ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱  کلمات کلیدی:
 
بدون عنوان
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠  کلمات کلیدی:

سلام.

این روزا دلم میخواد یه کم نق بزنم تا خالی شم.پس میتونید در غم من شریک باشید:

اول از همه از دست این وبگردی های خودم.فکر نمیکنم کسی به اندازه من تو اینترنت پلاس باشه.قبض تلفنمون اومده سی و پنج هزار تومن که شونزده تومنش ماله ولگردی های شبانه روزی بنده س.تا قبض تلفن رو دیدم از خودم و کامی جون شرمنده شدم.میخوام کمش کنم.خدا کنه بتونم.قرار شد خودمو جریمه کنم و قبض تلفن رو بدون اینکه به همسریم بگم خودم از حسابم بردارم و واریز کنم.

دوم از دست این دخمله که انقدر به من میچسبه و نمیذاره به کارای خونه برسم.هم از دست اون عصبانیم هم از خودم.همش غر میزنه.یعنی تا وقتی بغلمه یا باهاش بازی میکنم خوبه اما وقتی به حال خودش بذارمش روزگارم و همه ی کس و کارم رو میاره جلوی چشمام.وقتی هم که خوابه جرات نمیکنم دست به کاری بزنم.آخه خواب خانوم خیلی خیلی سبکه!دلم میخواد وقت درست حسابی بذارم یه حالی به همه جای خونه بدم و همه جا رو برق بندازم.کدبانوگری خونم کم شده!

سوم از خودم که درس نمیخونم.همش هم با خودم میگم درسم درسم درسم.اما دست رو دست میذارم.حداقل اگه این وبگردی هامو کم کنم یه کم مطالعه میکنم سطح فهم و شعورم بالاتر بره.یعنی منظورم اینه که حداقل یه چیزی یاد میگیرم.

شرمنده.همیشه که نمیتونم پستای گل و بلبل بنویسم.به هر حال پیش میاد آدم از خودش عصبانی باشه!

اگه دیدید کم پیدا شدم خودمو به تخت بستم و در حال ترکم.برای شفای عاجلم دعا کنید.راستی این جمعه هم عقد دعوتیم که گزارش مبسوطش رو بعدا میدم.عقد دختر دایی جان جانان.اینم نوشتم که نگید چقدر غر میزنه.سر آخر تولد وبلاگ دخملی هم مبارک.


 
گفته بودم که!
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

گفته بودم خیلی از معاشرت با آدمای سن بالا خوشم میاد.گفته بودم برق نگاهشونوعجیب دوست دارم.گفته بودم ایمان دارم که اگه برکتی تو زندگی ما جوون ترهاست از وجود مهربون ایناس.

گفته بودم دوست ندارم هیچ کس تو دنیا ازم ناراحت باشه.

گفته بودم مادر من بهترین مادر دنیاست.گفته بودم بابای مهربونم همه چیزای خوب رو واسه تنها دخترش میخواد.گفته بودم که دلش نمی خواد حتی یه شکلات رو تنهایی بخوره.

گفته بودم یه دختر دارم که به نظرم زیباتری پری دنیاست.گفته بودم سه تا داداش دارم که به اندازه ی همه ی ستاره های آسمون دوستشون دارم.گفته بودم که همسرم مهربون ترین بابای عالمه.

گفته بودم نهایت لذتم تو خونه شنیدن صدای ریختن چای تو لیوانه و بعد هم دیدنش تو استکانای کمرباریک قدیمی.گفته بودم غذای مورد علاقه م استانبولیه حالا از هر نوعش که باشه.گفته بودم خدا نکنه آش رشته ی خونم کم بشه.

گفته بودم چقدر از بوسه های آبدار دید و بازدید عید بعضیا بدم میاد.

گفته بودم خیلی دوست دارم درسم رو ادامه بدم.

گفته بودم بعد از به دنیا اومدن فرشته کوچولوم ذائقه م از ترشی به شیرینی برگشته.گفته بودم یه ترشی درست میکنم که همه انگشتاشونو میخورند ولی خودم از خوردنش خیلی لذت نمیبرم.

گفته بودم به نگهداری از گل و گیاه خیلی علاقه دارم.گفته بودم نهایت ذوقم پر شدن از عطر دیوارای نم خورده و کاهگلیه خونه ی آقاجونم یا همون باباجونم تو طرقه.

گفته بودم هر وقت میرم سر مزار عزیزانم بدجوری بغض میکنم که چرا اینقدر زود تنهامون گذاشتند و رفتند.گفته بودم که دوست ندارم هیچ کس اشکامو ببینه.

بهت گفته بودم اگه رفتی تو وبلاگ یکی تا بخونیش حتما واسش کامنت بذار تا بدونه یه دوست مهربون میاد بهش سر میزنه.

اگه نگفته بودم حالا گفتم که بدونی!


 
شکر
ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

این دو روزه آخر هفته رو رفتیم پیش مامان اینا که با هم باشیم.گرچه جای داداشیام خیلی خالی بود اما خوش گذشت.فکر نمیکردم به همسریم بدون حضور داداشا خوش بگذره.اما اونم خودشو با شرایط تطبیق میده.رفتیم طرق.همون روستای آبا اجدادی پدری.توخونه ی ویلایی پدری.بعد از حدود یکماه.درختها سبز بودن و حیاط پراز شکوفه های گیلاس و آلبالو.کلی عکس انداختیم اما همش با موبایل بود.عکسای دوربین عکاسی رو خیلی بیشتر از دوربین دیجیتال دوست دارم انگار خیلی طبیعی ترن.اما یادم رفت دوربین رو ببرم.

همسرم میگفت سمیه من وقتی حتی یک شب هم از خونه مون دور میشم دلم برا خونه تنگ میشه.بعد ازم پرسید تو هم این احساس رو داری!گفتم آره.خیلی خوشحالم که این حسو داری.این نشون میده که از زندگیت راضی هستی و وقتی اون گفت آره.همینطوره.احساس غرور کردم.یه شادی شیرین که خیلی واسم ارزش داشت زیر پوستم دوید.شادی آمیخته با رضایت از خودم از زندگیم و از همسرم.میدونم وقت حرفش رو تایید کردم اونم خیلی خوشحال شد.واسه اونم خیلی مهمه که من از زندگیم لذت ببرم.اینو ازحرفایی که میزد فهمیدم.درسته اوایل زندگی سختی کشیدیم اما الان که اخلاقای هم دستمون اومده و دردسرای بزرگ کردن دختری هم تا حدودی کمتر شده کم کم فرصت میکنیم از با هم بودنمون لذت ببریم.مثل اون اوایل که زندگیمون دو نفره بود!خدای مهربونم ممنون که همیشه همراهم بودی.تو سختی ها و حالا تو شیرینی ها و شادی هام.بخاطر همه ی مهربونیات شکر.گاهی به سخت ترین ها آزمایشمون کردی و گاهی بهترین ها رو برامون مقدر کردی.شکر.


 
کاش فسیل شده بودم
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤  کلمات کلیدی: خواستگاری

 خونه ی سابقی که این گل پسر ما توش بزرگ شده تو یه محله ی قدیمیه که خیلی قشنگ وسنتیه.از سر تا ته این کوچه همه با هم فامیلن الا یه خونه که همون خونه روبرویی خونه ی علی ایناس که البته رابطه شون با بقیه ساکنان کوچه کمتر از فامیل نیست!یک سر کوچه خونه ی دایی خودمه که میشن پسر عمه ی علی و سر دیگه ی کوچه خونه ی پدری علی ایناس.همه ی عید دیدنیامون رو رفته بودیم الا خونه ی این دایی جان بزرگه.به همین خاطر پریشب که واسه دیدن مادر علی رفتیم گفتم خوبه خونه ی دایی هم بریم تا سفرنامه ی دورو دراز دیدوبازدیدای امسال کم کمک بسته بشه!به همراه علی و البته نگار خانومی راه افتادیم.هنوز به خونه ی اولی نرسیده بودیم که علی جان فرمودند اینا یه دختر داشتن که فلان.از خونه ی دومی نگذشته بودیم که علی خان فرمودند اینا یه دختر داشتن که بهمان!داشتم زیر زیرکی میخندیدم طوریکه متوجه نشه دارم بهش میخندم.نمیخواستم تو ذوقش بزنم.به خونه ی بعدی که رسیدیم گفت سمیه!زودی خودمو جمع و جور کردم وگفتم بله!دوباره گفت اون خونه روبروییمون هست!گفتم خب!گفت مادرش تا قبل از ازدواج من ده بار اومد دمه در خونمون و هربار به بهانه ای سر صحبت رو با مامان باز کرد و گفت من فقط زهرا رو به خونواده ی پر جمعیت میدم!(البته اینجای داستان اصلا منظور گل پسر به خونواده ی محترمش و شخص شخیص خودش نبودا!)اینجای کار بود که یه لحن جدی به خودم گرفتم و گفتم:الهی بمیرم برا خودم که اگه تو نیومده بودی خواستگاریم حتما تا الان کپک زده بودم!الهی بمیرم واسه خودم که اگه مامان جونت نیومده بود در خونه ی ما رو بزنه حتما تا الان فسیل شده بودم!

اینا رو که گفتم آقا برگشته میگه نه سمیه!اینا رو گفتم تا بدونی من از بین همه ی اینا تورو انتخاب کردم!

تو دلم گفتم رو رو برم به خدا!تا بوده دخترا در مورد خواستگاراشون واسه هم خالی میبستن و قمپز در میکردن حالا نوبت پسرا شده!من که میدونم اگه مثل فلان موجود هاپ هاپو بهت نمیپریدم تا یه ساعت دیگه میخواستی ادامه بدی!جدی که مامانت خوب دختری بزرگ کرده!روحیه که لطیف!دل کشتن یه سوسکم نداره!نه که بترسه!نه!دلشو نداره!


 
به دوستان مجردم
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢  کلمات کلیدی: عشق

سلام

تو پست قبل که نتونستم یه جمله خوب و به درد بخور بنویسم اما اینبار انگار یه حرفایی واسه گفتن دارم.امشب میخوام در مورد عشق بنویسم اونم از نوع خامش.

بدون هیچ گونه مقدمه چینی میرم سر اصل مطلب.به نظر من اون عشق اولیه و ابتدایی که البته اگه بشه اسمشو گذاشت عشق یه حالت خیلی خام داره.اونوقت که به یک نفر نگاه میکنی و احساست اینه که من تا اینجای زندگی رو تنهایی اومدم اما از این به بعدش دیگه نه!بدون تو هرگز!بدون تو حتی آب هم نمیخورم!و تو مال منی و از این دست حرفا!تازه اگه اون چیزی که فکر میکنی عشقه و یه حس داغ و پرتلاطم اگه این حس متفاوت هوس نباشه و یک احساس زودگذر میرسی به مرحله ای که داری یک عشق خام رو تجربه میکنی.به این دلیل که هم این حس یک حس متفاوت و جدیده و هم طرفی که باهاش روبرویی آدمیه که تا به حال این حس رو باهاش تجربه نکردی.تو روزای اول و حتی تا مدتها بعد از با هم بودنتون تو فقط خوبیهای اون فرد رو میبینی و عیب ها رو نه!البته اگه هنوز یک کم چشم و گوشت باز باشه و هنوز کاملا کور و کر نشده باشی ممکنه عیبی رو هم ببینی اما خیلی کمرنگ تر از اونچه که هست! میرسیم به جایی که با اون طرف مییری زیر یه سقف و زندگی مشترکتون شروع میشه.از اینجا به بعده که جذابیتای اولیه رنگ میبازه و تمرکز کردن رو رفتارای همدیگه شروع میشه.تازه این یه آغازه واسه شناخت کامل و واقعی از طرف مقابلت!عیب هاش رو میبینی و ممکنه حتی خوبیهاش کمرنگ بشه!اینجاست که مشکلات زندگی روی خودش رو بهت نشون میده! از اینجا به بعد دو حالت پیش میاد:نمیتونی با مشکلات و سختی های زندگی مشترک کنار بیای و زندگیت از هم می پاشه!اسمش هم این میشه که ما با هم تفاهم نداشتیم!یا اینکه همه ی سختی ها رو میبینی.همینطور بدی ها و خوبیهای طرف مقابلت رو و ایرادهای رفتاری تو هم از نظر اون فرد پوشیده نیست.با همه چیز آروم آروم کنار میاید.گاهی وقتا با هم بحث میکنید.همش سعی میکنید همدیگه رو قانع کنید اما نمیشه!بعد از چند بار تلاش کردن نهایتا طرف مقابل رو همون طور که هست میپذیری و دیگه سعی نمیکنی تغییرش بدی.اینجاست که عشق خام اولیه کم کم پخته میشه.تو با صبر و تحمل اون رو می پرورونی.بزرگش میکنی و بهش بال و پر میدی.خصوصیات اخلاقی طرف مقابل کاملا دستت میاد.سعی میکنی کاری نکنی که دلگیر یا ناراحت بشه.حالا این زندگی خیلی ارزش داره و میخوای با چنگ و دندون نگهش داری.از حالا به بعد اگه به همسرت نگاه میکنی و میگی دوستت دارم این دوست داشتن قلبی واقعی و عمیقه.تو برای بدست آوردن این حس خیلی زحمت کشیدی و خوشحالی که حس زودگذر و سطحیه یه نوجوون نیست عشقیه که برای داشتن و دوامش سختی کشیدی!


 
پول
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۱  کلمات کلیدی:

به علی میگم یه موضوع بگو در موردش بنویسم یه یک ربعی فکر میکنه بعد میگه پول!!!!!!!!!!!میگم آخه من در مورد پول چی بنویسم؟!دوباره فکر کن یه موضوع دیگه بگو!دوباره ساکت میشه.چند دقیقه بعد میگم داری فکر میکنی دیگه مگه نه!میگه هان؟چی گفتی؟میگم هیچی بابا با خودم بودم.زیاد بهش فکر نکن!

ترجیح میدم برم بخوابم و زیاد واسه نوشتن و پیدا کردن یه موضوع خوب فکر نکنم.اصلا الان که نوشتنم نمیاد چرا دارم هم وقت شما رو میگیرم هم خودمو اذیت میکنم!


 
عذاب وجدان
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩  کلمات کلیدی:

ساعت نزدیک دو ونیم نیمه شبه.دختری ده دقیقه پیش خوابید.منم از فرصت استفاده کردم و رفتم سر خوردن خوراکی مورد علاقه خودم.سیب زمینی آب پز و تخم مرغ.از بچگی حاضر نبودم این خوراکی رو با هیچ کس تقسیم کنم.اول کره رو رو نون کشیدم.بعد سیب زمینی ها رو خلال کردم بعدم تخم مرغ رو.خیلی گرسنه بودم.مطمئنم این حس خوب حتی با خوردن یه بشقاب زرشک پلو با مرغ بهم دست نمیداد.یا حداقل بذار فکر کنم که نمیداد.

سرشب هوس فست فود کرده بودیم.همبرگر گرفتیم.همسری تا بهش نگاه کرد گفت برا دست گرمی خوبه!با این سیر نمیشیم!ولی من برای اینکه از زیر غذا درست کردن در برم گفتم چرا!همبرش بزرگه و شروع کردم به خوردن!حالا اون خوابیده ومن بعد از خوردن یه ساندویچ دیگه دلم داره ضعف میره واسه خوردن ساندویچ بعدی!مگه عذاب وجدان میذاره امشب بخوابم!!!!!!!!


 
خاله زنکی مینویسیم
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٧  کلمات کلیدی: مادر شوهر
 
به یاد هم باشیم
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٧  کلمات کلیدی: دوستت دارم

سلام

چه رسم خوبیه رسم عید دیدنی و دید و بازدیدای نوروزی.نمیدونم اگه این بهانه سالی یکبار به دیدن همدیگه رفتن رو نداشتیم چی به سر روابط اجتماعیمون با نزدیکان میومد!

اونایی رو که بهت نزدیکتر هستند هفته ای یکبار یا دو هفته یکبار میبینی.اونایی که میشن اقوام درجه دو اگه هرچند وقت یکبار بزرگتری همت کنه و دور هم جمعشون کنه وگرنه که هیچ!بقیه هم که میرن تو دسته اقوام درجه سه اگه مناسبتی یا خدایی نکرده اتفاق ناخوشایندی بیفته دیدارها تازه میشه و اگه اتفاق خاصی هم نیفته دیدارتون میفته به سالی یکبار که اگه این رفت و آمد نوروزی نبود فکر کنم دیدار به قیامت میفتاد.زندگی ماشینی و مشغله ها و مشکلات ریز و درشتی که خودمون واسه خودمون درست کردیم شده یه حصار محکم که دورمون کشیدیم تا از همدیگه فرار کنیم!

شاید هم اونقدرا از هم گریزان نباشیم اما به قدری توقعمون از زندگی بالا رفته که فقط و فقط در حال دویدن برای بدست آوردن وسایل نه چندان لازم تو زندگی هستیم که دیگه وقتی برای باهم بودن نداریم.میترسم اونقدر برای داشتن همه ی این چیزایی که اغلب جنبه ی لوکس و فانتزی دارند تلاش کنیم که کم کم همسرمونو فرزندمونو و حتی خودمونو فراموش کنیم!این همه تلاش میکنیم که به کجا برسیم؟ این همه میدویم که به چی برسیم؟مگه نه اینکه کنار هم بودن و لذت بردن از زندگی باید بزرگترین بهانه ی ما برای بودن باشه؟بهانه ی بودنم چند ثانیه بایست تا فرصت داشته باشم به چشمات زل بزنم و بگم دوستت دارمقلباین بار بیشتر ازهمیشهقلب


 
عجب صبری خدا داده
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦  کلمات کلیدی: صبر ، شکر

سلام

تو خانواده ی مادریم یه  زن و شوهر هستند.خانوم بنده خدا که از سادات هم هستند سالها قبل در اثر سکته قسمتهایی از بدنشون فلج شد و به تدریج قدرت تکلمشون رو هم از دست دادند.نسبت به اطرافیانی که بیشتر کنارشون هستند میتونن منظورشون رو برسونند اما برای ما که گهگاهی ایشون رو میبینیم فهمیدن صحبت هاشون سخت و تقریبا ناممکنه.این خانوم و آقای محترم دایی و زندایی مادرم هستند.اون زمان چون کوچکتر بودم خیلی به خاطر ندارم اما اونطور که شنیدم این زندایی ما یه خانوم فوق العاده خوش مشرب با سلیقه و مهمان نواز و بامحبت بودن اما متاسفانه بیماری مذکور تا حد زیادی قوای بدنیشون رو تحلیل برده و توانایی هاشون رو از دست دادند.بهونه ی نوشتن این پست دیدار امشبمون و رفتنمون به خونه این دو عزیز بود.هدف اصلی نگارشم هم تجلیل از همسر این خانوم بود هرچند که میدونم هیچ وقت این مطلب رو نمیخونند.بیشتر از شانزده ساله که ایشون و دخترشون از این سادات خانوم مراقبت میکنند ومن هیچ گاه ندیدم ناشکری کنند که چرا این اتفاق براشون افتاده.اونقدر تو نگهداری از همسرشون وسواس به خرج میدن که به همسردوستی و مهربانی شهره ی اقوام شدن.احساس میکنم خدا این مرد رو به سخت ترین شکل ممکن امتحان کرده و ایشون هم از این آزمون سخت به بهترین نحو سربلند بیرون اومدن.هروقت بهشون فکر میکنم و خودم رو به جاشون میگذارم همه ی وجودم میلرزه.یک روز و دو روز نه!چندین ساله که این خانواده با بیماری این خانوم کنار اومدن و هرچند سخت و به نظر من غیر ممکن این شرایط رو پذیرفتند.اونوقت من خودم رو میگم و به شمای خواننده هم کاری ندارم تو کوچکترین مشکلات دست و پامون رو گم میکنیم و خودمون هم مشکلی رو به مساله پیش اومده اضافه میکنیم و کلا موضوع واسمون لاینحل میشه.

خدا چه صبری به این خانواده داده که از همه ی خوشی هاشون میگذرن و با لبخند مادر مهربون خونه انگار شیرین ترین تبسم دنیا رو تجربه میکنند.کاش ما که هنوز گرفتار مشکلات ریز و درشت نشدیم توقعمون رو از هم کم کنیم.کاش صبورتر باشیم.کاش مهربان تر باشیم.کاش قدر با هم بودنمون رو بیشتر بدونیم.معلوم نیست آینده ای هست یا نه!حال رو بچسبیم!


 
تعطیلات خود را چگونه گذراندید
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥  کلمات کلیدی: تعطیلات ، دید و بازدید ، خداحافظی

نمیدونید چقدر خودمو به در و دیوار زدم تا پرشین بلاگ این پست رو منتشر کردعصبانی 

سلام

با نوشتن پست قبل و اینکه توروخدا به دادم برسید مردم از بیکاری بعضی هاتون پیشنهادای خوبی دادید که به حق ارزش فکر کردن بهشون رو داشت اما با مسافرت پیش بینی نشده ای که البته خیلی هم خوب بود ولازم  نتونستم کاری از پیش ببرم.بر خلاف پست قبل اونقدر مطلب واسه نوشتن دارم که نمیدونم از کجا باید شروع کنم.تهران که بودم اومدم دو تا پست نصفه نیمه نوشتم اما وقت واسه ارسال کردنش نبود.میخواستم از این موضوع بنویسم که بعضی بچه ها که ازشون توقع نوشتن یه سری مطالب خوب و پرمایه رو داری گاهی میان پستهایی میذارن که آدم ازشون کمی ناامید میشه چون مطالب قبلشون اونقدر خوبه که خواه نا خواه توقعش ازشون بالا میره.یعنی حداقل نگاهش عوض میشه.تو این جور مواقع حتی اگه پستشون رو کامل بخونم اصلا از خودم ردی به جا نمیذارم و سعی میکنم به خودم بقبولونم که این پست واسه این دوستم نبود.میخواستم بنویسم امسال وقتی تو حرم امام رضا قدم میزدم چه حال و هوای متفاوتی داشتم.میخواستم بنویسم از آغازین لحظه های سال نو یه نیروی درونی بهم میگه امسال سال خوبی خواهم داشت.سالی که برام پر از اتفاقات خوبه.سالی که دنبال یه تغییر بزرگ تو زندگی خودم هستم.سالی که از آغازش برام نوید بخش شادی بوده.امسال رو دوست دارم.تو سال نو سعی میکنم بهترازاونچه که پارسال بودم باشم.

حالا میخوام برم سراغ اونچه که بهم گذشت و موضوع اصلی این پست.به سبک انشاهای دوران مدرسه"تعطیلات خود را چگونه گذراندید!"

قبل از تحویل سال که رفتیم تهران و چند روز اول رو تو خونه ی پدری گذروندیم.بعد رفتیم" طرق "که همون روستای آبا اجدادی پدرم هست و اونجا هم باز مهمون پدرومادر بودیم.بعد اومدیم اصفهان و از اینجا تصمیم گرفتیم به مشهد بریم.البته بابا اصرار داشتن به سمت جنوب بریم و ما فرزندان حرف گوش کن دوست داشتیم بریم مشهد.بالاخره زبون من و اصرار داداشا و داماد گرام  چربید واز   روز هفتم نوروز راهی مشهد شدیم و این سفر و زیارتش عجیب بهم چسبید.با وجود سختی های راه و دندون در آوردن و نا آرومی  نگار واینکه تو راه خیلی اذیت شدیم سفر خوبی بود.با خانواده خودم رفتیم و سه شب مشهد خوابیدیم.نگار دوست داشت تو همه ی لحظاتی که از خونه بیرون بودیم خودش راه بره و از قدم زدن تو صحن ها خیلی لذت میبرد.به سرعت راه میرفت و من وعلی و دایی ها هم به دنبالش!خودتون تصور کنید یه بچه داره راه میره و دو سه تا بزرگتر هم تند تند دنبالش میرن که یه وقت زمین نخوره یا راه رو اشتباه نره!خیلی وقتا به هیچ وجه زیر بار اینکه بغلش کنیم نمیرفت و با جیغ و گریه ما رومنصرف میکرد!

این چند روز که توهمه ی لحظه ها با خانواده م بودم باعث شد بهشون عادت کنم و پیامد اینهمه با هم بودن یه دلتنگی مداومه که تا این لحظه با من همراهه اما اعتراف میکنم که هم من و هم علی دلمون واسه زندگی سه نفرمون تنگ شده بود.

ظهرروز سیزدهم بعد از خوردن ناهار خانواده کوچیک سه نفریمون سوار ماشین شد وبه سمت اصفهان راه افتاد.مامان موقع خداحافظی گریه میکرد اما من برخلاف اکثر مواقع سعی کردم محکم باشم.میدونم که بعد از هر سختی ای خوشی هست پس تلاش کردم محکم باشم.همیشه دوست داشتم دل نازک نباشم وازاینکه اشکام خیلی زود سرازیرمیشد از خودم ناراحت میشدم.اون لحظه گریه نکردم اما وقتی نزدیک قم علی آهنگ غمناک کذاشت دیگه دست خودم نبود ناخوداگاه اشکام سرازیر شد انگار من همون آدمی نبودم به خودم قول دادم این بار رو محکم باشم.روم رو به سمت بیرون کردم که علی متوجه نشه و گریه کردم اما خدا رو شکر تونستم زود خودمو جمع و جور کنم.تابلو شدم اما دوست نداشتم علی به روم بیاره و دلجویی کنه!

از وقتی که رسیدیم همش در حال جمع و جور کردن و مرتب کردنیم.انگار تازه واسه ما اول عیده.باید چند جایی عید دیدنی بریم و منتظر باشیم تا یه قومی بیان بازدیدمون.


 
پیشنهاد بدید
ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢  کلمات کلیدی:

فعلا من تواین سوت و کوری وبلاگستان تند تند مینویسیم و ازفرط بیکاری نمیدونم به وبلاگ آپ نشده کدومتون برا تبریک عید سربزنم.بعضی هاتونو که مطمئنم نیستید و مسافرتید.بعضیاتونم سرتون شلوغه.میمونند یه عده ی معدودی که اونا هم سرشونو بزنی تهشونو بزنی بی وفا هستند.تهرانم  و خونه ی مامانمینا(اوا مامانمینااااااااا).دختری که همش تو بقل مامان جونو آقاجونو دایی هاس و بعید میدونم یادش بیاد مادری هم داشته!!!!!!!!!!!!!!همسری هم که یه جور دیگه سرش گرمه.منم که تا حالا این همه وقت اضافی نداشتم خجسته و خرم نشستم تو وبلاگا سرک میکشم.راستش هیچ وقت فکر نمیکردم اگه تو یه همچین موقعیتی قرار بگیرم انقدر حوصله م سربره.تو رو خدا یه کاری به من پیشنهاد بدین سرم گرم بشه.آی بنده خدایی که تا آپ کنم میدویی میای ببینی تو این وبلاگ که دم به دقیقه بروزمیشه چه خبره!مشغول الذمبه ای(خودم میدونم درستش مشغول الذمه س) اگه یه کاروقت پرکن خوب بهم پیشنهاد ندی!یا حداقل میتونی یه پیشنهاد بدی پست بعدی رو درمورد چی بنویسم!