مرض استسقا
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱  کلمات کلیدی:

روزها پشت سر هم میگذره و یکی از اون یکی تکراری تر!بدجوری دچار یکنواختی شدم!

صبح علی الطلوع راس ساعت یازده که بیدار میشم چایی ساز رو روشن میکنم!حتی به خودم زحمت نمیدم برم سراغ کتری!خدا پدر و مادر این تکنولوجی رو بیامرزه!با وجود این گرمای زیاد هم چایی واسم از نون شب واجب تره!شاید تقصیر از مامان جانمه که من رو به خوردن چای های گاه و بی گاه صبح گاهی و ظهر گاهی و عصر گاهی عادت داد!آره مقصر همون مامان جانمه!صبح تا شب ششصد بار چای درست میکنم،میخورم!با دختری بازی میکنم!سر به سرش میذارم!اون جیغ میزنه!من عر میزنم!باز چایی درست میکنم،میخورم!سرانه ی مصرف چای تو خونه ی ما سه برابر استاندارد جهانیه!

امروز کلاً فرق خاصی با روزهای دیگه نداره اما همه اش دارم مایعات میخورم!حدس خودم اینه که مرض استسقاء گرفتم!تا ببینم نظر مادرجانم چی باشه!نمیدونم باور میکنید یا نه اما خیلی باور کردن یا نکردن شما برام مهم نیست!صبح تا حالا به اندازه ی چار تا بطری آب معدنی خوردم و یه ده بیست تایی هم چایی!پیشبینی من اینه که یا تا عصر امروز میترکم یا دردم درمون میشه بالاخره!اگر تا عصر امروز زنده بودم میام به بعضی هاتون سر میزنم!گفتم اگر زنده موندم!خودتون میدونید که ضریب خطای حدس ها و پیش بینی های من بالای نود درصده!


 
 
ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳٠  کلمات کلیدی:

تا الان سه تا مدرک یا گواهینامه یا هر چی که اسمش رو بذارید گرفتم که هیچ رقمه به کارم نیومده!

مدرک لیسانس حقوق قضایی!

گواهینامه ی هلال احمر!

گواهینامه ی رانندگی!

گرچه مامان جانم برای اینکه مطمئن باشند برای جلب خواستگار بیشترو بالا بردن آمار حداکثری،حداقل از پنج تا از انگشت های دست دخترشون هنر میباره تلاش مستمری داشتند که مدرک آرایشگری و خیاطی رو هم به موارد بالا اضافه کنند و تا کنون تلاششون بی نتیجه مونده!

اما توضیح بندها:

اولی رو که فعلاً ولش کن چون احتمالاً تا دوباره هوس جنبیدن به سرم نزنه و نخوام بشینم درست حسابی درس بخونم اون هم از من بی عار تره!حتی فرصت نکردم قابش کنم و بزنمش به دیوار!

دومی رو هم که بازم ولش کن!در مواقع ضروری و سوانح طبیعی و غیر طبیعی که به شکر خدا تو مملکت ما هم کم نیست ممکنه به کارم بیاد!

اما سومی که همانا قدما تصدیق نامیدندش و حالایی ها گواهینامه ی رانندگی!دیدم بدجوری تو خونه افتاده و داره خاک میخوره!تو هفته ی قبل که مامان جانم اومدند اصفهان و چند روزی پیشم موندند به خودم جرات دادم و وقتی گفتند که میای بریم خونه ی خاله جانت سر بزنیم در پاسخ گفتم البته که میریم و با ماشین خودمون هم میریم!این جمله ی دوم حاصل درگیری های ذهنی ماههای اخیرم بود که با خودم کنار نمیومدم و میخواستم خودم رو مجبور به رانندگی کنم!از من اصرار و از مامان جان انکار که حالا چه کاریه!با تاکسی میریم!ماشین رو از پارکینگ آوردم بیرون و با اولین استارت خوردم تو در همسایه بغلی و بعد ماشین خاموش شد!با اعتماد به نفس کامل دوباره استارت زدم و ککم هم نگزید!نی نی رو داشته باشید تو بغل مامان که زل زل به هنر نمایی مامان خانومش نگاه میکنه!خوشحال بودم که موفق شدم بر وحشتم غلبه کنم و لحظه ای بعد من و مامان و نی نی سوار بر رخش زیتونی رنگمون حرکت کردیم!

بدبختی اینکه بعد از این همه مدت که پشت فرمون نشسته بودم به هیچ وجه دلم رضا نمیداد آروم برم اما مامان جان وقتی کم کم تونست آب دهنش رو قورت بده و مطمئن شد که نه بابا بنده یه چیزایی از رانندگی حالیمه شروع کرد به تشویق دخترک کله شقش!که آروم برو و بوق بزن و راهنما یادت نره!

رسیدیم به چهارراهی که همه ی دلهره من از اونجا ناشی میشد!نمیدونید تو این مدت کوتاه چقدر نذر و نیاز کردم و دوازده امام و چهارده معصوم رو به کمک طلبیدم تا به سلامت از اونجا رد بشیم و در ضمن آبروی نداشته من هم تا حدی جلوی مامان جانم حفظ بشه!باور نمیکنید اگه بگم چشم هام رو لحظه ای بستم و بعد باز کردم و بلند یه یا ابالفضل گفتم و رفتم بین اون همه ماشین!شک ندارم که همون هم به دادم رسید و  بعد از گذشت از اونجا تا حدی اعتماد به نفس از دست رفته ی خودم رو به دست آوردم!نهایتاٌ بالاخره رسیدیم منزل خاله خانوم!

برای برگشت دلهره ی بیشتری داشتم!از اون مسیر کامیون و ماشین های سنگین زیاد عبور میکرد!تا سر خیابون رو خوب اومدم اما دوباره نزدیک تقاطع دست و پاهام به طور همزمان رفت رو ویبره!بین یک عالمه ماشین که پشت سرم گیر افتاده بودند از ماشین پیاده شدم و به دختر خاله گفتم اینجا رو من میترسم!به خدا یه قدم جلوتر نمیرم!و خلاصه آبروریزی کردم حسابی!اون قسمت رو اون نشست و بعد پیاده شد و دوباره خودم نشستم!به این ترتیب تمام اعتماد به نفسم دود شد و رفت هوا به سلامتی!همون یک ذره ای که اون نشست همه ی جراتم رو لگد مال کرد!البته اصرار از من بود و مقصر هم خودم بودم که به اون اتکا کردم و نخواستم اون قسمت رو خودم برم!حالا من دوباره جرات ندارم ماشین رو از پارکینگ بیارم بیرون!

اما چیزیکه چند سالیه ذهنم رو مشغول کرده اینه که چرا این آقایون انقدر به طرز رانندگی خانومها ایراد میگیرند!هر آدمی باید از یه جایی شروع کنه خوب!بالاخره هر آدمی تا میاد رانندگی یاد بگیره میزنه چار تا ماشین رو له میکنه و نهایتاً یکی دو نفر رو هم برای کمک به عزرائیل میفرسته اون دنیا خوب!اما بالاخره یاد میگیره که!غیر از اینه؟!

پی نوشت:به زمان ارسال این پست توجه کنید لطفاً!

 

 

 


 
حکومت نظامی درمحله ی ما!
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸  کلمات کلیدی:

وقتی دختری میخوابه به قول مامان جانم تو خونه ی ما حکومت نظامی میشه!تشکیل اجتماعات بیش از یک نفر مطلقاً ممنوعه!حتی خودم هم نمیتونم با خودم صحبت کنم!تو ذهنم رو میگم!وگرنه که هیچ آدم عاقلی با خودش بلند بلند صحبت نمیکنه!

تلفن!کلاً باید خفه بمیره!بعد از اینکه صداش تا آخردین میزان ممکن کم شد یک بالش هم روی اون قرار میگیره تا از شدت صداهای احتمالی کاسته بشه!البته اگر که اون رو قبلاً از پریز نکشیده باشم! 

شیر آب!اصلاٌ و ابداً نباید باز بشه!حتی اگه کسی دستشویی داشت و از اوضاع و احوال برام مسجل شد که مشکلش داره به سنگ کلیه منجر میشه!خوب میخواست یادش باشه و قبلاً بره!اگر هم همون موقع این مساله ی دست به آب بهش عارض شد و نتونست بره شاید خودم با کمک خانواده ی خودش قسمتی از هزینه ی درمانش رو تقبل کردم!اما در هر صورت تو اون تایم نمیتونه تو خونه ی من بره دستشویی!به هر حال خواب ناز دخترم نباید از سرش بپره!

همسایه ها!به هر جهت کلاً باید رعایت حال من رو بکنند که با چه بدبختی ای دختری رو خوابوندم!اگر هم خوابشون نیاد باید هر موقع از روز که هست دراز بکشند و پلک هاشون رو روی هم بگذارند!برای تمدد اعصاب خوبه!بهشون اجازه ی مطالعه هم داده میشه!البته اگر مثل خودم خیلی موقع کتاب خوندن شکمو نباشند و هوس باز و بسته کردن در یخچال به سرشون نزنه!در ضمن باید به آهستگی کتاب رو ورق بزنند!یا از خوندن صفحات بعدی اجتناب کنند و بقیه رو بذارند برای یک وقت دیگه!آخرین باری که یکی از همسایه ها تو ساعت حکومت نظامی عطسه کرد و باعث شد دختری از این پهلو به اون پهلو بشه دادم اموات و احیاش رو آوردند جلوی چشماش!اینکه تو این ساعت از روز عبور و مرور تو کل ساختمون ممنوع هست که دیگه گفتن نداره!

خوشبختانه اهالی محل چون همینجوری الکی الکی از من خیلی خوششون میاد به صورت خودجوش باهام هماهنگند و موتور ها و ماشین هاشون رو از چند ده کیلومتری اینجا خاموش میکنند و تا درب منزلشون رو به صورت خلاص میاند!

خوب حالا کسی اعتراضی داره!!!

پی نوشت:مبعث یگانه پیام آور مهر و نور و رحمت بر شما مبارک!


 
سوتی های آنچنانی!همراه با پی نوشت!
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧  کلمات کلیدی:

وتا همین ساعت روز خونه بود!منم اگه جای اون بودم بعد از یه پیک نیک دو روزه امروز دلم نمیخواست حوالی اداره آفتابی بشم!ناهار رو که خورد گفت:خوب.من دیگه باید برم!گفتم آره!اگه دلت میخواد از من مرخصی بگیر برو یه سر بزن اداره!بد نیست که!

باهامون(منظورم من و عسلکه)خداحافظی کرد و رفت پایین تو پارکینگ!مثل اینکه ماشین جلوی در بود!زنگ واحد خودمون رو زده و میگه ببخشید خانوم این پراید سفید برا شماست؟!با تعجب گفتم:نه آقا!اشتباه گرفتید!با خودم فکر کردم حتماً داره شوخی میکنه!خواستم من هم سر به سرش بذارم!اما صدای من رو نشناخت!با اینکه حداقل روزی دو بار از تو آیفون میشنوه!جالب اینجا بود که نه نگاه کرده بود ببینه که زنگ رو اشتباه زده یا درست و نه اینکه صدای من رو شناخت از اون تو!

پی نوشت:جداً بعضی آقایون چرا انقدر اصرار دارند که آیکیوشون بالاست!

لیسانس حقوق من رو مدرک زپرتی میدونه اما کاردانی مکانیک خودش رو رو سرش میذاره و حلوا حلوا میکنه!میگه هرکی میخواد از ریاضی فرار کنه میره رشته ی انسانی!حالا البته رشته ی حقوق رو کمی تا قسمتی قبول داره به عنوان رشته فرنگی یا سوپی یا آشی!اما تا وقتی تهران بودیم چون حیاط دانشکده مون و کلاً ساختمونش کوچیک بود بهم میگفت چه ساعتی از مدرسه تعطیل میشی بیام دنبالت!

بازم پی نوشت:حالا من یه چیزی گفتم!ولی شما نیاید تو کامنت های نه چندان پر مهرتون شوهرم یا مدرکش یا آیکیوش رو به بازی بگیریدا!میدونم که یک کم کم یا زیادش برا همتون هست از این دست سوتی ها!

چند ساعت بعد نوشت:اونوقتی که این مطلب رو پست میکردم یادم نبود که امروز شهادت امام موسی کاظم(ع) هست!از اینکه ممکنه باعث شده باشم لبخندی رو لب هر کدومتون نشسته باشه خیلی خیلی متاسفم!امیدوارم خداوند من رو ببخشه!


 
رقص با ملاقه!
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٥  کلمات کلیدی:

عصر از سر کار اومد و مطابق معمول هر روز شکمش زودتر از خودش!طبق برنامه ی روتینش  اول رفت سر گاز و شروع کرد به غر زدن که سمیه جون شام چی داریم!در حالیکه دختری رو داخل دستشوویی میشستم داد زدم:عزیزم قرمه سبزی یک هفته قبل!که مامان جان مرحمت فرمودند پختنش رو!مگه خودت سفارش ندادی!دوباره هوار زد که ای بابا بازم غذای تکراری!من هم گفتم نوش جونت عزیزم!بخور!تا تو باشی موقع پیمانه کردن هر چیزی مثل بند تنبان از هر جایی که ولت میکنم در نیای و سرک نکشی تو قابلمه که ای بابا کمه!این یک دفعه رو زیادتر درست کن!حالا کی قرمه سبزی رو پیمونه میکرده فقط خدا میدونه!

شام رو کشیدم و دختری هم شروع کرد که برنامه ی معمولش رو اجرا کنه!فکرش رو خوندم!با خودش میگفت:اول میرم سراغ قابلمه!نه انگار پارچ دوغ بهتره!ظرف سالاد هم بدک نیست!بالاخره بعد از مشورت با خودش به نتیجه رسید و از پارچ دوغ شروع کرد!بعد از اینکه آزمایش های اندازه گیری حجم و چگالی همه ی اجسام داخل سفره اعم از نمکدون و قاشق چنگال و حتی ظرف سبزی خوردن رو تو محتویات پارچ انجام داد اون رو دمر کرد و بعد فرش های نازنینم بود که به فنا رفت!هرچی من میگم فلان چیز اون تو جا نمیشه!قبول نمیکنه!میخواد همه رو خودش با آزمون و خطا امتحان کنه!تو مرحله ی بعد نوبت به قابلمه ی خورشت رسید!ملاقه به دست اومد بالا سرش!فقط هم میزد!دنبال چی میگشت خدا میدونه!

همونوقت بود که از شانس بیچاره ی من بخت برگشته پیام بازرگانی شروع شد و دختری شروع کرد به نانای کردن با هزار ناز و کرشمه!اون هم با ملاقه ی آغشته به خورشت!به خدا همه جوری میرقصیدا!هرچی حرکات دست اون بیشتر به مراتب خونه هم قشنگتر و قشنگتر!چی میگن به این رقصا!آهان بلرین هم میرقصید!به رقص سنتی هم علاقه داشت!کمی هم برره ای رقصید!

خیر سر عمه وسطی چند وقت دیگه باید عروس پا گشا کنم!همون زنعمو جان رو!هی من حرص میخوردم و اقصی نقاطم رو جرواجر میکردم!هی باباش میخندید و ازش فیلم میگرفت!احتمالا برا سر قبر من!میخواست آجان برا علت مرگم پاپیچ خودش و دخترش نشه احتمالاً!

حالا شاید بولوتوثش تا چند وقت دیگه تحت عنوان "جدبدترین نوع رقص اونم با ملاقه "پخش شد!اگه همچین چیزی دیدید اونی که داره جلوی تلویزیون قر میده دختری منه!الان خودم هم دیدمش!خاک بر سرم باباش اون وسط با شلوارک چی کار میکنه آخه!

اینم بگم!نه که ما میز ناهار خوری نداشته باشیما!نه!فقط از دست این دختری به صرافت میوفتیم اگه گهگداری هوس استفاده ازش به سرمون بزنه!

این یکی رو هم بگم!نه که بی فرهنگ باشیم،قابلمه رو بیاریم وسط سفره!نه!اتفاقاً خیلی هم با کلاسیم!فقط میخوایم علی خان واسه غذا کشیدن زیاد به زحمت نیفتند!همین!

این چند روز که پیدام نبود و از صفحه ی روزگار کمرنگ شده بودم و بلکن محو!رفته بودم پی خوندن این رمان های عشقولانه ی دهه ی شصت!این که هیچ کدومتون سراغم رو نگرفتید الا یک نفر بماند!اینم که کسی نپرسید نویسنده ی وب روزها مرد یا زنده است باز هم بماند!اما چه حال و هوایی داره عشق های دوره ی نوجوونی!گاهی با خودم فکر میکنم کاش من و آقای مربوطه تو نوجوونی عاشق هم شده بودیم!انگاری اونجوری بهتر بود!

برای این که مطمئنتون کنم جامونده ای،وامونده ای،پس مونده ای نمونده اینم بگم که بنده یک غلطی کردم هوس کردم موقع تایید کامنتها به یک به یکشون جواب بدم!اما حالا میبینم اصلاً وقت این جینگولک بازی ها رو ندارم!بابا ما بچه داریم!این کارا به ما نیومده!قسم میخورم با خوندن دونه به دونه ی کامنت هاتون هرچند که تعدادش کمی بیشتر از تعداد انگشت های دستمه ته دلم قنج!غنج! به هر حال همون قنج میره!همین جا از تک تکتون تشکر میکنم و میگم که الهی قربونتون برم من!اگه لازم باشه گزینشی بهشون جواب میدم و یک دنیا ممنون از تک به تکتون هستم!نه!از تک تکتون یک دنیا ممنون هستم!حالا بهتر شد انگار!


 
و بازهم ماجراهای من و خارسو جان!
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٠  کلمات کلیدی:
 
رگ آشیخی!
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٠  کلمات کلیدی:

وقتی با حرص هرچه تمامتر استن رو روی ناخن های لاک زده م میکشم یه جوری که خیلی خوب صدام رو بشنوه میگم علی!چی میشد میتونستم با لاک نماز بخونم!لبخند میزنه و چیزی نمیگه!این بار بلندتر از دفعه ی قبل داد میزنم که علی!حوصله ندارم پاکشون کنم!اونم همونطور با یه نگاه عاقل اندر سفیه نگاهم میکنه و بازهم لبخند میزنه!نمیتونم بگم معنی این رفتارش و سکوتش رو نمیفهمم!اما دوست دارم یه چیزی بهم بگه یا حتی باهام بحث کنه!گاهی اونقدر دلم میخواد بچگی کنم که خودم از خودم خجالت میکشم!گاهی اونقدر محتاج امر و نهی دیگران میشم که از خودم لجم میگیره!

اما گاهی تو همون اوضاع احوال اگر ازم خواهش کنند یا التماس که فلان کار رو نکن یا این کار رو بکن،هیچ فرقی برام نمیکنه!این جور مواقع فقط دلم میخواد کار خودم رو بکنم و نه تنها نظر دیگران برام اهمیتی نداره!فقط و فقط به خودم فکر میکنم و حتی دیگری رو هم ابداً نمیبینم!تو اصفهان همچین وقتایی میگن طرف رگ آشیخیش گل کرده!یعنی فوق العاده لجباز و یک دنده شده!مواظب این رگتون باشید چون احتمالاً تو اقصی نقاط شما هم یکی دو تا از این رگ ها وجود داره!وقتی این رگ قلمبه بشه دیگه دست خودتون نیست که چیکار میکنید و چی می خواید!


 
تفاوت نسل دیروز و امروز!
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧  کلمات کلیدی:

از وقتی خانوم کوچولو پاهای قشنگش رو تو دنیای ما آدم زمینی ها گذاشت حسرت به دل موندم برای یکبار هم که شده درست حسابی و بدون دغدغه بیام نت.همش دلم شور میزنه که الان بیدار میشه!یا اگه بیدار باشه میترسم که الان بیاد و از مانیتور آویزون بشه و من رو از کار بیکار کنه!

اگه یه لحظه ازش غافل بشم شروع میکنه به غرغر کردن!و اگه فقط کمی تاخیر کنم دخترک چشماش رو میبنده و دهنش رو باز میکنه!دقیقاً به امتدا فاصله ی فرش تا عرش!اونوقته  که تا همه ی امواتمون رو نیاره جلوی چشمامون دست بردار نیست!

از زیرکی و داناییش هم همین بس که  وقتی حین توپ بازیش بخوام سرش رو گول بمالم و برم پی کار خودم عمداً توپ رو شوت میکنه زیر این مبل های استیل که در آوردنشون کار حضرت فیله!و من تا بیام اون توپ رو در بیارم یکی دیگه رو شوت میکنه اون زیر و خنده کنان به من زل میزنه تا بهم بفهمونه که خوب حقم رو گذاشته کف دستم!

به همه شمایی که هنوز طعم بچه دار شدن رو نچشیدید بگم که تا فرصت هست عشق و حال و ولگردی و شبگردی کنید اساسی!نگید نگفتم!اینا رو میگم که فردا روز مدیون هیچ کدومتون نباشم!

این رو هم بگم که بچه داری ترکیبی هست از مزه های شور و شیرین و گس!گاهی اونقدر بهت خوش میگذره که میخوای با شدت تموم سرت رو بکوبی به سقف!گاهی هم اونقدر شیرینه که غرق تو لذت و عشق میشی!

اما خوب وفتی برات نانای میکنه یا وقتی وجودش رو که هنوز پره از رایحه ی بهشتی بو میکنی همه چیز تو ذهنت قشنگتر و خوش آب و رنگتر میشه!

تو اینکه نسل امروز خیلی باهوش تر از نسل های گذشته است هیچ تردیدی نیست و تا بوده همین بوده!اما اینکه نسل ما هم خیلی پخمه تر و شاسکول تر بود و خیلی چیزهارو باید از بچه هامون یاد بگیریم هم کم قابل تامل نیست!

پی نوشت:به دلیل امنیتی پست قبل خصوصی شد!


 
ما گل های محمدی!!!
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦  کلمات کلیدی:
 
درباره ی خودم!درباره ی فروغ!
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳  کلمات کلیدی:

امروز داشتم مقدمه ی دیوان فروغ رو میخوندم!دلتنگ شعرهاش شدم و جسارتی که داشت تو بیان احساسش!نمیگم کاملا این نوع جسارت رو میپسندم و تاییدش میکنم اما به عقیده من ما خانوما نباید تا این حد از بیان احساساتمون حالا از هرنوعش که باشه واهمه داشته باشیم!در ضمن شور بودن زیادی رو هم نمیپسندم اما خوب نباید طوری زندگی کرد که دیگران و از آن جمله همسرمون یک وقت یادش بره که ما هم آدمیم و نیازهایی داریم!

میدونید چی میخوام بگم!اصلا من از اول میخواستم در مورد دلتنگی هام بنویسم و این که این روزها مدام احساس خفگی میکنم!دلم میخواد اونقدر فرصت داشتیم که مثل اولین روزهای باهم بودنمون برای مدت طولانی سرم رو روی شونه های امنش میذاشتم و عاشقی میکردم!الان خیلی زوده که از اون روزا تا این حد فاصله بگیریم!خیلی بده که این سرعت اون روزها برامون خاطره بشند!خاطراتی شیرین که کمتر تکرار میشند!میدونم که همه ی اینا بخاطر مشغله های زیادی هست که واسه خودمون ایجاد کردیم اما پنهان شدن پشت این دلایل هیچ وقت نتونسته توجیهم کنه!

گفتم تا بخاطر دیر آپ کردن به اسفل السافلین پیوندهای وبلاگ دوستان سقوط نکردیم بیام اینارو بگم و برم!

پی نوشت:کی میتونه انکار کنه که وقتی همسرش بهش میگه دوستش داره و مدام بهش لاووو میده از زندگی لبریز نمیشه!کی میتونه انکار کنه که وقتی همسرش رو گونه هاش بوسه میزنه از شوق لبریز نمیشه!واسه ی چی انقدر تو روزمرگی غرق شدیم!


 
یاد باد آن روزگاران یاد باد!
ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩  کلمات کلیدی:

به برکت خونه تکونی امسال رفتم به روزای دور کودکی!روزایی که همه ی زندگیم یه جعبه بود پر از خاطرات و یه عالمه یادگاری رنگارنگ.روزایی که دوست داشتم به هر بهونه ای از هرکسی یه یادگاری داشته باشم.یادم نیست این رسمو تو بچگی کی بهم یاد داد اما!

اون روزایی که محمد بهم یه سوت سفالی کوچولو داد و امروز با با دیدنش چشمام پر از اشک شد.روزیکه مهدی بهم یه ساز دهنی داد.روزیکه فاطمه همه ی داشته ش رو که یه ساعت کوچولو بود تو دستام گذاشت و ازم خواست تا همیشه مواظبش باشم.اون روزا خوب یادمه وقتی میومدم اصفهان چقدر بچه ها دوروبرم بودن!اخلاقم بد نبود اما به این دلیل که از تهران میومدم دختر دایی ها و پسر دایی ها فکر میکردن هرکی از تهران بیاد لابد خیلی با کلاسه!یادمه هیچ وقت خودمو واسشون نگرفتم.یادمه هیچ وقت از این همه دوست داشته شدن سوء استفاده نکردم.

یادمه وقتی میرسیدیم اصفهان اونوقت که هنوز بابا و مامان وقت نکرده بودن کیفامون رو از تو ماشین بیرون بیارن آزاده و محمد ازم میپرسیدن کی میرید؟نه به این دلیل که دوست داشتن ما از اونجا بریم به این خاطر که میخواستن بدونن چند روز با هم هستیم.و نمیدونستند چطور باید اینو بپرسند.تا میپرسیدن که کی میرید عمه شون یعنی مامانم میخندید و میگفت یعنی شما منتظرید که ما نیومده بریم؟و اونا خجالتزده میگفتند نه عمه!اما روزای باهم بودنمون چه زود میگذشت و نوبت به رفتن میرسید.اونوقت بود که اشک میرییختیم و میگفتیم ما رو از هم جدا نکنید!ما نمیتونیم بدون هم باشیم.

اونوقتا چند بار اومدیم اصفهان و عزم موندن کردم.موقع رفتن پدر و مادر نتوستند حریفم بشن و به ناچار منو به مادر بزرگ سپردند و رفتند!بودنم کنار بچه ها چند روز تمدید شد!قسم میخورم تو عالم بچگی هیچ وقت مزه اون چند بار اصفهان موندنم از زیر دندونام بیرون نرفت(یادمه زندایی هم که بزرگترمون بود هیچ وقت جلومونو نگرفت و اون روزا پا به پامون بچگی کرد!مرسی زندایی مهربونم!حالا هم که ساکن اصفهان شدم بیشتر از همه هوامو داری.مرسی).اونوقت بود که تو همه ی خرابکاریا سردسته میشدم و کسی هم برای امر و نهی کردن بالا سرم نبود و اگرم بود از پسم بر نمیومد.مادربزرگ همیشه مراقبم بود و دورادور منو میپایید!موقع نماز که میشد یا هروقت که میخواست بره مسجد بهشتی دستمو میگرفت و هرطور شده منو با خودش میبرد و میگفت:ننه تو امونتی!(امانتی).خدا بیامرزدش.خدا روحشو شاد کنه.

نمیدونستم ممکنه این همه ذوق منو بکشونه به اینجا که ساکن این شهر بشم و گاهگاهی دلتنگ دیدار خانوادم!نمیدونم خدا بعد از این چی تو تقدیرم قرار داده اما مثل بزرگترها دعا میکنم عاقبت بخیر شم

محمد جان اون روزها گذشت و نتونستیم بیش از این تو حال و هوای بچگی بمونیم!راستش ندیدمت تا ازدواجت رو به تو و همسر عزیزت تبریک بگم اما اینجا فرصتی شد تا بگم از خدای روزهای کودکیمون خوشبختیتون رو میخوام.

پی نوشت:این پست برای اواخر اسفند سال گذشته است و من چون دوستش داشتم منتقلش کردم به این وبلاگ!میخوام بعضی پست های وبلاگ قبلی رو به این ترتیب بیارم اینجا تا همشون رو یک جا داشته باشم!شما به بزرگی خودت ببخش آبجی یا داداش خوب من!


 
دلتنگم!همین!
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸  کلمات کلیدی:

امروز برای دومین بار تو تاریخ بچه داری شانزده ماهه،دخترم ازم جدا شد.برای چند ساعت!عمه جونش اومده بود اینجا و موقع رفتن با گریه و زاری خواست دنبالش بره!دختر کوچولوی من دنبال عمه ش رفت و من با اینکه در مقابل خواسته ش مقاومت خیلی زیادی نکردم بدجوری از خودم دلگیرم!انگار یه تیکه از روحم با رفتنش کنده شد و من الان دارم تو گوشه گوشه ی خونه دنبالش میگردم!نمیدونم این همه وابستگی واسه ی هردومون خوبه یا بد!اما از اونجاییکه همیشه باهام بوده الان این احساس دست از سرم برنمیداره!شاید با خودتون فکر کنید که من دیگه خیلی شورش کردم اما خوب دست خودم هم نیست.هرروز به امید دیدن چهره ی پاک و معصومش از خواب بیدار میشم و تا شب تو همه ی لحظه ها کنارمه!از درسم فاصله گرفتم اما میدونم که ارزشش رو داره!حداقل تا وقتیکه از آب و گل دربیاد!میخوام تا جایی که میتونم مادر خوبی براش باشم!

دیروز فرشته ی قشنگم رو بردم پیش دکترش و وقتی گفتم اصلا میلی به نام گرسنگی تو دخترکم وجود نداره!خندید و گفت موفرفری ها همشون کله شقند!راست میگه!حداقل در مورد دخترک مووزوزی من این مورد به شدت صدق میکنه!اگر بهش اصرار کنم که غذا بخور کلاً بی خیال خوردن میشه!و اگه بازهم بهش اصرار کنم دست به اعتصاب غذا میزنه!میگم بچه داری هم سخته ها!تو اوج عصبانیت باید فقط به بچه لبخند بزنی!من نمیدونم چرا بعضی از بچه ها انقدر آروم و بی دردسرند!تازه اغلب خیلی خوب هم غذا میخورند!

دوست ندارم خیلی آروم باشه اما کاش خوب غذا میخورد تا منم با دل امن زندگیمو میکردم.به هر حال همینه که هست!فقط میتونم خدارو شکر کنم و بگم فرشته ی موفرفری من،جوجه ی کوچولوی من،خیلی خیلی دوستت دارم و به شدت دلتنگتم!

 


 
نازنین نگار به آکسفورد می رود!
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧  کلمات کلیدی:

در روزگاری نه چندان دور و در شهری نه چندان نزدیک به پایتخت،خانوم و آقایی زندگی میکردند که زن در جمال و زیبایی نظیر نداشت!مردش هم بد نبود ولی خوب زن خیلی خیلی بهتر بود!شاید چون نویسنده داستان بانویی هم جنس دوست یا فمنیست است زن را بسی زیباتر میدانست!

مدت مدیدی از ازدواجشان نگذشته بود که خداوند به آنها فرشته ای قند عسل عطاکرد!پدر و مادر طفل را ناز بانو "نگار خاتون"نام نهادند!

از زیبایی اش چه بگویم که شرحش نگفتنی است و شکلش با پدرش به سان سیبی بود که به دونیم کرده اند!راستش را بخواهید پدر در برورو قیافه ی در خور توجهی نداشت!

مادر که همان سمی بانو بود در نخستین نگاه و به گاه دیدن فرزند بانگ بر آورد که ای وای!مرا چه شد؟!چه مرارتها که در آن روزگار به خود ندادم و چه مشقت ها که نکشیدم!از چه روی این نوزاد اصلاً به من نرفته است؟!هرکس هم که برای دیدن نوزاد می آمد از دور ندا درمیداد که ای وای!چقدر این نوزاد به مانند پدرش است و نمک بر زخم سمی بانو میریخت بدرقم!

روزها از پی هم میگذشتند و "نگار خاتون" با گریه های گاه و بی گاه خود پوست از سر این پدر و مادر بیچاره میکند!باز هم بدرقم!

چون طفل به شش ماه رسید مادر گفت:دانم که اگر غذای کمکی را شروع کنم وضع بهتر خواهد شد!حتماً طفل گرسنه میمانده!پس شروع کرد به طبخ سوپ سبزیجات و فرنی و حریره بادام!

اوایل طفل خوب می خورد اما بعد از مدت کوتاهی دست زد به اعتصاب غذا از هرنوعی که بود!و بدین ترتیب مادرش را دق می داد و مرگ می داد و دق می داد و مرگ می داد!بیچاره سمی بانو!هنوز هم متوجه نبود که طفل معصوم مبتلا به بیماری رایج کولیک شیرخواری است!

روزی از روزها مادرش بر آن شد که سفره ای بیندازد عظیم و به درگاه خداوند نذر کرد که چندین نفر را اطعام کند از فقیر و غنی!بلکن نازبانو  نگارخاتون گرسنه گردند!و بعد از ادای نذر بازهم وضع توفیری نکرد!

نازنین نگار کودکی باهوش بود و در آوان شش ماهگی با دیدن یک کودک در گذرگاه ناگهان فریاد برآورد"نی نی"!همه کسانی که آنجا بودند از تعجب گوش هایی دراز درآوردند و نسل اول الاغ ها بدین منوال پا به عرصه ی وجود گذاشت!آنها کف وسوتهای بسیار نثار دخترک کردند طوریکه همه ی گذرکنندگان نزدیک بیامدند تا بدانند این سوت و کف از چه روی است!و بدین سان شد که نسل خران فزونی یافت و از تعداد ستارگان و موران و گنجشک ها هم بیشتر شد!

دخترک از لحاظ قدرت بدنی و شیطنت هم کم و کاستی که نداشت هیچ!از عشوه و طنازی هر تار مویش یک قاتل بود!او را پسر عمویی متین نام بود که به کثرت فکرهای ناپخته در سر میپروراند و در نهایت به او فهماندند که این کج خالی ها تو را چه سود!

نگار در چهارده سالگی به دعوت آکسفورد برای بورسیه اعزام گشت و در بیست سالگی با مدرک پروفسورا به میهن خویش بازگشت و خدماتی شایان ارائه کرد!

اگر مجال باقی بود شاید نویسنده از آن زمان به بعد را در فصلی نو نگارش کرد و خیال همگان را بابت آینده ی دخترک راحت کرد!شاید هم نکرد!

 


 
یک کنکوری!از نوعی دیگر!+ پی نوشت
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤  کلمات کلیدی:

به هر ضرب و زور و مشت و لگدی بود بالاخره دختری رو خوابوندم!از سر شب انگار که اکس انداخته باشه بالا از خودش ادا اطوار در میاورد و همینجوری بیخودی میخندید!از ترک دیوار گرفته تا درز خشدک باباش!

هر چی بهش میگفتم بچه جان اینو بفهم که امشب واسه بابات شب سرنوشت سازیه به خرجش نمیرفت که نمیرفت!آخه لابد اونم میدونست که دادن و ندادن فردا واسه باباش فرق زیادی نمیکنه!کنکور رو میگم بابا!تنها فرقش اینه که ما رو از نون خوردن میندازه و یه نصفه روز بیخودی مرخصی براش رد میکنند!

بعله!علی آقا فردا صبح کنکور دارند به سلامتی!بدون اینکه لای یکی از کتاباشون رو برای رضای خدا باز کرده باشند!فقط از عصر که اومده مدام به پر و پای بنده پیچیده که امشب رو با من کاری نداشته باش که من فردا کنکور دارم!منم گفتم اگه تو با من کاری نداشته باشی  ما رو با شما کاری نیست!بیچاره راست می گفت!حالا هم خوابیده!

با قیافه ی یه همسر دلسوز بهش میگم دوتا مداد برات بذارم دیگه؟!میگه:نه بابا یکی بسه!من که نمیخوام برم تست بزنم!

هر چی ازش خواهش کردم که اقلاً با خودت تراش ببر شاید جوگیر شدی و خواستی چارتا تست بزنی،قبول نکرد!

فکر کنم برا کیک و ساندیس میخواد این همه راه رو بره!

بهش میگم زود بخواب!هفت باید اونجا باشی!میگه من هفت و نیم میرم!چند سال پیش تا یک ربع به هشت هم راه میدادند!

سر سفره یه پیرزن هشتاد ساله رو نشون میداد که واسه کنکور ثبت نام کرده بود و باهاش مصاحبه میکردند،در اومده میگه به نظر من آدم باید تا آخر عمرش درس بخونه!

حرف زیاد میزنه اما موقع عمل یا خوابش میاد یا حالشو نداره!به هر حال خیالش راحته که خرش از پل گذشته!

نمیدونم این کنکور همین جوری الکی در عرض دو سه روز از کجا پیداش شد!ما که تو این مدت نه کتاب دست آقا دیدیم نه جزوه!تازه میخواد کنکور ریاضی هم شرکت کنه!دعا میکنم بزنه تو گوش مکانیک شریف!اونوقت اگه واحد هاش رو تطبیق بدند خیلی عالی میشه!نه!

شوهرم مهندس میشه دیگه!مگه بده!خوب منم میشم خانوم مهندس!چرا همه ش اون خوش خوشانش باشه که خانومش با یه آزمون وکالت میره تو جرگه ی وکلای پایه یک!الهی بترکه که اون اول کاری من رو خر کرد!بهم گفت تو اولین فرصت لیسانسم رو میگیرم!بهم گفت واسه من ادامه تحصیل خیلی مهمه و از این دست چرت و پرتا!

مگه من چی ازش خواستم!یه لیسانس مکانیک ناقابل!فقط هفتاد هشتاد واحد باهاش فاصله داره!

دعا کنید یه جایی قبول بشه این بچه!آخه تو این مدت خیلی زحمت کشیده!دود چراغ که نه!ولی من خودم شاهدم چه شب ها که تا صبح پلک از روی هم برنداشته!

برم بخوابم که فردا صبح باید توی یک محیط شاد و مفرح صبحونه ی آقا رو بدم نوش جان کنند و بعد به سلامتی بفرستمش برای ماراتن کنکور!

 

 


 
این روزها از یاد نخواهد رفت!
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳  کلمات کلیدی:

قرار بود فعلاً سکوت کنم!درسته که میگن سکوت بلندترین فریادهاست اما اونقدر از وقایع اخیر،از کشته شدن مردم بی گناه،از افتضاح شدن اوضاع مملکت دل شکسته ام که نمیتونم ساکت باشم!نمیدونم این اوضاع احوال منه یا بقیه هم همین حس و حال رو دارند!اما شور و نشاط قبل از انتخابات و اعتراض هایی که بعد از شنیدن نتیجه به گوش میرسید،جای خودش رو به سکوت داده!به جوونا که نگاه میکنم و غمی که تو وجودشون بابت حوادث اخیر رخنه کرده نمیتونم بغضم رو فرو ببرم!بغضی تو گلوم هست که داره خفه م میکنه!تنها میتونم به آقای رئ ی س ج م ه و ر و خانواده شون بگم صندلی ریاست گوارایتان باد!حالا به هر قیمتی که بود! به قیمت از بین رفتن تعدادی جوان که امید خانواده هاشون بودند!

به قیمت از بین رفتن آرامش نسبی مملکتمون!الان میگم آرامش نسبی اما قبل از انتخابات به هیچ وجه این حس رو نداشتم که مردم کشورم روزها رو آرامش دارن و شب ها با خیال راحت سر به بالین میگذارند!اما با اوضاع چند روز اخیر که مقایسه میکنم میبینم چقدر آروم بودیم!

به هر حال گذشت اما هنوز هم باور نمیکنم که چطور  ایرانم طی وقایع اخیر بازیچه ی دست سیاست شد!چطور در سطح بین المللی مضحکه ی کشورهایی شدیم که تا دیروز فکر میکردند مردم ما تا چه با هم یک صدا و همدلند!

دریغ از آبرویی که رفت و آبی ریخته شد!مردم ما برای اولین بار پای خواسته شون ایستادند و این شکست نابرابر پیامدش شد!

 نمیدونم چرا باید تا این حد مقابل خواست مردم ایستاد!مگه همین مردم نبودند که بهمن پنجاه و هفت اونطور مردانه ایستادند و مقاومت کردند!مگه همین مردم نبودند که شهید دادند!جانباز دادند و اسیر شدند!

مگه همین مردم نبودند که خرداد شصت و هشت با اشک و آه امام امتشون رو بدرقه کردند!بدرقه ای که دنیا نه قبل از اون روز و نه بعدتر به خودش ندید!کجای دنیا مردم انقدر رهبرشون رو دوست داشتند!

امام امام بود و مردم تشنه ی دیدار و منتظر قدم های سبزش!طوریکه وقتی به ایران اومد همین مردم جلوی قدم هاش رو با گل های لاله و مریم فرش کردند!نبودم که ببینم اما هم از دیگران شنیدم هم تصاویری که از اون زمان به یادگار مونده گویای واقعیتی جز این نیست!

امام مردم رو دوست داشت و مردم هم برای حمایت از افکار و عقایدش تا پای جان ایستادند!غیر از این بود؟!

ما تو این روزها کاری با خودمون کردیم که فراموش نشدنیه!وحدت و همدلیمون رو که در مقابل بیگانه از دست دادیم هیچ!بغضی تو دل یک عده از مردممون رخنه کرد که تا ابد این روزها از جلوی چشم هاشون محو نمیشه!

مردم این روزها رو از یاد نخواهند برد!همونطور که استبداد حکومت شاهنشاهی رو فراموش نکردند!همونطور که بهمن پنجاه و هفت رو از یاد نبردند و همونطور که خرداد شصت و هشت هیچ وقت از یادشون محو نشد!

پی نوشت:نمیدونم تو پست قبل چی نوشتم که دستاوردش این همه آیکون جورواجور شد!

 

 


 
اجالتاَ خفه میمیرم!
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱  کلمات کلیدی:

از اونجاییکه داداش کوچیکمون بعد از یه عمری که براش خواهری کردیم واسمون شاخ و شونه میکشه و میخواد راپرتمون رو به سرعت نور به مامانمون بده!

از اونجاییکه بابای دختر دوستمون برای رضای خدا حتی یک ذره هم که شده کمی به فکر کمتر به هم ریختن هیکل نخراشیده و نتراشیدمون نیستند و هی خوراکی های خوشمزه به خوردمون میدند!

از اونجاییکه نگار خانومی دیروز رو کلهم با کفش های میخیشون رو مخ بنده تفریح و خوشگذرانی میکردند!ایضاً پدر گرامشون نیز!

از اونجاییکه بابت حوادث اخیر و از دست رفتن تعدادی از جوون های مملکت،خیلی اعتراض دارم و شاکی ام!

واز اونجاییکه فعلا حوصله ی نوشتن پست درست و درمون ندارم!

به مدت یکی دو روز روزه سکوت میگیرم!همون خفه خان خودمون رو منظورم هست!یا شایدم خفقان!