تبریک نوروز
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی:

میگن تبریک سال نو نباید تلخ باشه!پس منم سعی میکنم جوری بنویسم تا شیرینی شروع سال جدید رو از نوشته هام حس کنی!!!!

سالی که کمتر از چهل و هشت ساعت به پایانش مونده پر از اتفاقات جورواجور بود!که خیلی هاش به مذاق خیلی هامون خوش نیومد!خیلی از مسائل اونطور که پیش بینی میکردیم پیش نرفت و این اتفاق جدیدی نبود!این دیگه برامون شده یه عادت.به هر حال قبول کردیم همه ی اون چیزهایی رو که خواسته یا ناخواسته برامون رقم زده شد!

اما امیدوارم به سال جدیدی که پیش رو داریم.امیدوارم سال جدید سالی پر از لبخند،آرامش و خوشی های پایدار باشه.امیدوارم مثل امسال تو همه ی لحظه ها دلمون نلرزه از این که چه اتفاقی پیش رو داریم.امیدوارم سالی که با اومدن بهار قرار هست برای هممون تازه و نو بشه سالی پر از موفقیت و دست یافتن به آرزوهای کوچیک و بزرگمون باشه.

امیدوارم تو سال جدید دست هیچ پدر و مادری از دستای کوچولوی فرشته شون جدا نشه.امیدوارم سایه ی پدر و مادرها رو سر بچه هاشون باشه.امیدوارم کسی بیمار نشه.امیدوارم طعم تلخ فقر برای آدمهای نیازمند کمرنگ تر بشه.امیدوارم همه ی آدم ها از شرایطی که توش هستند راضی باشند.

امیدوارم به روزهای آینده!امیدوارم به اینکه به میزانی از درک و فهم برسیم که همدیگررو تحمل نکنیم.چون تحمل خودش یعنی یه جور اجبار!امیدوارم یاد بگیریم که با وجود اختلاف سلیقه هایی که داریم و تا حدی هم طبیعی هست هممون انسانیم و همدیگرو درک کنیم.

سال نو رو به دوستان عزیزم تبریک میگم.امیدوارم کسی از قلم نیفته.اگه کسی رو ننوشتم به دلیل فراموشی و سهوی بوده.بهم بگید اسمهارو اضافه میکنم.

به دیوونه ی عزیزم،به مهدیه ی نازنینم که اولین دوست وبلاگیم شد،به لبریز عزیزدلم،به پری مهربونم،به تینای شاد و پرشورم،به سمیه ی گلم،به نهال نازنینم،به عروس خانوم به مریم گلم،به مژده ی خوبم که مدتیه نمینویسه و دل هممون واسش تنگ شده و بقیه ی عزیزانی که این وبلاگ رو میخونند.

سالی پر از تحول،پر از شادی،پر از موفقیت رو براتون آرزو دارم.میدونم که بدیهای منو به مهربونی خودتون میبخشید.

پ.ن:کمتر از بیست ساعت به شروع سال نو مونده.گوشاتو تیز کن!عقربه های ساعت به هن هن افتادند.


 
یک بحث فلسفی!
ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی:

 

قابل توجه دوستان تو این بحث زدم یه کانال دیگه!

.......................

با وجود اینکه خیلی از افکار قدیمیا رو به درد نخور و دور ریختنی میدونم و فکر میکنم عصر اینجور طرز فکرها خیلی وقته که گذشته اما از بین عقایدشون یه چیزایی رو هم قبول دارم.یکی از اون موارد اینه که اونا معتقد بودند هر آدمی واسه خودش یه نیمه ی گمشده داره!نیمه ای که باید اونقدر دنبالش بگرده تا پیداش کنه!اون آدم باید کسی باشه که وقتی وجودش رو میذاری کنار خودت با هم دیگه یه موجود کامل و نسبتاً بی نقص رو بسازید!

نباید توقع داشته باشیم که این دو تا آدم رو وقتی کنار هم قرار میدیم هیچ تفاوتی با هم نداشته باشند!تفاوت تو طرز فکرها و نگاهشون به موضوعات مختلف رو بیشتر مدنظرمه!از این لحاظ که وقتی دو تا قطعه ی آهنی یا چرخ دنده رو کنار هم میذاریم همین اختلاف سطحشون باعث میشه خیلی خوب تو هم فرو برند و با همدیگه مچ بشند. 

تفاوت نگاه اون دو تا آدم با هم و حتی اختلاف سلیقه هاشون میتونه شروعی برای رشدشون باشه!مهمترین رکن داشتن یه زندگی موفق دوست داشتن همدیگه س و در درجه ی دوم داشتن یه تفاهم نسبی و اون چیزی که زندگی رو از حالت رکود و یکنواختی در میاره داشتن همین طرز فکرهای مختلف و متفاوت بین اون دوتا زوجه!قدیمیا به همین اختلاف های ریز و درشتی که بین یه زوج وجود داشت میگفتن نمک زندگی!

یه زندگی دونفره وقتی شروع میشه معمولا اولش فوران یه جور احساسات و دوست داشتن سطحی و ظاهریه.نمیگم تو همچین شرایطی عشق وجود نداره اما اگر عشقی اون بین باشه یه عشق خام و ناپخته س که تو سالهای اولیه زندگی بعد از گذروندن فراز و نشیبهایی که تو روابط هر زوجی هست یه حالت فرم گرفته و پخته پیدا میکنه که میشه با اطمینان گفت زندگی رو از همه ی حوادث آتی حفظ میکنه.

اگر کشتی زندگی از این دوران پر بحران و سخت که زوجین در اون زمان دارند روی خصوصیات اخلاقی هم شناخت پیدا میکنند به سلامت بگذره بعد از اون زندگی به یه ساحل امن و آروم میرسه!دو طرف هر روز که میگذره نسبت به هم علاقه مند میشند و اگر مشکلی هم اون بین به وجود بیاد با کمک هم رفعش میکنند!چون همون علاقه ای که بینشون به وجود اومده و هر روز هم داره بیشتر میشه باعث میشه اونا بخوان که زندگیشون رو نگه دارن!

همینکه اونا میخوان زندگیشونو نگه دارند میشه دلیل استمرار یه زندگی پویا،موفق و عاشقونه

 

 

 

 

 


 
قدم بزرگ خواستن
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی:

هرسال که می آید و میرود همینکه دم دمای آخر سال میشود و سر و کله ی ماهی قرمزهای شب عید پیدا میشود،اگر یک مقدار ناچیز برای خودت ارزش قائل باشی مینشینی به جمع بندی رفتار و کردارت در یک سالی که گذشت!اگر حافظه ی بلند مدتت یاری ات کند،تک تک حرکات و سکناتت را میگذاری زیر ذره بین و می سنجیشان!ضرب المثل هر سال دریغ از پارسال در این لحظه مصداقی واقعی و ملموس برایت پیدا میکند!بعد هم یک نگاهی به خودت می اندازی و با لب و لوچه ی آویزان خیره میشوی به سال بعدی که در آن به شدت از خودت انتظار رشد و شکوفایی داری!

سال بعد می آید و تو یک نیمچه حرکاتی(کی گفت موزون!!!)از خودت نشان میدهی!قرار است امسال هرطوری که هست برای آزمون کانون درس بخوانی!قرار است تیر خلاص به ارشد بزنی!هزار و یک نقشه داری!تازه در همین حین به این فکر هستی که یک جای خوب و آبرومند هم استخدام شوی!

در این مرحله همه ی آرزوهایت در حد یک رویای کودکانه صرف،دست نخورده است!همینطور الکی الکی توهم شان و های کلاس بودن برت میدارد و دلت میخواهد مثلا مدیر عامل فلان شرکت معروف باشی!درست است که در شرایط کنونی جامعه هر اتفاقی شدنی است و با وجود میزان تحصیلات نامرتبطت به حرفه ی مدیر عاملی بازهم امکان هر چیزی هست!اما واقع بینی هم چیز خوبی است!تو در این مرحله از خصوصیات یک مدیر عامل موفق فقط امضای قشنگش را داری و بس!الان حدود بیست و شش سال سن داری!

همینطور که باز توهم خاص بودن برت داشته میبینی مردم دارند خانه تکانی سال بعدشان را شروع میکنند،فرشهاست که از در و دیوار و نرده ی خانه ها آویزان شده!همینها نوید نو شدن سال را میدهند!برای اینکه خیلی از دیگران عقب نمانی تصمیم میگیری سبزه ی عید سبز کنی!!!همین حرکت و اینکه تو باز هم میخواهی خاص بمانی!

میخواهی خاص بمانی و از یک روزی شروع کنی به علایقت برسی!به آرزوهایی که داشتی!به روزی که قرار است بیاید تا تو به خودت بجنبی!روزیکه حرکت کنی به جلو!روزیکه بخواهی برای خواسته های بزرگ و کوچکت قدم برداری!روزیکه به خودت ثابت کنی من برای خودم احترام خاصی قائلم!نه در ذهنت!که عمل کردن خیلی مهمتر از یک قدم ذهنی برداشتن است!

قدم اول را برمیداری!همیشه مهمترین قدم همین قدم اول است!قدمی که برداشتنش سخت است و میدانی که باید ادامه دار باشد!قدمی با امتدادی تا آن سر همه ی آرزوهای دست نیافته ات!به خودت تلقین میکنی که میتوانی!بعد میبینی که شد!فاصله ی داشتن و نداشتن "خواستن" است! 

..................

قلبپقلبنقلب:الان دخترم تلفنی بهم گفت دوستت دارم،درحال ذوق مرگ شدنمقلبقلبقلب

 

 


 
آخرین آرزوی بر باد رفته ام!
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی:

الان دارم فکر میکنم به آخرین سری آرزوهای برباد رفته ام!

اگر بخواهم از آخر لیستشان کنم،اولیشان میشود همین حسرتی که مدتی است بر دلم مانده!مدت نسبتا مدیدی بود که دلم هوای یک عدد دمبل دیشو دوپس دوپس حسابی کرده بود!آن هم از نوع اصفهانیش که شادی حضار در این جور شهرها چند برابر شهری مثل تهران است که ادعای باکلاسیشان میشود!

تا چند سال قبل اکثر عروسیهایشان را در خانه های شخصی بزرگشان میگرفتند که از باغ تالارهای الان چیز زیادی کم نداشت!از اتفاق چند روز پیش به یک همچین مراسمی دعوت شدیم!خیلی انتظار کشیدم که خورشید همچین روزی طلوع کند اما از آنجایی که برای هر چیزی هوس و ذوق زیاد داشته باشی اوضاع برعکس میشود هرچه تلاش کردیم که برویم نشد که نشد!

قسمت خوب داستان هم اینکه مادرجانم تا لحظه ی آخر به من میگفت که هیچوقت بدون تو(یعنی بدون من) به یک همچین مراسمی نمیرود!

مادر است به هرحال!چند ساعتی روی حرفش ماند!اما به محض اینکه شرایط برای رفتنش به عروسی مهیا شد خیلی خودش را معطل دختر یکی یکدانه اش نکرد و راهی شد که برود!هرچند که دست و دلش به رفتن نمیرفت!

از بد ماجرا اینبار هم که به اصفهان میرفت دخترش تهران اقامت داشت و خیالش از بابت خورد و خوراک سه تفنگدار و شوهرش راحت بود و تا همین الان که بیست ساعت و اندی از اتمام برنامه ی مورد نظرش گذشته هیچ اطلاعات خاصی از او در دست نیست!

 .........

ممنون از لطفی که در پست قبل به من و دخترکم داشتید


 
عکس های نازنین نگار
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی:
 
پاره ای از انگیزه های من برای آپ کردن!
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸  کلمات کلیدی:

تنها چیزی که بر همگان واضح و مبرهن است این است که داستان من هم شده داستان دنباله دار همان بنده خدایی که هر روز از در و دیوار آبادی نازل میشد سر مردم و وعده میداد به ملت بیچاره که ال میکنم و بل میکنم و ما فلانیم و دروجودمان انرژی های بالقوه ای داریم که چیزی به بالفعل شدنشان نمانده و من همآنی هستم که برای تغییرتان آمده ام.بعد هم رای آورد و دهدار ده بالا دست شد!تازه آنوقت ها هم که این همه تبلیغات و رسانه نبود که قسم خدا و پیغمبرش و راستی کردارش را تایید کند!میدانی که بلاد کفر را مد نظرم است وگرنه که!بگذریم!

حالا من هم هر ده صد سال یکبار می آیم و مژده ی آپ کردن مجدد وبلاگ زپرتی ام را به توی نوعی میدهم و بعد هم میگویم من هستم و من زنده ام و هنوز دارم نفس میکشم و میرسد روزیکه عکس های جدید نازنین دختر فرشته ام را برایت بگذارم!انگار که نفس کشیدن و نکشیدنم و آپ کردنهایم در محیط شلوغ وبلاگستان فارسی با این همه نویسنده ی خوب چیزی به تو اضافه یا کم میکند!

الان تنها هدف من از گذاشتن این پست این بود که اولاً یادی از خودم کرده باشم و بعد بیایم و خودم را به هر زور و زحمتی که شده بچپانم بالای فهرست لینکهایت و بعد از نیم ساعت صفحه ی وبلاگ تو را باز کنم و همینجور الکی به خودم غره شوم و بگویم این شد سمیه!جای تو همین بالا بالاهاست!بعد ببینم همینجور ییهو آمار بازدیدم رفت بالا و سرآخر هم باز مژده بدهم به تو که تا همین فردا پس فردا برادرم را در یکی از قسمت های خانه ی پدری ام***(تو بگیر داخل یخچالی-جایی)خفت میکنم که برایم حجم عکس ها را کم کند و آپلودشان کند و یک تفریح به تفریحاتش اضافه کند!

حالا اگر تو هم بعد از خواندن این پست به پوچی رسیدی و هیچ چیز غیر قابل توجهی هم به دانسته هایت اضافه نشد،میخواستی بدانی من بعنوان نویسنده ی این پست به تو خاطر نشان میکنم که از کوزه همان برون تراود که در اوست!الان مدتهاست که هیچ کتاب به دردبخوری نخوانده ام که مطلب قابل قبولی دستگیرم شده باشد و بخواهم آن را به توی دوست منتقل کنم!یعنی تو از الان به بعد بار علمی این وبلاگ را بگیر صفر!

این وبلاگ همچنان رویه ی چرت نویسی سابقش را دنبال میکند و تو هم مشکل خودت هست که فکر کردی این وبلاگ یک وبلاگ خارق العاده و به درد بخور است!یا اینکه نویسنده ی این وبلاگ چیز خاصی بارش است!

......................

***بسکه این بشر پرخور و شکموست!

پی نوشت:همچنان به شدت دوستتان دارم و برایتان احترام ویژه قائلم!ممنون که نوشته های من را میخوانید و انگیزه ام را برای آپ کردن مجدد بالا میبرید!خیلی بامعرفتید که با وجود سرنزدن هایم همچنان تحویلم میگیرید!

توضیح نوشت:به دلیل اینکه فرصت ندارم و به کسی سر نمیزنم کامنتدونی رو بستم!به حول و قوه ی الهی کامنتهای پست قبل رو جواب دادم