کتاب زندگی من
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی:

دارم روزای زندگیم رو پشت سر هم ورق میزنم.دخترم بهترین نمونه س واسه اینکه ببینم خودم زندگیم رو چطور گذروندم!رفتارهای من آینده ی اون رو هم میسازه!بخوام یا نخوام،درست فکر کنم یا غلط اون از من تاثیر میگیره!دنیای اون الان آبنبات چوبیشه!دنیایی که با آبنبات چوبی ساخته بشه به نظر ما بزرگترا خیلی خیلی کوچیک و بی ارزشه!اما اگه یه روز یه آدم بیاد و اونو به زور از دستش بگیره انگار که دنیاشم تموم شده!به همین راحتی!
یه کم که بزرگتر بشه دنیاش میشن عروسکاش!اونارم کسی نباید از دستش بگیرتشون!بعد یه کم دیگه که بزرگتر شد زمان طوری پیش میره که اونارم کنار میذاره و دنیاش بازهم بزرگتر میشه!
یه روزی میرسه که دنیاش میشه نوع دفتر کتاباش!جنسشون رو میگم!عکسای روشون رو میگم!مارکشون رو میگم!یه روز دیگه میرسه که دنیاش میشن رنگ چکمه هاش!
اما اون بازهم بزرگتر میشه!
کم کم آرزوهاشم با خودش بزرگ میشند و دنیاش هم بزرگ و بزرگ تر میشه!الان دنیای من دخترک مو منگوله ای و چشم سیاهمه!الان دنیا من تویی و رضایتت از من و رفتارهام!این برام خیلی مهمه!این برام خیلی خیلی مهمه!
منم یه روز آبنبات چوبیم رو دوست داشتم!منم یه روز عروسکام رو دوست داشتم!منم یه روز مارک کتاب و دفترهام برام مهم بود!بماند که بچه های الان رو نمیشه گذاشت کنار بچه های اونوقت!یه جور مقایسه کردن الکیه این!میخوام بگم الان دنیای من تویی!دنیای من اونه!دنیای من فرصتیه که برای زندگی کردن درست بهم داده شده!دنیای من دنیایی هست که دیر یا زود بالاخره تموم میشه!اما من میخوام بهش رنگ آبی بزنم.میخوام از فرصتم هرچند کوتاه استفاده کنم.میخوام کتاب زندگیم رو جوری ورق بزنم که از سطر سطرش استفاده کرده باشم.دنیای من مواظب خودت باش!تو ادامه ی کتاب نانوشته ی زندگی منی!

مدتی بود یه پست درست و درمون برات ننوشته بودم علی عزیزم. دوستت دارم


 
بهونه های ساده ی خوشبختی
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی:

نشستم پشت مانیتور.مامان میاد تو اتاق در حالیکه سینی چای دستشه!با یه کاسه که توش پر از تکه های بزرگ کوچیک مربا کدو هست.از دوره ی نوجونی یادم نمیاد چیزی بتونه منو به اندازه ی دیدن یه لیوان چای از دست مامان خوشحال و سرحال کنه!میدونه چای رو دوست دارم!برا همین هیچ وقت نمیپرسه که میخورم یا نه!مامان میگه با اینکه خیلی چای خور نیست ولی اعتیاد من اونم سر ذوق میاره. 
این تکه های مربا کدو هم نقش پولکی رو دارند مثلاً!که البته از پولکی خیلی خوردنی ترند!با این که مربا خور نیستم و ذائقه م بیشتر به سمت ترشیه تا شیرینی اما اینا رو خیلی دوست دارم.خیلی خیلی دوستشون دارم.وقتی زیر دندونم خرچ میکنند یه حس خوب بهم دست میده!حس زندگی بهم دست میده!حس زنده بودن میکنم.
بهونه واسه دلخوشی کم نیست.الان بهونه ی من واسه خوشحالی همون لیوانه چای هست که دست مامان بود!الان دارم به چیزای خوب فکر میکنم.به تو فکر میکنم که به قول خودت جدیداً سعی میکنی احساست رو تو خودت نگه داری!به اینکه با اینهمه مشکلات دوروبرمون هنوز هم میگی که دوستم داری!اما اینکه میگی فعلاً فقط میخوای تو دلت بگی اینو یه مقدار اذیتم میکنه!من میخوام اینو از زبونت بشنوم.میدونی که چی میگم.
به تو که فکر میکنم خوشحالم.به دخترک که فکر میکنم خوشحالم.وقتی به اینکه بیست روز دیگه تولد دوسالگیشه  فکر میکنم خیلی خیلی خوشحالم.الان من خیلی خوششششششششششششحالم.


 
یک روز شاید دور!
ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی:

اینکه خیلی حرفا گفتن نداره رو خودم میدونم.اینکه خیلی وقتا باید سکوت کرد رو خودم میدونم!

اینکه دلتنگی و دلشوره داره منو میکشه رو خودم میدونم.بذار تو هم بدونی!نه به عنوان یکی که همیشه اینجا رو میخونه!بعنوان یه دوست،فقط خواستم حالم رو بدونی!خواستم حسم رو بفهمی!دوست دارم بدونی اونقدرها هم بی معرفت نیستم.شاید اتفاق تازه ای تو زندگی تکراری و یکنواختم افتاده!شاید!هیچی!ولش کن اصلن!بعضی حرفا تو دل خود آدم بمونه خیلی بهتره!

خواستم بدونی الان مدتهاست نمیخونمت!ببین چه خوب میام و اعتراف میکنم!یعنی مدتهاست که این لینکدونی واسه خودش میاد بالا و بعد یکی یکی میاد پایین و انگار نه انگار که دوستت که سر و دست میشکستی واسه خوندن نوشته هاش آپ کرده!

خواستم بدونی میخوام بخونمت اما دلم،حسم،فکرم جمع و جور نیست واسه خوندنت!

خواستم بدونی اگه یه روز چیزی واسه نوشتن داشتم،اگه حالم خوب شد،اگه حسم عوض شد حتماً دوباره میام مینویسم!شاید یه روز دوباره یه چیزایی نوشتم که خندیدی!شاید یه روز دوباره حس و حال این وبلاگ عوض شد!شاید این روز زود بیاد!شاید دیر!فعلاً بهونه ی خاصی ندارم واسه خندیدن!

فعلا فقط میتونم بهت بگم ممنونم از اینکه همچنان حالم رو میپرسی!خواستم بگم که دوست دارم مثل سابق بشم!فقط منتظرم تا بتونم کمی خودم رو جمع و جور کنم!

کاری نداشته باش به این جمله بندیای تو هم تو هم و تکراری!کاری نداشته باش کجا رو چی نوشتم تا به جمله بندیم گیر بدی!!من منتظر روزی هستم که حس نوشتنم برگرده!منتظر روزی هستم که دوباره بخندم.منتظر روزی هستم که تو هم از حرفام بخندی!اول باید حس شیرین نشاط از زیر پوست نویسنده این پست عبور کنه!بعد این وبلاگ دوباره جون میگیره!مطمئن باش این روز دوباره میرسه!روزی که دوباره من و تو با هم بخندیم.


 
اون حتما" هست
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:

وقتی حس کردی کم آوردی و دیگه نمیتونی از جات تکون بخوری , وقتی حس کردی اینجا دیگه آخر راهه , بدون و مطمئن باش که بازم یه نفر کنارت هست که حاضر همسفر جاده های تاریک و روشن زندگیت بشه.

وقتی مشکلات اونقدر بهت فشار آورد که حس کردی چشمات داره از حدقه بیرون میاد , وقتی دائم کلمه ی ناامیدی توی ذهنت معنی شد و تورو با خودش برد به خرابه ی  بی خیالی و سستی , بدون که بازم یکی هست که تو میتونی بهش تکیه کنی و امید رو دوباره باهاش تجربه کنی.

وقتی حس کردی که داری آخرین رمق های خوشبختی رو تجربه میکنی , وقتی دلت برا آرامش و روزهای آبی و قشنگت تنگ شد , به این فکر کن که اون کنارته و دلش فقط و فقط برا تو میتپه.

وقتی فکر کردی بازی رو باختی و توی گروه بازنده ها هم شانسی نداری , وقتی حس کردی کلید همه ی درهای پیش روت رو گم کردی , بازم میتونی اونو آخرین شانس خودت بدونی.

وقتی حس کردی پاهات توان حمل بار سنگین زندگیت رو ندارن , وقتی دیگه دیواری کنارت نبود که دستت رو بهش بگیری و از جا بلند شی , بیاد بیار که دستای گرم و مهربون او همیشه بطرف درازه.

وقتی آرزوهات در حد یه رویا و یه خاطره باقی موندن , وقتی حس کردی کتاب زندگیت دیگه ارزش ورق زدن نداره , فقط تصور کن که بودن اون کنارت چقدر میتونه حسرت و غصه هات  رو کمرنگ کنه.

وقتی حس کردی همه رفتن و کسی نیست, وقتی دیدی تو موندی و تنهایی هات , باور کن که فقط اونه که میتونه کس بی کس هات بشه و همدم تنهایی هات.

حالا اون میتونه هر چیزی باشه.میتونه هر کسی باشه. اگه دارید قدرش رو بدونید.اگه ندارید شاید باید دوباره به اطراف خودتون نگاه کنید.اون حتما" هست.همین نزدیکی ها.شاید نزدیک تر و صمیمی تر از نفس هاتون .


 
حرمت محرم
ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٦  کلمات کلیدی:

یک وقتهایی یک نیرویی مدام در وجودت میدود!(حالا نه که واقعاً بدودها!)بالا و پایین میپرد،خودش را به در و دیوار دلت میزند بلکن تو را بیدار کند از خلسه ای عمیق که مدتی است در آن فرو رفته ای!آرام و محض هشدار زیرگوشت میگوید شب قدر می آید و میرود تو هرسال خوابی!محرم امسال و سال بعد و سالهای بعدتر و بازهم تو هربار به بهانه ای خوابی!
اسم این نیروی خارق العاده ی خط اول را بگذار وجدان بیدار یا یک همچین چیزی!بیچاره هی در وجودت نهیب میزند که ای بی خیر ای مفلوک!فردا روز اگر تو را در یک متر جای تنگ و تاریک گذاشتند و برگه ی سئوال و جواب را گذاشتند جلوی رویت و هیچ کس هم به دادت نرسید میخواهی چه خاکی برسرت کنی واقعاً!؟یک نفر را برای خودت نگهدار لااقل!
هی سعی میکند به تو بفهماند یک چیزهایی را!که مثلاً برای سفر آخرتت یک توشه ای چیزی آماده کن خیر سرت!همیشه که همینقدر ترگل ورگل نمیمانی!یک روز هم می آید که پیر میشوی و فرتوت و یک روز بعدتر هم میمیری!اما بازهم تو غافلی!!!(نمیدانم چرا از کودکی همیشه فکر میکردم اول باید پیر شوم بعد بمیرم!انگار گذراندن واحد مرگ پیش نیازی دارد به نام پیری!زهی خیال باطل که آدم ها برای دلداری و فرصت دادن به خودشان در سر میپرورانند!)
بعد محرم امسال می آید و تو عین هشت روز اولش را در خانه میمانی و گهگداری این شبکه های بسیار بسیار محترم!تلویزونی را زیر و رو میکنی و فوق فوقش کمی به فکر میروی!-که مثلا فلسفه ی عاشورا چیست؟-بعد درست شب نهم محرم انگار که این وجدان عصبانی با بیل بزند پس کله ات به خودت می آیی و در خانه فریاد زنان هیهات میکنی که امشب میرویم بیرون!میرویم که عزاداری کنیم!میرویم که جبران کنیم!
و باز یادت می آید به همان دخترک زیر دوسال معروفت که همان وقت با گوشه ی چشم چپ چپ نگاهت میکند و با لبهای کوچک غنچه شده اش میگوید زرشکککککککککککک!خوش خیال نباش مادر جان!وقتی همه چیزت منم!من اگر دلم بخواهد،گشنه ام نباشد،دلم درد نکند،مشکل خاصی نداشته باشم،کولیک شیرخواری ام در همان لحظه به سراغم نیاید،
شاید همراهی ات کردم!بعد دوباره تاکید میکند که خیلی خوش خیال نباش!گفتم که شاید!
با این حال کیف سفر کوتاهت را با مشتقات تنقلات و چیپس و بیسکوییت و آب معدنی و کلاً بساط سیزده بدر و هر چیزی که بتواند سر یک بچه ی سرتق را گرم کند میبندی و همینطور دلخوش راهی میشوی که خیر سرت فیض ببری آن یک شب را!
هر سه نفرتان میروید به مقصد میدان امام!مسجد امام!
به محض اینکه میرسید تا چند دقیقه ی اول خب اوضاع خوب و آرام است!محیط جدید است و کارهای مردم به نظر دخترک عجیب و گاهاً خنده دار!
بعد از نیم ساعت چراغ ها خاموش میشوند و ملت میروند در بطن عزاداری و زار زدن و اینها و تو میمانی و دخترکی که دهنش را تا نهایت ممکن باز کرده و هدفت از آمدن که دارد له میشود و دختری که ادعایش میشود که همه ی حرفهای نوحه خان در اعماق جانش نفوذ کرده و دور از جانش انگار که مادرش مرده آنچنان زار میزند و تو میدانی چون از تاریکی ترسیده با این توان عر میزند!
و از شانس خوبت یکهو یک صفحه ی بزرگ در مقابلتان روشن میشود و یک چیزی در مایه ی شعرهای من در آوردی-که قرار است به هیچ وجه بویی از س یاست ندهد و حرفش فقط حسین باشد و معرکه ی عاشورا-روی آن می افتد که ملت وقتی حال خوشی بهشان دست داد از روی آن با هم همخوانی کنند تا جنبه ی همدلی خونشان بازهم بزند بالا و در این بلبشو وزن شعری هم که کشک میشود و میرود!

و همین پرده ی روشن دو دقیقه!بازهم تاکید میکنم فقط دو دقیقه حواس دخترک را پرت میکند و دو دقیقه که تمام شد از نو همگام با ملت داد میزند و فریاد میزند و کجای کاری یک لحظه میبینی ملت میریزند بالای سرت در حال گوشه ی چشم نازک کردن و باج دادن به یک وجب بچه ات با همان بسته های ناکارامد چیپس و شکلات و در همین حین یک نفر هم که به دخترکت هویج میدهد!

باز هم هویج برای چند دقیقه جواب میدهد و تو هم فکر میکنی الان دیگر داری استفاده میکنی کاملاً!گرم میشوی به عزاداری و هر چه خوب هست حواله ی آن طرفی میکنی که هویج را داد دست دخترکت!

و بعد از مدت کوتاهی هویج هم تنوعش را از دست میدهد و این باج سیبیل هم جلوه میبازد و دخترک یک تفریح جدید میخواهد و تو میمانی و تصمیم چند دقیقه ی دیگر ماندن یا رفتن که تو البته چاره ای نداری که راه دوم را انتخاب کنی!

به خودت لعنت میفرستی و میگویی وجدان جان همچنان میخوابم و میخوابم تا برسد روزیکه  احساس کنم بچه ام و بعضی دیگران آنقدر بزرگ شده اند که بتواند درک کنند "حرمت محرم "یعنی چه!

آنوقت شاید دخترکم خودش پیشنهاد آمدن به یک همچین جاهایی را داد و من هم میفهمم که خدا آن روزها هنوز کاملاً از من و همان بعضی از دیگران ناامید نشده بود!


 
صبر
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳  کلمات کلیدی:

وقتی تو دلهره و نگرانی اینکه بالاخره چی پیش میاد،داری روزاتو پشت هم میگذرونی!وقتی دلت رو داری بخاطر یه سری مسائل زیر پا میذاری!وقتی یه اتفاقی که تو خیلی وقته منتظرشی هربار به یه دلیل داره به تعویق میوفته و تو از این بابت ناراحتی!اما حتی به خودت اجازه نمیدی اونطور که دلت میخواد احساست رو نشون بدی که طرف مقابلت-که خاطرش برات خیلی عزیزه-حال بدت رو نفهمه و آزرده نشه!برا اینکه بالاخره تو هم یه سر اون زندگی هستی که میتونه به جای استرس وارد کردن آرامش بده و حضورش مایه ی امنیت باشه!

وقتی احساس میکنی روزات دارن الکی الکی حروم میشن و تو باید منتظر بمونی و دس رو دس بذاری تا ببینی چی پیش میاد!وقتی میبینی با حضور دخترکت نمیتونی حتی برای چند لحظه هم مال خودت باشی!وقتی دلت یه بیرون رفتن بدون دغدغه میخواد،سینما رفتن میخواد اما اونا هم باز با وجود دخترک زیر دوسالت حالا حالاها امکانش نیست!

همه ی اینا رو که کنار هم میذاری میشه یه پازل و رمزش بازم در میاد صبر!خب قبول دارم سخته!اما بازم باید صبر کنی!صبر،صبر،صبر!

پ.ن:دوتا پست قبل رو به دلایلی ثبت موقت کردم!کامنتهای قشنگتون هم پیش خودمه!پاک نکردم!