عارضم به خدمت شوما آبجیا و داداشا و زنداداشا اگه از این ورا رد میشید احیاناً!بیشتر بیاید از این ورا گذری!شومایی که دلو هر جا بخواید میبرید!یعنی چی که بازدید دیروز هشت تا بوده؟!نکنه شوما هم به گوگل ریدر مجهز شدید و سر مابچه دارا بی کلاه مونده؟!
حالا گیریم که ما سه،چار،پنج،شیش،روزی نبودیم تو این خونه!نباید شوما بیاید و چراغ اینجا رو روشن نیگه دارید!هان!
تعجب نکنید جون دااش که ما چون خواهریم از جون خودمون مایه نمیذاریم خب!این لحن جدید و ضایع صوبت کردنمون از پیامدای پریدن با این جماعت خس و خاشاک تهرونی و شمالیه!هر چی کانکشن بیشتر طرز صوبت کردن ضایع تر!سعی میکنم آروم آروم خودم رو اصلاح کنم و مثل همیشه صوبت کنم!
این چند روز که شمال بودیم تو متل قو یا همون سلمان شهر بعد از انقلاب!بدجوری احساس آقازاده بودن کردیم!بس کی همه چی حاضر و آماده بود و ما هم همه ش به گردش و تفریح و بخور بخواب تو سواحل زیبای خزر!همه چی باب و میل و خدم و حشم فرت و فرت دوروبرمون بودند!نمیدونم اگه ایشالله خدا قسمت کنه یه سفر بریم اروپا چیجوری میام و واستون تعریف میکونم!
خلاصه که بد عادت شدیم و شام درست کردن برا دیشب واسه آبجیتون خیلی سخت بود جوری که انگار میخواست دور کره ی زمینو رو امثال من و شومای خس و خاشاک بدووه اونم یه لنگه پا!اما اشتب نشه ما محرم و نامحرم حالیمونه!منظور نظر فقط با داداشا و آبجیاس!باور کنید دااااشا و آبجیا!
دختری که انگار دنیا رو دو دستی تقدیمش کردند طوری با هیجان رو شن های ساحل میدوید و جیغای بنفش میکشید که انگار از یه قفس هشتاد و پنج متری تو اصفهان آزاد شده!باور کنید هر کی نگاش میکرد به این نتیجه میرسید!
مدام هم به ماهی ها نیگا میکرد و مانی مانی میکرد طوریکه دل هر بیننده ای واسه ش کباب و بلکن جزغاله میشد که بابا اقلکاً سالی دوبار به این بچه ماهی بدید که میاید ساحل اینقدر بالا پایین نپره و آبروی هیئت رو کم و زیاد نکنه خب!حقم داشت بد بخت!آخه نمیدونست من میدونم که طبق آخرین تحقیقات دانشمندا باید هفته ای دوبار ماهی یا محصولات دریایی خورد و منم هفته ای دوبار صبح تا شب قاشق به دست تو خونه کلاغ پر میرم و بهش التماس میکنم که بخور بچه!واسه سلامتیت لازمه!اونم سرش و میده بالا که یعنی نه!نه!نه!
از اون طرفم عین ساحل ندیده ها میاد و همه ی شن های ساحل رو میریزه رو سر من و داییش و باباش و ما رو رسماً خاک بر سر میکنه!بیا!اینم از بچه بزرگ کردنمون!ما که بچه بودیم جرات نداشتیم با ننه بابامون زیاد بلند حرف بزنیم!یعنی هروقت لازم بود و ازمون دور بودند بلند حرف میزدیم که صدامونو بشنوند!با بعضی وقتا که در مورد یه چیزایی تفاهم نداشتیم!همین!اما حالا این بچه!بزرگ که بشه آسایشگاه فرستادنمون قطعیه!
موقع برگشتنم هر چی هوار میزنیم که پدر من آخه این چه نسخه ای هست که شوما واسه ما میپچی!خب بذار دوتامون با آجانس بیایم!میگه نه و نمیشه و راه نداره!یه کم مهربون بشینید!اون همه شمال خرج کرده ها!نه که تو سی،چل تومن پول آجانس باشه!میخواست بچه هاش دور هم باشند!
بابامونم که به ما گفته بود نمیخواد و لازم نیست شما ماشین بیارید!منم که میدونم که اصلاً هم بحث بنزین و این صوبتا نبود!رفتنی رو با مامان و بابا چارتایی رفتیم!اما نمیدونستیم برگشتنه دو تا داداشیا هم هوس شمال اومدن مبکنند و تا خود تهران رسماً پرس میشیم!طوریکه وقتی از ماشین پیاده شدیم ساعت ها وقت صرف شد که هرکدوممون به حالت اول که نه!به ریخت آدمیزاد برگشتیم!خفن طور شدیم بساط خنده ی بقیه ی ماشین سوارا!
ملتو بگم که تو جاده چالوس هنوز تو حال و هوای انتخابات بودن و هرچیز سبزی داشتند از تو ماشینا داده بودند بیرون!اشتباه نشه!منظورم دمپایی و کلمن و روسری خالقز و عمقزشونه!یه راننده هم که یه بسته پفک چی توز داده بود بیرون ماشین که ما نفهمیدیم منظورش چی بود!شما هم به بد تعبیر نکنید خدایی!!!یکی نیست بگه بابا ملت بیاید بیرون از این حال و هوا!هر چی نباس میشد شد!خلاص!از پ ل ی س هم حیا نمیکردن که هیچ!تا میدیدنش میومند بیرون و فریاد میزدند نترسید نترسید ما هم با هم هستیم!
حیا هم خوب چیزیه به مولا!
پی نوشت:تو کامنتدونی کامنت س ی ا س ی نبینم!
بعدترنوشت:از این به بعد گهگداری تو این بلاگ پیام های اخلاقی و اجتماعی و سلامت بخونید و حالشو ببرید!