سفر به شمال!
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱  کلمات کلیدی:

عارضم به خدمت شوما آبجیا و داداشا و زنداداشا اگه از این ورا رد میشید احیاناً!بیشتر بیاید از این ورا گذری!شومایی که دلو هر جا بخواید میبرید!یعنی چی که بازدید دیروز هشت تا بوده؟!نکنه شوما هم به گوگل ریدر مجهز شدید و سر مابچه دارا بی کلاه مونده؟!

حالا گیریم که ما سه،چار،پنج،شیش،روزی نبودیم تو این خونه!نباید شوما بیاید و چراغ اینجا رو روشن نیگه دارید!هان!

تعجب نکنید جون دااش که ما چون خواهریم از جون خودمون مایه نمیذاریم خب!این لحن جدید و ضایع صوبت کردنمون از پیامدای پریدن با این جماعت خس و خاشاک تهرونی و شمالیه!هر چی کانکشن بیشتر طرز صوبت کردن ضایع تر!سعی میکنم آروم آروم خودم رو اصلاح کنم و مثل همیشه صوبت کنم!

این چند روز که شمال بودیم تو متل قو یا همون سلمان شهر بعد از انقلاب!بدجوری احساس آقازاده بودن کردیم!بس کی همه چی حاضر و آماده بود و ما هم همه ش به گردش و تفریح و بخور بخواب تو سواحل زیبای خزر!همه چی باب و میل و خدم و حشم فرت و فرت دوروبرمون بودند!نمیدونم اگه ایشالله خدا قسمت کنه یه سفر بریم اروپا چیجوری میام و واستون تعریف میکونم!

خلاصه که بد عادت شدیم و شام درست کردن برا دیشب واسه آبجیتون خیلی سخت بود جوری که انگار میخواست دور کره ی زمینو رو امثال من و شومای خس و خاشاک بدووه اونم یه لنگه پا!اما اشتب نشه ما محرم و نامحرم حالیمونه!منظور نظر فقط با داداشا و آبجیاس!باور کنید دااااشا و آبجیا!

دختری که انگار دنیا رو دو دستی تقدیمش کردند طوری با هیجان رو شن های ساحل میدوید و جیغای بنفش میکشید که انگار از یه قفس هشتاد و پنج متری تو اصفهان آزاد شده!باور کنید هر کی نگاش میکرد به این نتیجه میرسید!

مدام هم به ماهی ها نیگا میکرد و مانی مانی میکرد طوریکه دل هر بیننده ای واسه ش کباب و بلکن جزغاله میشد که بابا اقلکاً سالی دوبار به این بچه ماهی بدید که میاید ساحل اینقدر بالا پایین نپره و آبروی هیئت رو کم و زیاد نکنه خب!حقم داشت بد بخت!آخه نمیدونست من میدونم که طبق آخرین تحقیقات دانشمندا باید هفته ای دوبار ماهی یا محصولات دریایی خورد و منم هفته ای دوبار صبح تا شب قاشق به دست تو خونه کلاغ پر میرم و بهش التماس میکنم که بخور بچه!واسه سلامتیت لازمه!اونم سرش و میده بالا که یعنی نه!نه!نه!

از اون طرفم عین ساحل ندیده ها میاد و همه ی شن های ساحل رو میریزه رو سر من و داییش و باباش و ما رو رسماً خاک بر سر میکنه!بیا!اینم از بچه بزرگ کردنمون!ما که بچه بودیم جرات نداشتیم با ننه بابامون زیاد بلند حرف بزنیم!یعنی هروقت لازم بود و ازمون دور بودند بلند حرف میزدیم که صدامونو بشنوند!با بعضی وقتا که در مورد یه چیزایی تفاهم نداشتیم!همین!اما حالا این بچه!بزرگ که بشه آسایشگاه فرستادنمون قطعیه!

موقع برگشتنم هر چی هوار میزنیم که پدر من آخه این چه نسخه ای هست که شوما واسه ما میپچی!خب بذار دوتامون با آجانس بیایم!میگه نه و نمیشه و راه نداره!یه کم مهربون بشینید!اون همه شمال خرج کرده ها!نه که تو سی،چل تومن پول آجانس باشه!میخواست بچه هاش دور هم باشند!

بابامونم که به ما گفته بود نمیخواد و لازم نیست شما ماشین بیارید!منم که میدونم که اصلاً هم بحث بنزین و این صوبتا نبود!رفتنی رو با مامان و بابا چارتایی رفتیم!اما نمیدونستیم برگشتنه دو تا داداشیا هم هوس شمال اومدن مبکنند و تا خود تهران رسماً پرس میشیم!طوریکه وقتی از ماشین پیاده شدیم ساعت ها وقت صرف شد که هرکدوممون به حالت اول که نه!به ریخت آدمیزاد برگشتیم!خفن طور شدیم بساط خنده ی بقیه ی ماشین سوارا!

 

ملتو بگم که تو جاده چالوس هنوز تو حال و هوای  انتخابات بودن و هرچیز سبزی داشتند از تو ماشینا داده بودند بیرون!اشتباه نشه!منظورم دمپایی و کلمن و روسری خالقز و عمقزشونه!یه راننده هم که یه بسته پفک چی توز داده بود بیرون ماشین که ما نفهمیدیم منظورش چی بود!شما هم به بد تعبیر نکنید خدایی!!!یکی نیست بگه بابا ملت بیاید بیرون از این حال و هوا!هر چی نباس میشد شد!خلاص!از پ ل ی س هم حیا نمیکردن که هیچ!تا میدیدنش میومند بیرون و فریاد میزدند نترسید نترسید ما هم با هم هستیم!

حیا هم خوب چیزیه به مولا!

پی نوشت:تو کامنتدونی کامنت س ی ا س ی نبینم!

بعدترنوشت:از این به بعد گهگداری تو این بلاگ پیام های اخلاقی و اجتماعی و سلامت بخونید و حالشو ببرید!

 

 


 
 
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٥  کلمات کلیدی:

ما خس و خاشاک های ساکن اصفهان داریم میریم تا بعد از پیوستن به خس و خاشاک های تهرانی چند روزی رو با شمالیها بگذرونیم!

بنابراین نیستم تا کامنتها رو تایید کنم!البته اگه امشب فرصت کنم و زود برسم سعی میکنم کامنتهای امروز رو تایید کنم اما بعدش به هیچ وجه من الوجود!به اینترنت دسترسی ندارم!بدی غلطی مشتی لقطی چیزی بود من رو ببخشید!

فعلاً بای!

 


 
این اسمش وبلاگه!!!!!+پی نوشت مهم!
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۳  کلمات کلیدی:

با این بار دقیقاً دفعه ی شانزدهمه که دستش رو میگیرم و میارم و میشونمش جلوی کامپیوتر و بهش میگم ببین عزیزم!این اسمش وبلاگه!ببین همسرم این یکی صفحه هم اسمش مدیریت وبلاگه!اون صفحه هم که منوی مرکزیه!فقط کافیه بشینی و بالای صفحه ها رو بخونی تا سر دربیاری من این مدت که میرم سرم رو میکنم تو این صفحه ی تکنولوجی دارم چه غلطی میکنم آخه!

میاد و با اکراه میشینه جلوی کامپیوتر!اکراهی که اونقدر درصدش بالاست که من رو از کارم که همانا دعوت اون به خوندن کامنتدونی هست مثل چی پشیمون میکنه!میاد و دقیقاً عین.... سرش رو میکنه تو صفحه ی مانیتور!این جای خالی رو میتونید با هر صفت خوبی پر کنید!

یه نگاهی به اطرافش و نه به صورت من میکنه و میگه من حوصله ندارم!خودت برام بخونش!توجه داشته باشید که این تقاضا رو در حالتی داره که بچه تو اتاق بغلی خوابیده و در ضمن خونه ی ما هم ششصد متر نیست که من خجسته و خوشبخت و با صدای بلند بشینم براش کامنت بخونم!

با غرغر میگم نمیشه برات بخونم!میبینی که بچه خوابه!خودت بخون گلم!باز هم به مدت ده ثانیه سرش رو میکنه تو مانیتور و بعد هم خدافظ شوما!نمیذاره حتی پیشنهادم رو مطرح کنم که عزیزم میخوای واست وبلاگ درست کنم؟!

عجب توقعاتی دارم من به خدا!

تو دلم میگم همین که بری نقشه های هچل هفت بکشی بدی دست بندگان خدا هم واسه خودت بهتره هم برا ما!

........................................................

ممنون از این همه لطفی که تو پست قبل به ناز دخترم داشتید!دوستتون دارم و به کامنتهاتون دلگرمم!حتماً عکس دختری رو میذارم!

به کامنت ها هم جواب دادم!

یه جورایی هم بهش حق میدم!از بس صبح تا شب سرش تو این صفحه ی تکنولوجیه به احتمال بالای صدوبیست درصد کامپیوتر زده شده!

.....................

بهار  عزیزم!گلم!مهربونم!فکر میکنم تو یکی دو روز اخیر به خونه ی بخت رفته باشی!برای تو و همسر و همسفر همیشگیت آرزوی خوشبختی دارم!امیدوارم در پناه خدای مهربون خوشبخت باشید!

پی نوشت!مشغول الذمبه منید اگه به جای نقطه چین صفتی غیر از گل بذارید!جداً میگم!کاری نکنید که آهم بگیردتون!شیطان


 
مدرن ترین روش های آرایشگری!
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱  کلمات کلیدی:

اصلاً شک نکنید این چند روز که انقدر خودم رو به در و دیوار زدم و از دختری نوشتم موضوع واسه نوشتن نداشتم!بلکه مطمئن باشید که این چند روز که انقدر خودم رو به در و دیوار زدم جداً موضوع واسه نوشتن نداشتم!اصلاً اگر مثل بچه ی آدم نهایتاً هفته ای یکبار آپ کنم نه خودم رو اذیت میکنم نه شما رو!

مخلص کلوم اینکه دیشب من و بابایی و عسلک نشستیم و موهای عسلک رو کوتاه کردیم!آخه دفعه ی قبل که بردیمش آرایشگاه بدجوری پدر صاحاب بچه ی آرایشگر بیچاره رو در آورد!کاری باهاش کرد که عمراً دیگه قبول کنه موهای بچه ای به سن دختری ما رو کوتاه کنه!

این بار دخترک نشسته بود و هاج و واج به ما دو تا نگاه میکرد!که صندلی آرایشگاهمون رو آورده بودیم وسط سالن پذیرایی جهت شبیه سازی خونه به محیط ارایشگاه!

اما کم مونده بود من و باباییش سر کوتاه کردن موهای اون دعوامون بشه! تا باباش قیچی رو گرفت دستش با یه حرکت تهاجمی و کمی تا قسمتی انتحاری خودمو اندختم وسط و گفتم قیچی رو بده به من!دلم نمیخواد موهای دخترم خراب بشه!اما وسط کار قیچی رو بهش دادم آخه دیدم دل بچه داره آب میشه از بس هوس داره موهای دخترش رو خودش کوتاه کنه!

پیشنهاد کوتاه کردن موهای دخترک تو خونه رو اون داد!اول خنده ام گرفت و یاد عمه کوچیکم (این عمه مقوله اش با عمه وسطی فرق میکنه و کلاً خیلی عزیز دله)افتادم که ده دوازده سال قبل دوقلوهاش رو میشوند رو یک صندلی تو حیاط و کاسه روحی میذاشت رو سرشون و موهاشون رو به روش خودش کوتاه میکرد!اتفاقاً نتیجه ی کارش اغلب هم خوب در می اومد!

این شد که پیشنهاد همسرجان رو قبول کردم!اما از اول باهاش طی کردم که اگه خوب شد به همه میگیم من کوتاه کردم و اگه بد شد هم میگیم تو موهاش رو کوتاه کردی!با این توجیه که خب من یکی دو ماهی کلاس آرایشگری رفته بودم و اگه خراب میشد و تقصیر من می افتاد خیلی ضایع میشد!

خوشبختانه کار به کاسه روحی گذاشتن رو سر دخترک نکشید و نتیجه خیلی بهتر از اون که فکرش رو میکردیم شد!نظر خودمون اینه تا ببینیم نظر بقیه چیه!تنها پیامد بدش این بود که حالا هر جا میریم و به هر چی دست میزنیم و در کل همه ی زندگیمون از یخچال تا سبد سیب زمینی پیاز پر از موهای دخترک شده!به خاطر اینکه سعی کردیم سالن خونه رو به آرایشگاه شبیه سازی کنیم و این کار رو تو حموم نکردیم!

اینارو گفتم که بگم اگه کسی کار آرایشگری داشت در خدمتیم!البته فقط در مورد بچه کوچولوها!وگرنه که خودتون خوب مبدونید چقدر از دست زدن به مو و سر کله ی آدم بزرگ ها بدم میاد و چندشم میشه و حالت تهوع میگیرم بلانسبت شما!!!!

سعی میکنم این آخرین پستی باشه که در مورد دختری مینویسم اما قول نمیدم!


 
رسماً جزغاله میشویم!
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠  کلمات کلیدی:

دیشب شب سختی بود!اما نه به سختی شبی که واکسن یک سالگی زدیم!اون موقع دخترکم شب رو تا صبح بیش از چند بار گلاب به روتون شد و با هربار دادن قطره ی استامینوفن همه ی محتویات معده ش رو که جز شیر چیزی نبود بالا آورد!

میگم واکسن زدیم چون انگار من هم مثل دخترک واکسن زده بودم و حالی داشتم تو مایه ی حال و احوال اون!مثل حس مادری که بچه ش فردا کنکور داره و انگار حال خودش از بچه بدتره!دیشب تا صبح تب داشت و من هم مثل یک مادر دلسوز و وظیفه شناس بالای سرش بودم و البته که همسرم هم پلک روی هم نگذاشت و تا الهه ی صبح نخوابید!!!

بیشتر وظیفه ی مادری میگند و کسی این جور مواقع از پدر و وظیفه ی پدری صحبتی به میون نمیاره!چراکه سند شش دانگ بهشت رو مفت و مجانی به نام کسی نمیزنند!بنابراین همسرجانم جبران همه ی کم خوابی های گذشته ش رو کرد و صبح موقع رفتن به محل کار در نهایت عطوفت و مهربانی پرسید که دخترک دیشب تب نکرد؟!!

دیروز بعد ازظهر که خوابیده بود تو خواب اونقدر نا آروم بود و تکونای بد میخورد که احساس میکردم جدی جدی پادتن ها و میکروب ها به صورت فیزیکی دارند تو بدنش با هم میجنگند!

........................................

نمیدونم چرا جدیداً دختری علاقه ی شدیدی پیدا کرده به پوشیدن لباس های من از روسری گرفته تا بقیه!

الان هم داره همه ی لباس های نصفه نیمه خشک رو از روی رخت آویز میکشه پایین و با هر مشقتی که شده روهم روهم تنش میکنه!گاهی لبخند میزنه و گاهی هم جیغ و داد که چرا من نمیتونم همه ی این ها رو روی هم بپوشم؟!

به دختری نوشت:مرسی مادر جان که دیشب تب نکردی و تا خود صبح من رو در غم تب کردن خودت جزغاله نکردی!مرسی!آیکون مادر فرشته ی جزغاله ی سند شش دانگ بهشت به نام زده!فرشته

 

 

 


 
انگار واکسن زدیم احیاناً!
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠  کلمات کلیدی:

متاسفانه به دلیل به هم ریختن فونت های وبلاگ مجبور شدم پست قبل رو کامل حذف کنم شاید مشکل حل بشه!از دوتا دوست عزیزم که پیرو حذف پست کامنتهاشون حذف شد عذر میخوام!

اغراق نکردم اگه بگم تمام دیروز،ایضاً امروز و به احتمال بالای شصت و پنج درصد کل فردا رو در استرس به سر میبردم،میبرم و خواهم برد!امروز رو که فقط داشتم به خودم روحیه میدادم و درحالی رفتم مرکز بهداشت که اکثر مادرانی که اومده بودند برای تزریق واکسن به تربچه هاشون حداقل یکی دونفر رو به عنوان همراه با خودشون آورده بودند تا خودشون شاهد صحنه ی فجیع زدن واکسن به فرزندشون نباشند!و در صورت عدم تحمل و قلمبه شدن احساسات و فوران رقت قلب یکی رو داشته باشند که بچه رو شوت کنند تو بغلش!اگر هم لازم شد خودشون در نقش ملازم و همراه زار زار گریه کنند!این در حالی بود که تو مرحله ی اول که به تنهایی پام رو گذاشتم اونجا اول کمی دلم به حال خودم سوخت وقتی دیدم جمعیت همراه ها دو یا سه برابر مادرها بود و من!!!

البته به دلیل اینکه مسئول تزریق واکسن یکی دو روز رو به(گفته ی خودشون که نظر ما از روی تعداد بالای جمعیت حداقل یک هفته بود!)مرخصی رفته بودند جمعیت کودکان منتظر واکسن هم بالا بود!

رفتم برای اندازه گیری قد و وزن که دو تا دختر نوجوون کار نابلد رو گذاشته بودند اونجا!تا بالاخره کار یاد بگیرند!در مرحله ی اول که قد دخترم رو اندازه گرفتند 96 بود و وقتی تعجب همگان ونگاههای پرسشگر مسئولشون رو دیدند که باباجان!ددم جان!اوی شوته!این قد به این بچه نمیخوره،دوباره اندازه گیری کردند و قد دخترک من شد 84!!!که البته اختلاف فاحشی هم نداشت و تفاوت فقط تو دوازده سانت ناقابل بود!

از وقتی اومدیم خونه دخترم بی حوصله شده و مدام به پاش اشاره میکنه و با زبون بی زبونی نشون میده که جاش خیلی درد میکنه!الان هم به مدد قطره ی استامینوفن خوابیده!بدنش هم کمی گرمتر از دیروزه!انگار که واکسن زده!الهی بمیرم براش من!

به دختری نوشت:عزیزم،دخترم مادر فدات شه امشب تب نکنی ها!

دیوونه ی عزیز از وقتی آخرین پستت رو گذاشتی صفحه ی وبت به سختی برام باز میشه!فقط عنوان آخرین پستت میاد و به هیچ وجه نتونستم واست کامنت بذارم!

پی نوشت:مقوله ی آکبند نذاشتن عقل هم کلاً چیزه خوبیه!کامنت ها رو کپی پیست کردم!


 
درگیری های ذهن درگیرم!
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩  کلمات کلیدی:

بله!همسر جانم که گزارش نحوه ی کنکور دادنش و عملکرد شب قبل از کنکورش رو به تفصیل تو پست"کنکوری از نوعی دیگر"واستون شرح دادم مجاز به انتخاب رشته شدند!

حالا اینکه اشکال کار از کجاست رو من نمیدونم(ما که بخیل نیستیم که)اما به هرحال مجاز شد و امشب هم انتخاب رشته کرد و به احتمال زیاد جزء دانشجوهای امسال هست!واحدهای پاس شده ی قبلیش رو هم اگر به حول و قوه ی الهی تطبیق بدند دو سال و اندی!کمتر یابیشتر باید درس بخونه!

با اون اوضاع احوالی که شب قبلش میدیدم حتی فکر نمیکردم صبح اون روز برای ادای فریضه ی *کلاسی-سیاسی نه چندان واجب کنکور از خواب بیدار بشه!(آخه نه که خیلی درس خونده بود،مثل این بچه کلاس اولی ها هم ذوق رفتن داشت و سر از دست نمیشناخت*)اما پیش بینیم درست از آب درنیومد و راس ساعت هفت و دوازده دقیقه صبح ایشون منزل رو به مقصد دانشگاه اصفهان ترک کردند!

خلاصه که آقا رفتند و کنکور دادند!منظورم اینه که برای کنکور امتحان دادند به سلامتی!با روحیه ای که تو این سه سال زندگی مشترک عمراً ازش ندیده بودم!وقتی به خونه برگشت با وجود اینکه تلاش زیادی میکرد تا مثلاً روحیه اش رو حفظ کنه اما مقادیر متنابهی از سرخوردگی ناشی از خراب کردن کنکور در چهره ش مشاهده میشد!نه من نه خودش اصلاً فکر نمیکردیم واسه انتخاب رشته مجاز بشه!اما این بار هم حدس هردومون اشتباه در اومد و علی آقا مجاز شدند!اون هم با رتبه ای آنچنانی!

حالا همش نشستم و با خودم فکر میکنم که درسته که اون دوبار حدسمون کج و کوله از آب دراومد و در ناامیدی بسی امید بود!ولی این بار هردومون یعنی هم بنده و هم خود جناب به شدت دلمون میخواد یه رشته ی خوب قبول بشه!محض رو کم کنی از خیلی ها هم که شده!دقیق نشید که توضیح این که میخوایم روی چه کسانی رو کم کنیم در این مقال نگنجد!!!

با ربط نوشت:جداً که این مردها موجودات عجیبی هستند!موقع امتحان دادن خیلی کمتر از ما خانوم ها تو سر و کله ی خودشون میزنند و اغلب هم بهترین نتیجه رو میگیرند!اما ما!این همه میخونیم و به اصطلاح خر میزنیم سر جلسه درحالیکه از شدت استرس دوتا چشممون داره به سقف دودو میزنه و آخر سر هم میاد پس کلمون باید یکی با خاک انداز از اون وسط جمعمون کنه که اگه نکنه تا پس فرداش اون جا افتادیم و داریم شیون و زاری میکنیم!

*فریضه ی کلاسی به این دلیل که خب خیلی کلاس داره که همسر آدم مهندس مکانیک باشه!

فریضه ی سیاسی هم به این جهت که از لحاظ سیاسی هم خیلی کلاس داره همسر آدم مهندس مکانیک باشه و نه فوق دیپلم مکانیک!

*سر از دست نشناختن مرحله ای شدیدتر از سر از پا نشناختنه و کنایه از اشتیاق بی نهایت!

بی ربط نوشت:میگم که وقتی شما دارید سالاد درست میکنید و در همون حین هم چایی با خرما میخورید بعداً که هسته ی خرما رو از دهنتون در میارید اونو نمیذارید کنار بقیه ی چیزایی که دارید تو سالاد خرد میکنید که البته همسری من گذاشت!!!مگه بعدش نمیرید دست خرما مالی و هسته ی خرما مالیتون رو بشورید و بعد بقیه ی سالاد رو درست کنید؟!اصلاً فهمیدید من چی گفتم؟!هان!

وقتی بهش میگم برو دستت رو بشور بعد بیا بقیه ی سالاد رو درست کن میگه اه!ول کن سمیه جون!مگه ما چند تا معده داریم!همش یه جا میره دیگه!!!!!!

چرا بعضی از این آقایون در نهایت رعایت نظم و ترتیب تا این حد شلخته و اینجوریند!؟!!!!!!!!

اینا درگیری های ذهنی منه که اگه میتونید بهشون جواب بدید!

 

 


 
آنفولانزای سوسکی!
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧  کلمات کلیدی:

اینطور که این دو سه روز اخیر از حال و احوالت معلومه از آبریزش بینیت گرفته تا تب و عطسه و سرفه امر بهم مشتبه میشه که انگار آنفولانزا گرفتی اونم از نوع سوسکیش و مزه ی آش نخورده و دهن سوخته بیشتر از همیشه برات تداعی میشه که چه مزه ی گندی داره و چه حس و حال افتضاحی!

وقتی تو نه رفتی مکه و نه دیدن مکه ای که چارتا شیرینی و شکلات بریزی تو حلقت که اقلاً این همه بدبختی و بیچارگی بعدی ارزشش رو داشته باشه!و بعد دختری هم این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای نهایت همکاری رو باهات میکنه و اگه تا همین دیروز ریختن اسباب بازی هاش تو وان حمومش بیشتر از همه ی گزینه های ممکن بهت جواب میداد اما امروز به محض اینکه اسم آب بازی رو براش میاری داد و هوارش میره تا طبقه ی پونزدهم آسمون و یادی از دو ماهگیش میکنه که چه بد و گوشخراش گریه می کرد اون روزا!

وقتی میگیری میاریش بیرون از حموم و با نهایت عشق و اشتیاق مفرط که دلیلش حال و احوال نه چندان خوب این چند روزته!میخوای بهش شله زرد بدی و اون هم انگاری که خیلی عجله داره واسه خوردن با صورت و مو و کلهم نیم تنه ی بالا میره تو ظرف شله زرد نذری!

وقتی میری سر سینک ظرفشویی تا صورتش رو بشوری و مثل همیشه اون تقاضای آب میکنه تو هم لیوان آب رو میگیری جلوی دهنش و نه تنها چیزی از محتویات لیوان آب کم نمیشه بلکن یه عالمه از خوراکی هایی که تو چند روز اخیر نوش جان کرده بوده و گوشه کنار دهنش جامونده بود بهش اضافه میشه!

وقتی کتابایی رو که باباجانت اردیبهشت پارسال،اونوقت که هنوز کاملا از دخترش ناامید نشده بود،داداشیت رو فرستاد نمایشگاه کتاب و خدا تومن هم پول بهش داد و اون ها رو خرید که اگر خدایی نکرده انقلابی نه از نوع نرم و مخملیش بلکه از نوع سخت و جیرش درون دخترش شکل گرفت و خواست دوباره درس بخونه بهونه نداشته باشه رو زیر دست و پای نوه جانش خط خطی شده دید!و بعد هم نوه جان ادامه ی نقاشی های خوشگلش رو جلوی چشم آقاجون با مازیک روی فرش کشید!

و وقتی درحال مرور این فکرهای قشنگ قشنگ هستی و همینجوری الکی یادت به مادر شوهرت میفته که تو مهمونی پاگشای پریشب همینجوری الکی الکی انگار که رو آلارم باشه از قبل!هر چند لحظه یک بار مرتب تکرار میکرد مادر جان این شربتت رو بخور نریزه رو فرش و نمیدونست که هر ننه قمری میدونه یه ذره ته شربت ته لیوان رو کسی نمیخوره و واسه کلاس کاره و تو هم تو اون موقعیت نمیتونستی بهش توضیح بدی و روشنش کنی!

و وقتی بازم همینجوری الکی یادت به یه وجب بچت میفته که همین نیم ساعت قبل موقع تاب بازی زاویه ی پاهاش رو چه طور جوری تنظیم میکرد که با هر رفت و آمدش کل ویترینش یک بار رو زمین پخش و پلا بشه و تو با اون هیکل گندت(به ضم گ)هنوز از انجام این کار عاجزی!

اما وقتی میبینمت با این حال خرابت و این دختری شیطونت و این مرض عجیبت که از سرت گرفته تا پاها و پیشونی و کمرت و حتی موهات سعی میکنی خیلی خوب به اعصابت مثلث باشی و از کسی آزرده نشی بخاطر این همه دلسوزی و احوالپرسی مکرر!بهت حسودی میکنم!جداً میگم عجب دل بزرگی داری دختر!

 همه ی اینارو بهت گفتم تا بدونی خیلی خوشم میاد از اینکه همیشه سعی میکنی خودت بار خودت رو به دوش بگیری و این خیلی خوبه که تو انقدر عالی میتونی روی پای خودت بایستی!

حالا اگه زحمتی نیست برو برای من یه لیوان چایی بریز!خودت که میدونی تازه از سر کار اومدم و خیلی خسته ام!

 

 

 

 


 
غروب شد نیامدی!
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧  کلمات کلیدی:

دلم میخواست زودتر از این بیام و روز به این قشنگی رو بهت تبریک بگم!روزی که اونقدر زیباست که سالهای ساله ما ایرانیهای به اصطلاح منتظر از مدت ها قبل انتظار اومدنش رو میکشیم!بهت دروغ نگفتم اگه بگم درست از فردای پانزدهم شعبان هر سال یا شایدم از همون غروبش منتظر نیمه شعبان سال بعد هستیم!

شرمنده!دیر شد!حالا اومدم تا با یه تبریک خشک و خالی و کمی بیات این روز رو بهت تبریک بگم!امیدوارم من رو ببخشی مهدی جانم!

زودتر از اینکه اینقدر دیر بشه میخواستم بیام و بهت بگم امروز و دیروز بین اون همه عود و شمع و دود اسفند بدجوری انتظارت رو کشیدیم!تو لحظه به لحظه ی انتظارمون!حتی بیشتر از همه ی جمعه های گذشته امروز رو در موقع نزدیک شدن به غروب واسه نیومدنت دلتنگی کردیم!

آره!نهایت دلتنگیمون موقع غروب بود!آخه امروز هم جمعه بود و هم روز ولادتت!واسه همین بیشتر از همه ی جمعه های گذشته منتظر اومدنت بودیم!

امروز هم گذشت و تو نیومدی!باز هم منتظرت میمونیم!تو این سالها انتظار کشیدن رو خوب یاد گرفتیم!یا شایدم ایراد از ماست که راه و رسم منتظر بودن واسه فرج رو خوب بلد نیستیم!آره حتماً همین طوره!تو این اوضاع بلبشویی که خودمون واسه خودمون درست کردیم کمتر وقت میذاریم واسه اینکه فکر کنیم چی کار کنیم تا تو زودتر بیای!با اینکه میدونیم وقتی بیای همه جا پر از عطر گل های نرگس و مریم میشه!با اینکه میدونیم وقتی که بیای عدالت علی و رحمت پیامبر رو با خودت میاری!اونم برای مایی که چندان لایقش نیستیم!

غروب جمعه های آینده رو سعی میکنیم اونطور که تو دوست داری منتظرت باشیم!سعی میکنیم راه و رسم عاشقی رو یاد بگیریم گل نرگس!دلمون داره لبریز میشه از انتظار!اما انتظار به سبک خودمون و نه اونطور که شایسته ی تو هست!تو ما رو ببخش!بیا و چراغ دل های تاریکمون رو روشن کن مهدی فاطمه!خیلی بیشتر از اونچه که تو فکر میکنی پروانه های دل ما بیقرار دیدن روی ماهت هستند آقا جان!


 
جایی به نام ناژوان!
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤  کلمات کلیدی:

امروز بعد از اینکه همسری از شرکت برگشت رفتیم یه جای خیلی سرسبز و قشنگ!برای اینکه ممکنه گذارتون به اصفهان بیفته اسمش رو میگم که از دستش ندید!نزدیک باغ پرندگان هست!جایی به نام ناژوان!

اونقدر این منطقه زیبا و قشنگه که وقتی برای اولین بار به اونجا رفتم حاضر نمیشدم ازش کنده بشم و به خونه برگردم!فصل پاییز بود و برگهای زرد و نارنجی همه جا رو پر کرده بود!جالبترین چیزی که دیدم این بود که کشاورزان اون منطقه محصولاتشون رو میچیدند و  جلوی زمین هاشون به مردم میفروختند!بعضی هاشون هم با آغوش باز از مردم دعوت میکردند تا بیاند و اونچه رو که احتیاج دارند با دستهای خودشون بچینند و بخرند! هنوز هم با وجود اینکه بارها به اون جا رفتم چیزی از جذابیتش برام کم نشده!

امروز عصر از همون اول که سوار ماشین شدیم انگار که دختری دوزاریش افتاد میخوایم بریم بهترین جای دنیا!با اولین آهنگی که براش گذاشتیم انگار به نهایت سرمستی رسید!رسیدیم به ناژوان همون جایی که به نظرم دنج ترین جای اصفهانه با یه طبیعت نسبتاً دست نخورده و بکر که هنوز خیلی مورد لطف و مرحمت مردم قرار نگرفته!

دختری حاضر نبود بیاد تو ماشین بشینه و در حالیکه سرش رو از ماشین بیرون کرده بود و نصفه نیمه از پنجره آویزون بود توهم ورش داشته بود که انگار رئیس جمهور اسکاندیناویه و گهگاهی برای عابرین دست تکون میداد!وقتی باد موهای منگوله ای و وزوزیش رو نوازش میداد شاد و سرخوش برای خودش چیزهایی میگفت که فقط معنیش رو خودش میفهمید و خودش!

به هر سه نفرمون خوش گذشت و به دختری بیشتر از من و همسرجان!چه شاد بود و پرهیاهو!احساس ما بزگترها رو داشت وقتی که بهمون میگفتند تو قرعه کشی بانک الگانس برنده شدیم مثلاً!اما شادی اون انگار دوامش خیلی بیشتر از شادی لحظه ای ما بزرگترها بود!


 
تقسیم وظایف در خانه ی ما!
ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۳  کلمات کلیدی:

اصلاً و ابداً حین خواندن این پست یا بعد از آن حق ندارید به من،همسرم یا دخترم بخندید!امیدوارم اگر کسی حتی سهواً!تاکید میکنم حتی سهواً! لبخندی گوشه ی لبش نشست یا اینکه ما رو مسخره کرد به فاصله ی سوت ثانیه سوسک بشه به دیوار انشالله!

این چند روز تو حال و هوای روزهای اول ازدواج و سالگرد ازدواج و اینها هستم!طوری که به ترک دیوار،جوراب های همسرم و لباس های منتظر شستشوی دخترم هم به طرز عشقولانه ای نگاه میکنم و کیف میکنم!

لباس های همسری رو بعد از مدت نسبتاً مدیدی اتو کردم!تصمیم گرفتم برای فردا خورشت قرمه سبزی بذارم و خلاصه اینکه خانوم شدم حسابی!!!و این یعنی چیزی که از من خیلی بعیده!تا قبل از به دنیا اومدن دخترکمون تا حدی اوضاع بهتر بود!یعنی خیلی بهتر بود!از عصر غذای شب رو آماده میکردم و حدود ساعت هفت در حالیکه خونه در نهایت تمیزی بود من هم عطر و ادکلن زده و آرایش کرده تا آخر شب مشغول دلبری از همسرجانم بودم!

از حق نگذریم نه که من به طور مادرزاد یک مقداری!فقط یک مقداری!شلخته بودم بیشتر رتق و فتق امور و مرتب کردن منزل با همسر جانمه!یعنی تا حدی هم تقصیر از خودشه که تا این حد بیشتر از من مرتب و منظمه و به نظم و ترتیب دادن به همه چیز علاقه ی زیادی داره و گرنه به نظر خودم من خیلی هم آدم نامرتبی نیستم!فقط من نمیفهمم کسی که تا این حد تمیز و مرتبه اون اوایل چطور به خودش اجازه میداد دندونهاش رو تو سینک ظرفشویی مسواک بزنه و جوراب های همراه با عصاره ی نامطبوع گربه مرده اش رو قاطی بقیه ی لباسها بذاره تو سبد رخت چرکها!البته الان این عادت های نه چندان خوبش رو ترک کرده!

چند هفته ی اول بعد از عروسی رو سعی کردم نشون ندم که تا چه حد از جمع و جور کردن آشپزخونه بعد از پخت و پز و همینطور نظم و ترتیب دادن به یخچال متنفرم!خیلی سخته مجبور باشی اون چیزی باشی که نیستی!(یعنی میگم من که از این کارها خیلی بدم میومد و سخت بود واسم انجامش،سخت تر هم این بود که باید خودم رو مجبور به این کارها میکردم!الان فکر کنم منظورم رو گرفتید احتمالاً!اگه ابهامی هست بازم توضیح بدم!)اما از اونجایی که هم خدا در و تخته رو خوب به هم جور میکنه و هم همسرم خیلی بیشتر از اونچه که من فکر میکردم باهوش بود فهمید داستان از چه قراره و خودش تو خونه تقسیم وظایف کرد و در نهایت این کارها رو خودش به عهده گرفت بدون هیچ اعتراضی!

جارو کردن و گردگیری وشستن و پخت و پز و حرص خوردن از دست کارهای دختری و از همه مهم تر حموم کردنش جز وظایف تعریف شده ی منه!خوابیدن و غر زدن و حرص دادن در حیطه ی اختیارات تام دخترکمونه!خوردن هم که با هرسه نفرمونه!

امشب دختری بدجوری سعی داشت تو حیطه ی اختیارات تامش رفتار کنه و اصلاً هم خیال کوتاه اومدن نداشت!در ضمن من و همسرم هم تصمیم داشتیم بعد از نود و بوقی فیلم عروسیمون رو ببینیم!فیلم رو گذاشتیم!اولش براش جالب بود و شروع کردن به نانای کردن!خیلی برام عجیب بود که چهره ی من رو با اون همه آرایش تشخیص میداد و میگفت مامان!شاید هم از صدام من رو میشناخت!خدا عالمه!خودش که الان زبون درست حسابی نداره که ازش بپرسم از کجا من رو شناخته!اما بعد که جذابیت همه چیز واسه ش از بین رفت و صحنه ها و موزیک براش عادی شد،چه رشوه ها که از من و همسرم نگرفت برای دیدن این دو ساعت فیلم و چه سواری ها که ندادیم ما دو تا به این دختر که تصمیم داشت قدمی از اونچه که تو چارچوب اختیاراتش بود کوتاه بیاد!تصور کنید من و همسرم رو به نوبت و همزمان در حال دیدن فیلم عروسی بع بع کنان دور خونه و دخترک هم که اون بالا رو کمرمون نشسته و ما دو نفر رو با خر مشدحسن اشتباه گرفته بود!البته دور از جون هردومون!اما تعارف که نداریم!

 بعد نوشت:انقدر به من ایراد نگیرید شمایی که نه مشدحسن رو میشناسید نه خرش رو!از کجا میدونید؟شاید جدیداً خر این بنده خدا بع بع میکنه!


 
برای تنها ستاره ی کوچولوم!
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱  کلمات کلیدی:

پشت صفحه ی مانیتور عکس دخترکمونه!با اشتهای خیلی زیادی داره بلال گاز میزنه!یکی از دستهاش رو بالای اون گرفته یگی دیگه رو هم کمی پایین تر!چقدر چشم های سیاهش قشنگه!دو تا ستاره ی کوچولو که به من زل زدند!این عکس رو علی تو چند روزی که من و دخترمون تهران بودیم گذاشته تا کمتر دلش براش تنگ بشه!اما انگار دیدن عکسش تو این ساعت از روز و حالا که گرفته خوابیده من رو دلتنگ تر میکنه!

این همه دوست داشتن!عشق من به اون تموم نشدنیه!بدون اغراق میگم!

نمیدونم بعد ها که بزرگتر بشه اون هم من رو اینقدر دوست داره یا نه؟!توقع زیادی هست اگه این همه دوست داشتن رو ازش بخوام!یک چهارم این مقدار هم برای من کافیه!

اگه شمایی که داری وبلاگم رو میخونی یه خانوم هستی اما تا الان مادر نشدی و یا اگر از آقایون هستی،نگو حسم رو میفهمی که هیچ وقت باور میکنم!من هم قبل از مادر شدنم از این ادعاهای واهی زیاد داشتم که من آدم با احساسی هستم و میتونم احساس همه ی آدمها رو درک کنم!

چند روز دیگه دخترکم هجده ماهه میشه و نوبت به واکسن این دوره میرسه!همون چیزی که از ماهها قبل براش تب و لرز میکردم!کاش طوری میشد که تا رسیدن به اون روز کمتر بهش فکر کنم!خدا به خیر کنه اون چیزی رو که قراره برای من مادر و دخترکم پیش بیاد!میترسم روز موعود برسه و من از شدت دلهره دخترک رو نبرم برای زدن واکسن!از بس که مادران مهربان و دلسوز و باتجربه ما مادرهای جوونتر رو از عوارض این واکسن می ترسونند!فعلاً که دارم خودم رو با جمله ی "این کار برای سلامتیش لازمه" دلداری میدم!البته اگه تا اون روز بتونم این جمله رو تو سرم فرو کنم!


 
تاب تاب اباجی!
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠  کلمات کلیدی:

دیشب رفتیم پارک خیر سر عمه آخریمون!دختری اونجا انقدر جیغ زد که همه ی اون هایی که اومده بودن حال و هوایی عوض کنند و بادی به سر مبارکشون بخوره ترجیح دادند جمع کنند برند و از آرامش نسبی خونه ی خودشون استفاده کنند!فقط ما که باعث و بانی این همه سر و صدا بودیم از رو نرفتیم و باز هم نشستیم!چه اونجا و چه تو خونه باید از ملودی های گوشنواز دختری استفاده میکردیم.پس چه بهتر که تو هوای آزاد میموندیم تا ارتعاشاتش کمتر گوشهامون رو نوازش کنه!مادر همسری عروس خانوم رو دعوت کرده بودند پارک و ما هم که کلاً از اول تا آخر دنبال دختری در جست و خیز بودیم!تنها دلخوشیمون از این همه دویدن و بالا پایین پریدن دست پیدا کردن به اندام مناسبه که فکر نکنم این هم عایدمون بشه!

 آخر شب انگار آه همه ی همسایه های پارکیمون دامن من و همسرم رو گرفت و تا صبح به خودمون پیچیدیم از سردرد!انقدرم این یه وجب بچه خوش ولوومه که خدا میدونه!دخترک که اصلا هم خیالیش نبود شب رو خوش و خرم خوابید و سر صبح بیدار شد و شروع کرد به بازی!انگار بعد از اون همه سر و صدایی که راه انداخت خواب دیشب حسابی بهش چسبید و الان هم بعد از چرت کوتاه عصر گاهی سر کیف و خوشبخت و خوشحال از مامیش تقاضای تاب تاب اباجی داره!

یکی به من بگه که آخه چه کنم با این یه دونه دختر؟!!!

بی ربط نوشت:خدا از رو زمین ورم داره با این کامنتای نامربوطی که بعضی هاتون میذارید!اگه با خودم کنار اومدم تاییدشون میکنم!گفتم بعضی ها تون!من که میدونم الان همتون به خودتون میگیرید!


 
عنوان ندارد!
ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠  کلمات کلیدی:

با نوشتن پست قبل تر از قبل و اینکه بعضی هایتان رفتید و دیگر پیدایتان نشد دچار عذاب وجدان شدیدی شدم و بی تعارف بد جوری به غلط کردم افتادم!طوری که احساس کردم از دستتان دادم!متاسفانه پست قبل تر از قبل را در شرایطی نوشته بودم که به دلیلی نگفتنی دچار بیماری خود شیفتگی مزمن شده بودم و حالا که اثر این بیماری با علاج(که علاجش گذشت زمان بود!)از جانم رخت بربسته خیلی متاسفم!برای شما نه!برای خودم که انقدر بی جنبه ام!فکر کردم وقتی آدم در آستانه ی سالگرد ازدواجش قرار میگیرد باید خودش را خیلی تحویل بگیرد و حالا که روز مذکور گذشت و به امروز رسید میبینم خیلی هم از این خبرها نبوده و نیست!الان به این نتیجه رسیده ام که ممکن است لازم باشد آدم تو بعضی موقعیت ها خودش رو تحویل بگیرد اما دلیل نمیشود که دیگران هم تو اون موقعیت همون قدر او را تحویل بگیرند!

شرمنده که از شما خواستم جلوی در عوارضی تهران برای من و دخترکم و دختر عمو گاو و گوسفند و بز قربانی کنید!اصلاً من را چه به این حرفها!

راستی بعضی هایتان که این روز ها نمی آیید و به من سر نمیزنید دلیلش چیست!شاید خواننده ی خاموش من شده اید و شاید آرزو دارید در اینجا را خیلی زود تخته کنم تا از شر من و خذعولاتم راحت شوید!بخاطر خدا هم که شده چراغ هایتان را روشن کنید!قول می دهم که دیگر از این قبیل کارهای اضافی نکنم!

یک دنیا ممنون از همه ی شمایی که سالگرد ازدواجم را تبریک گفتید و باز هم ممنون از شمایی که این روز را تبریک نگفتید!

پی نوشت:این پست رو به نسبت پست های قبل تر کمی ادبی نوشتم تا جایی گوشه ی قلبهای مهربانتان پیدا کنم بلکن من را ببخشید!

بعدتر نوشت:دقت دارید که تو این سه پست اخیر بدجوری به پیسی بی عنوانی خوردم و به روی خودم هم نمیارم!

 

 


 
دارم از تو مینویسم!
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦  کلمات کلیدی:

این پست مخاطب خاص دارد

به نظر تو که اشکالی نداره عنوان یکی از پست های قبلم تو بلاگ روزهای بلاگفا رو به عاریه بگیرم و این بار جدی بنویسم!کاری که خودم فکر نمیکنم بعد از نوشتن چند تا پست طنز به خوبی ازم بربیاد!

در آستانه ی پنجمین بهار پیوند آسمونیمون هستیم!چهار سال گذشت و خوب گذشت!من اینطور فکر میکنم لااقل و خوندن همین فکر از نگاه تو چندان هم سخت و دور از انتظار نیست!تو این سه سالی که با هم همخونه شدیم گاهی واسمون خیلی شیرین و به یاد موندنی بود اما اعتراف میکنم که گاهی هم سخت گذشت به هردومون!داشتیم آروم آروم همدیگر رو میشناختیم!چرا باید پنهان کنم که مثل همه ی زندگی های نوپا شب های طوفانی هم داشتیم!مادر تو،مادر من!خواهر تو،برادر من!و هر کدوم از این جمله ها گاهی چماقی میشد تو سر هر کدوممون!اونوقت که یاد نگرفته بودیم چطور با هم کنار بیایم!یه چیزی که به نظرم خیلی خوبه و شد نقطه ی عطف زندگی سه نفرمون این بود که تو این مدت یاد گرفتیم چطور با هم دعوا و بحث کنیم که همه ی پل های پشت سرمون خراب نشه!اون روزهای اول نمیدونستیم که به هم پریدن و جنگیدن هم آدابی داره و چه خوب فهمیدیم خیلی چیزهارو تو این مدت!

یاد گرفتیم با هم بحث کنیم اما اونقدر کشش ندیم که هر دومون ناراحت و دلگیر بشیم!یاد گرفتیم به غرور هم احترام بذاریم!یاد گرفتیم هیچ وقت هم رو جلوی خانواده هامون سبک نکنیم و پشت هم باشیم!

حالا که نگاه میکنم میبینم همین چیزهای به ظاهر ساده ای که تو این مدت فهمیدیم و شناختی که از هم پیدا کردیم خیلی خیلی ارزش داره!اونقدر که ما سه سال از باهم بودنمون رو براش گذاشتیم!یادته چقدر زود با یه مویز گرمیمون میکرد و با یه نخودچی سردی!به هم یاد دادیم صبور باشیم و الان نسبت به روزهای اول چقدر ظرفیتمون بالا رفته!یادته به قول خودت من چقدر مغرور بودم اما الان از اون روزا خیلی بهتر شدم!این رو من نمیگم تو میگی!

یادته چقدر فرشته ی کوچولومون اذیتمون کرد تا به اینجا رسید؟!یادته چقدر شب بیداری کشیدیم تا این روزها که دخترکمون در آستانه ی هجده ماهگی قرار گرفت؟!حالا با هر لبخندش لبریز از عشق میشیم و  دوست داشتن!از اینجا به بعد زندگیمون رو با یه فرشته ی دوست داشتنی و شیرین سهیم هستیم که برای هردومون خیلی عزیزه!بایه نگار!

همه ی اینا رو واست نوشتم تا این سه سال گذشته رو آروم آروم با هم ورق بزنیم و یادمون باشه که چقدر برای هم عزیزیم!دوست دارم یادمون نره که با هم بودن الانمون رو مدیون صبر گذشتمون هستیم و صبوری های آیندمون!ناملایمات تو روزهای آینده هم وجود داره اما ما تو رفتارهامون سنجیده تر و پخته تر عمل میکنیم!از تو بخاطر همه ی اونچه که بهم یاد دادی ممنونم!

همراه همیشگی من کمتر از یک ماه دیگه هم سالگرد همخونه شدنمونه!اون روزی که با هم بودنمون واسه ی همیشه از اونجا آغاز شد!این روز به یاد موندنی رو هم بهت تبریک میگم و برای هردومون آرزوی خوشبختی دارم!مگه عیبی داره آدم واسه خودش آرزوی خوشبختی کنه؟

خب این از هدیه ی من!حالا تو برام چی داری؟!


 
من آمده ام!ای وای!من آمده ام!
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤  کلمات کلیدی:

>شما فکر کنید که من آمده ام!تا الان عنوان مناسبتری واسه این پست پیدا نکردم!پس لطفاً به من خرده نگیرید!<

کلیه ی خواهران و برادران مقیم تهران!کلیه ی آقایون و خانوم های ساکن تهران و اطراف و اکناف! خونه دار و بچه دار!همگی توجه فرمایید!میگم همگی توجه فرمایید!فکر کنم گوش های بعضی هاتون نیاز به کارواش داره!هرچی داد میزنم و فریاد میزنم انگار اصلاً تو باغ نیستید!بنده امشب قدم رو چشم های بعضی از بندگان خدا میگذارم و میام که از هوای دود آلود تهران تا جای ممکن تنفس و برای روزهای آینده تو ریه هام ذخیره کنم! از اونجایی که نمیشه به پروازهای هوایی اعتماد کرد با آخرین مدل اتوبوس های جینگول راهی تهران میشم!ما می خواستیم با هواپیما بیام و در ضمن فلوس هم به کثرت موجود هست اما همسرم اصرار داشت که دلش میخواد بعد از این سفر برای یک بار هم که شده بتونه من رو ببینه!بنابراین ترجیح داد واسمون بلیط اتوبوس بگیره و من و دختری و دختر عموم ساعت یازده امشب هلک هلک با پروازهای تندروی سیر و سفر راهی تهران می شیم!بسوزه دل کاسپین و کور شه چشم مدیر اون یکی شرکت هواپیمایی که اخیراً تو قزوین سقوط کرد!

 آخ دلم لک زده برای این مسافرت های لاک پشتی!آخ دلم لک زده واسه ی این اتوبان اصفهان- کاشان!میدونم که همه ی شما ها هم دلتون لک زده واسه دیدن من و دختری نازنینم اما شرمنده این بار هم فرصتم خیلی خیلی کمه!امیدوارم اگه شماها گذرتون به اصفهان افتاد فرصت کافی داشته داشته باشید و بیاید از این ورا گذری!هرچند که من خیلی هم مهمون نواز نیستم و اگه اومدید پختن و شستن و جمع کردن با خودتونه!اما خب میدونم انقدر با معرفت هستید که از از برنامه ی استقبال چیزی کم نذارید!

ببینم چه میکنید برای استقبال از من و ناز دخترم و دختر عمو!گاو و گوسفند ها رو آماده کنید دم در عوارضی تهران که من اومدم!

بعد نوشت:حالا که بعد از یکی دو ماه دارم میام تهران احساس آدمی رو دارم که داره میره جزایر زیبای مدیترانه،کوش آداسی یا مارماریس!


 
مردک مرتیکه ی سیبیل کلفت!
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢  کلمات کلیدی:

داریم از خیابونی عبور میکنیم که عرضش خیلی خیلی کمتر از اونیه که بشه اسمش رو خیابون گذاشت!موقع عبور از همچین جایی همه اش استرس این رو داری که یه وقت یه راننده ی بی احتیاط نیاد خودش رو بندازه تو شکمت!منظورم شکم ماشینته!وگرنه کسی از اون جرات ها نداره که!تو همین گیر و دار یه مرد سیبیل کلفت با وانتش میاد و تا میبینه تو داری آروم آروم تو حال و هوای خودت رانندگی میکنی میگیره کنار تا رد بشی!از مرامش خوشم میاد!

بعد از اینکه رد میشیم به همسرم میگم واقعاً نمیشه آدم ها رو از رو ظاهرشون شناخت!چه انسان با معرفت و فرهیخته و فرزانه ای!بعضی ها بیست،سی سال درس میخونند اما یک ذره از فهم و شعور این آقا رو ندارند!

زود دوزاریش میفته!میگه:چون بهت راه داد اینو میگی؟!میخندم و میگم:آره!دوباره میگه:و اگه بهت راه نمیداد؟!میگم:همه ی اینا بر عکسش!

برای دوستان آیکیو بالا!بر عکسش این میشه!مرتیکه ی سیبیل در رفته ی بدبخت!به جای اینکه همه ی عمرت رو به الواتی بگذرونی میرفتی دو کلاس درس میخوندی خب!

بعد نوشت:شما رو به همه ی مقدسات عالم قسم میدم انقدر واسم کامنت نذارید خب!فرصت تاییدشون رو ندارم!

بعدتر نوشت:در آستانه ی افسردگی هستم!می خواید من دیگه مطلب جدید ننویسم؟!