گفته بودم خیلی از معاشرت با آدمای سن بالا خوشم میاد.گفته بودم برق نگاهشونوعجیب دوست دارم.گفته بودم ایمان دارم که اگه برکتی تو زندگی ما جوون ترهاست از وجود مهربون ایناس.
گفته بودم دوست ندارم هیچ کس تو دنیا ازم ناراحت باشه.
گفته بودم مادر من بهترین مادر دنیاست.گفته بودم بابای مهربونم همه چیزای خوب رو واسه تنها دخترش میخواد.گفته بودم که دلش نمی خواد حتی یه شکلات رو تنهایی بخوره.
گفته بودم یه دختر دارم که به نظرم زیباتری پری دنیاست.گفته بودم سه تا داداش دارم که به اندازه ی همه ی ستاره های آسمون دوستشون دارم.گفته بودم که همسرم مهربون ترین بابای عالمه.
گفته بودم نهایت لذتم تو خونه شنیدن صدای ریختن چای تو لیوانه و بعد هم دیدنش تو استکانای کمرباریک قدیمی.گفته بودم غذای مورد علاقه م استانبولیه حالا از هر نوعش که باشه.گفته بودم خدا نکنه آش رشته ی خونم کم بشه.
گفته بودم چقدر از بوسه های آبدار دید و بازدید عید بعضیا بدم میاد.
گفته بودم خیلی دوست دارم درسم رو ادامه بدم.
گفته بودم بعد از به دنیا اومدن فرشته کوچولوم ذائقه م از ترشی به شیرینی برگشته.گفته بودم یه ترشی درست میکنم که همه انگشتاشونو میخورند ولی خودم از خوردنش خیلی لذت نمیبرم.
گفته بودم به نگهداری از گل و گیاه خیلی علاقه دارم.گفته بودم نهایت ذوقم پر شدن از عطر دیوارای نم خورده و کاهگلیه خونه ی آقاجونم یا همون باباجونم تو طرقه.
گفته بودم هر وقت میرم سر مزار عزیزانم بدجوری بغض میکنم که چرا اینقدر زود تنهامون گذاشتند و رفتند.گفته بودم که دوست ندارم هیچ کس اشکامو ببینه.
بهت گفته بودم اگه رفتی تو وبلاگ یکی تا بخونیش حتما واسش کامنت بذار تا بدونه یه دوست مهربون میاد بهش سر میزنه.
اگه نگفته بودم حالا گفتم که بدونی!