوابش رو خراب کرده بود گوشی رو کوبوند رو زمین و دوباره با اخم و تخم خوابید!خب آدم به خاطر اینکه خیلی لیلیت رو دوست داشت سر صبحی واسه پرسیدن این سئوال مزاحمش شده بود!اما این شد مقدمه ی اولین دعواهای زن و شوهری تاریخ!دلیلش هم این بود که اگه آسمون به زمین میرسید و زمین به آسمون خواب خانوم نباید به هم میخورد!

لیلیت هم چون اعصاب نداشت و خوابش خراب شده بود نشست منتظر تا آدم بیاد و حالش رو بذاره کف دستش!همینکه آدم آیفون رو زد و عکسش رو صفحه ظاهر شد دید که نه تنها خامه نخریده بلکه اون هم به اندازه ی لیلیت نارحت و عصبیه!لیلیت نمیدونست که اون  اول میخواسته یه کم سربه سرش بذاره بعد بره واسه خرید که با قطع کردن گوشی از طرف لیلیت از کارش منصرف شده و دست خالی برگشته!

اون روز رو هرکدوشون روشون رو کردند به یه سمتی و واسه خودشون تنهایی خوابیدند!

فرداش چون دلشون واسه هم تنگ شده بود وعقلشون اومده بود سرجاش دلشون می خواست با هم آشتی کنند!اما چون هر دو مغرور بودند هیچ کدوم پاپیش نذاشتند!اون روز هم گذشت و به همین ترتیب چند روز بعد!آدم که دید اینجوری هیچی به هیچیه و لیلیت خانوم نمیخواد کوتاه بیاد رفت منت کشی و با یه شوخی و خنده قضیه رو جمع کرد و موقتاً اوضاع ختم به خیر شد!

روابط اونا با هم خوب شد!اما نه مثل گذشته!لیلیت خانوم دیگه خانوم خونه ی قبلی نبود!آدم دلش بچه میخواست اما لیلیت حاضر نمیشد!میگفت چه کاریه!یه روز بچه دار بشم فرداش برم لیپوساکشن کنم که هیکلم به هم نریزه!؟یه روز میگفت من دیگه ظرفها رو  نمیشورم!یه روز میگفت از این به بعد اتو کردن و غذا درست کردن با خودت!فرداش هم میگفت به من چه که کنار تو بخوابم!دیگه حتی حاضر نبود خم شه و لباس ها رو تو ماشین لباسشویی بریزه! بیشتر وقتش رو صرف ناخن هاش میکرد!به سوهان کشیدن و مانیکور و از این جینگولک بازیا!

واسه آدم سخت بود اما کم کم مثل یه بچه ِ آدم سعی کرد خودش رو با اوضاع احوال جدید لیلیت خانوم تطبیق بده و همه ی کارای خونه رو هم خودش میکرد که نکنه خانوم بهونه ای واسه جنگ و دعوا پیدا کنه که اگه میکرد اونوقت آدم حسابی تنها میشد!

تا اینکه یه روز خدا به آدم و لیلت گفت که به من سجده کنید!هر دو این کار رو کردند!بعدش قرار شد لیلیت به آدم که مثلاٌ و نه واقعاً جنس برتره سجده کنه!اما لیلیت خانوم گوش نکرد!خدا دوباره دستورش رو تکرار کرد و دو تا راه پیش پای لیلیت گذاشت!

یکی اینکه به آدم سجده کنه و خوش و خرم تو بهشت زندگیش رو بکنه!

دومی اینکه همراه شیطان بره جهنم!

لیلیت خانوم هم چون خیلی مغرور بود و خودش رو هم تراز آدم یا شاید هم بهتر از اون میدونست راه دوم رو انتخاب کرد و همراه شیطان رفت جهنم!اما چشم آدم تا آخر عمرش و حتی بعد از اینکه با حوا ازدواج کرد دنبال اون بود!شاید چون اولین عشق همه ی آدم ها آخرین عشقشون هم هست!

فکر میکنم به خاطر اینکه لیلیت خانوم خیلی زن خودخواهی بود نسل بقیه ی زن ها از اون آفریده نشد!

 

 

 

 

 


 
پدیده ای به نام خاله زنک ها!
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱  کلمات کلیدی:

سالهاست جامعه با این قبیل افراد کنار اومده یا شاید بهتره بگم که تحملشون میکنه!اما همزمان هم داره تو خودش دفنشون میکنه!کافیه یه اتفاق ساده اطرافمون بیفته اونوقته که این افراد با استفاده از دو ابزار فکر و زبان بهش جهت میدند و اون اتفاق رو خوب یا بد تعبیر میکنند!خوب یا بد بودن این تعبیر تا حد زیادی به اولین افرادی که باهاش برخورد دارند و اینکه رابطه شون با اون خانواده یا فرد چطور هست بستگی داره!

کافیه که دختر ممدآقا سلمونی با همسرش یه زد و خورد کوچیک پیدا کنند و این قضیه سرزبون همچین افرادی بیفته!تو کمترین زمان ممکن از کاه کوه میسازند و ممکنه جهت دهی فکریشون و انعکاس اجتماعیش منجر به جدایی این زوج از همدیگه بشه!

یا مثلاً سقف خونه ی پدری بعد از گذشت سالها چکه کنه و گوشه ای از اون بیفته و فرزندانش فرصت نکنند برای تعمیر اونجا بیاند!یا حتی بگیم اهمال کردند!اونوقته که افراد خاله زنک میتونند تو افکار عمومی طوری قضیه رو مطرح کنند که جهت فکری به سمتی بره که اونها میخواستند پدر پیرشون رو به آسایشگاه سالمندان بفرستند!برای همین اصلاً به امورات اون رسیدگی نمیکنند!

این قضیه تو شهرهای کوچک یا بعضی محله ها(به دلیل بافت قدیمیشون)که اکثر ساکنینش روی هم شناخت دارند به مراتب پر رنگ تره!اگر شمایی که مجردی حجابت رو از چادر به مانتو تغییر بدی یا اگر فلان روز تو رو با فلان پسر ببینند ممکنه لقب هایی بهت بدند که شاسته ی هیچ دختر خانوم متینی نیست!

 راه دور نریم!همین اصفهان که خیلی هم شهر کوچیکی نیست رو میگم!مردمش اکثراً علاقه ی خاصی دارند به در آوردن ته و توی همه چیز!اغراق نکردم اگر بگم شدت این پدیده به حدی هست که بعضی هاشون اگر مثلاً ته توی یه قضیه ای رو در نیارند شب خوابشون نمیبره!کلاً به زیر و رو کشی علاقه ی زیادی دارند!متاسفانه اگر تویی که میای برای مدتی باهاشون زندگی کنی اونقدر عرضه نداشته باشی که جلوی خودت رو بگیری!بعد از مدت کوتاهی همرنگشون میشی!

اما تو تهران یا شهرهای بزرگ تو منطقه های بالاتر و تو شهرکها که بافت خیلی جدیدتری دارند اوضاع به گونه ای هست که هیچ کس از حال هم خبر نداره و حتی زوری با هم سلام علیک میکنند!تو این مناطق این قبیل افراد مشاهده نمیشند و اگر هم باشند حمایت نمیشند چون همسوی فکری اطرافشون وجود نداره!

نیاید تو کامنت دونی بنویسید آره تو راست میگی و مثلاً اصفهانی ها فلانند و بهمانند!این پدیده تو همه ی شهرها هست و تو تهران خودمون تو مناطق پایین شهرش بیداد میکنه!

در ضمن من با بی مهری به پدر و مادر اصلاً موافق نیستم و تو زندگی شخصیم بیشترین احترام رو برای پدر و مادرم قائلم!

تو این که زمانه عوض شده و مهر فرزندان هم کم شده هیچ شکی نیست!این موارد رو بعنوان شاهد مثال و کلی گفتم!اما با دخالت کردن تو زندگی دیگران مخالفم!با جهت دادن به افکار عمومی مخالفم!منی که از بیرون دارم روی یه قضیه نظر میدم به همه چیز واقف نیستم،نظر دادنم هم جز اضافه کردن مشکل پیامد دیگه ای نداره!من اینو میگم!