من حالم بد بید!
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠  کلمات کلیدی:

ساعت نزدیک به سه نیمه شبه!خوابم نمیبره!احساس آدمی رو  دارم که یه گاوه درسته قورت داده!البته گلاب به روی شمای خواننده و نزدیک به جون من نویسنده!به هر حال این وضع حال و احوال این لحظه ی بنده است،متاسفانه!

یه روز که با این ننه و بابای جان جانانمونیم مثل این دختر ندیده ها انقدر خوراکی تو حلق آدم میکنند که این شده توصیف حال الانم!

 دیروز راه افتادیم به سمت طرق!تو رو جان خودتون این بار دیگه نپرسید طرق کجاست که تا به حال سیصد دفعه توضیح دادم!

هنوز سپیده ی صبح نزده با یک سینی بزرگ "نون تو"در اتاق رو میزنند که چی!بفرمایید براتون صبحانه آوردیم!بهتون بگم نون تو چی هست؟!

"نون تو "نونی هست که تو خامه و سرشیر محلی کاملاً خیس خورده و اونقدر با خامه عجین شده که حالت نون بودن خودش رو از دست داده و بیشتر شکل و شمایل خامه به خودش گرفته!

بابای دختر دوستمون که سینی رو آورد دم در اتاقمون(از اونوقت که من و علی تو اون اتاق عقد کردیم سندش رو به نام خودمون زدیم و صاحبش شدیم!البته بقیه میگن که در مورد مالکیت اون اتاق الکی تقلا نکنید که واسه اون داداشیس!فعلا ما دو تا یه ادعاهای واهی ای داریم در موردش!)تا محتویاتش رو دیدم هول کردم و همسری رو بیدار کردم و گفتم علی بلند شو که این صبحونه گیر پادشاه هم نمیاد!هنوز حرفم تموم نشده بود که علی خان شکمو با سابقه ای که از دفعه ی قبل تو ذهنش بود بلند شد و چارزانو نشست!هر دومون مثل از قحطی در اومده ها حالا نخور کی بخور!

خلاصه دلی از عزا در آوردیم و علی آقا دوباره خوابید!

ظهر هم که عمه جان زحمت کشیده بودند و واسمون دلمه درست کردند!از دستپختشون نمیشد گذشت پس بنده به خاطر اینکه دلمه ش خیلی خوشمزه بود اون رو هم در حد مرگ خوردم!

 بعداز ظهر هم مامان خودمون آش رشته درست کرد که اونم خودم از قبل سفارش داده بودم!نمیشد کاریش کرد!به ناچار!سه تا بشقاب هم آش رشته خوردم! عصر هم که توت و دوغ و چای!این شد که این شد!

الانم دختری بعد از اینکه امروز و دیروز یه دل نیمه سیر آقاجونش رو دید و یک عالمه شیطونی و هیاهو کرد گرفت خوابید!

الهی بمیرم من که انقدر امروز چیز میز خوردم!فکر کنم درد بی درمون گرفتم احتمالاً!تازه الان نسبت به سر شب خیلی  بهترم.فکر کنم هم سردیم شده!هم گرمیم!فعلا برم یه خاکی بر سرم کنم و برگردم!

شماها اینو نخونید!پی نوشت:جواد جان میگما اگه این پست رو برا مامان خوندی آروم آروم بهش بگو اون ظرف فریزری بود که تازه خریده بودی و نمیخواستی به من امانت بدیش،همون که بابا مجبورت کرد رو میگم!همون که خیلی دوستش داشتی!خوب!درش یک مقداری کلهم رحمت ا... شد!به خدا تقصیر من نیست فلاکس افتاد روش و پاره شد خوب!

 


 
فرشته ی کوچولوم دوستت دارم
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۸  کلمات کلیدی:

به امسال که نگاه میکنم و مقایسه ش میکنم با سال قبل این موقع میبینم که اوضاع چقدر بر وفق مرادمه!نه بطور کامل اما خوب الان واسم خیلی بهتر از پارساله!

اون موقع نازنین نگارم روزها و شب هایی رو میگذروند که برای طی لحظه به لحظه ش باید خدا رو شکر میکردم.مدام به ساعت نگاه میکردم و اغلب زمان برام دیر میگذشت!

کولیک شیرخواری روزگار من و همسرم رو سیاه کرده بود!چه بیماری سختی بود برای یک بچه سه چهار ماهه!گاهی از شدت غصه اونقدر محکم دندون هام رو روی هم فشار میدادم که حس میکردم اگه یک لحظه دهنم رو باز کنم یکی یکی رو زمین میریزند!

هر طور که بود گذشت اما خیلی سخت بود.روزی هزار بار به خدا التماس میکردم که این آخرین بار باشه که صدای گریه های دخترکم رو میشنوم!از خدا میخواستم نباشم تا نبینم فرشته ی پاک و معصومم طوری اذیت میشه که رگهای سر و گردنش از شدت گریه سیاه میشه!

وای که چه روزهایی رو گذروندیم!هر جایی که با همسرم میرفتیم مثل اسفند روی آتیش هر دو مون از اول تا آخر مهمونی در تلاطم بودیم برای آروم کردن دخترکمون!کار به جایی رسیده بود که مادر همسرم که نه تا بچه بزرگ کرده بود از آروم کردن دخترمون عاجز بود!و من احساس میکردم به نهایت ناتوانی رسیدم!این وضع تا پایان یازده ماهگیش ادامه داشت البته با شدت کمتر!

به این روزها که نگاه میکنم یادم میاد که رسیدن به چنین وضعی جزء آمالم شده بود اما خوب بالاخره روزگار میگذره!

هنوز هم احساس میکنم دخترکم نق نقو ترین بچه ی دنیاست!بیشترین لذتش تو بودن با مادرشه!هرچند که بیشترین غر غر هاش هم برای همون وقت هاست.حالا که بهش نگاه میکنم ااحساس میکنم دختر شانزده ماهه ی من چقدر بزرگ شده!به چشماش که زل میزنم احساس میکنم چه تکیه گاه خوبی دارم!احساس میکنم چند سال بعد چقدر میتونم روش حساب باز کنم!

وقتی با خودم یک به یک روزهای این شانزده ماه رو ورق میزنم میبینم که هرچند سخت بود اما ارزش داشت!حالا میتونم دونه به دونه ی روزهام رو با دخترم طی کنم.با فرشته ی چشم سیاهی که از نگاه کردنش هیچ وقت خسته نمیشم!اونقدر شیرین و ناز و دوست داشتنیه که دوست دارم همه ی روزهای آیندم رو قربونیش کنم!نازنین دخترم به اندازه ی تک تک ستاره های آسمون دوستت دارم!

به دلیل اینکه دارم میرم مسافرت کامنتها رو تاییدی کردم!


 
به ضمیمه پست قبل مینویسم!
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٧  کلمات کلیدی:

میخواستم این مطالب رو به ضمیمه پست قبل بنویسم که پرشین بلاگ یاری نکرد.ناچار شدم یه پست واسش بگذارم!

در مورد آشوبگریها و تخریب اموال عمومی هم نظرم اینه که این کارها توسط یه عده آدم فرصت طلب انجام میشه که تو همه ی فرصت ها قصد آسیب زدن به نظام و از بین بردن اموال عمومی رو دارند.این دسته از افراد همیشه منتظرند تا آب گل آلود بشه.مسئولیت این کارها رو من نوعی که طرفدار میرحسین موسوی هستم به هیچ وجه نمی پذیرم.اما اون عده ای که دست به این قبیل کارها میزنند باید بدونند با تخریب این اموال اول به خودشون ضربه میزنند و بعد به دیگرانی که راه بهتری رو برای رسیدن به خواسته هاشون انتخاب کردند!امیدوارم بیماریشون درمان بشه و فردای قیامت بتونند در پیشگاه خداوند و مردم پاسخگو باشند.

مهمترین مطلب که دوباره تکرارش رو لازم میدونم این هست که من طرفدار میرحسین اونقدر میدونم که نمیخوام امکاناتی رو که برای رفاه خودم ایجاد شده از بین ببرم و از کسانیکه نسبت دروغ بهم بدند به شدت ابراز انزجار میکنم!

به طرفدارای اون یکی کاندیدا نوشت:کاش به جای این همه شور انتخاباتی کمی هم شعور انتخاباتی داشتید!

دارم میرم طرق!ممکنه نظرات رو تاییدی کنم!


 
من خودم را دوست دارم!
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٧  کلمات کلیدی:

دلم گرفته!از اینکه یه عده احساس کنند من آدم احمقی هستم حالم بد میشه!

از اینکه رفتم و تو این ا ن ت خ ا ب ا ت فرمایشی که نتیجه ش از قبل معلوم شده بود شرکت کردم از خودم دلگیرم!

اصلا حس و حال پرنده ای رو دارم که تو یه اتاق کوچیک اسیر شده و مدام خودش رو به در و دیوار میکوبه تا برای خلاصی راهی پیدا کنه!هر چند که میدونه عاقبت با ضربه هایی که برای رهایی به جسمش وارد میکنه از بین میره!اما تو اون شرایط موندن رو هم نمیتونه تحمل کنه!البته من با اون یه تفاوت بزرگ دارم و اون اینکه من خودم به خودم ضربه نمیزنم!این ضربه از طرف دیگران داره به من و امثال من وارد میشه!احساس میکنم شدیداً بهم توهین شده!به شعورم!به انسانیتم!

هم خودم و هم شمایی که مدتیه با من آشنایی پیدا کردید میدونیم که آدم لامذهب و بی قیدوبندی نیستم!نمیگم خیلی هم مومن و مقیدم اما لااقل خیلی از خطوط قرمز برام تعریف شده است!

دایی عزیزم که یه جوون هفده ساله بود،تو دوران جنگ شهید شد!و یکی از افتخارات بزرگم اینه که از خانواده ی شهدا هستم.گرچه الان احساس میکنم خون پاک عزیزترین کسم بازیچه ی دست یک عده آدم از خدا بی خبر شده!

الان که دو سه روزی از اعلام نتایج میگذره و کم کم دارم باور میکنم که کلاه به این بزرگی به سر من و دیگرانی که کم هم نیستند رفته تصمیم دارم دیدی رو که سالها سعی کردم به بعضی ها داشته باشم عوض کنم!لازم نیست تصور کنم همه ی دنیا خوبند!لازم نیست ازشون دفاع کنم وقتی خودشون برای خراب کردن خودشون اصرار شدیدی دارند!

نتیجه مهمتری که گرفتم اینه که من خودم رو دوست دارم!گرچه دیگران با بی احترامی به رای و نظرم من رو به هیچ و کمتر از هیچ گرفتند اما حداقل خودم به خودم احترام میگذارم!از دیگران هم توقع دارم فقط تا اوضاع بدتر از این نشده سعی کنند به تشنجات به وجود اومده پاسخ قانع کننده ای بدند و این رو بدونند که مردم شعور دارند!همه چیز رو تجزیه و تحلیل میکنند!با بینش بازی که دارند،دوست دارند  سرنوشتشون رو اونطور که می خواند رقم بزنند!دلسردی و نا امیدی بدترین آفتی هست که میتونه تو جوون امروز رخنه کنه!به نظر من باید بهش بها داد و به شخصیتش احترام گذاشت!


 
مادرم روزت مبارک
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٤  کلمات کلیدی:

تا دیروز که خودم مادر نشده بودم،نمیدانستم چطور باید از تو که بدون منت برایم همه چیز بودی تشکر کنم اما امروز خوب میفهمم که باید هر لحظه وجود بهشتی ات را غرق بوسه کنم.

میدانم که فاصله ها آنقدر بی رحمند که به من اجازه نمیدهند این همه عشق بی پایان را به گاه اراده به پایت بریزم اما این را بدان حالا خوب میدانم مهر مادر یعنی چه!این بار اگر میگویم تو لایق همه ی خوبیهای دنیایی،از اعماق وجودم برایت بهترین ها را میخواهم.

ستاره ی درخشان من،خوب میدانم که از آسمان ها برایم فرستاده شدی اما قول بده تا وقت نفس کشیدنم و بعدتر از بودنم زمینی باشی!آخر ما ستاره ی زمینی هم کم نداریم!

عزیزترینم،مهربانم،فرشته ی بی بالم روزت مبارک

 

 

 


 
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی!
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳  کلمات کلیدی:

کم نیست چهار سال!کم نیست چهار سال دیدن چهره ای که دوستش ندارم!به دوره ی قبل که نگاه میکنم و آن روزهایی که الان غباری از زمان به روی یک به یکش نشسته بازهم دلم میگیرد!به روزهایی که روز شماری میکردم برای آمدن و رفتنشان!خوشایندتر از آمدنشان برایم،موضوع رفتنشان بود!آن روزها تازه میخواستیم با همسرم پیمان زندگی مشترکمان را ببندیم!پربودیم از عشق و شور و جوانی!پر بودیم از دوست داشتن و دوست داشته شدن!تازه میخواستیم برای کامل شدن خوشی مان کسی را انتخاب کنیم که به دردمان بخورد!به درد خودمان و به درد وطنمان!کسی که دلسوز باشد!کسی که آمارهای من درآوردی از فلانش در نیاورد!کسی که وقتی میگوید دستاورد چهارساله ی من موفقیت در عرصه ی داخلی و بین الملل است حرف هایش به مثابه طنزهای عبید زاکانی برایم خنده آور نباشد!کسی باشد که بتوانم باورش کنم!توانمندی و قدرتش را!کسی که اگرشب هنگام سرش را روی بالش می گذارد و می خوابد لااقل شرمنده ی ملت نباشد!

دیگر نمیگویم دلم برای خودم میسوزد!دیگر نمیگویم دلم برای مردمی میسوزد که چهار سال قبل این راه را به اشتباه رفته اند!دیگر نمیگویم آدم عاقل از یک سوراخ تنها یک بار گزیده میشود!این را میگویم که من ایرانی بارها ثابت کرده ام که گزیده شدن از هرسوراخی کار هرروزم است!اصلا گزیده شدن حقم است!به راحتی آب خوردن فریب میخورم!از همان راحت تر هم دروغ،دورویی و عوام فریبی را باور میکنم!

کم نیست چهار سال دیدن چهره ای که تنها به خیال،خودش را مانند رجایی شهیدمان میداند!اما او کجا و منش رجایی شهیدمان کجا!انگار که مثل رجایی بودن فقط برایش در پوشیدن لباس های ساده تعریف شده!حاضر شدن با همان ظاهر در جاهایی که قرار است از ایران بگوید!حاضر شدن با همان چهره در جاهایی که قرار است ایران و ایرانی را به جهانیان بشناساند!یقین دارم اگر رجایی شهید هم در همین زمان و در همین مسند بود با لباس ها و ظاهر او حتی برای خرید های روزانه اش هم از خانه بیرون نمیرفت!

تازه ساده زیستی و ساده پوشی هم برای خودش تعریف مشخصی دارد!میشود با همان ظاهر ساده طوری در ملاعام ظاهر شد که اطرافیان آدم حالشان بد نشود!میتوان ساده بود طوریکه وقتی دیگران به آدم نگاه میکنند کیف کنند!میتوان هم ساده بود و هم شیک،اما این برای بعضی هایمان تعریف نشده!

پی نوشت:با نوشتن این مطالب قید وبلاگم را زدم،هرچند بعضی از پستهایش را دوست داشتم.اصلا قید همه چیز را زدم!بهتر از آن بود که مثل آدمهای عصا قورت داده مدام احساس خفگی کنم!

بعدتر نوشت:قرار است به هرکس که انتخاب شد احترام بگذاریم و با او احساس همبستگی کنیم!آخر چطور!من که با او یک نقطه ی مشترک هم پیدا نکردم چطور میتوانم خودم را به او ببندم!

اینها همه عوارضی بود که بعد از شنیدن اخبار امروز،بعد از اینکه از دیشب تا حالا دلم مثل سیر و سرکه میجوشید بر من عارض شد!دیروز برای رای دادن و انتخاب کردن به اندازه ی یک رای اولی ذوق داشتم و امروز با شنیدن این خبر به اندازه ی یک جوان در شرف خودکشی در مورد آینده ی نامعلوم کشورم نا امید شدم!

دلیل این که چه شد من و همسرم تا این حد به تفاهم رسیدیم را خوب میدانم!اما اینکه چرا بعضی از ما و این جناب برای یک لحظه هم که شده آبمان در یک جوب(میدانم درستش جوی است!)نمیرود را هنوز نمیدانم!آخر مبدا بستن هر دو پیمان تقریبا یکی بود!

 


 
کمی تا قسمتی جدی!
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٠  کلمات کلیدی:
 
خرج که از کیسه مهمان بود!
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۸  کلمات کلیدی:

جناب آقای رئیس جمهور سلام!

این روزها آنقدر دلگیر و گرفته ام که خدا میداند!این روزها آنقدر برای آینده کشورم،برای ایران عزیزم،همان جایی که قرار بود تا همیشه ی خدا آزاد و آباد وسربلند بماند نگرانم که حد و اندازه اش را فقط خدا میداند!

یادم می آید که آقای خاتمی چقدر تلاش کرد تا کشورمان را در سطح بین المللی متمدن جلوه دهد!آنطور که لایق ایران عزیزمان بود!یادم می آید در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی با کشور هایی فراتر از قرقیزستان و افغانستان و تاجیکستان قرار داد امضا میکردیم!یادم می آید کشور های اروپایی نه فقط به حرف بلکه به عمل برای ما تره خرد میکردند اما الان من ایرانی هرجا که بخواهم بروم اول باید انگشت نگاری و تفتیش کامل بشوم!انگار که جذام یا بیماری لاعلاج دارم!

یادم می آید آنوقت ها نرخ تورم و بیکاری و فقر اینقدر ها هم بیداد نمیکرد!

یادم می آید که چند وقت پیش خیلی خیلی اتفاقی خواهر عزیزتان برنده یک دستگاه ماشین مدل بالا از همان ها که گاز دادن به آن آرزوی قشر مستضعف است!(همان کسانی که مدام سنگشان را به سینه میزنید!)از فلان بانک معروف شد!اما هم خدا میداند و هم خود شما که این قضیه کاملا اتفاقی بود!و بخت و اقبال با خواهرتان یار بود و نه پارتی بازی و انکار!

امشب وقتی رییس جمهور آینده مان نمودار ها و آمار تورم را که از بانک مرکزی به استناد آورده بود را نشانمان میداد دیدم و تفاوت فاحش آن با آمارهای من در آوردی شما،دلم برای خودم سوخت!نه تنها برای خودم!بلکه برای همه ی کسانی که چهار سال قبل این مسیر را به اشتباه رفتند و به ناکجاآباد کنونی رسیدند!اما حداقل این را خوب میدانم که اگر عاقل باشم از یک سوراخ فقط یک بار گزیده میشوم!که شدم!

هنوز هم این را نفهمیدم که چرا در آن مناظره آنقدر به آقای موسوی ابراز علاقه میکردید و مدام به ایشان میگفتید من شما را دوست دارم!

راستش را بخواهید انگار زمان برایم متوقف شد وقتی میرحسین با همان آرامش و وقار مخصوص به خودش با عکسی از همسرش روبرو شد که شما با جرات تمام آنرا جلوی دوربین های تلویزیونی گرفتید و به خیال خودتان برای او پرونده سازی کردید و باز هم به خیال خودتان رقیب را از صحنه بیرون راندید!اصلا متوجه شدید در آن لحظه میرحسین تا چه حد نجابت به خرج داد و مراعات مسند ریاست جمهوری را که به آن تکیه داده بودید کرد!جداً وقتی اینقدر راحت و بدون ذره ای ترس و اضطراب جلوی دوربین های تلویزونی آمارهای غیرواقعی میدهید از عاقبتش نمیترسید!

راستی میخواستم ببینم که نزدیک خانه ی شما هنوز گوشت و مرغ و برنج و سبزی به همان مفتی ها که بود هست!یا نه!

این را داشت یادم میرفت!من و برادرانم در بازی ها و شیطنت های کودکانه مان خیلی وقت ها برای اینکه در چشم پدر و مادرمان بهتر باشیم به تخریب همدیگر دست میزدیم!همان ضایع کردن خودمان را میگویم! و گاهی هم اگر از هم آتو داشتیم یکدیگر را تهدید میکردیم!یادم می آید یک بار به هنگام بازی با توپ،شیشه اتاق پدرم را شکستم!به محض اینکه پدر به خانه آمد،برادرم شروع کرد به چغولی کردن و دادن شرح ماوقع!آنشب من یک دست کتک مفصل نوش جان کردم!این را گفتم که شما هم بدانید که اولاً چغولی کردن کار بچه هاست!دوماً چوب خدا صدا ندارد!

یک وقت هایی هم از حرص هم لب میگزیدیم و فریاد و هیاهو میکردیم!هر چه بود بچه بودیم  و گاهی نفهمی میکردیم!

میخواستم بدانم چرا وقتی عیب و ایرادی در شخصیت موقر و کارنامه روشن میرحسین نمیدیدید،پای دیگران را وسط میکشیدید!مگر آنها آنجا بودند که بتوانند از خود دفاع کنند!

شنیدم که در صحبت هایتان گفتید دستاورد چهار ساله تان بدست آوردن افتخارات بزرگ در عرصه ی داخلی و جهانی بود!کدام دستاورد!احتمالا منظورتان از دستاورد همان سوت و هیاهویی بود که برای برهم جلسه و متفرق کردن شنونده ها در صحن سازمان ملل شنیده میشد!یادم می آید آنجا هم پیوسته لبخند میزدید و به این که چقدر تحویلتان گرفتند افتخار میکردید!

اگر فرصت بود توضیح بدهید این همه اعتبار را که در سفر های استانی برای شهرهای مختلف در نظر میگیرید از کجایتان در می آورید!

دوستی میگفت:

خرج که از کیسه مهمان بود   حاتم طائی شدن آسان بود!

شما در آن شهر ها مهمان بودید اما مسلماً از کیسه خودتان هم نمیبخشیدید!

پی نوشت:در مورد مساله مسکن و خانه دارشدن هم اگر تا قبل از دولت نهم آرزوی هر جوانی بود اکنون برای هر پیر و جوانی به رویایی دست نیافتنی تبدیل شد!جداً که در مورد طرح مسکن مهر دست مریزاد!


 
پیش کش به حضور گرم و مهربونتون
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٤  کلمات کلیدی:

تو پست قبل به روش این معلم های عصبانی و دلگیر که اول کار میاند تو کلاس و یک عالمه داد و بیداد سر شاگردای بیچاره میزنند من هم اومدم و ناراحتیم رو گفتم.اما نه من معلم بودم و نه خدایی ناکرده شما شاگرد.این رو اعتراف میکنم تو دنیای مجازی این بحث ها اصلا جایی نداره و من به عنوان یک شاگرد دست به سینه و حرف گوش کن از شما دوستای نازنین خیلی چیزا یاد گرفتم که هم ارزش پرداخت سی و پنج تومن قبض تلفن دوره قبل رو داشت هم قبض خدا تومن این دوره و هم خیلی چیزهای دیگه که بعضیاش اگه سکرت بمونه آبروی اسلام و مسلمین بیشتر حفظ میشه!

یا به روش بعضی از وبلاگ نویسا که هر چندوقت یکبار دست به خودکشی در معرض دید انظار میزنند و از دست یک عده که فقط کارشون سرک کشیدنه تو وبلاگ هاست اون هم بدون رد پا من هم اومدم خودم رو جلوی دید عموم دار بزنم تا ببینم آیا این دنیای مجازی ارزش این همه وابستگی رو داره یا نه!!!که دیدم بعله!اونی که نخواد ظاهر بشه و باهات دوستی کنه باز هم میاد و میخونه و میره!بابا بنده خدایی که وقت میذاری و میخونی و میری مگه یه آیکون گذاشتن چقدر از وقت تو رو میگیره!نمیگم گل بذار اقلاً یک نقطه ای،ستاره ای،چیزی بگذار!آخه منم که مینویسم دلم به وجود تو گرمه!که شاید از نوشته هام خوشت بیاد،شایدم نه!

القصه تو این دنیای مجازی هرچی خودت رو به در و دیوار بزنی هیچ فایده ی خاصی نداره و اونی که بخواد با داد و هوار تو خودش رو نشون بده همون بهتر که این کار رو نکنه و در لاک خودش مخفی بمونه!برای توی نویسنده هم همون بهتر که بری یه کم مطالعه کنی سطح علم و آگاهی و دانش و سوادت بالاتر بره!وقتی مطالعه کردی،اتوماتیک وار بهتر مینوسی!در نتیجه اینجوری بهتر میتونی مخاطب جمع کنی!تا اینکه چندوقت دیگه دوباره بیای تو دید عموم خودت رو دار بزنی که همه دلشون برات بسوزه و هی بگن آخی!بیچاره!ما که همیشه براش کامنت میذاشتیم!(حالا خیلی هاشون هم نمیگذاشتند!!ولی تو اون لحظه بعد از اینکه خر خر های آخر و در نهایت جون دادن من رو میبینند جو گیر میشند و اینو میگند!)فعلا بای!ما رفتیم یک کم بخونیم تا بهتر بنویسیم!اما دوباره میایم!

پی نوشت:از همه ی دوستان عزیزی که به من گفتند تو دنیای مجازی میتونم بهتر و بیشتر از دوستان قدیمی روشون حساب کنم،یک دنیا ممنونم!دست گرم و پر مهر و محبتشون رو به گرمی میفشارم اما قول نمیدم این کار اونقدر آروم باشه که دردشون نیاد!

بغلقلباین آیکون ها فقط و فقط به نشانه ی تشکره و اینماچماچماچ بوسه ها هم پیش کش حضور گرم و مهربونشون!درسته که تو دنیایی مجازی با هم آشنا شدیم اما تو همین دنیای مجازی من بعضی از حقیقی ترین دوستانم رو پیدار کردم و از این بابت بی نهایت خوشحالم!

بعدتر نوشت:به امید خدا فردا صبح خانواده ی سه نفریمون راهی تهرانه.


 
لطفا من را ارزیابی کنید
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳  کلمات کلیدی:

سلام

نمیدونم از کجا باید شروع کرد اما دلم میخواد اون حرفی رو که میخوام آخر کار بزنم بدون معطلی همین جا و در ابتدای پست بگم.من رو ارزیابی کنید!

خواهش میکنم صادقانه من رو ارزیابی کنید.این رو هم بگم که از اینکه ببینم دوستی تو کامنت ها به به و چه چه الکی کرده جداً ناراحت میشم!دوست دارم عیب های کارم رو بدونم،دوست دارم بدونم از خوندن کدوم پست من ازم دلگیر شدید!دوست دارم بدونم کجا دلتون میخواست من رو به باد انتقاد بگیرید و مراعات قلب باطری خور و ضعیفم رو کردید!دوست دارم بدونم سبک نوشتاریم رو چطور میبینید!دوست دارم بدونم چرا باید اینقدر تعداد کامنتهام پایین باشه!دوست دارم بدونم چرا وقتی میرم تو آمار بازدیدم رو میبینم متوجه میشم یه سری که خودشون بهتر از من میدونند در طول روز دو یا حتی سه بار میاند اینجا و حتی یک بار برای رضای خدا هم که شده یه اسمایلی از خودشون به جا نمیگذارند!اصلا ناراحت نمیشم اگه اشتباهاتم رو بهم یاداور بشید!خیلی خوشحال میشم اگه نقاط ضعفم رو بدونم و احیاناً اگر بود نقاط قوتم رو!

دوست دارم اگر قراره تو این دنیای مجازی بمونم و بنویسم رو چند نفر به عنوان دوست و خواننده ی همیشگی میتونم حساب باز کنم!دوست دارم همه ی این چیزهارو بدونم اما قبلش ازتون میخوام اگه براتون مقدوره این بار وقت بیشتری برای کامنت گذاشتن بگذارید و به سئوالاتم جواب بدید!


 
سفر به طرق و قمصر و کاشان
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩  کلمات کلیدی:

این دو سه روزی که هیچ اثری از آثار بنده نبود جاتون خالی مسافرت بودم.رفته بودیم طرق(نام همون روستای آبا اجدادیمونه،نزدیک اصفهان) که طبیعتش تو اردیبهشت ماه و خرداد واقعا دیدن داره!اونقدر سرسبز و خنک و تاریخیه که توجه هر مسافر و رهگذری رو جلب میکنه.همینطور قلعه های قدیمی و سنگی اون که هر توریست و مسافر خارجی ای رو به سمت خودش میکشه.

بعد هم  رفتیم کاشان و قمصر و گلاب گیری!سال قبل که رفتیم شهر قمصر با اون طبیعت زیبا و پر از عطر گل های محمدی و خاطراتی که برامون همیشگی و موندنی شد باعث شد که این شهر بره تو لیست شهرهای خاطره انگیز که هرسال همین موقع ها دلم حال و هوای رفتن به اونجا رو میکنه و اگرامسال به هر دلیلی نمیتونستیم به اونجا بریم احساس میکردم چیز بزرگی رو از دست دادم!فکر کنید که با هر دم و بازدم تو هوای این شهر ریه هاتون پر میشد از عطر طبیعی گل محمدی.

قمصر آب و هوای نسبتاٌ خنکی داشت و با باریدن یک باران بهاری دیگه واقعا معرکه شد!دیدن گلاب گیری اون هم به روش کاملاٌ سنتی هم که جزء جالب ترین قسمتهای سفرمون بود!جای همتون رو اونجا خالی کردیم.بهتون توصیه میکنم اگر امکان سفر براتون هست این موقعیت رو از دست ندید و اگر بتونید وقت بیشتری بگذارید و نیاسر رو هم ببینید مطمئناٌ این مسافرت جزء خاطره انگیزترین سفرهاتون میشه.

در پایان سفر به کاشان و قمصر هم رفتیم امامزاده آقا علی عباس شهرستان بادرود که جای شما خالی اونجا هم خوش گذشت و از طرفتون نایب الزیاره بودیم.


 
از سری ماجراهای من و جاری جدیده!
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٧  کلمات کلیدی:
 
این منم!یک انسان امروز!
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦  کلمات کلیدی:

هر سال این موقعا که میشه یه حس غریب به سراغم میاد.یه غم بزرگ،یه اندوه بی انتها.به این فکر میکنم که اگه من اونوقت بودم آیا اونقدر خوب و آگاه بودم که طرف حق رو بگیرم!اگه من اونوقت بودم نکنه میرفتم و با مردمی نامحرم و نااهل همراهی میکردم و خانوم رو تنها میگذاشتم!نمیدونم اما کاش الان تو همین زمانی که هستم دلی رو نشکنم!چشمی رو گریون نکنم!کاش به درد کسی بخورم!

تجسم اینکه امام حسن و امام حسین بالای بدن کبود و زخمی یاس زیبای پیامبر و همسر مهربان علی چه ناله ها کردند و چه ضجه ها زدند برام غیر ممکنه!تصور اینکه چرا جگر گوشه ی علی اینقدر مظلومانه به شهادت رسید که حتی فرصت نکرد پاهای نازنینش رو روی زمین بگذاره و قدم بزنه برام محاله!مگه صورت فاطمه زیبا ترین و خوش روترین نبود!مگه فاطمه مادر حسن و حسین و زینب نبود!مگه فاطمه سرور زنان اهل بهشت نبود!چطور دلشون اومد با با اون وجود بهشتی  با اون همه بیشرمی رفتار کنند!فاطمه میگفت من از دنیای شما سه چیز رو دوست دارم.نمیدونم اون لحظه از این روشن تر میتونست بگه یا نه!که دنیای شما برای خودتون!من هیچ چیز از دنیای زمینی شما نمیخوام.دنیای پر زرق و برق وشما برای من منفورترینه!من آسمونی ام.

کاش اونقدر فرصت داشته باشم که از چاهی که علی هرروز باهاش درد دل میکرد بپرسم چطور از شنیدن این همه درد روی هم نریخت و باز چاه موند!کاش اونقدر فرصت داشته باشم که بتونم تو تک تک کوچه های مدینه قدم بزنم و ازشون بپرسم چطور فاطمه این همه بی عدالتی رو تاب آورد وقتی ما طاقت کمترین بیحرمتی رو از جانب دیگران نداریم!اون وجود مطهر آسمونی بود اما خوب انسان هم بود!انسان امروز کوهی از غرور و منم منمه!انسان امروز دریایی از خوسته های بی پایانه!انسان امروز کمترین تشکر رو از خدا نمیکنه و بیشترین توقع رو داره!انسان امروز به وقت آرامش و امنیت و سلامت هرگز یادی از آفریننده ش نمیکنه و فقط به وقت مصیبت و درد و نداری یادش میفته که آره!خدایی هم داشته!کاش حداقل اونوقت زبونش به ناشکری باز نشه و این رو بپذیره که مرگ حقه!درد امتحانه!نداری چاره ش قناعته!

 


 
در اندرونمان جشن میگیریم
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳  کلمات کلیدی:
 
میان و نمیان!
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳  کلمات کلیدی:

بعضیا که از بس به من گفتند با فونت ریز ننویس و من گوش نکردم دیگه اینجا نمیان!

یه سری هم که سر زدنشون به وبمون خیلی خوشایندمون نیست پس از اون ها هم میخوایم نیان!

خودمون هم که فقط بلدیم یه سری خذعولات بنویسیم که مورد پسند خیلی ها واقع نمیشه ما میخوایم  اونا بیان اما اونا نمیان!!!

یه سری هم از بس به وب هاشون سر نزدیم انگار دلشون نمیخواد برای یه سر زدن هم که شده از این طرفا بیان!(به اونا نوشت:بیا ازاین ورا گذری!دلو هر جا بخوای میبری!یه روی خوش نشون نمیدی..........)

یه عده هم یواشکی و چراغ خاموش و بی نام و نشون میان که نکنه خدایی نکرده ازشون توقع کامنت داشته باشیم!اونا هم مثل همونایی هستند که نمیان!

پی نوشت:کامنت های به وبلاگم بیا وگرنه من هم نمیام حذف خواهد شد!

بازم پی نوشت:از این به بعد کامنت های تبلیغاتی حذف خواهد شد!شاید نظرات رو تاییدی کردیم!ستاد سرشلوغ های الکی خوش ازخود متشکر!

دیگه تا پست بعد ننوشت:به میرحسین رای بدید!یادتون نره هاااااااااا!اصلا قصدم تبلیغ واسه انتخابات نیست!هدفم نجات جامعه و دلسوزی برای نسل های اینده و پول نفت و این هاست!