ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی:

بعد از مدتی ننوشتن یک مقداری سخت میشود مرور روزهای رفته!درگیر کار هستم خیلی!در این گیر و دار یک کلاس اجباری هم از طرف اداره برایمان گذاشته اند!در راستای افزایش اطلاعات کامپیوتریمان که مزید بر علت شده نبودنمان را!

چند باری خواستم قیدش را بزنم نشد!تعهد گرفته اند که اداره هزینه کرده برایتان و اگر نروید چنین میکنیم و چنان!حرف از جابجایی محل کارمان است به واسطه ادغام وزارتخانه ها و شایعات دیگر!که دامن زدن به این شایعات هم وقت میخواهد البته!

برایتان آرزوی روزهای خوب دارم!


 
 
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٦  کلمات کلیدی:

خب احتمالاً خیلی جالب نباشد بگویم دو روز آخر هفته را درگیر ویروسی هستیم که دخترک از مهد با خودش به خانه آورده!یک هفته ای طفلک درگیر موضوع بود و من فکر میکردم ادامه ی سرماخوردگی اش هست که کشدار شده و همه را پای ضعف جسمی اش میگذاشتم و خودم را ناله و نفرین میکردم که تو هم با این سرکار رفتنت گند زدی به سیستم ایمنی این بچه!

الان دو روزی است وضع دل و بارم آشوب است!هر سه مان حالت سرما خوردگی داریم!مصرف دستمال کاغذیمان سرانه مصرف هفت خانوار ایرانی را پوشش میدهد!خوشبختانه حال دخترک از من و پدرش بهتر است!چون این پروسه را سپری کرده!با این حالمان پیتزا هم سفارش دادیم!دخترک هوس کرد همسر استقبال کرد!من هم که مجبور شدم!!!

دیشب که غذای آدم های مریض را درست کرده بودم اصلاً اسقبال نشد!امشب را به نشانه ی اعتراض به خودم زحمت ندادم! 


 
عکس های دخترک!
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢  کلمات کلیدی:

 

 

 

 

 

 

 

 

     

 

 

 


 
 
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥  کلمات کلیدی:

بااجازه ی نویسنده ی یک وبلاگ!!!امیدوارم من را به خاطر این خطایم ببخشد!

الان من به عنوان یک عدد عکس بر!این عکس را کف رفتم!صرفاً به این دلیل که دیدنش یک حس خوب را در من تداعی میکرد!

تولدم گذشت!همسر هم مثل من متولد ماه مهر است!زیاد ذهنتان را درگیر نمیکنم!بیست و هشت ساله شدم و دارم پا به سن میگذارم کم کم!حس مادر عروس بودن هم به من دست میدهد وقتی میبینم نازنین نگار بزرگ شده و گاهی برای خالی نبودن عریضه حرفم را میفهمد!



  

 

این هم عکس کیک تولد خودمان که مراسمش در نهایت سادگی برگزار شد!

به خاطر سرکار بودن متولد در آن روز البته!
          

 

 

    


 

 


 
 
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸  کلمات کلیدی:

راستش از این که پدر انقدر بیش از حد اصرار داره واسه ی خوندن ارشد سر در نمیارم!نمیدونم حتی اگر وقت میگذاشتم و درست حسابی میخوندم و قبول هم میشدم با وجود شاغل بودنم آیا از عهده ی گذروندن واحدها برمیومدم یا نه!اما خیلی اذیت میشم وقتی میزنه رو شونه ام و میگه تنبلی نکن دختر!شاید دارم تنبلی میکنم واقعاً!نمیدونم!قصدم توقف نبوده تو هیچ برهه ای!اما این که از عهده اش برمیام یا نه هم مهمه!در حال حاضر شرمنده ی پدر هستم و اگه بخوام راستش رو بگم یک مقدار عصبی ام از دستش!

شاید همین روزها برم کلاس ثبت نام کنم برای ملزم کردن خودم به خوندن!اما دوباره با کلاس رفتن دوران جدیدی از در به دری ام شروع خواهد شد!تکلیف نازنین نگارم چی میشه!و اینکه نمیدونم وقتم رو چطور تنظیم کنم که به همه کار برسم!موسسه ای رو که میخوام ثبت نام کنم هم تو نظرم هست!امیدم به خداست!دستم رو میگیره حتماً!

 


 
اسکار
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤  کلمات کلیدی:

علاقه زیادی دارم به اینکه غیر از خودمان سه نفر موجودات زنده ی دیگری هم با ما تنفس کنند در محیط خانه!خواستم پرنده بگیرم!با موضوع به شدت مخالفت شد!گفتم با وجود تجربه ی ناموفق دو سال قبل باز ریسک میکنم و آکواریوم میزنم!رفتیم با همسرمان که البته به طرز نامحسوسی سعی در منصرف کردنمان داشت بساط نگهداری ماهی خریدیم!در وهله ی اول تعداد نه ماهی را به کشتن دادیم!گیاهخوار بودند طفلکی ها!علاوه بر بغض ممتدی که چند روز گریبانمان را گرفته بود کلی هم خسارت مالی خوردیم!بعدها فهمیدیم علت مرگ نابهنگامشان خوب عمل نکردن بخاریشان بوده!سرما باعث شد روی باله هایشان سفیدک بزند!

در راستای کسب تجربه یک عدد پمپ یک دستگاه تصفیه هوا و دو عدد بخاری سوزاندیم!یکبار هم یک بخاری را به پریز وصل کردیم و وقتی حسابی داغ شد با بردنش به داخل آکواریوم آنرا ترکاندیم!ماهی های بدبخت زهره ترک شدند آنروز!انقباض انبساط هم حالیمان نبود!در این حد از مرحله پرت بودیم یعنی!خدا میداند هیچ کدام از این حوادث عمدی نبود!

حالا اما دو عدد اسکار جیگر گرفته ایم که داریم لذت میبریم از زندگی مسالمت آمیز کنارشان!دو عدد بخاری را به کار گرفته ایم!دمای آب به میزان قابل توجهی بالاست!ماهیها سرخوشند!تغذیه شان به موقع است!علائم حیاتیشان هم مدام چک میشود!این ماهیهای گوشتخوار علاقه ی زیادی به خوردن دارند!باید به اندازه ی پنج نفر کار کنیم!نیشخند

باوجود طرح های روی باله هایشان به واقع شاهکارهای زیبای آفرینشند!


 
چیز!!!!!!!!!!!!!!!!
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳  کلمات کلیدی:

علیرغم میل باطنی ام از محل کار که برگشتم نشسته ام به خواندن و زیرو رو کردن وبلاگهای دوستان!چشمهایم روی هم است کاملاً!مرض خود آزاری دارم انگار!امروز ساعت چهار صبح(دقیقاً همزمان با بوق چیز!)از روستای اجدادیمان راه افتادیم به سمت تهران!در طول مسیر چشم روی هم نگذاشتم!پیش بینیمان این بود که همزمان با شروع ساعت کاری ما هم کارت میزنیم!

راستش را بخواهید قصد رفتن به جای بهتری داشتیم که از آنجا سر در آوردیم!همیشه بدجوری به برنامه ریزیهای سرخود من گند میخورد!

وقتی همه ی برنامه ریزیهای از پیش تنظیم شده ام خراب شد محض سوزش کمتر دماغمان راهمان را کج کردیم به آن سمت ها!بعد فکر کن مسیر پنج ساعته را که سه ساعته  آمدیم خوردیم به ترافیک نواب!!!!!!!!!!!!!!!

گریه نکردم فقط!چهره مدیرکل حقوقی برایم تداعی میشد مدام!خوشحال به نظر نمیرسد همچین وقتهایی!از بخت خوبم ورودی اداره نگاهم با نگاهش کرد برخورد!نمیدانی چقدر چیز!

سکوت معنی داری کرد!رازهای ناگفته بسیاری داشت!با اعتماد به نفس کامل رد شدم از مقابلش!محض طبیعی سازی لبخند هم میزدم راستی!اصولاً آدمی هست که علاوه بر اینکه ناراحتی اش را در چهره به نحو مبسوطی نشان میدهد مراتب اعتراضش به عملکردمان را در فیش حقوقی هر ماهمان حس میکنیم کاملاً!اصلاً هم آدم مستبدی نیست!اصلاً هم هزار و یک جور اختلاف سلیقه با کارمندانش ندارد!دقت کن!اختلاف سلیقه!!!اصلاً هم متن لوایح ما را شخم نمیزند بدون اینکه مطلب به دردبخوری به آن اضافه کند!دوران دوران شایسته سالاری است!

حالا از حرصم آمده بودم همین ها را بنویسم که بدانی این آدم چقدر چیز!چیز!


 
 
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳  کلمات کلیدی:

به این خاطر که هیچ زحمتی برای قبول شدن به خودم نداده بودم به کمی تاسف خوردن بسنده کردم!!!

نمیدانم چرا ما آدمها تا این حد عجیب و غریب آفریده شده ایم!درس نخوانده بودم اما با گذشت زمان انقدر به تصوراتم پر و بال دادم که الان نمیتوانم هضم کنم قبول نشدن را!

حال تست زدن هم نداشتم آن روز!چه برسد به اینکه بخواهم جواب معقول و منطقی بدهم به سئوالات!یا اینکه یک سئوال را تا ته بخوانم حتا!تقریباً با زور پدر رفتم سر جلسه کنکور ارشد!یعنی چند روز روی مخم کار کرده بود که حاضر شدم برای آزمون بروم!گرچه هم دلم میخواست قبول شوم هم خیلی خوش اشتها بودم برای انتخاب رشته!!!

فکر کن تاپ ترین گرایش حقوق را انتخاب کرده بودم!بدون تورق سطحی یک کتاب لااقل!چون نخوانده بودم و نتیجه اش را میدانستم زیر بار نمیرفتم!ظرفیت شکست نداشته ام هیچ وقت!هنوز این خیر تاسف بار را ددی نشنیده!خدا به خیر کند!همیشه این قبیل مواقع منطقی برخورد میکند!!!

حداقلش این است که از کار کردن نهیم میکند تا هر طور شده برای سال بعد قبول شوم و آبروی ریخته را برگردانم!بعد از ازدواجم تازه مستقل شدم!باورکن!


 
مادربزرگ فامیل!
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳  کلمات کلیدی:

امسال هم در راستای کدبانو جلوه دادن خودم حدود بیست و پنج شش نفری را برای مهمانی افطار دعوت کردم!بعضی از اقوام از زمان استقرارمان در تهران به خانه مان نیامده بودند!این بود که چون اقوام تهرانی رسم ندارند به زبان خوش برای سر زدن به خانه یک زوج جوان بروند مجبور شدم دعوتشان کنم!بر عکس اصفهانی ها!که هر بار به نحوی خودشان را دعوت میکردند به خانه ام!نه که توقعی باشند ها!نه!کلاً آدم های خونگرمی هستند!!!!!!!!!!خلاصه همگی در وهله ی اول یک مقداری تعارف کردند که تو کارمندی و یک روز برای استراحت داری و مزاحم نمیشویم و اینها!اما بعد بدون استثناء آمدند خوشبختانه!

یک اخلاق بدی که دارم این است که دستم به کم نمیرود در پذیرایی از مهمان!یعنی دستم به متوسط هم نمیرود حتی!باید همه چیز در سفره ام به اندازه ای بیشتر از حد وفور باشد!

بار آخری که خانواده برادر همسری -که یک نسبت نزدیکتر هم با هم داریم-آمده بودند منزل همینطور بهت زده نگاه میکردند به سفره که واقعاً چرا آیا؟!

بعد از آن و با وجود همه ی صحبتهایی که پدر طی چند جلسه روان درمانی با من داشت و سعی کرد به من القا کند بیش از حد شلوغ کردن سفره خیلی هم چیز خوبی نیست  قدری خودم را تغییر دادم!به نظر آنها نیاز به درمان داشتم آن زمان!انگار که مرض لاعلاج داشتم!شلوغش میکردند الکی!

سه شب پیش هم که مهمانی ام بود قرار شد برنج را مادر خیس کند!چون میدانست در برداشتن برنج مهمانی سابقه ناجوری دارم!با این حال چون دورادور نظارت میکرد نتواست جلوی سایر چیزها را بگیرد!

زودتر از زمانی که فکر میکردم همه ی کارها تمام شد!بگذریم که در طول روز مجبور شدم دختری را برای رسیدن به کارهایم چند مرحله ای هربار به بهانه های واهی به همراه پدرش از منزل بیرون کنم!

وقتی مهمان ها رفتند احساس رضایت میکردم!همان شب قصد کردم یک سری دیگر را هم دعوت کنم که خب وقتی این حرف را در جمع خانواده پدرم و همسرم زدم طور ناجوری همگی به من برگشتند که چی فکر کرده ای!نکند حس کردی بزرگتر فامیلی!جمع کردن همه ی آدم ها ذور هم کار تو نیست بچه جان!چرا میخواهی خودت را شیرین کنی همیشه!خفه مان کردی از صبح تا الان!مردیم از بس کار کردیم!کمرمان دوتا شد!یعنی چی که دوباره میخواهی بیست نفر دیگر را دعوت کنی!اصلاً میدانی خانه ات گنجایش این همه مهمان را نداشت امشب!وقتی دفترچه تلفن را جلوی رویت میگذاری برای دعوت کردن مردم همین میشود دیگر!

مخالفت کردند با من !توجیه شدم تا حدی!اما اصولاً هر فکری به ذهنم برسد عملی اش میکنم!


 
 
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢  کلمات کلیدی:

یک وقتهایی دقیقاً میدانی داری چه غلطی میکنی!اما باز می ایستی یک گوشه و زل میزنی به خودت و بختت!از نگاه دیگران مثل کیسه بوکسسسسسسسس بختت را له و لورده میکنی!باز هم میزنی!انقدر میزنی که!

جمع و جور کردن و ردیف کردن زندگی در عرض پنج سال میشود بخت دیگر!

دارم به بختم لگد میزنم به قولی!به همه ی آنچه رشته بودم!با چشم کاملاً باز!با حواس کاملاً جمع!وقتی فکر میکنی آگاهانه ریسک کردی جای پشیمانی برای خودت نمیگذاری!

دارم موقعیت کاری ام را با یک وضعیت بدتر طاق میزنم به وضوح!سر خانه و زندگی ام هم ریسک میکنم همزمان!سر چیزهایی که به دست آورده ام هرکدامشان را به سختی!بی هیچ حمایتی!منظورم را که میفهمی!

نتیجه اش جای سرزنش ندارد!به کسی که باید دارم اعتماد میکنم!یا میبریم یا از صفر شروع میشود خیلی چیزها!


 
← صفحه بعد