چرا این جماعت اینجورین!
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠  کلمات کلیدی:

یه وقتی تو غلیان عشق و ماچ و بوسه یه وقت تا دو روز هم طرف آدم نمیان،یه وقتی تو نهایت جذابیت یه وقت رغبت نمیکنی یه نگاه به قیافشون بکنی،یه وقتی در نهایت نظم و ترتیب اونقدر که حتی جورابشون رو به جالباسی میزنند یه وقت هم تا سه روز با جوارابایی که بوی گربه مرده میده میرن سرکار!

یه وقتی خونه رو طوری سر وسامون میدند که یقین میکنی که حتما خدا تو خلقت اینا یه نموره گل بیشتر واسه رنگ و لعاب دادن بهشون کم آورده تا دخترشون کنه یه وقتم دندوناشون رو تو سینک دستشویی مسواک میکنند!

یه وقتی بهترین و باسلیقه ترین آشپزی دنیا رو میکنند یه وقتم اگه تا یه هفته مجبورشون نکنی ازعهده ی درست کردن یه نیمرو هم  برنمیاند!

یه وقت هرچی بچه واسشون ذوق میکنه وبالا پایین میپره و دست و پا میزنه اونقدر بهش بی توجهی میکنند که یقین داری در مورد بچه داری کلاٌ تو در و دیوارند یه وقتم همینطوری الکی قربون صدقه کارای بیمزه و تکراریش میرند!

پی نوشت:همه مواردی رو که گفتم بدون اغراق خودم به چشم دیدم!به لیست بالا لنگه به لنگه پوشیدن جوراب با دو رنگ کاملا متفاوت مثل سفید و سبز تیره روهم اضافه کنید.

بعدتر نوشت:دیروز عصر رفتیم خرید.به جان خودم همه ی مغازه ها رو بار زده آورده تو خونه.طوریکه تا در یخچال رو باز میکنی استرس میگیردت که الان کلهم یخچال رو سرت هوار میشه میاد پایین!هر چی بهش میگم علی جان به پیر به پیغمبر با احتساب زورکی این جغله ما فقط سه نفریم،انقدر چیز نخر،به خرجش نمیره که نمیره!

اونوقت میگن چرا سرانه مصرف این ایرانیها اینقدر بالاست!اونوقت میگن این خانوما عشق خرید و پول خرج کردن و بریز بپاش الکی اند!اونوقت میگن این خانومان که اهل ولخرجی و اسراف و دور ریختنند!اونوقت من که میدونم اونا خیلی هم راست نمیگند!

کلا همسری جان جانان بنده در منزل به انداختن سفره های رنگارنگ و متنوع علاقه وافری نشون میدند!

 


 
من برگشتم
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸  کلمات کلیدی:

با امروز سه روزه که برگشتم.به همین راحتی به همین خوشمزگی و به همین زودی دلم واسه مامان و بابا و داداشیهام تنگ شد!انگار دوباره مدتهاست که ندیدمشون.از طرفی هم از اینکه برگشتم سر خونه و زندگیم خوشحالم.دلم برای علی عزیزم،برای خونه ی قشنگمون و برای با هم بودنمون تنگ شده بود.دیشب وقتی داشتم شام درست میکردم اومد کنارم و گفت :هفته ی قبل همین وقتا بود که داشتی میرفتی.گفتم آره.همین موقع ها بود.الان که اینجام چه احساسی داری؟گفت:احساس امنیت.یه احساس خوب.احساسی که نمیخوام از دستش بدم.بدجنس بازی در آوردم و فقط بهش لبخند زدم اما خدا میدونه ته دلم چقدر خوشحال شدم از شنیدن این جمله.این یک ذره غرور از اول تا حالا با من بوده.میدونم که اشتباهه اما نمیخوام اونو زیر پا بذارم.همیشه دلم میخواد اگه قراره کسی ابراز علاقه کنه اون اول باشه.دلم میخواد اگه قهر کردیم اول اون واسه آشتی پاپیش بذاره.اگه اون قدم اول رو بیاد بعدش من از هیچ محبتی دریغ نمیکنم اما وای به اون وقت که اونم بخواد پای جای پای من بذاره و برای پیش قدم شدن تاخیر کنه.که این حالت خیلی کم پیش میاد.اونوقته که غرورم صدبرابر و توقعم سه هزار برابر میشه.اونوقته که سمیه بدجنس میشه.اونوقته که دیگه چشماش رو میبنده و دیگه همه چیز رو بد میبینه.بازم میگم میدونم اشکال از منه اما انگار این غرور کاذب از من جدا بشو نیست!دارم سعی میکنم حداقل تو زتدگیم کمرنگ ترش بکنم.تا حالا یه کم موفق بودم اما هنوز از خودم راضی نیستم.

امروز به جون خونه افتادم و تا جایی که شد تمبزش کردم.گرچه علی هم خونه رو همون قدر مرتب که تحویلش دادم نگه داشته بود اما بازم نیاز به تمیز کاری داشت.اعتراف میکنم که تو خونه داری اون هم دست کمی از من نداره.البته تو امور مرتب کردن و اینا و نه آشپزی و ظرف شستن که هیچ وقت طرفش نمیره.

راستی دوستامم دیدم.تغییر خاصی نکرده بودند.همونقدر دوستداشتنی و مهربون و صمیمی.از دیدن دخملی خیلی خوشحال شدند و واسش ذوق کردند.به کارهاش خندیدند و از اداها اطواراش کلی کیف کردند.

 


 
دیدار دوستان قدیمی
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٤  کلمات کلیدی:

تو پست امروز جا واسه یه بحث آزاد گذاشتم که استقبال نشد ازش.بحثش هم اونقدر آزاد بود که حتی عنوان نداشت.میخواستم هر چیزی که میخواید بنویسید.

اما پست امروز:

دیدی بعضی مسافرتا چقدر بهت میچسبه!اونقدر که دلت نمیخواد به این زودیا تموم بشه.هر لحظه ش واست ارزشمنده.نمیخوای هیچ فرصتی رو از دست بدی.امیدوارم همسرم این مطلب رو نخونه اما این سفر خیلی به من خوش گذشت و بیشتر از من به دختری نازنینم.خیلی دلم واسش تنگ شده اما دلم برا خونه ی قبلم هم خیلی تنگ بود.برا اتاقم که بابا و داداشی بعد از رفتنم بدون اونکه دست به دکوری که خودم چیده بودم بزنند فقط فرشش رو جمع کردند و یه عالمه گل های رنگارنگ توش گذاشتند.اون اوایل که تازه رفته بودم بابا وقتی اولین گلدونارو آورد به مامان گفته بود این گلدون سمیه هست.این یکی یعنی علی آقا و اینا هم بچه هاشونند.حالا از اینا منظورش چار پنج تا گلدون دیگه بود.یکی نیست بگه پدر من بی خیال.این روزا کسی از عهده بزرگ کردن یکیش هم برنمیاد.

بعد که مامان بهم گفت که بابا اینو گفتند خیلی دلم گرفت از این همه بی معرفتی که در حقشون کردم.البته به نظر خودم و نه به نظر اونا.بابا میگن همین که تو خوشبختی واسه ما کافیه.همین که تو از همسرت،از شهری که توش زندگی میکنی و از دور و بریات راضی هستی برامون بسه.اما من اینطور فکر نمیکنم.خیلی ناراحتم و همینکه حالا تنها نوه شون ازشون دوره و سر این موضوع هنوز نتونستم با خودم کنار بیام کم مسئله ای نیست. خودم قول دادم که بالاخره یا من اینا رو میکشم اصفهان یا اینکه خودمون جمع میکنیم میام تهران.حالا باید دید کدوم کفه سنگینی میکنه و البته که کفه دختر!بابا برا بعد از بازنشستگی تصمیم واسه تهران موندن نداره و نمیخواد از این به بعد رو تو شلوغی و آلودگی و ترافیک تهران باشه.

امروز تو میدون تجریش با دوستان دوران دبیرستانم که از صمیمی ترین دوستام هستند قرارگذاشتم.به خاطر اینکه قراره با دختری برم جایی قرار گذاشتیم که واسه من خیلی دور نباشه.دو تا از همین دوستام بعد از ازدواجم اومدند اصفهان و بهم سرزدند و از اون به بعد با هم ارتباط تلفنی داشتیم اما یکیشون رو سالهاست که ندیدم.دلم برا هرسه شون خیلی تنگ شده. اصرار داشتند که دختری رو حتما ببرم تا ببینندش.فردا برمیگردم اصفهان.

 مامان همش میخواد منو از پای این کامپیوتر بلند کنه و  الانه که با لنگه دمپایی بیاد سراغم که چرا انقد سرم رو میکنم توش.دختری هم اومد که از کامی جون آویزون بشه.گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

شرمنده که این مدت نتونستم به وبلاگهاتون سر بزنم.رفتم خونه خودم جبران میکنم.

 


 
 
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۳  کلمات کلیدی:

 
دارم میرم ولایت
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٠  کلمات کلیدی:

دارم میرم تهران.این بار با یه حال و هوای متفاوت تر از همیشه.بدون همسری میرم این سومین باره که بدون اون میرم تهران.دلم براش خیلی تنگ میشه اما احساس میکنم به یه استراحت چند روزه احتیاج مبرم دارم.از بس که دست تنها بزرگ کردن این یه وجب بچه برام سخت شده.سختیش به نظرم از کار کسانی که موشک میفرسند ناسا هم بیشتره.هر چی باشه اونا با بچه جماعت سروکار ندارند!تربچه خانوم به هیچ وجه نمیخواد تو خونه بمونه و همش دنبال بازی و شیطنت و خرابکاریه که البته حق هم داره و اقتضای سنشه.اما به هر حال تنها بزرگ کردن بچه هم صبر و حوصله ی خیلی زیادی میخواد.اونم بچه های این دوره زمونه که خیلی کنجکاون و میخوان از همه چیز سر دربیارن.

دیروز با همسری رفتیم پرس و جو کردیم که کجا میتونم برم کلاس زبان.میخوام زبانم رو ادامه بدم.یه آموزشگاه نزدیک خونه پیدا کردیم که از تیر ماه ترم جدیدش شروع میشه.قبل از اون باید برا تعیین سطح برم.بعدش هم رفتیم کانون وکلا یه سر بزنیم که اونجا هم بسته بود.میخواستم یه سری اطلاعات در مورد مکان برگزاری جلسات آمادگی واسه آزمون وکالت بگیرم که فعلا نشد.راستش از تو خونه موندن خیلی خسته شدم.میخوام هم درسم رو ادامه بدم هم زبانمو تکمیل کنم چون خیلی به دردم میخوره.

 


 
نامه ای به خدا
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۸  کلمات کلیدی:

این روزها دلم گرفته.احساس میکنم خیلی از تو دور شدم.حداقل نسبت به گذشته.نسبت به همه ی خوبیهای بیدریغی که در حقم کردی.نسبت به این همه مهربونی که بهم داشتی هیچ کاری نکردم.حتی یه تشکر خشک و خالی.برای خودم متاسفم.همه ی عبادتم شده چند رکعت نماز که اونم برام یه کار روتین و فرمالیته ست.از خودم دلگیرم.به خاطر اینکه بهترین ها رو بهم دادی و من اونطور که شایسته ی محبت هات بود ازت قدردانی نکردم.

میدونی فقط و فقط دلم به این گرمه که تو شبیه رفتارایی که ما آدمها باهم داریم رو باهامون نداری یعنی اگه بهت بی توجهی کردیم اگه ازت تشکر نکردیم اگه تو اونقدر که ما لایقش بودیم و یا حتی بیشتر از اونچه که لیاقتش رو داشتیم بهمون دادی اونوقت منتظر تشکر نمیمونی بازم بهمون لطف میکنی .بازهم مهربونی.

مثل ما آدمها انتقام جو نیستی.مثل ما آدمها منت سرمون نمیذاری که آی فلانی من فلان روز بهت اینو دادم پس در مقابل ازت این توقع رو دارم.آره از این همه فاصله دلگیرم.از دور بودنم.از خواسته های بی انتهام از این همه محبت بی انتظارت دلگیرم.اصلا میدونی شاید حقم نبود این همه لطف یک جا.شاید لازم بود واسه بدست آوردن تک تک این نعمتها بهت التماس میکردم.میومدم تو درگاهت اشک میریختم.ناله میکردم.دلم از این میسوزه که لطف تو پایانی نداره.دلم از این میگیره که کرانه ی دوست داشتنت بی انتهاست.از این میسوزم که آخه توقعی هم  نداری.فقط ازم میخوای خوب باشم.انسان باشم.اما همین انسان بودن هم کار هرکسی نیست.

میدونم که  الان داری خط به خط نوشته هام رو میخونی!یا شایدم خیلی زودتر از اینکه من تصمیم به نوشتن بگیرم همه ی اینا رو میدونستی.آره حتما میدونستی.تو که از دلم خبر داری تو که میدونی الان تو وجودم چی میگذره ازت میخوام هر روزم رو ببخشی چون بی اشتباه نبودم.میبینی حالا هم که اومدم به درگاهت مثل این فروشنده ها هستند که تو کار جنس فله ای اند منم دلم میخوام گناهام رو فله ای ببخشی.حتی وقت نمیذارم واسه تک تکشون ازت عذر بخوام.ما کجا و حضرت علی کجا که مرحله ی پشیمونی و ندامت از انجام گناه رو مرحله جدا شدن گوشت از بدن میدونست.ما کجا و فاطمه و هق هق شبانه ش کجا.تازه اونا معصوم بودند و ما همین الان هم چوب خطمون پر شده.

کاش میدونستم که بودنم رو پایانی هست.کاش میفهمیدم که دلبستگی هام از دست رفتنی هستند.کاش از روزهای بودنم اونطور که تو راضی بودی استفاده میکردم.کاش اونوقت که موقع رفتنمه اونقدر دستم پرباشه که جرات کنم بالاشون بگیرم و بگم خدای خوبم خدای مهربونم اگه تو به من زندگی دادی اگه جوونی دادی اگه زیبایی دادی اگه همسر خوب دادی اگه دختر نازنین دادی در عوض من هم دست خالی نیومدم.تا اونجایی که تونستم برای جلب رضایتت تلاش کردم.به خودم سختی دادم.کاش کاری کرده باشم که حداقل بتونم سرمو بلند کنم.


 
اذیت نکن بچه مووو
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥  کلمات کلیدی:

من نمیدونم این قدیمیا چطور بهار هرسال بلا تشبیه به پدر و مادر گربهه یه بچه به جمعشون اضافه میکردند.نمیدونم کی میرسیدن غذا درست کنند!کی وقت میکردند لباسای اونو عوض کنند!کی دماغ اون یکی رو میگرفتند!کی رخت چرکای آخری رو میشستند با این حال بازم به فکر آوردن بعدی و بعدی بودند.به خدا بچه داری خیلی سخته.به جان خودم پیر آدم در میاد تا بچه های این دوره زمونه به ثمر برسند.منظورم از به ثمر رسیدن اینه که حداقل برا بالا کشیدن آب مماخشون به ننه بابا احتیاجی نداشته باشند ولاغیر.از صبح تا شب و به همین ترتیب از شب تا صبح درخدمت خانوووووووووووم(شمام کشیده بخونید)هستیم تو همه ی دقایق شبانه روز هم جیغ و هوارشون به راهه.از اول روز که بیدار میشن خدا نکنه ذره ای تو اجرای اوامرشون کوتاهی کنیم آنچنان گریه ای سرمیدن که همسایه ها فکر میکنند حتما ما صبح تا شب چندبار مفصل این بچه رو میزنیم.میترسم با شنیدن صداهای مکرر این خانووم(بازم کشیده بخونید) از ما به جرم کودک آزاری و عدم مراقبت صحیح از فرزند شکایت کنند.غذاشون که همیشه ی خدا به راهه اما دریغ از خوردن یک قاشق.ایشون فقط و فقط به خوردن می می تو همه ی ساعات شبانه روز علاقه نشون میدند.اسباب بازیاشون که اونقدر زیاده که نمیدونم به کدوم کشور آفریقایی صادر کنم یا حداقل به کدوم بچه ی بدبخت و نداری هدیه بدم.دریغ از یک نگاه که این بچه به اینا بکنه.با سبد و لگن آشپزخونه صد برابر بهتر سرگرم میشه!گردش های صبح گاهی و عصر گاهی مادام که هرروز سر جاشه.لباساشون هم که همیشه تمیز و مرتب و اتو کشیدس در مقابل ایشون به خاک بازی علاقه ی زیادی نشون میدند.نمیدونم کی ننه بابای ما اینقدر وقت واسه ما میذاشتند.یعنی کی این همه وقت داشتند که برا ما بذارند.حالا خوبه ما چهار تا بچه بودیم.اون بنده خداهایی که شش تا هفت تا ردیف کرده بودند باید چیکار میکردند!خانومی منتظر یه اخم کوچیکه که تو سوت ثانیه خونه رو رو سر من و باباش خراب کنه.موقع خوابشون هیچ جنبنده ای نباید تکون بخوره چون ایشون خواب سبک تشریف دارند!تازه بعد از این همه لی لی به لالای این یه مثقال بچه گذاشتن اگه یک وقت اتفاقی مامان جونش زنگ بزنه و صدای نق نقش رو بشنوه میگه سمیه توروخدا نکن بچه مو!چرا اینقدر اذیتش میکنی!یه کم مواظبش باش!اینجاست که دیگه!!!!!!!!!!!!ای روزگار

با تعریفایی که از واکسن هجده ماهگی شنیدم از الان تا اون روز خودم رسما تب کردم

پی نوشت:اون جیغایی که خودم میزنم و قربون صدقه ش میرم که بدترین نماد همسایه آزاریه به نظرم

بعدترنوشت: 

میدونید که به لطف پرشین بلاگ میشه بازدیدهای روزانه رو دید.پس لطف کنید و خواننده ی خاموش نباشید پلییییییییز


 
از مد افتادیم
ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢  کلمات کلیدی:
  1.  

      هنر بلد نبودن تو کار کردن با فونتا کم بود تازگی علی ویندوزم عوض کرد نرم افزار قبلی که باهاش مینوشتم محو شد باید دوباره نصب کنم که این یکی رو هم درست حسابی وارد نیستم.بنابراین اگه دیدید جای علامت سئوال اومد اول جمله به خاطر اینه که بنده دارم با وردپد مینویسم.پس خیلی تعجب نکنید.

      از اخبار مهم این چند روز اینکه تا اینجاشو اطلاع دارید که بتده عروس پنجم خانواده ی همسری هستم و بنابر اقوالی که صحت و سقمش تا حدی برام مسجل شده عروس ششم هم در حال اومدن می باشند بازهم بنابر همون اقوال مسجل شده ایشون مهندسی کشاورزی میخونند تو دانشگاه صنعتی اصفهان.برادر شوهر بنده هم مهندسی مکانیک خوندند.ما که از شنیدن این خبر بسی سورپرایز شدیم و در پوستمان گنجیدن نتوانیم یافت

      اما بریم سر داستان خودمون: از نوادر اتفاقات بی سابقه در این دو سال واندی که از زندگی مشترک من و همسرم گذشته اینکه در کمال ناباوری ایشون ساعت ده یک روز تعطیل از خواب بیدار شدند.آخه تو روزای تعطیل اگه بنده جرات دارم طرفشون برم و بهشون بگم بیدار شو تا قبل از ساعت یازده و نیم.به عقیده ایشون که میگه من هر روز هفته رو زود از خواب بیدار میشم میرم سرکار بذار این یک روز رو هرچی میخوام بخوابم.انگار که بقیه مردم هر روز تا لنگ ظهر میخوابند.خلاصه که ساعت ده از خواب بیدار شده بدون اینکه حتی کتری رو روشن کنه نشسته جلوی تلویزیون.

      من هم نیم ساعت بعد در حالیکه چشمامو میمالیدم از اتاق خواب به مقصد آشپزخونه خارج شدم.تازه اونوقت کتری رو روشن کردم.بعد از اینکه مختصر صبحونه ای زدیم آقا فرمودند هوس گشت و گذار به سرشون زده.رفتیم بیرون اول پل خواجو و بعد میدون امام.زیر پل خاجو که یه سری زده بودن زیر آواز و بعضی هاشون هم خیلی قشنگ میخوندند.توریست ها هم که مات و مبهوت نگاهشون میکردند و جمعیت زیادی که دور این خواننده ها جمع شده بودند توجه هر بیننده ای رو از دور جلب میکرد.

      به کله بنده زد که برم یه حال و احوالی باهاشون بکنم که با استقبال خیلی زیاد تورسیت های ایتالیایی روبرو شدم.انگار از وقتی اومده بودند ایران کسی باهاشون هم کلوم نشده بود!خدا خدا میکردم لغت ها تو ذهنم مونده باشه.خدا رو شکر سوتی ندادم و به گفته ی علی خیلی هم خوب بود.بچه کلی ذوق کرده بود از این مکالمه ی نسبتا طولانی.در مورد مردم ایران نظر خیلی مثبتی داشتند و از آب و هوای اصفهان به گفته ی خودشون سورپرایز شده بودند.

      بعدم که رفتیم میدون امام و وای که این دخملی چقدر اونجا دوید و بازی کرد. وقتی اومدیم خونه دیگه بیهوش شد.عصر هم راه افتادیم به سمت خونه مامان خانومی همسری تا ببینیم آب و هوای اونجا چطوره و همتون شاهدید که اصلا برای این نرفته بودیم که ببینیم خواستگاری دیشب چی شد و این عروس جدیده کیه و چی چی به کجاست.حالا هم ساعت دو نیم نیمه شبه و من هم با هر خمیازه دهنم از زمین تا سقف باز و بسته میشه.

      راستی اگه تجربه دارید بهم بگید ببینم عروس جدید اومدن تو خانواده و مخصوصا جاری بعدی آوردن چه طعمی داره!شیرینه!شوره!تلخه!جاری قبلی که بنده باشم از مد میفتم؟نمیوفتم؟کله پا میشم؟تکراری میشم؟چه جوریاس

این یک بالای صفحه نمیدونم از کجا اومد!هر کاریش هم میکنم نمیره!خلاصه که هر چی سنگه مال پای لنگه!

  •  

       

     


  •  
    سه سوت نوشت
    ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩  کلمات کلیدی:

    یه چیزی میگم بهم نخندینا!من هنوز کار کردن با فونتها و تغییرشون رو خیلی بلد نیستم.واسه همینه هر بار با یه فونت میام.وقتی تغییرشون میدم نمیتونم به حالت اول برشون گردونم.شما به بزرگی خودتون ببخشید.یه چیز دیگه هم میخواستم بگم.یه سری کامنت تو پستای اول این وبلاگ دارم که بلد نیستم اونا رو تایید کنم.لطفا راهنماییم کنید.به جون خودم من هیچ کدوم از او کامنتارو پاک نکردم!توروخدا از دستم ناراحت نشید.

    پی نوشت:دعا میکنم هرکی بهم بخنده سوسک بشه!د!مگه با تو نیستم!نیشتو ببند!

    بعد از پی نوشت: به جان خودم هربار میخوام یه پست جدید بذارم همه ی فک و فامیل میاد جلوی چشمم.از این سرعت چشمکبالای اینترنت!برا همینه که انقد دیر به دیر میام


     
    وابستگی
    ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩  کلمات کلیدی:

    وابستگی

    از وابستگی آدما میخوام بگم به اطرافیانشون به دوروبریاشون به دلخوشیاشون حتی به وسایلشون

    دقت کردی چه جوری ممکنه بعضی وقتا به یه وسیله وابسته بشی این وسیله ممکنه خودکارت روان نویست گوشی موبایلت یا حتی کارد آشپزخونه ت باشه.اگه اون خودکار یا روان نویس نباشه نمیگم دیگه نمیتونی بنویسی نمیگم عادت نوشتن از سرت میوفته اما سخت مینویسی چون بهش وابسته شدی چون تو خط خط نوشتنات همیشه همراهت بوده!اگه گوشی موبایلت یه روز تو خونه جا بمونه احساست اینه که امروز اصلا واست نمیگذره اگه فقط یه روز همراهت نباشه اونوقته که میفهمی چقدر روزهایی که گذشته بهش وابسته شدی.مثال به جایی نیست اما کارد آشپزخونه هم واست همین حکم رو داره اگه یه روز کند بشه یا دم دستت نباشه کار کردن تو آشپزخونه میشه بزرگترین مشقت زندگیت!

    اون روزای اولی که اومدم اصفهان بهم خیلی سخت میگذشت.با اینکه اینجا جایی بود که از بچگی آرزوی نفس کشیدن تو هواشو داشتم.با اینکه وقتی با مامان دوتایی میومودیم اصفهان اونوقت که از ماشین پیاده میشدم اولین کارم این بود که یه نفس عمیق بکشم تا ریه هام پرشه از هوای این شهر.تهران رو دوست داشتم اما اینجا برام حال و هوای بهشت رو داشت.دوری از خانواده و موندن تو این شهر من رو که وابسته به خانواده م بودم بدجوری عذاب میداد.زندگی رو به کام خودم و همسرم جهنم کرده بودم.حالا بهتر شدم یعنی خدا شفام داد انگار.تک دختر خانواده بودم و گل دختر بابا.تنها خواهر داداش کوچیکه بودم و انگار اونم میخواست همه جوره برام مایه بذاره.تو خریدهام همیشه همراهم بود و تو روزایی که تصمیم بر اومدن و زندگی موقت اصفهان شد اون از همه شاکی تر بود!دوست ندارم اینهمه ازشون دور باشم.دوست ندارم دیر به دیر دیدنشون برام بشه یه عادت.دوست دارم برگردم تهران اما نه به این قیمت که مجبور بشیم همه چیزو از نو شروع کنیم.حالا دل کندن از این شهرهم برام سخت شده.راست میگن که میگن اصفهان شهر زیبای خداست.اینو پشت خیلی از اتوبوسای اینجا نوشتن.اصفهان برام شهر مادربزرگه.شهر آزاده و محمد و فاطمه س. شهر روزای نه چندان دور کودکیه.

    بزرگترین مزیت تهران بودن کنار خانوادمه.کنار مادرم پدرم برادرام و دیگرانی که حالا دیر به دیر میبینمشون!

     


     
    روابط عروس و مادرشوهر
    ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧  کلمات کلیدی:
     
    عقدکنون
    ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥  کلمات کلیدی:

    بالاخره این دو روز شلوغ و پر هیاهو هم تموم شد.در مورد دیروز که تو پست قبل شرح ماوقع رو نوشتم.تصمیم ندارم وبلاگ روزها بره تو دسته ی اون وبهایی که خانوما میان و مدام از روزمره های زندگیشون مینویسن و حتی ممکنه با دوستاشون بشینن پای بساط پاک کردن سبزی قرمه و اگه پاش افتاد از چارنفر هم غیبت کنن.اما به خاطر اینکه دوستای خوبم خواسته بودن شرح ماوقع امروز رو هم به تفصیل میگم.

    صبح که از خواب بیدار شدیم با یه خونه که انگار سونامی بهش زده بود مواجه شدیم.برای فرار کردن از اون اوضاع وحشتناک گفتیم خوبه بریم واسه بابا کت شلوار بگیریم و بعد راه افتادیم به سمت دروازه شیراز.با وجود حساسیت زیاد من و بابا و پوشیدن و در آوردن کت های بسیار بالاخره یکی رو انتخاب کردیم.بابا میخواست واسه دختری کفش بخره.یک مقدار هم واسه کفش گرفتن گشتیم و بعد این قسمت رو فقط مخصوص تو مینویسم پریا"چون هوس بریونی کردیم رفتیم یه بریونی سنتی هم زدیم "و راهی منزل شدیم واسه پوشیدن لباس و آماده شدن.حدود ساعت چار بود که رسیدیم خونه دایی جون.تو اصفهان اونایی که خونه ی حیاطی بزرگ دارن اکثرا مراسم عقدشون رو تو خونه میگیرن و تو تالار مراسم گرفتن واسه عقد مثل تهران مرسوم نیست.اتاق عقد رو خیلی قشنگ و سنتی چیده بودند.با چوب و کنده درخت.خریدهای عقد رو تو طاقچه های قدیمی اتاق و با تزیینات خیلی هنرمندانه چیده بودند و طرح سفره هم خیلی قشنگ شده بود.لباس عروس خیلی شکیل و ناز بود اما از همون مدل پرنسسی ها که دو سه ساله اومده بود.البته فکر نمیکنم مدل به درد بخوری از اون زمان به بعد اومده باشه.اما بگم از آرایش عروس که ای کاش با همون قیافه ی بدون آرایشش اومده بود نشسته بود اون وسط.آرایشگر نابلد با یه آرایش خیلی بیخود صورت این بنده خدا رو خراب کرده بود.تازه معرف آرایشگاهش که یکی دیگه از دختر دایی هام بود اومده بود و از همه میپرسید عروس قشنگ شده!ما هم به طرز معنی داری سرمون رو تکون میدادیم و میگفتیم البته!خطبه ی عقد رو تو همون اتاق خوندند دایی دل نازکم بغض کرده بود و دلش نمیومد دختر نازنینش رو بفرسته دنبال سرنوشتش.بعد از گرفتن فیلم و عکس عروس داماد اومدند تو حیاط.

    کادوها رو دادیم بعد هم بساط قر و ساز و آواز. کیک رو بریدند .کیکشون سه طبقه بود.بعد از اینکه اومدیم خونه تا جایی که شد جمع و جور کردم و ساعت دوازده امشب هم مامان و بابا راهی تهران شدند.چه لذتی داشت دیشب  تنفس کردن  تو هوای اتاقی که بابا و مامان توش خوابیده بودن.دلم به همین زودی واسشون تنگ شد.


     
    خونه ی دزد زده
    ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٤  کلمات کلیدی:

    بالاخره مهمونی تموم شد.با همه ی شیرینی هاش و البته سختی هاش.این چند روز آخر هفته رو به کل درگیر بودم.گردگیری کردم.کابینت ها رو تمیز کردم.بماند که روزی چار پنج بار از ریخت و پاش های دختری جارو برقی روشن میشد.گذشت اون روزایی که زیر الگوی مصرف برق مصرف میکردیم.گذشت زمانیکه کمترین واحد ساختمون تو مصرف برق بودیم.آخه اونوقت که هنوز دخملی نیومده بود این همه بریز بپاش هم نداشتیم.همه ی دولا و راست شدنام فدای نگاه قشنگش.

    امروز دیگه اوج ترافیک کاریمون بود.خوشبختانه مامان و بابا دیشب اومدند اصفهان تا هم واسه مهمونی کمکم کنند هم عمه جان تو عقد خواهرزاده حضور داشته باشند.خیلی کمکم کردند.کاش میشد جوری جبران کنم.فقط میتونم دستای مهربونشون رو ببوسم.

    امروز دختری از اون بلبشویی که تو خونه بود حسابی استفاده کرد.بماند که چه ها کرد تو این یک روز.بماند که من داشتم سالاد درست میکردم و اون همون موقع خاکهای گلدونارو پخش اتاق پذیرایی میکرد.

    بماند که از بس بهم میچسبید و جلوی کار کردنم رو میگرفت مامان جونش دستش رو گرفت و بردش پارک که این بزرگ ترین کمکش تو اون اوضاع و احوال بود و تو این فرصت هم آقاجون رفت تو تراس کوچولوی خونه مون و یه رسیدگی حسابی به اوضاع و احوال اونجا کرد.اما خدا رو شکر که همه چیز عالی بود.غذاها  سالاد و مخلفات همه به نظر عالی می اومد و در نهایت لبخند رضایت من و همسرم که کم سن و سال ترین میزبانهای مهومونی دوره ای بودیم.این مهمونی هر چار ماه و نیم یک بار میوفته به ما.تا حالا این چندمین بار بوده که میزبان این جمع بودیم و هر بار به بهونه ای.مهمونی دوره ای تولد دخملی  افطاری ماه رمضان .خوشحالم که هربار از عهده ش خوب بر اومدیم.موقع خداحافظی وقتی همه تشکر کردند و رفتند مادر همسری گفت سمیه الهی خیر خونه و زندگی و همسر و دخترت رو ببینی.نمیدونم امشب دعایی ارزشمند تر از این جمله شنیدم یا نه اما احساس کردم وقتی دعای مادر همسری همراهمون شد همه ی خستگی هام در رفت.گفتم مرسی خاله جون.خداکنه همیشه سایه تون روی سرمون باشه.

    به الان نگاه نمیکنم که خونه مون مثل خونه ی دزد زده هاست.سرشب هرکی نگاش میکرد لذت میبرد.دفعه قبل تا یک هفته مشغول جمع و جور کردن بودیم.اینبار دست کم ده روز رو میخواد تا به شرایط عادی برگردیم.


     
    آی ام بیزی
    ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢  کلمات کلیدی:

    دیدی بعضی وقتا دلت میخواد خودت به هزار قسمت مساوی تقسیم کنی تا به همه ی کارات برسی!منم الان همین حس رو دارم!

    دیدی بعضی وقتا دلت میخواد وقت داشته باشی یک دقیقه همه ی دنیا ساکت باشن تا ظرف چند ثانیه مغزت ریست شه واسه یه عالمه هیاهوی بعدی!الان منم همین حسو دارم!

    دیدی یه وقتایی هوس میکنی سرتو بذاری رو بالش و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنی!منم الان همین حسو دارم!

    دیدی یه وقتایی یه عالمه کار دور و برت ریخته اما تو دلت میخواد خودتو بزنی به کوچه علی چپ و سوت زنان از همه چیز فرار کنی!منم الان همین حسو دارم!

    عرض  شود به حضور انورتون که بنده روز پنج شنبه حدود سی تا مهمون دارم که از همین امروز  روز موندم چه خاکی بر سر کنم با این همه مهمون!اونم تو یک خونه هشتاد و پنج متری!کجا غذا درست کنم؟!کجا سفره بندازم؟کجا ظرفامو بشورم!دختری رو کجا شوت کنم که به کارام برسم!

    و از همه ی اینا که بگذریم میرسیم به روز جمعه ی موعود که عقد کنون همون دختر دایی جان جانانمونه.کجا برم آرایشگاه!کی ریخت و پاش های دیشبش رو جمع کنم؟از همه مهمتر کی جورابامو اتو کنم!

    من دارم میرم خودمو به تعداد بندهای این پست تقسیم کنم.شاید ........

    بنابراین برای شادی روح این تازه درگذشته بخوانید رحم الله تعالی من قرا الفاتحه مع الصلوات!